دوشنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۲۱ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Mon, Apr 28, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس۱
گفت و گو با «اردشير رستمى» بازيگر نقش شهريار
بهمن عبداللهى‎/ بخش دوم و پايانى
نگاهى به مجموعه شعر كودك «مثل ياس» از جعفر ابراهيمى
گفت و گو با «اردشير رستمى» بازيگر نقش شهريار
شخصيت هاى شوريده را دوست دارم
بهمن عبداللهى‎/ بخش دوم و پايانى
360414.jpg
روز گذشته بخش نخست گفت و گو با اردشير رستمى را درباره مجموعه و نقش شهريار خوانديد . امروز ادامه آن را از نظر مى گذرانيد.

* مى توانيد بگوييد چطور شد شما را براى اين نقش انتخاب كردند
حبيب رضايى كه مسئوليت انتخاب بازيگران اين سريال را داشت، دوستم بود و يك روز پيشنهاد بازى در اين نقش را به من داد، اولش سعى كردم از زير اين كار فرار كنم، اما بعدها با اصرار كمال تبريزى قبول كردم. قبل از شروع فيلمبردارى با ايشان به سفر رفتم، با هم مدت ها صحبت كرديم، به هم نزديك شديم و من پذيرفتم اين نقش را بازى كنم. در آن روزها از شهرت كاذب تلويزيون مى ترسيدم و فكر مى كردم از هنر و كارم دور شده و اسير توهمات مى شوم، مى ترسيدم در جامعه به من به چشم يك تبليغاتچى نگاه كنند. خوشبختانه اينطور نشد و من همان طور مثل روز اولم ماندم و تغييرى نكردم، جز اينكه در مقطعى زندگى ام به هم ريخت. البته در طول كار دوستان خيلى خوب با من رفتار مى كردند و حتى اوقاتى كه بداخلاق مى شدم تحملم مى كردند. در اين مدت تجربيات جالبى از كار و زندگى خودم به دست آوردم.
* شما در حوزه هاى هنرى مختلف همچون نقاشى، كاريكاتور و شعر فعاليت داشتيد و تجربه كافى در اين زمينه ها داريد. در مقايسه با آنها بازيگرى چه نوع هنرى است
ما وقتى بخواهيم يك اثر هنرى مثل نقاشى را خلق كنيم بايد در خودمان فرو برويم. پيكاسو مى گويد: هنرمند بايد هنگام كار كردن خودش را بيرون قرار دهد. من وقتى بخواهم نقاشى كنم مدتى با كاغذ مراوده مى كنم، يعنى آن را لمس مى كنم و با مداد طرح مى كشم تا به تدريج به آن قالب وارد شوم. يعنى از قالب خودم خارج شده و به قالب هنرمندى مى روم. من هنگام نقاشى كشيدن نه يك همسر و نه يك پدر هستم بلكه كسى هستم كه در آن لحظه معنا پيدا مى كند. در كار بازيگرى هم همين طور بودم، در آنجا هم سعى مى كردم وارد قالب كار شوم و بفهمم كار از من چه مى خواهد. در سينما واژه، كلام و اشيا روى ما تأثير مى گذارند. بعضى وقت ها در هنگام فيلمبردارى يك جمله را پنج نوع بيان مى كردم چون واكنش ها در پنج برداشت عوض مى شد و من نمى توانستم واكنش پنجم را مثل واكنش اول داشته باشم.در واقع با يك ذهن تاريخى نمى توان سراغ هنر و بازيگرى رفت، اگر اين طور برويد كار كليشه اى مى شود، بنابراين صحنه، تم، سوژه، نور، صدا، رنگ و فضاست كه در كار ما دخالت دارند. حتى مواد، فصل و... هم روى كار تأثير مى گذارند. شما نمى توانيد طورى كه روى چوب راه مى رويد روى سنگ هم راه برويد، هر كدام از اينها كلام و بيان خاص خود و اتمسفر خاص خود را دارند. براى همين است كه آدم هاى قديمى نمى توانند در آپارتمان هاى ما زندگى كنند. بازيگرى با هنرهاى ديگر هيچ فرقى ندارد، همه هنرها مثل هم هستند اما يك فرق كلى بين آنها در شكل آنهاست، يعنى در نقاشى، موسيقى يا غيره آن طورى كه مى خواهيد پيش مى رويد اما در بازيگرى پيش رفتن شما فقط در محدوده اختيار شما نيست و ديگران هم دخالت دارند. سختى كار در اين است كه شما بتوانيد حس خودتان را پايدار نگاه داريد. يك سال و نيم در خدمت كار بودم و ناچار بودم از خيلى چيزها چشم پوشى كنم و اين هم خيلى سخت است.
* بازى در نقش يك شاعرچطور بود برايتان جالب نبود نقش ديگرى بازى كنيد
بازى در نقش شاعر را دوست داشتم. نقشى كه دوست داريم راحت تر مى توانيم بازى كنيم. من نقش شوريده ها را دوست دارم چون شوريده ها را مى فهمم. من دوست دارم يغماى خشت مال را بازى كنم، يا نقش عارف قزوينى را كه يكى از شخصيت هاى بزرگ ذهن من و البته تاريخ ايران است، چون شوريدگى اش كم نظير است. شخصيت منصور حلاج را دوست دارم بازى كنم در اين شخصيت عرفان مشهودتر است، در عين القضات هم همين طور. اين شخصيت ها خيلى ارزشمند هستند. حتى دوست دارم نقش حافظ را بازى كنم.
* نه به عنوان يك بازيگر، به عنوان يك بيننده بازى خودتان را چطور ارزيابى مى كنيد
اصلاً به اين موضوع فكر نكرده ام. البته كار را كه مى بينم فكر مى كنم همان طور كه خواسته ام شده، من سعى نكردم دروغ بگويم.
* با اين حساب از بازى خودتان راضى هستيد
بله. زمان فيلمبردارى هم حس مى كردم كارم را درست انجام مى دهم. شايد اشتباهاتى وجود داشته باشد اما خب در مجموع خوب بوده، من فكر مى كنم آدم هايى كه شناخت كافى دارند بايد به من كمك كنند.
* آيا پيام دهكردى به عنوان بازيگردان يا كمال تبريزى در جايگاه كارگردان كمكى نكردند تا بازى تان بهتر از اين شود
همين حدى هم كه از بازى ام مى بينيد، كار اين دو عزيز است. من كه بازيگرى نمى دانستم، آنها مرا خوب شناخته بودند وهر وقت كه از خودم خارج مى شدم تذكر مى دادند كه برگرد به خودت. در بسيارى از موارد هم من به آنها مى گفتم، مثلاً در مورد شوريدگى شاعر، آقاى تبريزى هم هميشه به حرف هايم گوش مى كرد و با مشورت سعى مى كردم بازى ام بهتر شود. مثلاً وقتى از مراسم ختم يك انسان مى آمدم، او مى گفت اين آدم متوفى چه نوع شخصيتى بوده، باقى اش ديگر ساده بود و من مى دانستم چه كار كنم.
* از كجا مى دانستيد چه كار بايد بكنيد آيا براى پيدا كردن حس هاى مختلف به آرشيوهاى ذهنى تان مراجعه مى كرديد اصلاً چگونه به اين طرز بيان و رفتار رسيده بوديد
اين نوع بازى به هنرمند بودنم برمى گردد. چون من فضاى هنرى و ادبى را مى شناسم. همان طور كه گفتم هر كسى و هر فضايى واژه هاى خاص خودش را دارد. من در برابر هر شخصيتى سعى مى كردم واژه هاى خاص آن را پيدا كنم. مثلاً رفتارم در مقابل ايرج ميرزا با بهار با هم تفاوت داشت.
* نخستين بار كه جلوى دوربين رفتيد كارگردان و عوامل سريال چه نظرى داشتند
حرفى نزدند. تشويقم مى كردند.
* مردم درباره بازى شما چه نظرى دارند
مردم خيلى خوب برخورد مى كنند. يك بار خانمى در ميدان تجريش به من گفت: «شما خودتان اين طورى هستيد ما شما را در كار مى بينيم» منظورش اين بود كه بازى من تصنعى نبوده، من وقتى قرار بود شاد باشم واقعاً شاد بودم و وقتى قرار بود گريه كنم واقعاً گريه مى كردم.
* چطور مى توانستيد در لحظه و در برداشت هاى متعدد گريه كنيد
كافى است كه فقط يك بيت شعر خوب بخوانم، بلافاصله گريه مى كنم.
* خنديدن چه
خنديدن سخت تر است. چون در زندگى ام خيلى كم خنديده ام.
* در چه نوع صحنه هايى كارتان سخت بود
در صحنه هايى كه قرار بود يك شعر را در چند برداشت بخوانم، چون در هر برداشت نمى توانستم مثل بار قبل با احساس بخوانم. يادم مى آيد يك صحنه را ۳۰ بار ضبط كرديم، ايراد هم از من بود.
* كدام صحنه بود
در صحنه اى كه بايد به ثريا مى گفتم «من بچه آذربايجانم» و اين را نمى توانستم. عاقبت به آقاى تبريزى توضيح دادم كه اين عبارت جمله مناسب آن لحظه نيست و بهتر است به جايش يك مصرع از شعر حافظ بخوانم، چون با اين جمله مى خواستم بگويم اگر تو با من باشى مشكلى نداريم و من همه مشكلات را حل مى كنم. در نهايت هم اين مصرع را گفتم كه «گر راهزن تو باشى، صد كاروان توان زد» من با اين واژه مشكل داشتم چون اعتقاد داشتم به قوم خاصى تعلق ندارم، چون اصلاً دست ما نبوده كه كجا به دنيا بياييم، حالا اگر زبان آذرى را دوست دارم به اين دليل است كه مى خواهم شبيه خودم باشم. اين طورى راحت تر هستم چون حس مى كنم فرهنگ سرزمين آذربايجان به من خيلى چيزها آموخته است.
* اخيراً كه به قسمت هاى آخر سريال رسيده ايم و بازى شما هم رو به اتمام است، نظرتان درباره خود سريال چيست
قبلاً هم گفته ام كه سريال شهريار ۳۰ تا ۳۵ درصد مشكل دارد.
* چه نوع مشكلاتى دارد
مشكل تاريخى، سياسى، ادبى و مشكل شعرى دارد. مشكلات ديگرى هم دارد. براى چنين كارهايى بايد بدانيم قرار است چه چيزى برداشت كنيم، چه نوع كار فرهنگى داشته باشيم و چه حاصلى به دست آوريم. بايد ببينيم قرار است از اين نوع محصولات برداشت فرهنگى داشته باشيم يا اقتصادى. در اين نوع كارها اگر قرار است تأثير فرهنگى به دست آوريم بايد مشاوران مختلف داشته باشيم.
* آيا فكر مى كنيد كه اين سريال حق مطلب را به شهريار و شعر ادا كرده است
به شعر تا ۹۵ درصد ادا كرده، با اينكه در بعضى جاها چند كلمه را اشتباه خوانده ام، اما شعرهاى تحليلى خوبى انتخاب كردم و بخوبى ادا كرده ام. اما مشكل اصلى اين است كه ۳۰ تا ۳۵ درصد شخصيت و زندگى شهريار در اين سريال نيست. البته اگر در هر دوره ديگرى هم سريال ساخته مى شد اين ۳۰ تا ۳۵ درصد نبود به اين دليل كه اصلاً ۳۰ تا ۴۰ درصد شخصيت افراد نبايد بيان شود.
* به نظر مى رسد در اين سريال بيش از حد روى شخصيت خود شهريار تمركز شده و ويژگى هاى مثبت او بشدت پررنگ شده است. به تعبير منتقدان اين شخصيت خاكسترى نيست بلكه خيلى سفيد شده است.
اميدوارم اين نظر شما را كه درست هم هست برخى از علاقه مندان ايشان گوش بكنند.
* يكى از مسائلى كه درباره اش حرف زده مى شود تحريف واقعيت هاى تاريخى درباره شاعران هم نسل شهريار است. نظر شما چيست
در ۷۰۰ سال گذشته هيچ شاعرى به بزرگى شهريار وجود نداشته است.با آن كه من علاقه زيادى به شعر كلاسيك ندارم معتقدم برخى از شاعران مثل صائب و بيدل- گرچه اشعار مهمى دارند- اما به خاطر مكتب و سبك خود (سبك هندى) مشهورند، اما شهريار آدم بزرگى بوده است به دليل اشعارش و تأثيرش روى اقشار مختلف اجتماعى. اما اشكال كار در سريال اين است كه شهريار در زمان جوانى خود شاعر بزرگى نبوده بلكه، بعدها بزرگ شده است.اگر من ايرج ميرزا را دوست دارم يا عارف قزوينى و مبارزه او با شاعران تبليغاتچى، مبارزه با اشرافيت و سرمايه دارى است كه ما را جذب مى كند. اما وقتى بحث شعر پيش مى آيد ديگر عارف و ايرج ميرزا و عشقى به اندازه شهريار نيستند، يا بهار يك اديب و مدير فرهنگى است. يك رجل سياسى است، اما شهريار به واقع يك شاعر است.
* اين سريال چقدر به واقعيت نزديك است
من نه كارى به فيلمنامه و نه به كارگردانى دارم، اما معتقدم اين سريال منشأ خير در آينده خواهد بود، بزرگ ترين حسن سريال اين است كه تابوى فيلم ساختن از شخصيت هاى معاصر همچون انسان پرحاشيه اى مثل شهريار را مى شكند. اما مى پذيريد كه تنها املاى نانوشته غلط ندارد. بنابراين مهم است كه ما درباره شخصيت هاى فرهنگى فيلم و سريال بسازيم. اين نوع كار، كار سختى است، تا همين حالا هم توفان هاى سختى را پشت سر گذاشته است، اما با كمك دلسوزان فرهنگى بود كه تا اينجا رسيده است. اميدوارم در كارهاى بعدى مشاوران بهترى در كارها مشاركت داشته باشند و كارهاى بهترى ارائه شود. ما ۶۵ تا ۷۰ درصد شخصيت شهريار را در اين سريال مى بينيم، بيش از اين هم نمى توانستيم نشان بدهيم. در هيچ دوره اى هم نمى توان درباره يك شخصيت بيش از اين حد نشان داد. شايد اگر من اين سريال را مى ساختم به وجوهى مى پرداختم كه خيلى براى بينندگان جالب نبود و شايد چند درصد مى توانستند آن را ببينند. اين لحظات بخش هايى از زندگى شاعر است مثل لحظات تنهايى و برزخى او كه البته براى بيننده تلويزيون جذاب نيست. حالا ممكن است در جزئيات كمى بتوان اين سريال را تغيير داد اما در كليات به نظر نمى رسد بهتر از اين شود.
* فكر نمى كنيد، حجم شعر در سريالى كه قرار است يك اثر داستانى باشد، قدرى بيش از اندازه است
نه، اينطور نيست، در اين كار شعر خيلى كم خوانده مى شود. داستان اين سريال «شعر و شاعر» است، بنابراين بايد در جاهايى شعر داشته باشيم، اگر كمتر از اين بود كار لطمه مى خورد.
* بنابراين مى توان گفت، شما اين سريال را دوست داريد
بله.
* حالا، اگر قرار باشد اين سريال را يك بار ديگر بسازند آيا حاضريد باز هم در نقش شهريار بازى كنيد
نه، خسته شدم. چون اين سريال وقت و انرژى زيادى از من گرفت. تنها دليلم هم براى رفتن به اين كار ارادت به شعر و شهريار بود و دلسوزى و همدلى با كمال تبريزى.
* البته، با اين سريال معروف تر از گذشته شده ايد و اين براى ادامه كارهاى هنرى تان هم خوب است.
نه، من از اين كار بهره بردارى نمى كنم، شايد بتوان از شهرت استفاده كرد، اما من همچنان مثل گذشته در خانه ام هستم و كاريكاتورهايم را مى كشم و شعرهايم را مى خوانم، اهل مصاحبه و اين حرف ها هم نيستم. درآمد خودم را دارم و معتقد هستم به باورهايم عمل كردم.
* امروز اگر پيشنهاد بازى داشته باشيد قبول مى كنيد
نه هر نقشى را، امااگر نقش يغماى نيشابورى، حافظ و اين نوع نقش ها باشد قبول مى كنم. يا نقشى كه بتوان درونيات يك هنرمند را نشان داد. فيلم شاينينگ (تلألو) يكى از بهترين فيلم هايى است كه ديده ام چون استنلى كوبريك به خوبى موفق مى شود درونيات آن نويسنده را نمايش بدهد. متأسفانه از اين نوع آثار در جامعه ما ساخته نمى شود.
* ابتداى مصاحبه گفتيد، كه قبل از بازى در سريال مى ترسيدم از هنر دور شوم، حالا واقعاً فكر مى كنيد كه از هنر دور شديد
نه، اصلاً. البته امروز هم آن ترس همراه من است و بايد مراقب خودم باشم.
نگاهى به مجموعه شعر كودك «مثل ياس» از جعفر ابراهيمى
لطافت گلبرگ هاى رنگارنگ
360426.jpg
يزدان سلحشور

* يك
«وقتى اذانِ مغرب
پيچيد در خيابان
در من شكفت باغى
باغى به نام قرآن
*
رفتم وضو گرفتم
در حوض توى مسجد
شد سينه ام پُر از گُل
از رنگ و بوى مسجد
*
باغى ز سبزه و گُل
در چشم خود نشاندم
من در صفِ جماعت
رفتم نماز خواندم
*
وقتى به خانه رفتم
ديدم كه مثل ياسم
بوى گلاب مى داد
هم دست و هم لباسم»
«مثل ياس» مجموعه اى است ـ به روايت پشت جلد خود ـ ويژه مخاطبان گروه سنى «ب»؛ و البته يكى از موفق ترين كتاب هاى جعفر ابراهيمى در به كارگيرى «موضوعات روز» و نزديك شدن به «زبان نرم» كودكان.
ابراهيمى را، گرچه هميشه در ميان پنج تن شاعر مهم كودك و نوجوان به ياد مى آوريم اما زبان گاه «نه چندان نرم اش» ـ كه يادآور ادامه مسيرى است كه روزگارى «كيانوش» رفت ـ و رويدادهاى موضوعى شعرش ـ كه اغلب و اكثر اوقات به زندگى سنتى نظر دارند و لااقل يكى دو دهه، از زمان سرايش خود عقب ترند ـ باعث فاصله گذارى ميان او و كودكان و نوجوانانى مى شود كه امروزه آثارش را مى خوانند و البته همين دو دليل نيز باعث محبوبيت بيشتر او در ميان شاعران بزرگسال يا منتقدان بزرگسالى مى شود كه شعر وى را پيگيرى مى كنند و هنوز مى خواهند معيار يك شعر خوب كودك و نوجوان را از آثار «كيانوش» اخذ كنند و شاعران ديگر را بر كفه ترازوى شعرهاى او سنجش كنند! از اين نظر ابراهيمى، شايد بيشترين مشابهت ها را با كيانوش و مسير شعرى وى داشته باشد گرچه بعضى اوقات گريزى نيز مى زند از اين فضا و به آنچه كه «شعر روان اش» مى خوانيم نزديك و نزديك تر مى شود.
به گمانم حتى معدود مخالفان شعر ابراهيمى و ثمرات عمر ادبى وى با اين نظر موافق باشند كه او «ذاتاً شاعر است» و «شهود شاعرانه» در آثارش ـ حتى همان ها كه از زبان بالنسبه زمخت ترى برخوردارند ـ نسبت به عناصر ديگر و ابزارهاى ديگر شاعرى، نمود پررنگ ترى دارد. از لحاظ موضوعى هم، در يك بررسى گذرا مى توان دريافت كه «ابراهيمى» احتمالاً در ميان شاعران صاحب سبك شعر كودك، بيشترين آثار مربوط به «آئين»، «انقلاب» و «مفاهيم دينى» را به خود اختصاص داده است اما مقايسه اين آثار با همتاهاى آنان در دفترهاى شعر كودك شاعران نسل بعد از وى، ما را به اين نتيجه مى رساند كه انتخاب چنين موضوعاتى هميشه با نگاهى شاعرانه و كشفى و شهودى همراه بوده و كمتر شعرى [شايد به اندازه انگشتان دو دست] در كارنامه ادبى اش يافت مى شود كه بتوان آن را شعارى ناميد و از دريچه نقد ادبى آن را مورد نكوهش قرار داد.
شعر «مثل ياس» على رغم برخوردارى از موضوعى آئينى ـ كه به صراحت عنوان مى شود ـ شعرى شعارى نيست و بيشتر با احساسات كودك سروكار دارد تا با اقناع «منطق بزرگسالانه اى» كه معمولاً گمان مى بريم كه «كودك عاقل» بايد از آن برخوردار باشد! دليل اين موفقيت احتمالاً مربوط به اين اصل است كه ابراهيمى در اين شعر، از تجربيات حسى و عينى فراتر نرفته است و همان ها را به تجربيات ذهنى و شاعرانه بدل كرده است. در «صف جماعت» نماز خواندن به طور طبيعى، آغشته شدن به «بوى گلاب» را به دنبال دارد و اين، يك تجربه عينى است اما تجربه شاعرانه، اين تجربه عينى را از «زمين» جدا مى كند و «آسمانى»اش نشان مى دهد: «وقتى به خانه رفتم‎/ ديدم كه مثل ياسم‎/ بوى گلاب مى داد‎/ هم دست و هم لباسم.» اين گونه تجربه ها و تكنيك ها، در شعر ابراهيمى داراى شاهد مثال هاى بسيارى است با اين همه مقلدان وى ـ كه كم هم نيستند ـ اغلب بدون توجه به اين ظرايف به سراغ حوزه هاى آئينى در شعر كودك مى روند و... خب! به گمانم مى توان حدس زد كه چه مى كنند و چه جايگاهى براى خود در اين نوع شعرى كسب كرده اند !
* دو
«يك دستگاهِ كامپيوتر
بابا براى من خريده
هرگز كسى، مانند آن را
در هيچ بازارى، نديده
*
اين كامپيوتر چشم دارد
اين كامپيوتر گوش دارد
او مثل آدم نيست، اما
مانند آدم، هوش دارد
*
من مى فشارم گوش او را
مى گويد او: «آماده هستم
پيچيده ام با آنكه خيلى
در ظاهر اما ساده هستم»
*
اين دستگاهِ كامپيوتر
با آنكه خيلى باسوادست
اما براى اين سؤالم
او پاسخى هرگز نداده ست
*
او پاسخ هر پُرسشم را
فوراً برايم مى نويسد
هم ديكته و هم مشقِ من را
شب ها به جايم مى نويسد
*
من مى فشارم گوش او را
مى پرسم از او: «نامِ من چيست »
مى ماند او خاموش و ساكت
نام مرا اصلاً بلد نيست»
شعر «كامپيوتر» از معدود شعرهايى است كه از همان ابتدا، ورود تكنولوژى جديد را به زندگى كودكان اعلام كرد. انتشار اين شعر در اوايل دهه ۷۰ ـ كه هنوز بخش اعظم بزرگسالان هم به كامپيوتر به عنوان يك ابزار غيرضرورى نگاه مى كردند ـ نشان دهنده آينده نگرى ابراهيمى بود كه روزگارى را مى ديد كه در كمتر از ۱۰ سال، كامپيوتر به يكى از اسباب اصلى منازل ايرانى درآيد و كودكان با آن، مثل رفيقى كه شب و روز در كنار آنان است برخورد كنند. اين شعر در زمانى منتشر شد كه هنوز حتى از سوى نخبگان جامعه ـ حتى تا سال ۷۸ و ۷۹ ـ ورود كامپيوتر به منازل ايرانى ـ مخصوصاً در طبقات متوسط و زير متوسط ـ مورد نكوهش قرار مى گرفت. [حوالى سال هاى ۷۸ و ۷۹ بود كه بانوى فرهيخته اى كه به دليل همسرى يكى از بزرگان متوفا و اهل تميز ادبيات معاصر، در تلويزيون صحبت مى كرد از اين كه كارگر خانه اعيانى شان جسارت كرده و براى فرزند دبيرستانى اش كامپيوتر خريده رنجيده خاطر بود و مجرى فرزانه تلويزيون نيز حرف هايش را تأييد مى كرد!]
اما آنچه در سال ،۸۷ شعر «كامپيوتر» را هنوز جذاب و پرمخاطب نشان مى دهد نگاه شاعر است به موضوع كه آن را از عنصرى ناآشنا، پيچيده و كمابيش شبيه «بيگانه هايى كه از فضا به زمين مى آيند» به وسيله اى در دسترس و آشنا بدل كرده و با اين همه به فاصله طبيعى «ماشين» و «انسان» و فقدان حس انسانى در اين همدم تازه كودكان جامعه ايرانى اشاره دارد.
* سه
«ابراهيمى» در سه دهه شاعرى خود ثابت كرده كه در ورود به عرصه هاى پرخطر، هوشمندانه عمل كرده است. يكى از اين عرصه ها، واقعيت هاى اجتماعى و قهر و آشتى والدين است كه بيشتر اوقات ـ لااقل تا موقعى كه او براى نخستين بار چنين موضوعى را به شعر كودك وارد كرد ـ بيرون از حريم شعر مخاطبان كودك و نوجوان ايرانى مانده است. واقعيت آن است كه كودكان اين مشاجرات ملموس يا غيرملموس را به خوبى درك مى كنند اما اغلب اوقات به روى ما بزرگترها نمى آورند كه از كُنه ماجرا باخبرند و خودشان را به چيزى ـ اسباب بازى، كتاب و دفترى يا صرفاً حرف زدن با خود ـ مشغول مى كنند. نمى توان و نبايد اين بخش از زندگى را، از شعر كودك حذف كرد و با اين حال، به دليل پرسش برانگيز بودن چنين موقعيت هايى و اغلب، «نبود» پاسخ روشن در قبال آنها، بايد محتاطانه به آن نزديك شد. «ابراهيمى» اين احتياط را با ظرافت رعايت كرده است.
«پدر و مادر من
هر دو خوش اخلاقند
قهر يا دعوا را
زشت و بد مى دانند
*
يك شب اما آنها
قهر كردند از هم
خانه ى كوچك ما
شد پر از غصه و غم
*
گريه كردم آن شب
زود هم خوابم برد
گربه اى در خوابم
جوجه اى را مى خورد
*
من پريدم از خواب
مادرم آب آورد
بعد، بوسيد مرا
پدرم نازم كرد
*
صبح ديدم مادر
باز هم خوشحال است
پدرم آمد و باز
بر سر سفره نشست.»
شعر «قهر و آشتى» گرچه زياد به محوطه پرخطر واقعيت هاى تلخ اجتماعى و مخصوصاً واقعيت هاى تلخ زندگى خانوادگى وارد نمى شود اما اشارات آن هم ـ در پرده اى از رمز و راز كودكى ـ جالب توجه است و البته مايه تأثيرپذيرى بسيارى از شاعران جوان تر از اين شعر!
توصيفات عينى ابراهيمى در اين شعر، به حسى شدن موقعيت بيشتر كمك مى كند و حتى عينيت خواب راوى هم، در شكل گيرى تصوير كلى در ذهن مخاطب كودك بسيار مؤثر است: «گريه كردم آن شب‎/ زود هم خوابم برد‎/ گربه اى درخوابم‎/ جوجه اى را مى خورد» گرچه اين خواب، يك «خواب تيپيك كودكانه» نيست و بيشتر ريشه در كابوس هايى دارد كه در زندگى شاعرانه شاعر و شعرهايش شكل گرفته، با اين حال پذيرفتنى نيست و «مخاطب كودك»، آن را به عنوان كابوس مى پذيرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |