|
نگاهى به نظريه هاى فلسفه تاريخ
جامعه آرمانى در قاب تاريخ
|
|
|
حجت الاسلام والمسلمين سيدمحمد مهدى مير باقرى
نگاه فلسفه تاريخ به گونه اى است كه در آن مى توانيم تاريخ را به صورت يك زنجيره به هم پيوسته مشاهده كنيم. پديده هاى تاريخى در اين حال به صورت عناصر نظام مند و مرتبط با يكديگر مشاهده مى شوند. مهم اين است كه بايد از سطح پديده ها گذر كرد و به عمق رابطه ها رسيد تا بتوان از اين طريق، عواملى را كه در شكل گيرى زنجيره تاريخ دخالت داشته اند، شناسايى كرد. در هر حال، فلسفه تاريخ از چنان قدرتى برخوردار است كه مى تواند جايگاه يك پديده را در روند حركت تاريخ به يك تحليلگر بشناساند و موضع او را نسبت به آينده مشخص كند. بررسى دو نوع فلسفه تاريخ مادى فلسفه تاريخ را به دو گونه «مادى و الهى» مى توان تقسيم كرد. در حقيقت، در يك دسته بندى عام، دو نگاه اساسى نسبت به تاريخ و روند آن وجود دارد؛ نگاهى كه «انسان، جامعه و تاريخ» را برآمده از ماده مى داند و نگاهى كه معتقد به اين حقيقت است كه خداوند متعال، محور پيدايش خلقت و تكامل آن است. در نگاه اول، ماده به صورت مستغنى ديده مى شود. البته اين ماده با چنين ويژگى هايى همواره در مسير پيچيده تر شدن خود به صورت جبرى، غيرآگاهانه و بدون احاطه به شعور، در حال حركت است. اين مسير به پيدايش «حيات» مى انجامد و از اين طريق، «انسان» پديد مى آيد و در نهايت، به پيدايش «جامعه» و «تاريخ» مى رسد. در اين نگاه، مسير و حركت تاريخ به گونه اى است كه شعور و تدبير حكيمانه اى بر آن حاكم نيست، بلكه جبر غيرخودآگاهانه مادى، مبدأ حركت تاريخ به سمت مرحله پايانى آن است. به طور طبيعى، عواملى كه به عنوان متغيرهاى اصلى در شكل گيرى حركت تاريخ به ايفاى نقش مى پردازند، همان عوامل مادى است و اراده انسان در اين ميان، تابعى از اين عوامل است. همچنين مراحل و گذرگاه هاى اصلى تاريخ نيز بر اساس همين عوامل طبقه بندى مى شوند. يكى از نظريه هايى كه تا دو دهه گذشته ارزش علمى داشت، نظريه «ماترياليسم تاريخى» بود. اين ديدگاه، حركت تاريخ را تابع ماترياليسم فلسفى تفسير مى كند؛ يعنى در ابتدا، قواعد كلى حاكم بر حركت را در قالب «منطق ديالكتيك» تفسير مى كند و سپس جهان را به عنوان پديده مستغنى تحليل و با بازگرداندن حركت كلى جهان به جوشش درون زاى مادى، مرحله حيات پديده ها، انسان و تكامل تاريخ را بررسى مى كند. از اين منظر، اين ها مراحلى است كه بر پايه شكل گيرى ابزار و روابط توليدى به وجود مى آيد. صاحبان اين نظريه معتقدند مهم ترين عاملى كه در حركت تاريخ به ايفاى نقش مى پردازد و مبدأ پيدايش تحولات اساسى در جامعه بشرى و حيات انسانى بوده و تمامى تمدن سازى ها بر اين اساس شكل گرفته است، چيزى جز «روابط توليدى» نيست. اين روابط در فرآيندى جبرى و بر اساس منطق ديالكتيك شكل مى گيرد. بنيان اين منطق نيز بر اساس تضاد درونى ماده و فعال شدن آن در عرصه علمى است. با اين نگاه به تاريخ عملاً سرحلقه هاى تكامل تاريخ بر اساس تحولات روابط توليدى تعريف مى شود، به گونه اى كه با تغيير در اين ابزار و ايجاد كارآمدى بيشتر و پيدايش ابزار دقيق تر، تحولى در روابط اقتصادى جامعه به وجود مى آيد كه در نهايت به تغيير روابط اجتماعى و روح انسانى مى انجامد. از اين زاويه، هر تحليلگر هنگام تفسير هر پديده تاريخى بايد به پيشينه اوضاع اجتماعى و اقتصادى جامعه به عنوان متغير اصلى نگاه كند تا بتواند با ترسيم روند تغييرات اقتصادى در گذشته و حال، براين اساس به ترسيم آينده خود بپردازد. صاحبان اين نظريه اصرار دارند اين نكته را به اثبات رسانند كه همه اين تحولات در روح و فكر و فرهنگ انسانى، زاييده تكامل ابزار توليدى است. مرحله پايانى تاريخ نيز از اين منظر به گونه اى است كه در آن «مالكيت» وجود ندارد و «دولت» و «دين» نيز ضرورت وجودى خود را از دست مى دهند. در اين حال، ديگر نمى توان از مثلث «زر و زور و تزوير» يا «تيغ و طلا و تسبيح» سخن گفت. تمامى اين ها در مرحله پايانى تاريخ، فلسفه وجودى خود را از دست مى دهند؛ زيرا تاريخ در مسير تكامل خود به جايى مى رسد كه ديگر مالكيت فردى مطرح نيست چون مالكيت، منتفى است، وجود دولت و دين نيز كه ابزار تثبيت مالكيت هستند، منتفى خواهند شد. در اين تمدن رؤيايى، دولت سياسى دينى و الهى وجود ندارد و مالكيت نيز از حالت فردى، خارج و به صورت مشاع تعريف مى شود. در اين جامعه آرمانى، همه انسان ها داراى شغل، مسكن، غذا و ديگر ضروريات زندگى هستند. به طور طبيعى، گذرگاه هاى تاريخى نيز براى رسيدن به اين جامعه آرمانى بايد به گونه ديگرى و بر اساس همان منطق ديالكتيك ترسيم شوند. از اين روزنه، تمامى جنگ ها، خون ريزى ها و كشمكش هاى تاريخى بر پايه همان تضادى است كه بين طبقات اقتصادى جامعه وجود دارد. تنها در اين حال مى توان منتظر بود كه يك جامعه مشاع اقتصادى ظهور يابد و فرهنگ و معنويت دينى رخت بربندد. البته فرهنگ دولت سياسى نيز به مفهوم امروزى آن حذف خواهد شد. به نظر مى رسد مشكل اصلى تمامى اين نظريه ها در اين نكته اصلى خلاصه شود هيچ يك در طرح پرسش هاى اساسى درباره حيات انسان و تكامل تاريخ موفق نبوده و نتوانسته اند پاسخ هايى شايسته دهند. از ديگر فلسفه هاى تاريخ حسى، مبنايى است كه پايان عالم را به صورت مادى تفسير مى كند و به نظريه «موج سوم» (الوين تافلر) مشهور است و توانسته در دوران معاصر براى خود طرفدارانى نيز پيدا كند. در اين زمينه كتاب هايى نوشته و تحليل هاى گوناگونى بيان شده است. بر اساس اين نظريه، تاريخ به سه مرحله «كشاورزى، صنعتى و فراصنعتى» تعريف مى شود. جامعه آرمانى اين نظريه نيز چندان تفاوتى با نظريه ديالكتيك ندارد، بلكه صرفاً در اين فضا، نظم پيچيده تر مى شود، زندگى آسان تر مى گردد و انسان به رفاه گسترده ترى مى رسد. البته مسيرى كه بر اساس اين نظريه براى مراحل تاريخى ترسيم مى شود، نمى تواند چيزى فراتر از ديگر نظريه هاى مادى براى انسان معاصر در پى داشته باشد. در اينجا فقط انسان، پيچيده تر مى شود و زد و خوردها، جنگ ها و كشمكش ها به گونه ديگرى رخ مى نمايد. در نهايت نيز قرار است انسان در اين جامعه آرمانى، از طريق ارتباطات پيچيده الكترونيكى به آرامش و رفاه كامل برسد تا حتى براى رفع نيازمندى هاى اوليه خود، به مراجعه به بازار، نيازى نداشته باشد. او از درون خانه خويش مى تواند نيازهاى اساسى خود را برطرف كند. در اينجا نيز مراحل تكامل تاريخ، تابع تحول در ابزار توليد يا تحولاتى از اين قبيل است. بيان اركان كلى فلسفه تاريخ الهى بايد به گونه ديگرى به تاريخ و تكامل آن نگريست و مراحل گذار ديگرى را براى تاريخ تفسير كرد. در يك نگاه الهى، جهان، مخلوق خداوند متعال است و خداوند، خالق انسان و كل پديده هاى هستى است. خالقيت خداوند متعال به عنوان يك امر مسلم قابل دفاع است. از اين منظر: يك ـ عالم، مكتفى به ذات نيست. دو ـ همان گونه كه خداوند متعال، خالق و قيوم عالم است، رب و پرورش دهنده عالم نيز هست. او عالم را سرپرستى مى كند. از اين رو، تكامل عالم، تابع ربوبيت اوست. پس عالم، هم مخلوق خداوند و هم تحت ربوبيت او در حال تكامل و رشد است. در اين حال، نمى توان عالم را مكتفى به ذات دانست و از درون جوشى مادى سخن گفت و تكامل عالم را بر اين اساس تحليل كرد. ماده نمى تواند براى خود كمالى خلق كند؛ زيرا هم اصل ماده و هم كمال آن، مخلوق ذات بارى تعالى است و هميشه به ربوبيت الهى محتاج است. همين ربوبيت است كه عالم را به سمت كمال خويش هدايت مى كند. سه ـ در جريان حركت تاريخ، نقش انسان ها حذف شدنى نيست. طرفداران نظريه هاى مادى تا بدانجا نقش ماده را مطلق مى كردند كه از جبر درونى مادى حاكم بر حركت تاريخ سخن مى گفتند و اراده انسانى و ربوبى را نفى مى كردند. فلسفه تاريخ الهى در عين آن كه اراده ربوبى را بر روند كل تاريخ حاكم مى داند، ولى اين سخن بدين معنا نيست كه اراده اى ديگر در طول اراده الهى وجود ندارد و جبر مطلق حاكم است. به بيان بهتر، اين نظريه قايل نيست كه خداوند متعال به صورت جبرى، عالم را از نقطه اى حركت مى دهد و به نقطه اى ديگر مى برد. اين نگاه قطعاً نگاه اديان الهى نيست، بلكه از اين منظر، اراده و قيوميت الهى بر تمامى هستى حاكم است. اين امر به معناى حذف قدرت انسان در درون عالم نيست. چهار ـ هر چند اصل اراده، فاعليت و قدرت انسان در طول اراده و ربوبيت الهى قابل تحليل است، ولى نبايد از اين نكته نيز غفلت كرد كه انسان نسبت به اصل پرستش و خضوع، هيچ اراده اى ندارد. هيچ مخلوقى نيست كه بگويد من حركت نمى كنم يا حركتم بدون پرستش و خضوع است. اصل حركت، جبرى است، ولى اين حركت حتماً تابع تعلق و اراده اى خاص است. زمانى كه انسان يا شىء به چيزى تعلق پيدا مى كند، به طرفش حركت مى كند. از اين رو، انسان را نمى توان خالى از «پرستش» و «حركت» معنا كرد. البته در اين چارچوب مى توان به انتخاب «كيف پرستش» پرداخت و به بت پرستى يا خداپرستى روى آورد و اراده و آزادى انسان در اين محدوده قابل تعريف است. بنابراين، از يك سو، انسان اراده دارد، ولى اين اراده مطلق نيست، بلكه به گونه اى است كه مى تواند در كيف پرستش و اصل موضع گيرى نسبت به ربوبيت الهى دخالت كند. انسان نسبت به اصل حركت مجبور است، ولى نسبت به كيف حركت، صاحب اراده و اختيار است. اگر اين اصل پذيرفته شود، آنگاه بحث «طاعت و عصيان» و «ايمان و كفر» قابل دفاع خواهد بود. در اين حال، مى توان ادعا كرد كه «تكامل» محصول «تولى و ولايت» است؛ يعنى كيف تولى انسان است كه نحوه تكامل او را مشخص مى كند. اين امر به معناى مطلق بودن اراده نيست، بلكه به معناى وجود سهم تأثير اراده انسان در تكامل تاريخ است. پنج ـ براى آن كه توسعه پرستش الهى يا مادى اتفاق افتد، بايد اراده ها در يكديگر حضور پيدا كنند. حضور اراده ها، اراده اى بزرگ تر را ايجاد خواهد كرد و همين امر مبناى شكل گيرى «جامعه» و زمينه سازى براى توسعه پرستش است. به باور ما، شكل گيرى جامعه به امورى چون «مدنى بالطبع بودن» و «استخدام» باز نمى گردد. مبدأ پيدايش جامعه، به توسعه پرستش بازگشت دارد. انسان هر طرف را كه انتخاب كرد، بدين معناست كه مى خواهد در اين جهت به توسعه قدرت دست يابد و از آنجا كه اساساً دو انتخاب و دو مسير با توسعه قدرت و پرستش، قابل گزينش است، در عمل، دو نوع جامعه در مسير تاريخ شكل مى گيرد؛ جامعه اى بر محور ايمان و جامعه اى بر محور كفر. اين اولين تقسيم بندى در تاريخ است. پس نكته مهم اين است كه اصل پيدايش جامعه بر محور توسعه پرستش است. حول اين محور، اراده ها در يكديگر حضور پيدا مى كنند و به اراده بزرگ اجتماعى و تاريخى مى انجامند. آنگاه شكل مى گيرند و سپس به صورت حلقه هاى به هم پيوسته در يك زنجيره بزرگ تاريخى تبلور مى يابند. اين زنجيره تاريخ، چيزى جز همان نظام اراده ها در طول تاريخ نيست؛ اراده هايى كه اصل حركت آن ها بر پايه تولى و ولايت نسبت به ايمان و كفر است. به بيان ديگر، انسان ها در طول تاريخ يا به ولايت الهى و ملكوتى يا به ولايت مادى و شيطانى تولى داشته اند و همين پرستش هاى شيطانى و ملكوتى در توسعه يابى خود، به پيدايش جامعه و تاريخ انجاميده است. از اين رو، دو زنجيره تاريخى در دو قالب ايمان و كفر قابل تعريف است كه البته هر دو نيز قابل توسعه يا تكامل اند. پس با دو نوع تكامل تولى و ولايت در طول تاريخ روبه رو بوده ايم. تمامى تصرفاتى نيز كه در تاريخ شده است، همگى تابعى از همين نظام تولى و ولايت بوده اند. هر دو گروه از طايفه ايمان و كفر، چه به ولايت الهى چنگ زنند و چه به ولايت شيطانى دست يازند، مورد امداد وُلات خود قرار مى گيرند و سپس متناسب با اين امداد، به تصرف مى پردازند. ما از خداوند متعال رزق و رحمت طلب مى كنيم و به صورت مستمر به امداد او نيازمنديم. تكامل ما با ربوبيت او رقم مى خورد. معناى رزق و امداد آن است كه او مخلوقى را براى ما خلق مى كند تا تابع اراده و قدرت ما باشد. اين همان «فاعل تبعى» است كه در دستگاه نظام فاعليت قابل تعريف است. زمانى كه اين فاعل خلق شد، به اراده ما تعلق مى گيرد و قدرت و اراده ما در آن نفوذ مى كند و همين معناى تصرف انسان در مخلوقاتى است كه به عنوان فاعل تبعى در اختيار انسان قرار گرفته اند. انسان با اين تصرف مى تواند به توسعه وجودى برسد. الحاق فاعل تبعى، زمينه ساز توسعه وجودى انسان متصرف است. از اين رو، صحيح است كه بگوييم انسان ـ اعم از كافر و مؤمن ـ به دنبال توسعه وجودى خود از طريق «تولى و ولايت» است. اگر تولى انسان، ايمانى بود، به تبع، توسعه ايمان نيز اتفاق مى افتد و اگر تولى كفرآلود بود، نتيجه حتمى آن تولى، توسعه كفر است. تمدن هاى موجود در طول تاريخ نيز زاييده همين نظام تولى و ولايت هستند كه در دو شكل ايمانى و الحادى نمود پيدا مى كنند و ساختارهاى سياسى، فرهنگى و اقتصادى تازه اى را پديد مى آورند. به بيان بهتر، بيش از دو نوع پرستش در دنيا قابل تعريف نيست: يا پرستش خداوند متعال يا پرستش انسان. زيرا يا انسان خود را در مقابل ولايت الهيه نمى بيند و تسليم به امر مولاست كه در اين حال، سزاوار اطلاق نام مؤمن است؛ يا خود را در مقابل اين ولايت مى بيند و با محور قرار دادن خود، ولايت خداوند متعال را انكار مى كند. در اين حال، او كافر خواهد بود. عقل انسان نيز همواره ميان اين دو نوع پرستش در حال تعقل است و سرانجام به پذيرش يكى و خروج از دايره ديگرى گردن مى نهد. در نهايت، اراده و مسئوليت انسان، حرف آخر را مى زند. سخن گفتن از اين كه انسان، اراده خويش را محور تكامل و توسعه خود قرار مى دهد، به معناى اين نيست كه او براى رسيدن به مقاصد خويش، نيازمند امداد خداوند متعال نيست. او نيز در كنه وجود خود مى پذيرد كه بايد در مقابل خداوند متعال، خاضع بود و دست نياز به سوى او دراز كرد. گرچه او با مفاهيمى همچون «انتم الفقراء الى الله» بيگانه است، ولى چنين نيست كه بتواند خود را به طور كامل از امداد الهى، مستغنى بداند. انسان مادى نيز به دنبال ارضاى نياز خود است و تا امداد نشود، در عمل، تكامل چرخه نياز و ارضا اتفاق نمى افتد. مى توان گفت كه تمدن مادى نيز بدون امداد خداوند متعال مجال تحقق نخواهد داشت. هر چه هست، به گونه اى است كه جريان تولى و ولايت هميشه در قالب شيطانى يا ملكوتى در عالم وجود دارد و بر اين اساس، دو نوع تمدن رقم مى خورد. تمدن اصلى كه تمدنى ارزشى است، بر پايه حق و بر محور ربوبيت و اطاعت است. هر چه جز اين است، به صورت تمدن غيراصلى و در قالب مظاهر باطل تبلور مى يابد. تفسير حق و باطل نيز از همين جا آغاز مى شود؛ زيرا ريشه حق به ولايت الهيه باز مى گردد و ناهماهنگى با اين نوع از ولايت، انسان را به ورطه نفس محورى و خروج از اراده مستقيم الهى مى كشاند. اين همان پايگاه ارزشى حق و باطل در جريان تمدن ها در طول تاريخ است. از اين واقعيت نيز نمى توان غفلت كرد كه مراحل نزول اديان برتر و كامل تر به معناى ارتباط پيچيده تر و توسعه يافته تر ميان عالم انسانى و عالم ربوبى است كه مبدأ پيدايش تكامل تاريخى است. در اين حال، انسان ها به مرتبه بالاترى از تكامل دست مى يابند و تاريخ يك گام به سمت كمال نهايى خود پيش مى رود. سرحلقه هاى تكامل تاريخ چنين تعريف مى شوند و محور تكامل تاريخ نيز جز انبيا و اوصيا و اديان الهى نخواهد بود. { رئيس فرهنگستان علوم قم
|