كودكى زير درخت
بابا، مامان ! اين اميرحسين است. پسر پنج ساله تان. يك روز در باد گم شد. يادتان مى آيد. بيست و هشتمين روز مهر ۸۶ زير درختى در پارك ملت تهران رهايش كرديد. مى لرزيد. شب مى آمد. چشمانش تشنه خواب و دستانش منجمد بودند. دلش تنگ بود، هنوز هم هست. بابا روح الله، مامان مينا، آبجى سارا اين بار دومى است كه عكسش چاپ مى شود. اگر همين گوشه و كنار هستيد پيدايش كنيد هنوز دير نشده. بچه هاى گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران صداى آشنايتان را مى شنوند.
ابرها هنوز مى گريند
يك روز وقتى بچه ها زير سقف آسمان بازى مى كردند «ايمان» گم شد. در بيست و ششمين روز خرداد ۸۶ كودك سه ساله را در خيابان عطار (جنب شيرخوارگاه آمنه) پيدا كردند.
صورتش چون شعله هاى آفتاب سرخ بود. بازى بچه ها تمام شد و شب رسيد. مى ترسيد. دلش تنگ بود. اين قطعه عكس تنها نشان اوست كه براى دومين بار منتشر مى شود. اگر از خانواده اين طفل اطلاعى داريد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد.
رؤياى ناتمام
صدايى چون تلو تلو خوردن يك شىء در برخورد با پستى و بلندى هاى زمين مى آيد. گوش كن مى شنوى
اين صداى عصاى من است. وقتى برف هاى دهمين روز اسفند سال ۱۳۵۲ در حاشيه پياده روهاى شهر آب مى شد چشم گشودم. در اولين قدم هايى كه به دنيا گذاشتم در زايشگاه «كامروا» رهايم كردند. در آن زمان پليس قضايى و شيرخوارگاه سازمان تربيت بدنى شهردارى مرا به انجمن ملى حمايت از كودكان فرستادند. مدتى بعد به سازمان بهزيستى رفتم و از همان موقع عصا به دست گرفتم. بعد از اين كه برايم شناسنامه گرفتند «رؤيا ساجدى» صدايم كردند. پس از آن به مجتمع بهزيستى و توانبخشى شهداى هفتم تير منتقل شده و به طورمتفرقه تا اول راهنمايى درس خواندم.
حالا دخترى ۳۴ ساله ام كه به سختى لبخند مى زنم. چند سالى است كه حس مى كنم در هجوم وحشيانه خزان گم شده ام. دلم براى ديدن يك آشنا پر مى زند. دست هاى خسته و ناتوانم را به اين عصا، تنها يار ديرينه ام تكيه مى دهم. دلم آشوب است. مى دانى صداى شيپور غم را در لحظه هايم مى شنوى ساليان دراز است كه انديشناك نشسته ام و به اين فكر مى كنم كه به كدامين گناه در تمام روزهاى قشنگ زندگى ام تنها مانده ام گاه چشم هاى خشكم را روى هم مى گذارم و چهره هاى پدر و مادرم را در ذهن نقاشى مى كنم. رؤياى من بدون آنها ناتمام مى ماند. اگر پدر و مادرم نيايند رؤياى ناتمام زندگى ام كابوسى هميشگى مى شود. اما من به خواب ديده ام كه بالاخره قاصدكى مى آيد و كابوس غبارگرفته تنهايى ام به انتها مى رسد. اگر من يا خانواده ام را مى شناسيد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد تا دوباره به زندگى لبخند بزنم.
گم شده هشت ماهه
پرتوى ضعيف خورشيد به ديواره هاى شيرخوارگاه مى تابد. كودك هشت ماهه زنى به نام فاطمه اصنافى، اين جا دست هاى تكيده و كوچكش را در جست وجوى پدر و مادر بر در و ديوار مى كوبد. طفل معصوم بى تاب است. در پنجمين روز آبان سال ۸۶ در بيمارستان شهداى تجريش رها شده است. حالا اين قطعه عكس تنها مشخصات اوست. براى روشن شدن سرنوشت و هويت او با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد.