چهارشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۲۳ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Wed, Apr 30, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
دانشگاه
ماجرا
كتاب
شقايق آرمان
هويت گمشده
360966.jpg
ايران واشقانى
مرد نيمه هاى شب پس از پايان كارش قدم زنان در كوچه تاريك به سوى خانه مى رفت كه ناگهان با شنيدن صداى گريه نوزادى سر جايش ميخكوب شد.
كوچه خلوت بود و خيابان ها بى رفت و آمد. شهر در خواب بود. براى لحظه اى سايه اش روى صورت نوزاد قنداق پيچ افتاد.
نوزاد را در آغوش كشيد. چند لحظه اى به او خيره ماند. نفس هاى گرم بچه كه به صورتش خورد، سرش را عقب كشيد و با دلهره چشمانش را به او دوخت.
ناگهان احساس كرد چيزى ته قلبش فروريخت. وجدانش اجازه نمى داد نسبت به سرنوشت اين موجود ناتوان بى تفاوت باشد.
ابتدا تصميم گرفت به راهش ادامه دهد و بگذرد. اما در اين ميان احساس كرد روحش شرم زده است. ديگر فرصتى براى درنگ و فكر كردن نبود. انگار مشيت الهى چنين بود كه او و همسرش پس از مرگ زودهنگام و پى در پى سه فرزندشان اين گونه صاحب فرزندى شوند. با خود گفت شايد دست تقدير او را در آن شب دم كرده به كوچه خاموش، كنار تير برق كشانده است.
طفل معصوم را به دقت بررسى كرد اما هيچ نشانى نيافت. به آسمان پرستاره نگاهى انداخت. مهتاب مى خنديد و ستاره ها هم چشمك مى زدند. همان شب نام نوزاد را «ستاره» گذاشت.
«ابراهيم» مرد كوير بود و دلى دريايى داشت. او مدتى قبل براى يافتن كار راهى شهر شده بود اما اوضاع خوبى نداشت. همان شب با خود تصميم گرفت تا صبح روز بعد هم «ستاره» اش را به شهر و ديارش ببرد. در طول راه بارها به صورت كوچك و معصوم دخترك و لب هاى كوچك و ترك خورده اش را كه مانند بغضى فروخورده جمع شده بود، خيره ماند. انگار كه در چشمان دخترك غمى نهفته بود.
«ابراهيم» نمى دانست ماجرا را با چه زبانى براى همسرش «زرين» تعريف كند. آخر او براى يافتن كارى مناسب از شهر كوچك شان راهى پايتخت شده بود، اما حالا نوزاد دخترى را سوغات مى برد كه از گذشته و خانواده اش هيچ نمى دانست.
با اين حال او حضور دخترك بى پناه را به فال نيك گرفت. پس از رسيدن به خانه و تعريف ماجرا براى همسرش، از او خواست «ستاره» را مثل فرزند خودشان دوست بدارد.
هفت سال گذشت. حالا «ستاره» راه مى رفت و در خانه روستايى شيطنت مى كرد. هر وقت هم به خاطر شيطنت و بازيگوشى هايش بازخواست مى شد، گوشه اى «كز» مى كرد و گونه هاى هميشه بيرنگش به سرخى مى زد. آن وقت «ابراهيم» تاب نمى آورد و بغلش مى كرد و دست هاى كوچكش كه دور گردن بابا حلقه خورده بود را هزار بار مى بوسيد.
علاقه ابراهيم و همسرش به دختر خوانده شان به حدى بود كه حتى تولد دو فرزندشان هم هيچ تأثير ى در ميزان و شدت اين علاقه نداشت. دوقلوها هم با تمام ويژگى هايشان نتوانستند ذره اى از محبت زن و شوهر مهربان بكاهند. با اين حال همزمان با شيوع قحطى در آن ديار كويرى، برگ ديگرى از زندگى دخترك ورق خورد.
ابراهيم مانده بود چه كند. مخارج زندگى پنج نفره شان كمرشكن بود. به همين خاطر قادر نبود ستاره را به مدرسه بفرستد. مشكلات مالى كمرش را خميده بود. بچه ها رنگ به صورت نداشتند. مرد تنها يادگارى مادرش را به بازار برد و فروخت. اما يك انگشتر قديمى طلا تنها هزينه مدت كوتاه زندگى شان را تأمين كرد. دوقلوها گرسنه بودند و مدام بهانه جويى مى كردند.
طاقت ابراهيم طاق شده و كمرش زير بار فقر و مشكلات خميده بود. با آن كه علاقه شديدى به سه فرزندش داشت، ناچار در تصميمى ناگهانى براى نجات ستاره از فقر تصميم گرفت او را در دوازدهمين بهار زندگى اش به عقد مرد ۳۰ ساله اى درآورد كه صاحب يك آسياب بادى بود. با خود فكر كرد شايد با اين تصميم سختى هاى زندگى ستاره كمتر شود...
از طرفى دوقلوها هم از گرسنگى نجات پيدا مى كردند و شايد هم مى توانستند به جاى پرسه زدن در كوچه و خيابان درس بخوانند و از ديگر همسالانشان عقب نمانند.
ستاره با شنيدن تصميم پدر بند دلش پاره شد. باورش نمى شد مى خواهند شوهرش بدهند. ساعت ها بى امان گريه كرد. تن بى جان و خسته اش ضعيف و ناتوان شده بود و فرمان هاى مغزش را دريافت نمى كرد.
ستاره كه از ازدواج هيچ نمى دانست با خود فكر مى كرد او را به مرد آسيابان فروخته اند تا در آنجا كار كند. به همين خاطر پس از برگزارى مراسم مختصرى راهى خانه بخت شد. زندگى خالى از عشق و احساسش هر روز با طلوع خورشيد شروع مى شد. شايد به همين خاطر طلوع آفتاب را دوست نداشت و حاضر بود تا در تاريكى انبار و در ميان كاه ها خود را پنهان كند. دلش مى خواست از همه دريچه ها تاريكى ببارد و مثل گنجشكى تازه متولد شده پريدن در سياهى را تجربه كند.
ستاره بشدت دلتنگ خانه پدرى و خانواده اش بود. اما چون از پدرش توقع نداشت او را به اين شكل راهى خانه بخت كند، دلتنگى خود را به فراموشى سپرد. به همين خاطر هم تمام وجودش لبريز از گلايه و كينه شد.
خودش را موجودى اضافى و مايه دردسر پدر و مادر مى دانست و دائم به بخت سياهش لعنت مى فرستاد. نمى دانست چرا آن همه مهر و عاطفه به يكباره از وجود پدر رخت بربست و جاى خود را به سنگدلى داد. آنقدر كينه به دل داشت كه تصميم گرفت تا آخر عمر به ديدن پدر و مادرش نرود. به همين خاطر هم از طريق يكى از بستگان دور به آنها پيغام داد تا براى هميشه فراموشش كنند.
ستاره حتى براى فراموش كردن گذشته تصميم گرفت نام خود را به صديقه تغيير دهد چرا كه با شنيدن اين اسم، خاطرات قديمى در ذهنش مرور مى شد و مى ترسيد كه باز مرغ دلش به بام خانه قديمى شان پر بكشد.
او به دليل بيمارى اش هيچ وقت مادر نشد. شايد در آن صورت بهتر مى توانست واقعيات پيرامونش را احساس كند و دليل تصميم ناگهانى پدرش را بفهمد. اما كينه آنقدر در دلش ريشه دوانده بود كه براى هميشه نام و خاطره پدر و مادر را از ذهن و قلبش بيرون راند.
غم دورى از خانواده و دلبستگى ها آنقدر بر او سخت گذشت كه به ناگاه موهاى سرش سپيد شد. پدر و مادرش هم به دليل بيمارى صعب العلاج چند سال بعد مردند.
در اين ميان تنها يادگارى و ارثيه كه از پدر و مادر مرحوم ستاره به جا مانده بود، خانه اى قديمى و كم ارزش در محله اى فقيرنشين بود. حالا با گذشت سال ها دوقلوها هر يك زندگى مستقلى تشكيل داده و خواهر بزرگترشان را به فراموشى سپرده بودند. آنقدر كه هيچ رابطه عاطفى با هم نداشتند و احساس بيگانگى مى كردند.
تلاش صديقه براى يادآورى خاطرات محو و غبارآلود گذشته در ذهن برادران دوقلويش بى فايده بود. آنها تنها دخترى به نام ستاره را به ياد داشتند و حتى دليل حضور او در خانه شان را نمى دانستند.
اما فاجعه وقتى بروز يافت كه صديقه با احضاريه دادگاه به واقعيت پنهان و خاموش زندگى اش رسيد. برادرانش براى دريافت گواهى انحصار وراثت با معرفى وكيل به دادگاه ادعاى نفى نسب كردند و چند مرد سالخورده نيز صحت ادعاى آنان را تأييد كردند.
-ما تنها فرزندان ابراهيم و زرين هستيم. پدر و مادرمان فرزند ديگرى نداشتند و فقط شنيده ايم وقتى پدرمان در جوانى براى يافتن شغل راهى تهران شده، نوزادى سرراهى را يافته و براى نجات جانش و دلگرم شدن مادرمان به زندگى و رهايى از تنهايى، او را به شهر خودمان آورده و به فرزندخواندگى پذيرفته است. او از مادر مرحوممان خواست تا براى صواب،در نگهدارى و پرستارى از نوزاد رها شده تلاش كند. به همين خاطر هم تا سن بلوغ به خوبى از او نگهدارى و مراقبت كردند. حتى براى دختر سرراهى شناسنامه اى به نام خودشان گرفتند. ما هم پس از مرگ پدرمان به خاطر نيت خيرخواهانه اش هيچ اعتراضى نكرديم. اما پس از مرگ مادرمان، ستاره از نام شناسنامه اش سوءاستفاده كرد و خود را از ورثه دانست و به خانه ساده برجا مانده از پدر و مادرمان چشم دوخت.
در حالى كه او از ۳۰ سال قبل از ما دور بوده و حتى قيافه اش را هم از ياد برده ايم. حالا اين زن كه صديقه نام دارد ادعاى رابطه خواهرى با ما دارد.
صديقه كه دچار سردرگمى عجيبى شده بود مثل كسى كه در خواب راه مى رود، سرگردان و گيج بود. بى هدف راه مى رفت و حرف هايى را با خودش تكرار مى كرد. سرانجام پس از يك دوره بيمارى شديد روحى و افسردگى راهى اداره ثبت احوال شهر كوچكشان شد تا شايد در پرونده سجلى اش گواهى ماما يا پزشكى قانونى در مورد محل تولد و نام مادرش را بيابد. اما نتيجه اى نگرفت. براى يافتن هويت گمشده اش سراغ وصيتنامه پدر و مادرش را گرفت بلكه در محتواى آن به سرنخى دست يابد اما شنيد كه كتاب عمر زن و مرد روستايى به ناگاه بسته شده و آنها قبل از تنظيم وصيتنامه جان سپرده اند.
دادگاه پس از شهادت چند زن و مرد سالخورده كه همگى ادعا كردند در جوانى شنيده اند ابراهيم دختر بچه اى را در تهران پيدا كرده و به فرزندى پذيرفته است، دستور داد صديقه و دو برادر دوقلو براى انجام آزمايشات DNA و بررسى هاى ژنتيكى به پزشكى قانونى معرفى شوند.
با اين حال صديقه با وجود دريافت ۲ احضاريه از سوى پزشكى قانونى و تعيين وقت، حاضر به انجام آزمايشات نشد.
چرا كه او ترجيح داد در برزخ داشتن پدر و مادر دست و پا بزند اما از عطش بى هويتى و سردرگمى نميرد.
او خود را دختر عزيز ابراهيم و زرين مى دانست و مى خواست با اين باور باقى عمرش را سر كند. برايش مهم نبود نتيجه حكم دادگاه چه مى شود. چون هنوز هم دست پرمهر ابراهيم و صداى لالايى زرين را با تمام وجود حس مى كند. بهترين روزهاى كودكى اش را در كنار آنها سپرى كرده و برايش مهم، همين بود. نه ارثيه و نه...
جويندگان عاطفه
شقايق آرمان
كودكى زير درخت
360912.jpg
بابا، مامان ! اين اميرحسين است. پسر پنج ساله تان. يك روز در باد گم شد. يادتان مى آيد. بيست و هشتمين روز مهر ۸۶ زير درختى در پارك ملت تهران رهايش كرديد. مى لرزيد. شب مى آمد. چشمانش تشنه خواب و دستانش منجمد بودند. دلش تنگ بود، هنوز هم هست. بابا روح الله، مامان مينا، آبجى سارا اين بار دومى است كه عكسش چاپ مى شود. اگر همين گوشه و كنار هستيد پيدايش كنيد هنوز دير نشده. بچه هاى گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران صداى آشنايتان را مى شنوند.


ابرها هنوز مى گريند
360897.jpg
يك روز وقتى بچه ها زير سقف آسمان بازى مى كردند «ايمان» گم شد. در بيست و ششمين روز خرداد ۸۶ كودك سه ساله را در خيابان عطار (جنب شيرخوارگاه آمنه) پيدا كردند.
صورتش چون شعله هاى آفتاب سرخ بود. بازى بچه ها تمام شد و شب رسيد. مى ترسيد. دلش تنگ بود. اين قطعه عكس تنها نشان اوست كه براى دومين بار منتشر مى شود. اگر از خانواده اين طفل اطلاعى داريد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد.


رؤياى ناتمام
360951.jpg
صدايى چون تلو تلو خوردن يك شىء در برخورد با پستى و بلندى هاى زمين مى آيد. گوش كن مى شنوى
اين صداى عصاى من است. وقتى برف هاى دهمين روز اسفند سال ۱۳۵۲ در حاشيه پياده روهاى شهر آب مى شد چشم گشودم. در اولين قدم هايى كه به دنيا گذاشتم در زايشگاه «كامروا» رهايم كردند. در آن زمان پليس قضايى و شيرخوارگاه سازمان تربيت بدنى شهردارى مرا به انجمن ملى حمايت از كودكان فرستادند. مدتى بعد به سازمان بهزيستى رفتم و از همان موقع عصا به دست گرفتم. بعد از اين كه برايم شناسنامه گرفتند «رؤيا ساجدى» صدايم كردند. پس از آن به مجتمع بهزيستى و توانبخشى شهداى هفتم تير منتقل شده و به طورمتفرقه تا اول راهنمايى درس خواندم.
حالا دخترى ۳۴ ساله ام كه به سختى لبخند مى زنم. چند سالى است كه حس مى كنم در هجوم وحشيانه خزان گم شده ام. دلم براى ديدن يك آشنا پر مى زند. دست هاى خسته و ناتوانم را به اين عصا، تنها يار ديرينه ام تكيه مى دهم. دلم آشوب است. مى دانى صداى شيپور غم را در لحظه هايم مى شنوى ساليان دراز است كه انديشناك نشسته ام و به اين فكر مى كنم كه به كدامين گناه در تمام روزهاى قشنگ زندگى ام تنها مانده ام گاه چشم هاى خشكم را روى هم مى گذارم و چهره هاى پدر و مادرم را در ذهن نقاشى مى كنم. رؤياى من بدون آنها ناتمام مى ماند. اگر پدر و مادرم نيايند رؤياى ناتمام زندگى ام كابوسى هميشگى مى شود. اما من به خواب ديده ام كه بالاخره قاصدكى مى آيد و كابوس غبارگرفته تنهايى ام به انتها مى رسد. اگر من يا خانواده ام را مى شناسيد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد تا دوباره به زندگى لبخند بزنم.


گم شده هشت ماهه
360948.jpg
پرتوى ضعيف خورشيد به ديواره هاى شيرخوارگاه مى تابد. كودك هشت ماهه زنى به نام فاطمه اصنافى، اين جا دست هاى تكيده و كوچكش را در جست وجوى پدر و مادر بر در و ديوار مى كوبد. طفل معصوم بى تاب است. در پنجمين روز آبان سال ۸۶ در بيمارستان شهداى تجريش رها شده است. حالا اين قطعه عكس تنها مشخصات اوست. براى روشن شدن سرنوشت و هويت او با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |