الهام نداف
جوانه هاى درختان كه شكوفه مى زند
به ياد اولين كلماتى مى افتم كه همراه هم و يك صدا بخش كرديم.
درست همان روزهاى اولى كه حروف را با دستان مهربانت
بر صفحات كاغذ كشيدم.
چقدر لذتبخش بود كه در آن عصر بارانى
با هم به دنبال كتاب گمشده «كبرى» گشتيم و بعد تو
به ما ياد دادى كه به كتاب هاى مان مثل دوست نگاه كنيم
و تنهايشان نگذاريم.
بهار كه مى شود جوانه زدن خودم را به ياد مى آورم
كه در كنار تو پله به پله بزرگ شدم.
به ياد مى آورم روزى را كه با هم
به دور سفره بى رياى كوكب خانم جمع شديم
و با دهقان فداكار سفر كرديم به تمام قطارهايى كه ايثار و
از خود گذشتگى مى بردند.
ارديبهشت ماه كه مى شود به ياد تو مى افتم.
به ياد روزهاى اول مهر و به ياد هفت سالگى ام.
تعجب مى كنم كه همه مى گويند تو مانندشمع مى مانى.
من از تو پروانه اى ساخته ام با تمام زيبايى ها و خوبى ها.
با همان لبخند مهربانى كه مشق هاى نامرتبم را نوازش مى كرد.
پروانه اى كه با بال هايش، لبه صفحه هاى تاخورده دفترم را باز مى كرد.
در ارديبهشت ؛ خاطره با تو بودنم را ، جشن مى گيرم.
خاطره سال هايى كه در كنارت ياد گرفتم بنويسم، بخوانم ،
بزرگ شوم و عشق و مهربانى را فراموش نكنم.
تو به من آموختى صفرها هميشه به بيست حسادت مى كنند
و من فهميدم كه تمام بيست هاى دنيا از آن توست
براى تو كه تا خورشيد مى درخشد مقدسى و قابل ستايش.