پنجشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۲۴ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Thu, May 1, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گوناگون
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
پاسخ معماى پليسى
معماى پليسى
پاسخ معماى پليسى
قتل در ساختمان نيمه كاره
۱ـ مهرداد در بازجويى گفته بود، با مشاهده صحنه درگيرى موضوع را سريع به پليس اطلاع دادم. ضمناً زمانى كه به محل حادثه رسيدم نازنين ـ دختر جوان ـ زنده بود، در حالى كه پزشكى قانونى اعلام كرد از زمان قتل وى چهار ساعت گذشته است.
۲ـ عدم آثار ضرب و شتم در بدن نازنين، اظهارات كذب و خلاف واقع مهرداد را ثابت مى كند.
۳ـ مهرداد در بازجويى گفته بود، دختر جوان از زيرزمين به طبقه اول آمده و در آنجا با مرد افغانى ـ رحمان ـ درگير شد در حالى كه برخلاف اظهارات مهرداد، جسد دختر روى پله ها كشيده شده و لكه هاى خون بر جاى مانده روى پله ها ادعاى مهرداد را رد مى كند.

اسامى خوانندگان معماى پليسى

مريم سادات جليلى از يزد، كيميا مشتاق از اراك، بهمن دل شب از رامسر، حاجى خانى فرد از تهران، محمدرضا مشتاق از اراك، رضا مختاريان از شهركرد، حبيب تاجدار از سلمانشهر، رابعه منتظر نظام از گرگان، حسن احسانى از خرم آباد (تنكابن)، هوشنگ بختيارى از شهريار، زهرا صالحى از تهران، محسن تافتاچى از اروميه، بنفشه شريفى از مشهد، آزاده شريفى از مشهد، امير اميرى از چالوس، كيوان عسگرى از رامسر، اختر سينايى از ورامين، داوود مختارى از كرمان، نرگس عيارى از كيش، على محسنى از قم، پورى امامى از كرج، عليقلى شاددل ازسمنان، احمد ياورى از همدان، حسين تقى زاده اصل از شاهرود، مينا يادگارى از تهران، حميد پورولى از كرمانشاه، مسعود طالب لو از اصفهان، نگار خسروى از كرج، على مرادى از كرمان، آرمان پناهى از كيش، هاجر جمشيدى از اسلامشهر، محمود حسامى كرمانى از مهرشهر كرج، على باقرى از تهران، محمد زمان ستوده از گرگان، عليرضا درخشان راد از همدان، مژگان حسامى از تهران، اكرم افشارى از تهران، طاهره نوروزى از همدان، حميدرضا حسين نژادى از آستارا، شهرزاد تقسيمى از تهران، مهرى صالحى از تهران، هوشنگ بستان آبادى از كرمانشاه.
معماى پليسى
قتل خانم وكيل
361293.jpg
خسرو مبشر
ساعت ۲۱ و ۳۰ دقيقه شامگاه هفدهم آذر، باران تندى مى باريد و آسمان تاريك شهر هم هر از گاهى با رعد و برق، روشن و خاموش مى شد كه ناگهان مرد ميانسالى فريادزنان از خانه ويلايى شماره ۱۱۷ كوى نيلوفر بيرون دويد. او در حالى كه اشك مى ريخت با صداى بغض آلود از رهگذران و مردم كمك خواست.
ـ همسرم را كشتند. «هنگامه» مرا پرپر كردند. زندگى ام را از من گرفتند. شما را به خدا كمكم كنيد.
دقايقى بعد نيز چند تن از همسايه هاى «تيمور» با شنيدن صداى وى از خانه هايشان بيرون دويدند. آنها به خوبى زن و شوهر را مى شناختند. همان موقع يكى از همسايه ها بلافاصله با پليس تماس گرفت و تقاضاى كمك كرد.
حدود ساعت ۱۰ شب تلفن سرگرد على اشترى به صدا درآمد. از آن سوى خط افسر نگهبان دايره جنايى پليس آگاهى خبر قتل زن ۴۳ ساله را اعلام كرد.
دقايقى بعد نيز سرگرد به طرف محل حادثه حركت كرد. حدود ۴۰ دقيقه بعد به خانه ويلايى رسيد. در مقابل خانه خودروى كلانترى متوقف بود. چند زن و مرد هم اطراف خانه جمع بودند. همسر مقتول هم زير باران روى زمين نشسته بود و بدون توجه به دلدارى همسايه ها گريه مى كرد و مرتب همسرش را صدا مى زد. سرگرد اشترى از بين مردم رد شد و خود را به در ورودى خانه رساند، با دقت در را بازرسى كرد. قفل ها سالم بود. نگاهى به ديوار خانه انداخت. روى ديوارهاى آجرى، نرده هاى محافظ آهنى قرار داشت.
وارد حياط بزرگ خانه شد. سرگرد قدم زنان به طرف ساختمان رفت، درحالى كه همچنان با دقت به اطراف نگاه مى كرد تا چيزى از نظرش دورنماند. در همين هنگام سروان ايمان زندى، افسر گشت كلانترى، خود را به سرگرد رساند. پس از احوالپرسى گفت: ساعت ۲۱ و ۵۵ دقيقه از طريق اپراتور پليس خبر قتل به ما اعلام شد. وقتى به اينجا رسيديم همسر قربانى ـ مهندس تيمور ـ درحالى كه وضعيت روحى مناسب نداشت، مقابل خانه روى زمين نشسته بود و عده اى از همسايه ها نيز او را دلدارى مى دادند. ما هم نتوانستيم از او بازجويى كنيم. اما اتاق ها را بازرسى كرديم. آشفتگى و به هم ريختگى كاملاً مشخص است. شواهد نشان مى دهد دزدان پس از قتل زن صاحبخانه اشياى قيمتى، پول نقد وطلا و جواهرات را دزديده و فرار كرده بودند.
سرگرد در ورودى ساختمان نيمه باز را با دقت بررسى كرد، قفل كاملاً سالم بود. به اتفاق سروان زندى وارد اتاق بزرگ پذيرايى شد. پيكر زن صاحبخانه با صورت وسط اتاق در كنار مبل راحتى روى زمين افتاده بود و لباس هايش كاملاً تميز بود. آثارى از خون ديده نمى شد اما دور گردنش يك رشته سيم تلفن با دو گره ديده مى شد. در چند قدمى جسد مقتول، كيف چرمى قهوه اى رنگى روى زمين افتاده بود. به هم ريختگى وسايل و اوراق داخل كيف، حكايت از آن داشت كه قاتل يا قاتلان به دنبال نامه يا سند مهمى بوده اند. سرگرد كه به خوبى احساس كرده بود پاى يك آشنا در كار است شبانه از همسر مقتول به بازجويى پرداخت. او مهندس راه و ساختمان بود. سرگرد نگاهى به بارانى مردانه كرم رنگ كه به چوب لباسى آويزان بود، انداخت آن را برداشت و به سروان زندى گفت: اين را به مرد بيچاره بدهيد تا سرما نخورد بعد هم براى بازجويى او را به اينجا بياوريد.
مهندس كه زير باران خيس شده بود پس از پوشيدن بارانى نزد سرگرد آمد. از شدت ناراحتى قادر نبود سرپا بايستد. سرگرد از او خواست روى مبل راحتى بنشيند و آرامش خود را حفظ كند.
سرگرد بدون مقدمه نخستين سؤالش را پرسيد:
زمان وقوع قتل كجا بوديد
ـ در دفتر كارم واقع در خيابان توانير. يكى از دوستانم مشكل حقوقى داشت. مى خواستم همسرم وكالت پرونده اش را به عهده بگيرد. به همين خاطر دو يا سه بار با خانه و تلفن همراهش تماس گرفتم اما جوابى نشنيدم به همين خاطر نگران شدم.
چه ساعتى با او تماس گرفتيد. به طور دقيق بيان كنيد.
حدود ساعت ۱۷ و ۲۵ دقيقه به دفتر كارم آمدم. فكر مى كنم حدود دو ساعت بعد، يعنى هفت و نيم بعدازظهر به بعد بود.
با اين كه كمى نگران شده بودم اما به خودم دلدارى دادم و گفتم شايد در حمام است و يا براى خريد به فروشگاه رفته است.
خدمتكارتان كجا بود
حسين آقا براى تدارك مقدمات عروسى پسرش از چند روز قبل مرخصى گرفته بود. فكر مى كنم همين امروز و فردا بيايد. الان حضور ذهنى كافى ندارم. شايد هم آمده باشد من خبر ندارم.
كليد خانه تان را چه كسانى داشتند
من، همسر خدا بيامرزم، حسين آقا ـ خدمتكار ـ محمد ـ پسرم و دخترم ـ هما ـ كه در خارج از كشور است.
همسرتان به تازگى از سوى فرد يا افرادى تهديد نشده بود و مزاحمى نداشتيد
نه جناب سرگرد. ما با كسى كار نداشتيم. من و همسرم هر كمكى از دستمان مى آمد براى مردم انجام داديم. اين چه سؤالى است كه در اين موقعيت مى كنيد. شما مى توانيد درباره ما از همسايه ها و مردم تحقيق كنيد كه من و همسرم چگونه افرادى بوديم. همسرم وكالت افرادى كه توانايى پرداخت حق الوكاله را نداشتند رايگان مى پذيرفت و كارهايشان را هم انجام مى داد.
وقتى نگران همسرتان شديد چه كار كرديد
پس از نيم ساعت يعنى ساعت
بيست و پانزده دقيقه شب از پشت پنجره دفترم نگاهى به بيرون انداختم. باران تندى مى باريد. اضطراب عجيبى داشتم. بار ديگر به تلفن همراه همسرم زنگ زدم اما جوابى نشنيدم. بلافاصله بارانى خود را پوشيدم و پس از جمع آورى وسايلم با عجله دفتر كارم را ترك كردم. حدود ساعت ۹ شب به خانه رسيدم. بعد از باز كردن در اصلى وارد پاركينگ شدم. وقتى از خودرو پياده شدم. چراغ هاى حياط خانه را روشن كردم و در را بستم. با دقت به حياط خانه نگاهى انداختم. چند بار حسين آقاـ خدمتكار ـ را صدا كردم. اما جوابى نشنيدم. به آرامى وارد خانه شدم در ساختمان را باز كردم بارانى خيس را به جالباسى آويزان كردم.
كيف سامسونت مشكى خود را روى ميز آشپزخانه گذاشتم. هنگامه را صدا كردم اما باز هم صدايى نشنيدم.
در يخچال را باز كردم. يك ليوان شير خنك براى خودم ريختم. نيمى از آن را نوشيدم. سپس به اتاق پذيرايى رفتم كه ناگهان متوجه شدم همه چيز به هم ريخته است. مات و مبهوت به اطراف نگاه كردم. در همين موقع جنازه همسرم را كنار مبل راحتى ديدم. با ديدن اين صحنه شوكه شدم. نمى دانستم چه كار كنم. يك لحظه قصد داشتم پيكر بى جان همسرم را در آغوش بگيرم. اما به خود آمدم و فكر كردم اگر اين كار را انجام بدهم، ممكن است آثارى كه از قاتل يا قاتلان باقى مانده باشد از بين برود. هراسان به كوچه دويدم و از همسايه ها و عابران كمك خواستم.
در خانه چه چيز با ارزشى وجود داشت
حدود ۶۰ ميليون تومان طلا و جواهرات همسرم به همراه چند ميليون تومان پول نقد.
سند اعتبارى يا اسناد مهمى در خانه نداشتيد
نه!
شما كيف همسرتان ـ هنگامه ـ را باز نكرديد
نه جناب سرگرد!
چه كسى بيشتر به خانه شما رفت و آمد داشت
چى بگم. خيلى ها. اما همسرم از برادرش مصطفى بسيار ناراحت بود. چون او اعتياد شديد به موادمخدر ـ هروئين ـ داشت و هر از گاهى به خانه ما مى آمد و كمكش مى كردم. حتى چند بار بين خواهر و برادر به خاطر ارثيه پدرشان دعوا شد كه من دخالتى نكردم. چون به آنها ارث فراوانى رسيده بود و برادرش قصد داشت همه دارايى ها را تصاحب كند. در همين هنگام حسين آقا ـ خدمتكار خانه ـ به همراه يك مأمور وارد خانه شدند. او بدون اين كه مطلبى بگويد با ديدن صاحب كارش به گريه افتاد. تيمور او را در آغوش گرفت. دقايقى بعد هم سرگرد اشترى بازجويى از خدمتكار خانه را آغاز كرد.
چه زمانى در جريان قتل قرار گرفتيد
مرد خدمتكار با صداى بغض آلود پاسخ داد: حدود نيم ساعت پيش. وقتى همسايه ها و پليس را در مقابل خانه ديدم حدس زدم كه اتفاقى افتاده است. يكى از همسايه ها به من گفت خانم را كشته اند اما باور نكردم. مى خواستم بيايم داخل خانه اما مأموران جلوى مرا گرفتند. تا اين كه با اصرار بسيار مرا آوردند نزد شما.
آخرين بارى كه هنگامه خانم را ديديد كى بود
به خاطر عروسى پسرم يك هفته مرخصى گرفته و به قزوين رفتم. امروز هم مرخصى ام تمام شد و ساعت سه بعدازظهر از آنجا با اتوبوس حركت كردم. حدود ساعت ۵ بعدازظهر به تهران رسيديم. وقتى به خانه آمدم ساعت شش عصر بود. با كليدى كه همراه داشتم در را باز كردم و به اتاق خودم رفتم. سپس براى تهيه شام به آشپزخانه رفتم. چون خانم شام زود ميل مى كردند. نيم ساعت بعد خانم با خودرو خودشان وارد پاركينگ شدند و بلافاصله نزد او رفته و احوالپرسى كردم. خانم به من گفتند: اگر مصطفى ـ برادرشان ـ به خانه آمد بگويم كه ايشان در خانه نيستند. چون هر بار كه مصطفى مى آمد بين خواهر و برادر درگيرى پيش مى آمد. البته بعدش هم خانم ناراحت مى شد و پولى به او مى داد. خانم به اتاقش رفت تا استراحت كند. من هم مشغول آشپزى شدم. دقايقى بعد مرا صدا زدند. وقتى به اتاقشان رفتم پاكت زردرنگى به من دادند بعد هم سفارش كردند پاكت را همان موقع به دست آقاى محمدى ـ مسئول يك خيريه ـ برسانم. با وجودى كه باران مى آمد دستور را اجرا كردم. وقتى از خانه بيرون آمدم، مصطفى را ديدم كه حوالى خانه پرسه مى زد. نزد او رفتم و گفتم اگر منتظر خانم هستى، ايشان تماس گرفتند و گفتند امشب به خانه نمى آيند. مصطفى در حالى كه حرف هايم را باور نمى كرد آنجا را ترك نمود. كارم حدود دو ساعت طول كشيد. بعد از انجام كار به خانه بازگشتم كه مأموران و همسايه ها را مقابل خانه ديدم.
يك روز بعد
سرگرد اشترى در دفتر كارش سرگرم مطالعه اظهارات همسر مقتول و خدمتكار خانه بود كه مأمورى به همراه مصطفى وارد اتاق شدند. برادر مقتول بدون مقدمه به سرگرد گفت: جناب سرگرد به خدا من بى گناهم، من خواهرم را نكشتم. سرگرد او را به آرامش دعوت كرد و گفت:«كسى نگفته تو قاتل هستى. فقط چند سؤال را بايد جواب بدهيد. همين!»
حالا بگو ديشب كجا بودى
من ... من خونه بودم. البته عصر ديروز با خواهرم تماس گرفتم و گفتم مقدارى پول مى خواهم. خواهر خدا بيامرزم گفت حدود ساعت ۷ و ۳۰ عصر به خانه اش بروم. من هم طبق قرار به آنجا رفتم اما قبل از اين كه زنگ بزنم حسين ـ خدمتكار ـ در را باز كرد و گفت: «خواهرم امشب به خانه نخواهد آمد.» با شنيدن اين حرف خيلى ناراحت شدم. با اين كه باران شديدى مى آمد برگشتم. ديگر از هيچ چيز خبر ندارم.
چرا در هر ديدار با خواهرتان درگير مى شديد
من ... من، جناب سرگرد خلاف به عرضتون رساندند. فقط يكى دوبار بحث مان شد و بعد هم آشتى كرديم.
از چه وقت اعتياد دارى
جناب سرگرد من معتاد نيستم. فقط بيمارى زردى گرفته ام. قرص آرام بخش مى خورم تا دردم تسكين پيدا كند.
همسايه ها شب جنايت ديده اند كه تو قصد داشتى در خانه مقتول را باز كنى اما وقتى نتوانستى، از ديوار خانه آنها بالا رفتى كه باز هم موفق نشدى...
جناب سرگرد به خدا خلاف به عرضتون رساندند. من با اين حال بيمارم نمى توانم يك سنگ را از روى زمين بردارم چطور مى تونم از ديوار بالا برم...
بگو چرا خواهرت را كشتى
مصطفى به گريه افتاد و به سرگرد اشترى گفت: اشتباه مى كنيد، من كسى را نكشته ام.
اما همسايه ها ديدند كه يك مرد وارد خانه شده است.
من نبوده ام. به خدا من قاتل نيستم.
همان موقع سرگرد از مأمورى خواست مصطفى را به اتاق ديگرى ببرد. سپس با مرور به اظهارات افرادى كه تحت بازجويى قرار گرفته بودند، قاتل را شناسايى و دستور بازداشت او را صادر كرد.
شما خواننده عزيز با ذكر سه دليل بگوييد قاتل كيست. لطفاً نامه هاى خود را براى شركت در معماى پليسى به نشانى تهران، خيابان خرمشهر، پلاك ،۲۱۲ روزنامه ايران، گروه حوادث ارسال كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |