شنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۲۶ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Sat, May 3, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
بازخوانى پرونده هاى جنايى قرن بيستم
مرموزترين
آدم ربايى آمريكا
361560.jpg
محمود رافع ‎/ بخش اول
اين داستان واقعى، ماجراى معروف ترين آدم ربايى قرن بيستم است؛ ماجرايى كه هنوز هم نمى توان به طور قاطع نظرى درباره اش داد. چه كسى ليندبرگ كوچولو را در اول مارس ۱۹۳۲ دزديد چه كسى او را به قتل رساند و جنازه اش را سوزاند آيا مردى كه با جار و جنجال فراوان بر صندلى الكتريكى نشانده شد بيگناه بود يا به راستى مرتكب جنايت شده بود، آيا پليس فدرال ترجيح داده بود براى حفظ آبروى خود و سرپوش گذاشتن بر ناتوانى اش در حل معماى اين پرونده، يك قربانى بيابد و حقيقت را بپوشاند و...
* كودك گمشده
- «خانم «ليندبرگ» بچه پيش شماست »
«ليندبرگ» در حالى كه وحشتزده به بِتى خيره شده بود با شنيدن اين جمله گفت: نه!
بتى همانطور كه هراسان, پله ها را دوتا يكى به طرف پائين مى دويد گفت «شايد پيش كلنل ليندبرگ باشه». بتى به اتاق مطالعه رفت و از آقاى ليندبرگ پرسيد: «كلنل! بچه پيش شماست شما را به خدا سر به سرم نگذاريد»
- بچه مگه توى تختش نيست !
پنجره اتاق باز بود و باد شديد پرده ها را تكان مى داد. هوا تاريك بود. تخت بچه خالى بود و يادداشتى هم روى لبه پنجره افتاده بود.
كلنل ليندبرگ پنج سال قبل از اين حادثه، شهرتى جهانگير پيدا كرده بود. او سال ۱۹۲۷ مسير نيويورك تا پاريس را با يك هواپيماى تك موتوره از فراز اقيانوس اطلس بدون توقف پيموده بود. به همين خاطر، او به چنان شهرتى در ۲۵ سالگى رسيده بود كه فقط، روزنامه نيويورك تايمز طى يك سال بيش از ۲۷۰۰ بار به بهانه هاى مختلف نام او را چاپ كرده بود. كلنل جوان سال ۱۹۲۹ با «آن مارو» ازدواج كرده و يك سال بعد هم صاحب پسرى شده بودند كه به خاطر شهرت بى حصر ليندبرگ، مى توانست طعمه خوبى براى آدم ربايان باشد.
خانه بزرگ ليندبرگ در ۱۰۰ كيلومترى نيويورك قرار داشت. شب اول مارس ۱۹۳۲ تمام ساكنان خانه از جمله كلنل، همسر جوان او «آن مارو»، بتى ـ پرستار بچه ـ تعدادى مستخدم و يك سگ خانگى، در طبقه پائين بودند كه كودك ربوده شد. شواهد نشان مى دادآدم ربا از طريق نردبان خود را به طبقه بالاى خانه رسانده و نقشه اش را عملى كرده بود. در يادداشتى كه كنار پنجره قرار داشت، فرد تبهكار با املاى بسيار ضعيفش، درخواست ۵۰ هزار دلار كرده و هشدار داده بود كه مبادا موضوع كودك ربايى به مطبوعات يا به پليس كشيده شود. در پائين نامه هم به جاى امضا، دو دايره به چشم مى خورد كه وسط شان رد سه سوراخ وجود داشت.
اما مگر مى شد به مطبوعات چيزى نگفت پسر كلنل ليندبرگ دزديده شده است. كودكى كه خبر تولدش در همه مطبوعات و رسانه ها منتشر شده بود و نخستين عكس او يكى از پر بيننده ترين عكس هاى تاريخ مطبوعات آمريكا بود. پس مگر مى شود مطبوعات را بى خبر گذاشت !
دزديده شدن كودك «ليندبرگ» موجى از ناراحتى و هراس را در جامعه آمريكا به دنبال داشت. همه با كلنل همدردى مى كردند. مردم در كليساها براى برگشتن «ليندبرگ» كوچولو دعا مى كردند و پيام همدردى مى فرستادند. حتى رئيس بدنام ترين گروه گانگسترى آمريكا هم به كلنل قول داد تمام تلاش خود را براى نجات پسر كوچولو انجام دهد به شرطى كه مقامات او را از زندان آزاد كنند!
پليس «نيوجرسى» با فرماندهى نورمن شوارتزكوف مسئول تحقيق دراين باره شد. در نخستين گام پليس به بررسى سوابق تمام كارگران ساختمانى فعال در محدوده محل زندگى كلنل پرداخت. تمام ماشين هايى كه از مرز شمال عازم كانادا بودند به دقت تحت بازرسى قرار گرفتند و هر كس كودكى چشم آبى با موهاى مجعد و بلوند داشت مورد بازجويى قرار مى گرفت. «ليندبرگ» اصرار داشت پليس به جاى تأكيد بر دستگيرى آدم ربا، توان خود را براى پيدا كردن بچه صرف كند. در اين ميان روزنامه ها مى نوشتند: «ليندبرگ اگر مطمئن باشد فرزندش سالم برگردانده مى شود بلافاصله مبلغ مورد مطالبه آدم ربايان را مى پردازد.» پليس نيوجرسى هم پوسترى در تمام كشور پخش و اعلام كرد هر كس از آدم ربايان يا كودك ربوده شده اطلاعاتى بدهد ۲۵۰۰۰ دلار پاداش خواهد گرفت. يك هفته بعد، آدم ربايان نامه هايى براى آقاى «ليندبرگ» فرستاده و گفتند «هشدار داده بوديم كه قضيه را به روزنامه ها نكشيد. حالا واقعاً لازم بود همه عالم و آدم را خبردار كنى ما خبر مى دهيم چه جورى پول را به ما برسونى و بچه را تحويل بگيرى. اما همچين چيزى تا وقتى كه پليس ها و روزنامه ها دست از اين ماجرا بر ندارند محاله!»
* «جافسى» وارد ماجرا شد
دكتر «جان كاندون» يك معلم بازنشسته ساكن نيويورك بود. او آدمى عجيب، بسيار باهوش و در عين حال پرحرف بود. او عاشق اين بود كه نظراتش در روزنامه ها چاپ شود. بعد از رسانه اى شدن ماجراى ربوده شدن پسر كوچولوى آقاى ليندبرگ، دكتر «كاندون» نامه اى به يكى از روزنامه ها نوشت و ادعا كرد كه مى تواند به آقاى ليندبرگ در پيدا كردن فرزندش كمك كند.
همزمان با چاپ ادعاى او در روزنامه، ربايندگان نامه اى نوشته و از او خواستند فضولى نكند و پايش را از ماجرا بيرون بكشد. نامه اى كه آدم رباها به دكتر «كاندون» نوشتند همان نمادى را داشت كه پائين نامه هاى فرستاده شده براى ليندبرگ به چشم مى خورد: دو دايره با سه سوراخ در درون آنها.
كاندون سعى كرد با توسل به همين نامه، باب نامه نگارى و ارتباط با آدم ربايان را باز كند. فرض او بر اين بود كه آنها بايد با علائم رمزى آشنا باشند و به همين دليل، پيامى رمزنگارى شده را در روزنامه به چاپ رساند و خود را در اين پيام، جافسى (برگرفته از حروف اول اسم خودش: جى اف سى) معرفى كرد. آدم رباها از طريق پيام هايى كه به خانه ليندبرگ مى رسيد ارتباط خود را با او ادامه دادند. اين پيام ها شامل دستورالعمل هايى براى پيدا كردن پيام هاى بعدى نيز بود (مثلاً در يكى از اين پيام ها آمده بود: «ماشين مى گيرى مياى ايستگاه متروى خيابون جرومى. ۱۰۰متر بعد از ايستگاه يك تابلوى تبليغاتيه شركت «فرانكفورتر». كه در ديوار پشتش يك فرورفتگى هست. نامه بعدى مونو توى همون فرورفتگى داخل يك دستكش مى گذاريم»).
از طريق همين نامه نگارى ها دكتر كاندون توانست قرار ملاقاتى با يكى از آدم رباها بگذارد. اين ملاقات شب ۱۱ مارس در قبرستانى بيرون شهر صورت گرفت. مردى كه سر قرار آمده بود خودش را «ژان» معرفى كرد. او لهجه آلمانى غليظى داشت. كلاهش را تا روى پيشانى اش پائين آورده و يقه كتش را بالا كشيده بود به طورى كه نصف صورتش ديده نمى شد. در نخستين ملاقات، نه دكتر كاندون مبلغ مورد نظر آدم ربايان را با خود برده بود و نه ژان كودك را همراه داشت. آنها قرار گذاشتند دوباره همديگر را ببينند.
يك ماه از دزديده شدن فرزند آقاى ليندبرگ گذشته بود كه «كاندون» و كلنل «ليندبرگ» سرى دوم نامه هاى آدم ربايان را دريافت كردند. آنها خواسته بودند در يكى ديگر از قبرستان هاى بيرون شهر حاضر شوند و ملاقاتى دوباره صورت پذيرد تا آدم ربايان پول را تحويل گيرند و بچه را تحويل دهند. ليندبرگ بيرون قبرستان منتظر ماند و دكتر كاندون سر قرار رفت. «ليندبرگ» از دور شاهد بود كه دكتر كاندون بسته حاوى پول را تحويل داد و يادداشتى از آدم ربا گرفت. در آن يادداشت آمده بود «بچه تون رو توى يه كشتى كوچيك به اسم نِلى گذاشتيم. كشتى نلى كنار ساحل هورس نك توى جزيره اليزابته. دو تا آدم توى اون كشتى هستن كه بى گناهن و از ماجرا خبر ندارن».
ليندبرگ به همراه گارد ساحلى، تمام سواحل جزيره اليزابت را زيرورو كردند اما اثرى از قايقى به نام نلى يا هر قايق ديگرى كه فرزند ليندبرگ در آن باشد نيافتند.
اگر چه به درخواست ليندبرگ، پولى كه به آدم رباها داده شد اصلاً نشانه گذارى نشده بود چرا كه تبهكاران تهديد كرده بودند اين كار را نكند. اما پليس، شماره سريال تمام پول ها را ثبت كرده بود. حال آن كه مقدارى از پول پرداختى در قالب چك پول بود. پليس مى دانست كه آدم رباها بايد ظرف يك سال چك پول ها را نقد كنند وگرنه چك پول ها بى اعتبار خواهند شد. از اين رو پليس اميدوار بود بتواند ردپايى از آدم ربايان بيابد. در اين ميان سرنخ هاى غلط ديگرى هم پيدا شد كه هيچ يك راه به جايى نبرد. حتى يك نفر شياد كه تظاهر مى كرد با آدم ربا ها در ارتباط است نيز دستگير و زندانى شد. پليس محلى، پليس ايالتى، گارد ساحلى، مقامات مرزى و گمركى و اف بى آى، همه و همه درگير اين پرونده شده بودند. اما آن همه سر و صدا و توجه بيش از حد افكار عمومى به موضوع، نتوانست ذره اى به حل مسئله كمك كند. اطلاعات محرمانه مختلفى از نقاط مختلف دنيا به ليندبرگ مى رسيد كه مدعى بودند كودك وى در انگلستان، فرانسه، آمريكاى جنوبى و حتى هندوستان ديده شده است؛ اما حقيقت اين بود كه فرزند آقاى ليندبرگ هرگز از خانه اش دور نشده بود.
* يك كشف غم انگيز
حدود يك ماه و نيم از ربوده شدن فرزند كلنل گذشته بود كه خانم «آن مارو ليندبرگ» ـ مادر كودك ربوده شده ـ فقط به اين نكته دل خوش بود كه در يادداشت آدم رباها تأكيد شده بود «بچه در سلامتى كامله» اما روز ۱۲ ماه مه، يك راننده كاميون در چند كيلومترى خانه «ليندبرگ» با جسد نيمه سوخته يك كودك مواجه شد. فقط پشت سر و بالاتنه جنازه قابل تشخيص بود.
بدن كودك متلاشى شده بود و حيوانات تقريباً تكه تكه اش كرده بودند. اما مى شد تشخيص داد كه موهايش مجعد بوده، يك پيراهن آبى آسمانى بر تن داشته و دو انگشت از انگشت هاى پايش به هم قفل شده اند، پليس، بلافاصله كلنل را به منطقه فراخواند تا جنازه را شناسايى كند. پزشك قانونى تشخيص داد كه كودك، همان شب ربوده شدن، بر اثر اصابت ضربه اى به سرش جان سپرده است. ليندبرگ پس از تأييد هويت فرزندش، درخواست كرد جنازه سوزانده شود.
ادامه مطلب ؛ شنبه آينده


|   شناسنامه   |   آرشيو   |