|
گفت و گو با سياوش جمادى مترجم «هستى و زمان » و نويسنده « زمينه و زمانه پديدار شناسى »
بـيـدارى در خــواب
|
|
|
كلمه چه ارتباطى بامعناى خودش دارد آيا معناى كلمه به شىء درخارج يا به عبارت بهتر همان «مصداق» مربوط مى شود اين سؤالات هم اكنون از گيج كننده ترين مباحث فلسفى است. قرن ها پيش افلاطون با زبان سقراط گفته بود هر اسم، اشاره به ماهيت شىء دارد. ولى بعد در همان رساله نام گذاران را به صورتى مبهم خدايگان و افراد اهل ديالكتيك ناميده بود. اين رساله مانند بعضى ديگر از رسائل او ناتمام ماند و منشأ مباحثى در طول تاريخ فلسفه شد. زمانى هوسرل تلاش كرد دوگانگى پديده و معنا را كنار بگذارد. ولى هنوز اين ثنويت پابرجاست. براى آن كه مدعيات هوسرل را بهتر درك كنيم با يكى از محققين گفت وگويى در همين مورد صورت داده ايم.
در نزد هوسرل پديدار همواره با معناى خودش ظهور مى يابد. حال مى خواهم بپرسم پديدارهاى نو چگونه در فلسفه او معنى مى يابند زيرا انسان ها هر روز با پديدارهاى نو مواجه مى شود. اين يعنى پديدارى به درد پديدارشناس مى خورد كه معناى اضافى بر آن بار نشده باشد، بلكه همانى باشد كه شهوداً در آگاهى حاضر مى شود. خواه يك درخت باشد، خواه هوش مصنوعى، رباط، يا اجراى يك قطعه موسيقى و فرقى نمى كند كه نو يا كهنه باشد. هرچه باشد به صورت داده اى هيولايى و ساده اى خام در بستر دوگانه يا دوسويه پديدارشناختى مى افتد و با سويه ادراكى يا التفاتى وارد بده بستانى مى شود كه هوسرل آن را پركنندگى معنا يا معنابخشى مى نامد. نزد هوسرل هر كلمه با معناى خود وجود دارد و در مورد پديدار نيز به همين صورت است. اين در حالى است كه دريدا معناى هر كلمه اى را از كلمه اى كه در كنار آن است، تشخيص مى دهد و يا كانت عقيده داشت كه در چيستى پديده ها، پديده هاى موازى تأثيرگذارند چگونه هوسرل ادعا مى كند كه مى تواند يك كلمه را به تنهايى يا يك پديده را به تنهايى مورد شناخت قرار دهد فكر مى كنم مقصود از كلمه همان بيان است. هوسرل بر آن است كه بيان يعنى معنى دارى. هوسرل مقصودش كلمه يا بيان لفظى نيست. او در پژوهش اول از «پژوهش هاى منطقى» مى خواهد كاركرد بيان را بررسى كند. بيان يا كاركرد اخبارى دارد يا بيان معناى ايده آل. معناى ايده آل همان معناى تغييرناپذيرى است كه به درد پديدارشناس مى خورد. به درد خوردن يعنى به كار بردن عامدانه و دستورى كنش هاى ذهنى براى اهداف پديدارشناسانه اى چون كشف كاركرد معنابخشى و تكميل معنا و ربط كنش ها و رهيافت به عينيت ذاتى آنها نه در بيرون بلكه در خودآگاهى، هوسرل نمى گويد به طور طبيعى پديدارهاى موازى و تأثير و تأثر آنها وجود ندارد. بحث هوسرل بحث گشودگى يا فروبستگى دلالت در خوانش متن نيست. بحث دريدا چيز ديگرى است كه ورود به آن از عهده من ساخته نيست. همين قدر مى توانم گفت كه دريدار اين فرضيه را كه دال وابسته يك تك مدلول ابدى است، رد مى كند. دال ها هميشه به روى مدلول هايى غير از مدلول تاكنونى شان باز و گشوده اند و گوهر قائم به ذات نيستند. به ديگر سخن دريدا به يك جريان طبيعى اشاره مى كند نه يك تدبير دستورى از نوع پرهيز پديدارشناختى. درخت، عشق و نيرو سه مفهوم بسيار متفاوت هستند. اما براساس انديشه هوسرل ارزش پديدارشناسانه آنها يكى است. چگونه اين مفاهيم ناهماهنگ در يك بستر لحاظ مى شود پاسخ اين سؤال در پاسخ سؤال قبلى نهفته است. بله، چيزها با هم تفاوت دارند. به لحاظ ارزش و از ديد ارزشگذارانه اصالت و نااصالت در مقابل هم اند. درخت، عشق و نيرو با هم تفاوت دارند و اين واضح است. به لحاظ صورى و دستورى اسم انضمامى و انتزاعى دو مقوله جدا هستند. از حيث روان شناختى، ميل، رفتار، علم، تأثر، تنش، وازنش و غيرذلك از مقولات متفاوتند، اما همه آنها به يكسان مى توانند چيزى باشند كه موضوع پديدارشناسى قرار مى گيرد. اگر پديدارشناسى هوسرل را در كل قبول داشته باشيم، اين حسن پديدارشناسى است كه موضوع آن فقط گوهر يا ماهيت با شىء نيست. يكسان بودن ارزش پديدارشناسانه يعنى هر چيزى مى تواند موضوع پديدارشناسى قرار گيرد و با روش پديدارشناختى ذات، ساختار واقع بوده، پاربن ها يا Momentهاى آن دقيقاً مرزبندى و توصيف شود. پديدارشناسى هوسرل دنباله روان شناسى توصيفى برنتانو است. اين كه امروزه مى بينيد كه از پديدارشناسى دين، فرهنگ، نويسندگى، عشق، ايمان، تعصب گرفته تا پديدارشناسى رقص، ريتم و غيره سخن گفته مى شود و درباره آنها كتاب و مقاله مى نويسند، گوياى همان بالسويگى ارزش پديدارشناختى است. پديدارشناسى دستوراتى نه چندان آسان براى توصيف چيزهاست، آنچنان كه واقعاً هستند، اعم از چيزهاى خوب، بد، والا و پست. هايدگر در همان بندهاى نخست «هستى و زمان» به اين بالسويگى اعتراض مى كند. پديدارشناسى نورى نيست كه الله بختكى ميان اقيانوس چيزها انداخته شود و هر چه توى آن افتاد، دستمايه تحقيق اش كند. پديدارشناسى بايد هدفمند باشد و به اقتضاى هدفش پديدار اولى يا گزيده و برجسته را انتخاب كند. نخستين صفحه هستى و زمان اين هدف را تعيين مى كند: رهيافت به معناى هستى در افق زمان و نخستين بندها هستنده اولى را دازاين معرفى مى كند. هستى و زمان يكى از عالى ترين نمونه هاى كاربرد پديدارشناسى و التزام به روش پديدارشناختى است. ثنويت دكارتى هنوز مورد مناقشه دپارتمان هاى فلسفى است. چرا پاسخ هوسرل درد ثنويت را درمان نمى كند جداً در اين مختصر نمى توان حق مطلب را ادا كرد يا دست كم من نمى توانم ، من براى «هستى و زمان» يك نمايه موضوعى تهيه كرده ام و يك نمايه كسان. كافى است در نمايه كسان به سراغ مدخل هوسرل برويد و به صفحه هاى مربوط رجوع كنيد تا پاسخ سؤالتان را به نحو احسن بگيريد . هوسرل مشكل ثنويت را كاملاً رفع نمى كند چون در سوبژكتيويته درجا مى زند و چون عالم خارج را نه رد كرده و نه قبول، بلكه در آن بيرون جايش گذاشته، تا در آگاهى دوباره به دستش بياورد. اما حاصل كارش از نو بنا كردن ثنويت در همان جهان درونى است. شايد برخى از شارحان با اين نظر مخالف باشند و بگويند تمايز حيث التفاتى و ابژه با افتراق ذهن و عين يكى نيست . اين ايراد درست است، اما پرسش آن است كه زمان و جهان كجا مى روند پاسخ به اين پرسش را عجالتاً رها مى كنم و فقط مى گويم تضايف ثنويت نيست، اما ثنويت را نيز كاملاً رفع نمى كند. مى توانيم از قول آدرنو متعرض شويم كه اصلاً چرا بايد ثنويت را رفع كرد. معضل اصلى ثنويت نيست، بلكه مشكل اثبات وجود مستقل عالم خارج است. عميق ترين يا اساسى ترين انتقادى كه منتقدان هوسرل به او وارد مى كنند از نظر شما كدام است فكر مى كنم بتوان براى نقدهاى دريدا، هايدگر و آدرنو اهميت بيشترى قائل شد. هوسرل نقش بافت هاى مناسباتى را در تقويم نشانه ها، معناها و دال ها ناديده مى گيرد. نقد ديگر طرحى است هندسى گونه كه هوسرل با آن آگاهى از ديگرى را تحليل مى كند. انتقادهايى كه از ديدگاه تئورى انتقادى بر هوسرل وارد آمده انتقادهاى قابل توجهى هستند. هوسرل معترضان زيادى دارد. البته برخى اعتراضات به صورت تمسخرهاى بزن و در رويى است كه ديگر نمى توان نقد به حسابشان آورد، واضح است كه تمسخر و ناسزاگويى نه منطق است نه نقد. نقد هوسرل كار آسانى نيست. پديدارشناسى هوسرل دست كم در نگاه نخست همان قدر غيرسياسى مى نمايد كه روان شناسى توصيفى برنتانو يا حتى روانكاوى زيگموند فرويدو در آن فضاى حاد سياسى در جمهورى وايمار هوسرل از تير و تركش پرخاش هاى كسانى كه از فلسفه نقش سياسى مى طلبند، در امان نمانده است. به عقيده من در جمهورى و ايمار هوسرل، هايدگر و آدورنو هر سه متفكران فوق العاده باهوش و تيزبينى بوده اند و نوشته هاى آنها هر يك از ديگرى پيچيده تر است، بدون آن كه اين غامض نويسى عمدى به نظر رسد. نقد هر يك از آنها مستلزم آن است كه آثارشان با دقتى فراتر از توجه خواننده عادى خوانده شود وگرنه نمى توان از نقد سخن گفت. نقد بدون مطالعه پرخاش است و اين هر سه از پرخاش در امان نبوده اند. مثلاً در زمان جنبش دانشجويى سال۱۹۶۸ حملات لفظى و داد و قال هاى دانشجويان عليه آدورنو را نمى توان نقد به حساب آورد. در اين جريان آدورنو حتى به ضرب و شتم تهديد مى شود و همان قضيه معروف خبر كردن پليس رخ مى دهد كه شايد عامل اصلى سكته قلبى آدورنو در سال بعد شد. اين قبيل حملات عليه هايدگر بسيار گسترده بوده وجالب آن كه قبل از جنگ دوم فلسفه هايدگر به غيرسياسى بودن متهم مى شد و پس از جنگ از همان فلسفه غيرسياسى رگه هاى فاشيسم و تماميت خواهى مى خواهند بيرون بكشند. اگر اين حملات نقد به حساب نيايند نقدهاى قابل دفاع ازهوسرل اندك است، اما همان اندك خيلى اساسى است. آدورنو كه تصادفاً مثل هايدگر كارنامه نويسندگى اش را با نقد هوسرل آغاز مى كند، بسته بودن و ايمنى اگوى استعلايى را طرحى كاذب مى داند و براى توضيح اين مطلب در يكى از آثارش به نام «عليه معرفت شناسى» طنزى از والتر بنيامين را نقل مى كند كه بازگشت به خود چيزها را به فرد خفته اى تشبيه مى كند كه در عالم خواب سعى مى كند بيدار شود. انتقادهاى هايدگر و آدورنو از هوسرل شباهت زيادى به هم دارند. هر دو فروبستگى عمدى و دستورى پنجره آگاهى را تصنعى و غلط مى دانند. مثل آن است كه به قول آدورنو هوسرل مى خواهد از سوبژكتيوته استعلايى آگاهى از محتواى اجتماعى و زبانى بسازد. به نظر آدورنو در قلمرو زيبايى شناسى يا علم حسيات اين حصار فرو مى ريزد. در تجربه زيبايى شناختى يا آنچه آدورنو آن را «تخيل دقيق» مى نامد، ساختار سوبژكتيويته دريچه خود را بر آنچه به آن متعلق نيست، باز مى كند. به طور كلى آدورنو كه پرورده سنت هگلى- ماركسيستى است، چه در نقد موسيقى و چه در نقد فلسفى، به هر آنچه به يك ابژه هاله هستى محض و اصيل و خود آيين بدهد، انتقاد دارد. وى پديدارشناسى را از اين حيث با اجراى موسيقى باخ در زمانه ما مقايسه مى كند. اين مطلب در بخشى از كتاب «منشورها» كه درباره يوهان سباستيان باخ است آمده. در هر حال متأسفم كه در اينجا نمى توان حق مطلب را ادا كرد. من هم همه نقدها را نخوانده ام، تا بتوانم اساسى ترينشان را پيدا كنم.
|