|
|
|
|
|
مقالات سومين هم انديشى
|
|
|
|
|
|
|
فناورى هاى نو و فرهنگ
< على پايا < ناشر: پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى
كتاب «فناورى هاى نو و فرهنگ» نوشته «على پايا» از سوى پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات وزارت فرهنگ وارشاد اسلامى منتشر شد. به گزارش فارس، مباحث مربوط به جنبه هاى فرهنگى فناورى هاى نو، بسيار متنوع است و در زمره موضوعاتى قرار دارد كه هم اكنون به طور گسترده در مهمترين مراكز علمى و مؤسسات پژوهشى جهان درباره آن تحقيق مى شود. نويسنده در اين پژوهش تلاش كرده است، با نظرى واقع بينانه درباره تأثيرات فناورى هاى نو، نحوه تأثيراتى كه فرهنگ بر رشد و گسترش فناورى هاى نو مى گذارد و نيز تحولاتى را كه فرهنگ به واسطه تأثيرات فناورى هاى نو مى پذيرد، بررسى كند. در اين كتاب ضمن تبيين و تشريح فرهنگ و ويژگى هاى آن، مشخصه هاى عام فناورى را معرفى و برخى جنبه هاى علمى و قابليت هاى سه سنخ برجسته از فناورى هاى نو يعنى فناورى اطلاعات (IT)، فناورى زيستى (بيوتكنولوژى) و فناورى نانو را بررسى مى كند. معرفى برخى از ابعاد تأثيرات متقابل فناورى هاى نو و فرهنگ جامعه و تبيين ملاحظات خاصى كه در اين زمينه درباره ايران وجود دارد، از ديگر بخش هاى اين پژوهش است. پژوهشگران عرصه فرهنگ، دانش پژوهان در عرصه فناورى هاى نو، دانشجويان رشته هاى فناورى اطلاعات، بيوتكنولوژى و نانوتكنولوژى (فناورى نانو)، همچنين مراكز و نهادهايى همچون وزارت ارتباطات و فناورى اطلاعات، مركز ملى تحقيقات مهندسى ژنتيك و تكنولوژى زيستى و ستاد ويژه توسعه فناورى نو از مهمترين مخاطبان اين پژوهش هستند.
|
|
|
|
|
سياست، تاريخ، تفكر
|
|
|
ليدا فخرى
< رضا داورى اردكانى < انتشارات ساقى < سال انتشار: ۱۳۸۷ < چاپ اول
به تازگى نشر گزيده كار ساقى كتابى از دكتر رضا داورى اردكانى (چاپ اول، ۱۳۷۸) با عنوان «سياست، تاريخ، تفكر» منتشر كرده است كه شامل مجموعه مقالاتى است كه در اين دفتر حول دو محور «تاريخ» و «سياست» گرد آورده شده اند و جزئى از يك طرح كلى اند كه در حكم تمهيد مقدمه اى براى پاسخ به اين پرسش هستند كه در سير تاريخ، ما از كجا آمده ايم و به كجا رسيده ايم و چه امكان هايى داريم و به كجا مى خواهيم برويم. به اين اعتبار كه در زمان ما سياست پيشرفت بدون درك تاريخى سياست نيست و به اين جهت سخن جد در مورد سياست ناگزير مبتنى بر ادراك تاريخى است. دكتر داورى بر اين عقيده است كه در شرايط تاريخى كنونى سه سياست را مى توان در نظر آورد؛ اول سياست غالب و جارى در بيشتر كشورهاى توسعه نيافته و رو به توسعه كه سياست تقليد است. دوم سياستى كه مى كوشد راه پيشرفت را با مطالعه و تدبر پيش ببرد؛ اين سياست نادر است و بالاخره سياست سوم كه هنوز در حد امكان است سياست مستقل ازسياست چهارصدساله غربى است. اين سياست اگر در راه فعليت باشد بايد از طريق نفوذ و رسوخ در اعمال سياست جهان متجدد راه خود را بگشايد و پيش برد. به عقيده دكتر داورى اين سياست هر چه باشد بايد مسبوق به سياست دوم باشد و توصيه مى كند كه به سياست دوم بينديشيم كه يافتن اين سياست موكول و موقوف به درك موقع و مقامى است كه اكنون در آن قرار داريم. اين موقع و مقام نسبتى با گذشته دارد و با رجوع به كارنامه گذشته فهميده مى شود. البته كسى كه به گذشته رجوع مى كند به آينده نظر دارد و متناسب با اين نظر است كه گذشته را درمى يابد. دكتر داورى با اين كه در اين مقالات به سياست، توسعه، تاريخ و تجدد پرداخته است اما قصد تتبع در تاريخ و علوم سياسى را نداشته است و يا درس تاريخ و سياست نگفته است. نه تنها سياست و تاريخ در اين دفتر به معناى متداول و مشهور در نظر گرفته نشده است بلكه حتى وى قصد بيان ماهيت سياست و گزارش حوادث تاريخى يا بيان حقيقت تاريخ را هم نداشته است. او تاريخ و سياست را در نسبت با يكديگر ديده است. از نظر او تاريخ، تحقق تدريجى امكان هايى است كه در افق زندگى مردمان ظاهر مى شود و سياست آزاد و موفق آن امكان ها را درمى يابد و در تحقق آنها مى كوشد. تاريخ در رأى و نظر داورى چنين جايگاهى دارد: «تاريخ با فعل آدمى معنا و قوام مى يابد، اما آدمى تاريخ را طراحى نمى كند، اهل نظر و بصيرت طرح تاريخ را مى يابند و به سمت آن مى روند و البته هر چه نزديكتر مى شوند طرح در نظرشان روشن تر و طى مسير آسانتر مى شود. اما سير تاريخ، سير تدريجى يكنواخت روى يك خط مستقيم نيست؛ در مسير تاريخ همواره خطر پوشيدگى و ناپيدايى طرح آينده وجود دارد؛ افق و امكان هايى تاريخى در همه جا يكسان ظاهر نمى شود و با پوشيدگى و آشكارگى اين افق ها و امكان ها، مسير زندگى اقوام تغيير مى كند. هردورانى از تاريخ امكان ها و غاياتى دارد. سياست در صورتى در طريق تحقق تاريخ سير مى كند كه به امكان هاى متناظر با غايات نظر داشته باشد، اما اگر زمان و مكان هاى آن شناخته نشود، چه بسا كه استعدادها و توانايى ها و فرصت ها تباه و تلف شود. راه تاريخ و مجاهده و كشش و كوشش است و اين راه را با قدم همت و با پشتوانه انديشه و نظر بايد پيمود.» خواندن مقالات اين مجموعه شايد مخاطب را به اين قضاوت برساند كه لحن نوشته ها چندان خوش بينانه نيست و داورى خود به اين نكته اعتراف دارد با اين وجود مباحث اين مجموعه قطعاً راه را براى بدبينى هم بازنمى كند. نظر داورى بر اين است كه ما گاه مشكل را سهل مى انگاريم و اين سهل انگارى بد است. بدبينى نسبت به روش سهل انگاران مى تواند مقدمه اصلاح بينش و فراهم آوردن مقدمات و شرايط درك درست و عمل مناسب باشد و تا اين مقدمات و شرايط فراهم نشود، خوش بينى جايى نخواهد داشت. «سياست، تاريخ، تفكر» مجموعه اى است مشتمل بر ۱۸مقاله كه چنين عنوان گرفته اند: سياست كنونى را چه بناميم/ سياست وتفكر/ ملاحظاتى درباره قانون، قانونگذارى و فرهنگ/ خرد و سياست/ عرفان و سياست/ نظر اجمالى به انديشه دموكراسى در صدسال اخير تاريخ ايران/ دين، آزادى و اخلاق/ خشونت و ليبراليسم/ استراتژى به جاى ايدئولوژى/ ملاحظاتى درباره حقوق بشر و نسبت آن با دين و تاريخ/ آيا مى توان سياست را با اخلاق آشتى دارد/ امام خمينى (ره) و طرح تجديد سياست دينى/ خليج فارس، خليج فارس است/ ملاحظاتى در باب تاريخ و تاريخ نويسى/ درباره تاريخ/ تاريخ و عبرت/ تاريخ در نهج البلاغه/ ملاحظاتى در باب طرح مدينه اسلامى.
|
|
|
|
|
مقالات سومين هم انديشى
نقد هنر
|
|
|
< انتشارات فرهنگستان هنر ظهور تفكر جديد در انديشه غربى و گسترش نحوه تلقى نوين انسان نسبت به هستى، در كل جهان دگرگونى عظيمى را در تمام زمينه ها به دنبال داشت كه طبيعتاً عالم هنر هم از آن بى نصيب نماند. پس از در انداخته شدن طرح دكارت در جابه جا يى موقعيت انسان و تبديل منظر هستى شناسانه به ديدگاه متكى به سوژه (ذهن)، هنر نيز با خروج از حوزه وجود شناختى به حوزه خاصى از شناخت در تفكر عقلى راه برد و علم استتيك به معناى علم شناختى و بازنمود حسى توسط بومگارتن تأسيس شد. زيبايى كه پيش از آن مبين ذاتى هنر محسوب مى شد، مقام خود را به عنوان اولين شاخصه يا گوهر وجودى هنر از دست داد و اثر هنرى نيز صرفاً به عنوان نبوغ، خلاقيت و نوآورى انسان تعريف شد. با منسوب شدن منشأ زيبايى هنرى به سوژه، نقد نقشى جدايى ناپذير از استتيك يافت، چنانكه در بررسى همه جانبه اصول پديدآورنده هنر امروز در مفهوم استتيكى آن، نقد و داورى زيباشناسانه، بيش از پيش جايگاه محورى خود را نشان مى دهد. از سوى ديگر شكل گيرى جهان نو براساس تفكر و روش انتقادى، مهمترين اهداف خود را خاطره زدايى، آشنايى زدايى و تقدس زدايى تعريف كرد. با از دست رفتن خاستگاه و ماهيت مشخص هنر و ويژگى هاى هنرمند، گستردگى حيطه هنر در تنوع رنگارنگ سليقه هاى انسانى بدانجا رسيد كه اينك نه تنها تعريف مشخصى از هنر نمى توان به دست داد كه فهم آثار هنرى نيز به دليل قطع ارتباط وجودى انسان با هنر، بسيار مشكل و در بسيارى از موارد نايافتنى به نظر مى رسد. با ظهور استتيك، نياز به داورى و نقد هنر هم بيش از پيش آشكار شد و عدم وجود خصلت هاى ويژه از پيش شناخته شده، معرفى و ادراك اثر هنرى را از سوى زيباشناسان و منتقدان الزامى كرد. در جوامعى نظير كشور ما كه در عين بهره گيرى از بسيارى دستاوردهاى جهان مدرن، بنيادهاى فكرى آن مورد رد يا انكار واقع مى شود، لزوم بررسى همه جانبه اصول پديدآورنده هنر امروز و نقد يا داورى زيباشناسانه بيش از پيش خود را نشان مى دهد. با توجه به چنين لزومى، فرهنگستان هنر جمهورى اسلامى سومين هم انديشى «نقد هنر» را برگزار كرد كه دبير علمى اين همايش دكتر نير طهورى بود. مقالات ارائه شده در اين هم انديشى در كتاب حاضر گردآورى شده است كه چنين عنوان گرفته اند: -درباره نقد هنر/ رضا داورى اردكانى -استعاره: نظريه على ديويدسون /ضيا موحد -حكم به زيبايى در استتيك كانت/ محمدرضا ريخته گران -زيباشناسى در حقيقت و روش گادامر/ محمدرضا بهشتى -آرتور دانتو و نظريه پايان هنر/ نير طهورى -حقيقت، معرفت و خلاقيت هنرى، پرسش از انديشه مولد در هنر/ حميد عجمى -نقد جامعه شناسانه هنر/ اعظم راودراد - دگرگونى مرزهاى هنر: تجزيه و تحليلى در هنرهاى نمايشى و صحنه آرايى /مهتاب مظلومان در پايان اين مجموعه مقاله، كتاب شناسى گسترده اى در مباحث نقد و استتيك و نظريه پردازى هنر در زبان فارسى و انگليسى گرد آمده است.
|
|
|
|
|
مابعدالطبيعه چگونه ممكن است
|
|
|
< مهدى قوام صفرى < ناشر: پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى
۱-تلقى حس و عقل به مثابه دومنبع مستقل از يكديگر معرفت از اصول معرفت شناسى جديد غربى است. اين ثنويت در منابع معرفت، به ثنويت رويكردها در تفسير آن نيز طبعاً سرايت كرد و معرفت شناسان را به دو دسته بزرگ تجربه گرا و عقل گرا تقسيم كرده است. عقل گرايان به صورت هاى مختلف به فطرى گرايى گرايش داشته اند و تجربه گرايان درحالى كه سعى داشتند فطرى گرايى را ابطال كنند، حس را تنها منبع معرفت و سرچشمه آن معرفى مى كردند. ظهور فطرى گرايى در بطن عقل گرايى دوره جديد و رشد و توسعه آن در يك طرف، ظهور شكاكيت خاصى را در طرف ديگر در پى داشت. كانت كه در بسترى عقل گرايانه آموزش ديده بود و نمى خواست در مقابل اين گونه شكاكيت واكنشى مشابه واكنش هاى اسلاف عقل گرايش از خود نشان دهد، بلكه مى خواست ضمن حفظ اصول آن رويكرد، در عين حال از استقلال عقل به مثابه منبع معرفت دست بردارد و مفاهيم و اصول فطرى آن را مكمل داده هاى حس تلقى كند و به اين ترتيب از هر دو رويكرد فراتر رود. منظور نظر كانت اين بود كه نبايد حس يا عقل را منبع مستقل معرفت تلقى كرد، درحصول معرفت، هر يك از اين دو منبع دستى دارد، اما اگر به تنهايى مدنظر باشد، دست هر دو از اين حيث كوتاه است. به عقيده او، هنوز فطرى گرايى در كار است ، اما نه به تنهايى ، بلكه در كنار حس و هنوز حس در كار است ، اما بينايى اش فقط دركنار عقل به كار مى افتد. اين گونه فراروى از تجربه گرايى و عقل گرايى سنتى معرفت شناسى جديد از جمله به اين نتيجه منتهى مى شد كه «مابعدالطبيعه ممكن نيست.» تصور كانت از مابعدالطبيعه اين بود كه مابعدالطبيعه به موجودات نامحسوس مربوط است و در حقيقت علمى موهوم است؛ چرا كه عقل گرايان سنتى به سبب عدم شناخت درست كاركرد عقل (يا به اصطلاح فاهمه) از درك اين نكته غافل بوده اند كه عقل نمى تواند منبع مستقل معرفت باشد و بنابراين به غلط محتويات فطرى آن را به تنهايى مولد علم درباره نامحسوسات دانسته اند، در حالى كه اين محتويات فطرى فقط و فقط درجايى بايد به كار بسته شوند كه در آن حس قبلاً چيزهايى را فراهم آورده باشد. ۲- به تازگى دكتر مهدى قوام صفرى تحقيقى جامع و روشنگر درباب مابعدالطبيعه و مفهوم و امكان آن انجام داده اند كه تحت كتابى با عنوان « مابعدالطبيعه چگونه ممكن است» از سوى انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى منتشر شده است. با توجه به اين كه كانت در دو كتاب بسيار مهمش «نقد عقل محض» و «تمهيدات» به طرح و بررسى اين مسئله پرداخت كه «آيا مابعدالطبيعه ممكن است» و نهايتاً به اين پرسش پاسخ منفى داد، اين نظر تأثير بسيار گسترده اى بر آراى انديشمندان پس از وى گذاشت به طورى كه گفته شده است پس از كانت نمى توان درباره مابعدالطبيعه و از جمله اثبات خداوند رأى مثبتى ارائه كرد. اين مسئله اساسى، محور پژوهش دكتر قوام صفرى قرار گرفت و مؤلف مباحث خود را حول آن شكل و قوام داد. قوام صفرى با تدقيق در فلسفه غرب و تأمل جدى در آراى فيلسوفان يونان و مسلمان دراين كتاب به دورنماى خوبى از راه حل دست يافته است. اين اثر درصدد اثبات امكان مابعدالطبيعه است و نقدى است درباب نوع نگرش كانت به مابعدالطبيعه. مابعدالطبيعه براى ارسطو علم تبيين واقعيت بود و او مى كوشيد در چارچوب آن كل هستى را يكجا، از حيث اوصافى بررسى كند كه هيچ علم جزئى ديگر قادر به بررسى آن نيست. او مابعدالطبيعه را از منظرى مى نگريست كه در آن وجوه خاصى از واقعيت منكشف مى شود كه بررسى هاى ديگر يكسره از آنها غفلت مى كنند. اما به تدريج در فلسفه غربى به ويژه از آغاز دوره جديد تا زمان كانت يك بدفهمى بزرگ درخصوص ماهيت مابعدالطبيعه رخ نمود كه تاجايى كه كانت موضوع آن را از كل هستى به سه مسئله خدا و نفس و جهان درحالت كلى فروكاست و درباره هريك از آنها سه و چهار مسئله خاص را موضوع مابعدالطبيعه دانست. در نتيجه آنچه او پس از تلاش بسيار منكر آن شد به هيچ روى مابعدالطبيعه اى نبود كه ارسطو مطرح كرد و فيلسوفان مسلمان آن را پروردند و به پيش بردند. در اين اثر مؤلف تلاش كرده ضمن تبيين ديدگاه هاى فلاسفه مختلف به نقد آراى كانت درباب مابعدالطبيعه بپردازد و چگونگى امكان مابعدالطبيعه را به توصيف نشيند. او براى اين توصيف قلمى بسيار شيوا و صريح و بى حاشيه برگزيده است و اين امر يكى از وجوه مثبت پژوهش وى به شمار مى رود كه در عين تخصصى بودن بسيار روشنگر است.
|
|
|
|