|
|
|
براساس يك پرونده واقعى
|
|
|
|
چند خاطره واقعى
|
|
|
|
|
براساس يك پرونده واقعى
شاهدى براى قتل
|
|
|
شقايق آرمان شير آب در آشپزخانه چكه مى كرد. قطره هاى رها شده با زوزه خود را به روزنه هاى مغز «اميد ۲۷ ساله» مى رساندند. وحشت گنگى در سكوت شب پرسه مى زد. بلند شد و چند بار كليد چراغ بى جان كنار كاشى هاى قهوه اى پوسيده آشپزخانه را روشن و خاموش كرد. بعد هم كنار پنجره رفت و به كوچه باريك و تاريك خيره شد. سگى ولگرد به دنبال استخوانى نيم خورده مى گشت. صورتش را در دستها پوشاند. به ساعت نگاهى انداخت. بعد ازآن همه وول خوردن در رختخواب هنوزعقربه ها يك و پنجاه دقيقه را نشان مى دادند. دلش مى خواست زودترصبح شود. هزار بار آرزوكرد كه اى كاش حادثه آن روز كابوسى تمام شده بود اما نه! دست هايش هنوز بوى خون يك آدم بى گناه را مى داد. بويى كه هر چه هم مى شست از بين نمى رفت. قامت بلندش را به ديوارچسباند. براى لحظه هايى به آينه خيره ماند. تركيب چشمها و رنگ پوستش، چهره اش را گستاخ تر از آن چه بود نشان مى داد. تا مدتى پيش صبح هاى خيلى زود از خانه بيرون مى زد. عادت نداشت موهاى خرمايى كم پشتش را شانه بزند. خال گوشه چپ صورت را از پدر خدابيامرزش «اسدالله خان» به ارث برده بود. وقتى پدرش مرد يك پيكان قراضه ، دوخواهرشوهرنكرده و يك مادرپير براى اميد به يادگارگذاشت. پنج خواهر داشت. مهرى، پرى و زرى كه قبل از مرگ پدر به خانه بخت رفته بودند. شميم اول دبستان و مهرى اول دبيرستان بود. اسدالله با مسافركشى نان بخورونميرى براى بچه ها درمى آورد. چند سال پيش كه اميد تازه به سربازى رفته بود خبردار شد پدرش بى هوا پشت فرمان قلبش گرفته و جان داده است. روزى كه اين خبرراشنيد آواربى پناهى بر سرش خراب شد. بيشتر از مرگ آقاجون غصه خواهرها و مادرش را مى خورد. روزى يكى يك دانه خانه بود اما از آن به بعد تنها مرد و نان آور خانه هم به شمارمى رفت. با مرگ پدرش از خدمت سربازى معاف شد. مادرش پروين، سرمزار خيلى بى قرارى مى كرد. حرف آن روز مادر هيچگاه ازگوش اميد دورنمى شد كه با چشمانى اشك آلود گفت: «حالا ديگر ما تنها شده ايم. هيچ وقت تركمان نكن پسرم، هيچ وقت!» اميد ديگر دلش نمى خواست خاطره آن بعد از ظهر نحس تابستانى رادر ذهنش مروركند. چهره اش اما از آن به بعد هميشه اخمو و گرفته بود. انگار بار بزرگى روى شانه اش سنگينى مى كرد. بعد ازمراسم هفتم پدرش تمام فاميل تنهايشان گذاشتند. تا سوم راهنمايى درس خوانده بود. با اعصاب به هم ريخته و نگاهى درمانده به دنبال كارگشت اما فايده اى نداشت. دست و پا چلفتى نبود. فكر كرد مى تواند مدتى با همان پيكان قراضه خرج و خوراك خانه را تا مدتى دربياورد. از همان كوچكى آرزوهاى بزرگ در سر داشت. صبح هاى خيلى زود ازمناطق فقير نشين كرج راهى مناطق ثروتمندنشين تهران مى شد. اما خيلى وقت ها با همان آدم ها هم سر يك ريال و دوزارحرفش مى شد. ياد گرفته بود مثل مسافركش هاى حرفه اى به صدايش كش و قوسى بدهد و از ته گلو مسير را فرياد بزند. گاهى سرش مى چرخيد و چشمان درشت سبزش را به اطراف مى انداخت. بعد از چند سال كار همه شهر به نظرش نفرت انگيز، بيگانه و بى فروغ مى آمد. دريك روز سرد زمستانى، وقتى دست هايش را به هم مى ماليد تا مسافرى از راه برسد به اين نتيجه رسيد كه يكنواختى و بى حالى خودش و تمام آدم ها چقدر افسرده اش مى كند. داشت خفه مى شد. به ماشين هاى رنگارنگ و رانندگان شيك پوش نگاهى انداخت. دلش مى خواست براى خودش يك ماشين مدل بالا بخرد. نفس كشيدن برايش سخت بود هنوز داشت براى سوار كردن مسافر فرياد مى زد كه يكى به شيشه زد و گفت: «بياييد برويم من حساب مى كنم.» مسافر، دختر جوانى بود. وقتى «اميد» پشت فرمان نشست از بوى عطر دختر جوان گيج شد. ناگهان حسرت هاى چند لحظه قبل به انگيزه هاى جديد زندگى مبدل شد. از آينه بخارگرفته، زيرچشمى مسافر صندلى پشت را زيرنظر داشت. مسير را پرسيد. تا به آن روز از ديدن هيچ دخترى چنان به هم نريخته بود. دختر جوان دائم به ساعتش نگاه مى كرد. قبل از اين كه اميد حرفى بزند، گفت: «آقا ممكنه كمى تندتر برويد؟ كلاس كنكور دارم. خيلى ديرم شده اگر سروقت نرسم معلمم مى رود. صداى گرم دختر در آن غروب سرد جسم و روحش را مى لرزاند. چشمان درشت و مشكى دختر جوان آرايش كمرنگى داشت. اول زير نگاه هاى يواشكى «اميد» از آينه سرش را پايين انداخت اما چند دقيقه بعد محو رنگ چشمانش شد. وقتى نگاهشان در هم گره خورد اميد با لحنى كه سعى مى كرد آرام باشد، گفت: «اسم من اميده. اسم شما چيه؟ چرا كلاستون اين موقع روز شروع مى شه؟» دختر كه انگار منتظر گوش شنوايى براى درد دل هايش بود، جواب داد: «مهسا» هستم. رياضى فيزيك مى خوانم. پيش دانشگاهى ام. صبح تا بعد ازظهر مدرسه ام. بعد هم در خانه معلم دارم. مجبورم براى درس تقويتى شيمى سه شنبه ها دير وقت به آموزشگاه بروم. آخه اين معلم وقت خالى براى آمدن به خانه نداشت و... در شبى كه با هم آشنا شده بودند دنيا براى اميد رنگ تازه اى گرفته بود. از ميان حرف هاى مهسا فهميده بود خانواده خيلى ثروتمند و سختگيرى دارد. يكى يك دانه بود. پدرش قول داده بود به محض قبولى در كنكور برايش يك پژوى ۲۰۶ مشكى بخرد. ديدارهاى اميد و مهسا در روزهاى سه شنبه خلاصه مى شد اما فكر كردن به «مهسا» براى اميد حد و مرز نداشت... او در دل شب دوباره به كنار پنجره رفت. اثرى از سگ هاى ولگرد نمى ديد. انگارزده بود به سرش. دلش مى خواست بداند سگ هاى ولگرد روزها كجا گم وگور مى شوند. اگر جايى براى فرار پيدا مى كرد حتماً مى رفت. چند ماه بعد از آشنايى با مهسا تصميم گرفت هر طورى شده پول كلانى به دست بياورد و از دخترك خواستگارى كند. خواب و خوراك نداشت. مادرش، پروين خانم از لاغرى بى حد و اندازه اميد به دلدادگى اش پى برده بود اما به روى خودش نمى آورد. شيطان در تمام سلول هاى تن اميد ريشه مى دواند و خود بى خبر بود. براى پول در آوردن به هر درى مى زد. همكارانش مى گفتند: «چند بارسر گرفتن كرايه بيشتر با مسافرها دعوايش شده. حتى بارها پيش آمده بود كه دوبار دوبار از مسافران كرايه گرفته. اما يكى از مسافرها مچش را گرفته و جلوى ديگران سنگ روى يخش كرده بود.» اين شد كه ديگر كمتر در آن خط كار مى كرد. بعضى ها هم او را با مهسا ديده و پشت سرش كلى حرف درست كرده بودند. وقتى اميد متوجه شد به زورخرجشان در مى آيد افتاد دنبال آدم هاى خلافكار. آهسته آهسته لباس هايش بوى سيگار گرفت. شب ها را با دوستانى مى گذراند كه هيچ تناسبى با او نداشتند. كمتر به خواهر ها و مادرش سر مى زد. گاهى شب ها هم كه به خانه مى رفت با خنده اى زننده، تحقيرآميز و بى تفاوت از كنارشان مى گذشت. دريكى از همان روزهاى تيره، «سهيل» يكى از دوستان لاابالى اش گفت: «دنبال يك كار نان و آب دارم. اگر هستى بزن قدش. يكى از بچه ها از آدم پولدارى به نام «محرم» مقدارى پول طلب داره. براى ترساندنش بايد با چاقو به سراغش برويم. اگر هستى فردا رأس ساعت چهار بعد از ظهر دركوچه... حاضر باش. هميشه محرم پژوى ۲۰۶اش را كنارمغازه كتابفروشى پارك مى كند.» بعد هم سهيل يك چاقوى سلاخى به دست اميد داد. دست و دل اميد مى لرزيد. حرف هاى مادر سرمزار آقاجون يك دقيقه هم رهايش نمى كرد. قرار بود اگر بتوانند محرم را بترسانند پول بزرگى به دستش برسد. فكر پولدار شدن ، به دست آوردن مهسا و خريد خانه اى بزرگ براى مادر و خواهرها فكرش را آشفته كرده بود. در كنار تمام خلاف هاى ريز و درشت اولين بارى بود كه چاقويى به آن بزرگى در دست مى گرفت. محرم كه از مغازه بيرون آمد سهيل با اشاره به اميد گفت بزن. تعجب كرد، با صداى لرزان جواب داد مگر قرار نبود فقط او را بترسانيم؟ سهيل با چند بد و بيراه گفت مى زنى يا بزنم دست و پا چلفتى؟ اميدگيج بود. سهيل چاقو را گرفت. اميد با محرم درگير شد. سهيل چند ضربه به قلب مرد زد. محرم بى نفس روى زمين افتاد. پسربچه اى كه در كوچه شاهد ماجرا بود خال درشت گوشه صورت اميد را به ذهن سپرد. خيابان خلوت بود. سهيل حال خوشى نداشت. سوئيچ را از جيب كت محرم درآورد و به اميد سپرد و گفت فقط برو و تا خبر نداده ام طرف خانه ما آفتابى نشو... آن روز «اميد» براى اولين بار پا روى پدال گاز پژو۲۰۶ گذاشت. دلش اما آرام نداشت. خانه، تنها پناه دستان آلوده به گناهش بود. با هر قطره اى كه از شير هرز به روى كاشى هاى پوسيده مى افتاد وحشت عجيبش اوج بيشترى مى گرفت. نمى دانست با ماشين مردى كه مطمئن بود مرده است چه كار كند. آن شب به سختى گذشت. سراسرآن روز در خانه ماند. اما از سهيل خبرى نشد. مادر مدام درباره ماشين غريبه مى پرسيد. دلش شور مى زد. فرداى حادثه مأموران پليس جلوى در خانه شان آمدند. مادر هراسان در را باز كرد. يكى دستبند به دست سراغ اميد را گرفت. راه فرارى نبود. سهيل را دقايقى بعد از قتل درحال مستى گرفته بودند. او در اعتراف هاى دروغين گفته بود اميد چاقو را زده است. هر دو نفرشان مدتى در زندان ماندند. تحقيقات ادامه پيدا كرد. اميد فهميد ماجراى طلب از قربانى صحت نداشته و سهيل و دوستانش فقط قصد اخاذى داشته اند. سرانجام نذر و نيازهاى پروين خانم نتيجه داد. تنها شاهد قتل - پسربچه اى كه تمام ماجرا را ديده بود - در جريان تحقيق به پليس گفت پسرى كه صورتش خال داشت به مقتول چاقو نزده است. درتمام روزهاى بى حوصلگى و اضطراب آور اميد به مهسا مى انديشيد اما همان موقع از واقعيتى تكان دهنده خبردار شد: «مقتول، پدر مهسا بود. پژوى آميخته به خون هم هديه قبولى دانشگاه دخترش بود.» اميد توان روبه رو شدن با مهسا را نداشت. مرد رؤياهاى مهسا حالا شريك قتل پدرش بود. پرونده قتل به دادگاه رفت. سهيل به قصاص و اميد به ده سال حبس محكوم شد، ديوان عالى كشور هم حكم را تأييد كرد. هنوز شيرآب خانه متروك پروين خانم چكه مى كند. پروين خانم مانده و عكسى از اميد و اسدالله خان. كاش هيچ وقت اين قدر تنها نمى ماندند.
|
|
|
|
|
چند خاطره واقعى
مردگانى كه زنده شدند
|
|
|
محمد غمخوار
تا به حال از خود پرسيده ايد اگر در حالى كه بالاى سر جسدى ايستاده و به او خيره مانده باشيد، ناگهان او از جاى خود بلند شود و به دنبال شما بيايد، چه عكس العملى نشان مى دهيد؟ اگرچه تصور اين صحنه خيلى سخت است اما جالب است بدانيد چند تن از بازپرسان كشيك قتل كه در طول دوران فعاليت شان در دادسراى جنايى با صدها صحنه قتل، خودكشى و تصادف روبه رو شده اند اين صحنه را تجربه كرده اند. > بابا اينجا هم ولم نمى كنيد جعفر رشادتى قاضى سابق جنايى مى گويد: سال ها قبل در حال بررسى صحنه قتل مردى بودم كه از طريق بى سيم اطلاع يافتم جسد مردى در يكى از خيابان هاى تهران داخل گونى پيدا شده است. از افسر كلانترى خواستم صحنه كشف جسد را حفظ كنند تا به آنجا بروم. پس از انجام تحقيقات لازم در محل جنايت، راهى محل كشف جسد شدم. جمعيت زيادى در محل جمع شده بودند و هر كدام هم چيزى مى گفتند؛ يكى مى گفت: معتاد است، ديگرى اعتقاد داشت او را كشته اند و... از دل جمعيت و با كمك مأموران خود را به محل كشف جسد رساندم. يك گونى سفيدرنگ داخل جوى آب افتاده و پاهاى مردى از آن بيرون زده بود. اهالى با كنجكاوى به من و مأموران خيره شده بودند. يكى از افسران اداره تشخيص هويت پليس براى بررسى وضعيت جسد وارد جوى آب شد. گونى را حركت داد اما با تعجب گفت: به نظر نمى رسد مرده باشد. با دومين حركت مردى كه به نظر مى رسيد مرده است ناگهان از جا بلند شد و با صداى بى جانش گفت: «بابا بژارين بخوابم اينجا هم ولم نمى كنيد...» همان موقع اهالى به تصور اينكه مرده زنده شده پا به فرار گذاشتند. بعد از بيرون آوردن مرد معتاد از داخل گونى مشخص شد او براى رهايى از مزاحمت هاى اهالى يك گونى روى سرش كشيده و داخل جوى آب خوابيده است. اما رهگذران به تصور اين كه جسدى داخل گونى است، پليس را خبر كردند. > مرده اى كه زنده شد احمد محققى بازپرس سابق دادسراى جنايى تهران درباره يكى از شيرين ترين خاطره هايش مى گويد: به نظرم خاطره انتخابى است از مجموع آنچه انسان در طول سال هاى فعاليتش با آن سروكار دارد. بنابراين سرتاسر زندگى من به خصوص ۱۷ سالى كه بازپرس ويژه قتل بودم خاطره است. اما يكى از شيرين ترين خاطراتم مربوط به ماجراى مرده اى است كه زنده شد. چند سال قبل در يك روز بهارى نسبتاً گرم در حال مطالعه پرونده قتل زن جوانى بودم كه تلفن اتاقم به صدا درآمد. افسر يكى از كلانترى ها از آن سوى خط اطلاع داد جسد مردى داخل گاراژى در يكى از محله هاى جنوب تهران كشف شده است. بلافاصله به طرف محل حادثه حركت كردم. پس از يك ساعت رانندگى در يكى از كوچه هاى تنگ و باريك جنوب شهر از ماشين پياده شدم. عده اى از اهالى آنجا تجمع كرده بودند. زن و مرد و كوچك و بزرگ در حالى كه ترس و دلهره در چهره شان موج مى زد منتظر و مضطرب ايستاده بودند. وقتى وارد گاراژ شدم يكى از مأموران مرا به طرف محل كشف جسد راهنمايى كرد. چند تن ازمردم هم پشت سرم وارد گاراژ شدند. مأمور كلانترى با دست به مردى اشاره كرده كه روى تپه اى ماسه اى افتاده بود. اهالى با مشاهده جسد در جاى خود ميخكوب شده و ديگر جلو نيامدند. جسد متعلق به مردى ميانسال، لاغر اندام با لباس هاى كهنه بود، به نظر نمى رسيد به قتل رسيده باشد. در حال نوشتن مشخصات مرد بودم كه ناگهان چشمانش را باز كرد و حير ت زده به من نگاهى انداخت. بعد هم با ديدن مأموران از جايش پريد. با سرپا شدن آن مرد، اهالى در حالى كه فرياد مى زدند «مرده زنده شد» پا به فرار گذاشتند. مرد بيچاره هم با مشاهده اين صحنه از ترس بى هدف پا به فرار گذاشت. مأمور كلانترى كه خودش هم شوكه بود به آن مرد گفت: مگر تو نمرده بودى؟!... مأمور كلانترى را خواستم و از او پرسيدم مگر موضوع را بررسى نكرده بوديد؟ او هم در جواب گفت: ساعتى قبل در حال گشت در محل بوديم كه از طريق بى سيم اعلام كردند جسدى در يك گاراژ پيدا شده است. همكارم كه جسد را پيدا كرده بود به دليل پايان يافتن ساعت كارش محل را ترك كرده و از من خواستند به گاراژ بيايم. من هم پس از ورود به اين محل با اين مرد روبه رو شدم. به دليل مبهم بودن موضوع مأمورى كه نخستين بار جسد را پيدا كرده بود احضار كردم. چند دقيقه بعد آن مأمور به محل رسيد و پرسيد: «چرا نمى رويد جنازه را ببينيد؟» ماجرا را برايش شرح دادم. او هم بلافاصله ما را به پشت تپه اى ماسه اى راهنمايى كرد و در حالى كه با دست محل را به ما نشان مى داد، گفت: جنازه كه هنوز همين جاست. وقتى آنجا رفتيم ديديم حق با مأمور است و جنازه مرد جوانى آنجا افتاده است. بالاخره پس از تحقيق مشخص شد، هنگامى كه مأمور اول محل كشف جسد را ترك كرده اين مرد از شدت گرماى هوا وارد گاراژ شده و روى ماسه هاى خنك به خواب رفته بود. هنگامى كه مأمور دوم وارد گاراژ مى شود اين مرد را مى بيند و فكر مى كند جسد را پيدا كرده است. بدين ترتيب با كشف جسد دستور انتقال آن به پزشكى قانونى صادر شد. > زنده اى در سردخانه اما آخرين خاطره مربوط به آقاى صفايى كارمند يكى از بيمارستان هاى تهران است. او هنگامى كه سردخانه بيمارستان را باز كرد متوجه شد يكى از مرده ها زنده شده است. او مى گويد: عصر يك روز زمستانى به سردخانه بيمارستان رفتم وقتى در يكى از قفسه ها را باز كردم متوجه بخارى شدم كه از دهان مرده اى بيرون مى آمد. از ترس شوكه شده بودم. سريع از سردخانه بيرون آمدم و مسئولان بيمارستان را در جريان قرار دادم. پس از ساعتى وقتى حالم بهتر شد متوجه شدم، آن مرد حدود دو ساعت قبل به علت ايست قلبى فوت كرده و به سردخانه منتقل شده است. پزشكان هم براى نجات جان او به بدنش شوك وارد كرده بودند. اما پس از قطع دستگاه ها، قلب او دوباره به تپش افتاده بود. اما پرستاران بى اطلاع از موضوع او را كفن پيچ كرده و داخل سردخانه گذاشته بودند. آن مرد پس از چند روز، بهبودى خودش را به دست آورد و از بيمارستان مرخص شد.
|
|
|
|
|