دوشنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۲۸ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Mon, May 5, 2008
گزارش
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست۱
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانش
ماجرا
قاب عكس۱
تنفس در بازار علم
362046.jpg
محمد باقر ناظمى
- هر كتابى يك راز است.
- چه رازى
- بايد بخوانى بايد بدانى دنبال چه چيزى مى گردى
- كتاب يك مشت كلمه است كه كنار هم رديف شده اند.
- هر كتابى يه تكنيك است، تكنيك يك دنيا.
اين را گفت و من دلم مى خواست حرف بزند و حرف بزند. انگار كه مرا به چيزى سنجاق كرده باشد يك جايى. طورى كه نمى توانستم تكان بخورم و همين طور حرف مى زد و من مثل جادو شده ها زل زده بودم به صورتش.
راستش را بخواهيد در كشور خودمان هم كه نگاه مى كنم كتاب خوان زياد مى بينم. تا بخواهى اهل كتاب. اما اين كه من ديدم يك چيز ديگر بود.
مثلاً در ايران خودمان كه هر ايرانى شبانه روز دو دقيقه كتاب مى خواند، با يك حساب سر انگشتى مى شود حساب كرد كه در ماه و سال چقدر كتاب مى خواند. خب كتاب خواندن يك جور فرهنگ است. يك فرهنگ درست و حسابى كه خيلى ها در آن نقش دارند انگار كسى بخواهد فوتبال ياد بگيرد. خب اول از زمين خاكى شروع مى كند. مثلاً آموزش و پرورش در اين كار كلى نقش دارد، انگار كاپيتان تيم باشد. كاپيتان هر تيمى هم بايد قوى ترين بازيكن باشد. انگار بخواهى به يك بچه شير خوردن ياد بدهى. يعنى در مدارس ايران هر بچه اى اول اين فرهنگ را از آموزش و پرورش ياد مى گيرد. مثلاً من يادم است معلمى داشتيم كه وقتى به ما درس مى داد، مى گفت: خدا بيامرزه استاد سال اول مون رو.
آنقدر از استاد سال اولش حرف زد كه من به خودم گفتم: پسر اين كه ازش حرف مى زنه بايد آدم بزرگى باشه و رفتم كتاب استادش را گرفتم كه او هم در صفحه اولش تقديم كرده بود به معلم كلاس اولش. نمى دانم چه شد، ولى كتاب را خواندم كلى سر حال شدم از سواد اين استاد. بعدها تمام كتابايش را خواندم.
بعد از آموزش و پرورش خب نوبت مى رسد به دانشگاه ها. در دانشگاه ها كه به قول يكى مركز فكر و اتاق فكر يك كشور است. آنجاست كه ما مدام ياد مى گيريم چه طور چيزى را درست و اساسى بخوانيم. يعنى دانشجو همين طور مى خواند و بعد استاد به او كليد مى دهد و دانشجو هم مى رود پى مطلب و تا از اين مطلب سير مى شه باز آنقدر مطلب و بحث هست كه تمامى ندارد.
حالا هم مثل آواره ها خيابان گردى مى كردم بلكه اين كتاب پدر را پيدا كنم. احساس مسئوليت مى كردم. ولى وقتى اين بنده خدا را ديدم سرم سوت كشيد. من تا حالا مثل او كسى را نديده ام. يعنى تا حالا نديده ام.
در خيابان ها مى چرخيدم و مثل آواره ها از اين كتاب فروشى به آن كتاب فروشى مى چرخيدم و دست از پا درازتر از كتاب فروشى مى زدم بيرون و باز راه مى افتادم بلكه يك كتاب فروشى، كسى، كَرَمى بكند و صدايم بزند كه: «آقا بيا وَرِ دلِ خودم كه دواى دردت پيش خودمه» و نبود. انگار نوشداروى سهراب. داشتم دنبال كتابى مى گشتم. دنبال يك كتاب چاپ قديم و پيدا نمى كردم. يعنى هر جا سر مى زدم با سر مى خوردم به ديوار. مى رفتم و به خودم مى گفتم: «فلانى حالا ديگه پيداش كردى» و كلى قربان صدقه خودم مى رفتم و بعد كه سر مى كردم توى مغازه، مى ديدم كه اى دل غافل، نيست. بعد از كلى دوندگى و اين طرف و آن طرف دويدن، آخرش يك آدرس از يك رفيق گرفتم و مثل موشك زدم به راه بلكه پيدايش كنم. شانس ما را باش كه تا رسيدم همان آدرس، فقط يك مغازه ديدم و يك كركره هميشه پايين كشيده. انگار كه هيچ وقت باز نبوده باشد.
كتابى كه گم كرده بودم مال پدر بود. پدر اين كتاب را به من داده بود و صد بار سفارش كرده بود كه بخوانم و برگردانم و من هى امروز و فردا كردم. من توى خانه عوض كردن هاى مدام و از اين خانه به آن خانه رفتن ها، گمش كردم يا به كسى دادم و پس نداد و گاهى فكر مى كنم اگر من خودم بودم پس مى دادم
شماره تلفنى گير آوردم و زنگ زدم: دارين
گفت: بيا. بايد ببينمت
دعوتش هم يه جورايى عجيب و غريب بود. تا گفت بيا با كله دويدم. رفتم. تا رسيدم گفت بنشين و نشستم و چايى آورد. به خودم گفتم دارد بازار گرمى مى كند. بعد شروع كرد به حرف زدن. يك چيزى مى گويم يك چيزى مى شنوى. آنقدر غرق حرفايش بودم كه نفهميدم كى چايى ام را هورت كشيدم. فقط ديدم مدام از اين طرف مغازه به آن طرف مى رفت و حرف مى زد.
حرف مى زد و از نردبام مغازه اش بالا رفت و دست برد و توى طبقه هفتم قفسه ها كه به سقف نزديك تر بود، كتابى برداشت. كتاب را توى كيسه پلاستيكى گذاشته بود. آرام از نردبام پايين اومد. يك كتاب ديگر روى ميزش بود حتماً از ديروز آنجا بوده. كتاب را روى ميز جلويش گذاشت و بعد پلاستيكش را باز كرد. انگار يك دفعه به يك تشنه آب برسانى .همان كتاب بود. تميز و صحافى شده.
- واسه چى تو پلاستيك مى ذاريش خراب نمى شن
- هر چند وقت يه بار بايد هوايى بخورن.
طورى از كتاب حرف مى زند انگار از يك موجود زنده يا يك گلدان گل حرف بزند. من خنده ام مى گيرد. وقتى هم مى گويم تو با اين كتاب ها چكار مى كنى مى گويد: بشين و من مى نشينم و او شروع مى كند:
من هر روز صبح از صبح كله سحر ميام اينجا و نرسيده به اينجا، تو خيابون كه راه مى رم دلم اينجاس. دلم پيش اين كتاباس. به خودم مى گم كى مى رسم بلكه زودتر برسم و كركره اين مغازه رو بالا بزنم و تا مغازه رو بالا بزنم، دلم هزار راه ميره. به خودم ميگم نكنه اتفاقى افتاده باشه. نكنه برقى، سيمى اتصال كرده باشه و يه دفه خداى نكرده اينجا يه دفه همه چى پودر شده باشه و رفته باشه هوا بعد كه مغازه رو باز مى كنم چشمم كه به قفسه كتابا مى افته دلم آروم مى گيره و آروم در رو وا مى كنم و وقتى مى شينم پشت صندلى، انگار از يه سفر ده روزه برگشته باشم. بعد از همون قفسه كنار ويترين شروع مى كنم. اول قفسه ها رو تميز مى كنم كه نكنه گردى، غبارى نشسته باشه روشون. بعد يكى يكى كتابا رو يه تكونى مى دم. بعد اونايى كه توى پلاستيكن بيرون ميارم و وا مى كنم و ورق مى زنم از اول تا آخر، بلكه هوايى بخورن. بعد دوباره مى ذارمشون سر جاشون و ميرم سر كتاب خوندنم. مثلاً از ديروز به همين كتاب تاريخ مشروطه قول دادم كه امروز يه سر بهش بزنم و بخونمش. ديروز تا مشروطه رو خواندم. اينو هم مديون همون كتاب قفسه دومم. مى بينيش همون كتاب آبيه. كلى حرف داره اون كتاب. كلى راز داره. فقط كافيه بخواى باهاش حرف بزنى. حرف زدن تكنيك مى خواد. بعد اگه ياد بچگيام بيفتم مى رم سراغ اون كتاب نارنجيه. مى بينيش كه. وقتايى كه ياد زن خدابيامرزم مى افتم مى رم سراغ كتاب خودم. گاهى وقتا هم ياد معلم اول راهنماييمون و مى رم سراغ اون كتابه. اون كتاب قرمزه. مى بينى كه آخه معلم اول راهنمايى من پدرم بود. تو خودت چى وقتايى شده كه دلت تنگ بشه وقتايى بوده كه نمى دونى واسه چى خوشحالى. اصلاً دلت مى خواد دنيا خوشحال باشه اون وقتا مى رى سراغ كدوم كتاب يه كتاب رو كه مى خونى چه چيزيش رو يادداشت مى كنى بعد از خوندن چى مى نويسى بعد از خوندنش نمى خواى يه موسيقى گوش بدى نمى خواى بخندى نمى خواى گريه كنى نمى خواى يه كتاب بنويسى
همين طور حرف مى زد و مى رفت و مى آمد و عاقبت نفهميدم كى كتابى را كه آن همه دنبالش مى گشتم، از توى قفسه ها پايين آورده بود و گذاشته بود جلويم. يك دفعه ديدم كتاب روى ميز جلو چشمم است. باور نمى كردم. طورى بود كه دلم نمى خواست بيايم بيرون. دلم مى خواست همين طور حرف بزند و من گوش بدهم. حالا كتاب دستم بود و توى درگاهى مغازه ايستاده بودم. چه جورى مى توانستم خداحافظى كنم
وقت برگشتن هم همين طور توى فكرش بودم و فكر كردم كه توى ايران خودمان بايد كتاب خواندن و چه جورى كتاب خواندن مثل يك فرهنگ جا بيفتد. بايد مردم فكر نكنند كه كتاب براى روزهاى بيكارى و اوقات فراغت شان است. مردم بايد كتاب را مثل يك ضرورت زندگى بخوانند. انگار اگر نخوانند ممكن است اتفاق بدى بيفتد. مثلاً اگر براى خانه نان نخرند، غذا خوردن كمى بى مزه مى شود. يا اگر آب نباشد نمى شود تحمل كرد. اين طور فرهنگى هميشه اول از خانواده شروع مى شود. بعد مثل يك رودخانه ادامه پيدا مى كند و همين طور آدم را با خودش مى برد، مى برد و مى برد و يك دفعه آدم مى بيند رسيده به يك دريا: دريايى از كلمات.
براى همين عهد كردم اگر يك روزى بخواهم كتابى بنويسم توى صفحات اولش بنويسم تقديم به پدرم كه درياى كلمات است و به كتاب فروش ناشناس و دوست خوبم كه عاشق كتاب است: يك كتاب باز بزرگ.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |