سه شنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۲۹ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Tue, May 6, 2008
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
بانو
كتاب
زنگ اول
دست هايى كه نور آفريد
رحيم مخدومى
دوشنبه هشتم ارديبهشت ۸۷ مردى را به خاك سپرديم كه شهر ما (ورامين) با نام او قامت راست مى كرد. مردى كه نامش همراه جهاد و شهامت بود. «كارور» يعنى چه هيچگاه از خود نپرسيدم و در فرهنگ لغات به دنبال معنايش نگشتم. چرا كه هيچگاه نمى خواستم مفهوم زيبايى كه از نوجوانى در ذهنم نقش بسته بود كمترين خدشه اى بردارد. كارور يعنى خود را و فرزندان خود را در طبق اخلاص نهادن. يعنى در سخت ترين شرايط مردانه زيستن، پيامبرانه تربيت كردن و عاشقانه سوختن. چه كسى مى داند دست هايى كه شيرمردى به نام «محمدرضا كارور» پرورش داد، چگونه دستى بود
من از كودكى بارها و بارها از مقابل كارگاه كوچك «ابوالقاسم نجار» گذشته بودم. بارها و بارها مجذوب آن دست هاى لاغر اما آهنين او شده بودم كه انس با ميخ و چكش، استوارى آهن را ارزانى اراده اش كرده بود و باران نرم عرق جبين، مهربانى را صاحبخانه هميشگى دلش.
ابوالقاسم كارور لقمه لقمه نان را با ضربه ضربه چكش به دست مى آورد. چه كسى مى تواند پاكى اين لقمه را ارزشگذارى كند
يادم است يك بار با پدر شهيدان دستواره گفت وگو مى كردم. پرسيدم نان بچه ها را چگونه تأمين مى كردى گفت: «در معدن نمك كار مى كردم. كيسه هاى پر از نمك را بر شانه مى گرفتم و پستى و ارتفاعات را زير پا مى گذاشتم. عرق مى ريختم. نمك و عرق و سنگينى بار دست به دست هم مى دادند تا شانه هايم را زخمى كنند. اما با شانه هاى زخمى هم بايد كار مى كردم...»
من تمام پاسخم را از سيد نقى دستواره گرفته بودم. نور آن لقمه هاى پاك، جهانى ظلمانى را مى توانست منور كند، چه رسد به دل نورانى سه فرزند شهيد سيد نقى دستواره.
لقمه اى هم كه از جرقه هاى چكش ابوالقاسم كارور پديد آمده بود، همان «والعاديات ضبحاً، فالموريات قدحاً» بود كه چون جرقه هاى نعل اسبان مجاهد، تاريكى ها را مى زدود و دل هاى روشنى چون دل سردار شهيد گردان مالك اشتر، محمدرضا كارور و نوجوان شهيد مرتضى كارور را پديد آورد!
حاج ابوالقاسم كارور تنها مرد كار نبود. هم «الكاسب لعياله» بود، هم «المجاهد فى سبيله». پسر رشيدش «حسن» همافر نيروى هوايى بود كه افتخار نخستين گروندگان نظامى به انقلاب را ره توشه قيامت خود كرده بود. او در همان ماههاى اول انقلاب درس هجرت الى الله را به بيت كارور آموخت. چند سال بعد در گرماگرم عمليات خيبر، پيش از آن كه حاج همت سفر آسمانى اش را آغاز كند، شاهد سفر آسمانى يار ديرينش محمدرضا كارور بود. وقتى سال ۶۵ فرا رسيد، خانه كارور حماسه ديگرى در پيش داشت. دست هاى لاغر اما ستبر حاج ابوالقاسم، ميخ و چكش را فرو نهاده و با كلاشينكف عجين شده بود. او حالا نه لباس كار، كه لباس جهاد برتن داشت و تنها پسر نوجوانش «مرتضى» كه آخرين لحظات سن چهارده سالگى را سپرى مى كرد، در خون و عرق حماسه بزرگ كربلاى پنج غوطه ور بود.
مرتضى وقتى به شهادت رسيد كه شهر شلوغ بود، اما خانه كارور مثل معدود خانه ها سوت و كور. خواهر، امدادگر بيمارستانهاى جنگى بود و پدر رزمنده پير كربلاى پنج. آن روز همه شيرمردان بيت كارور هجرت كرده و در روضه رضوان الهى براى صاحب آن لقمه هاى نورانى آغوش گشوده بودند. اما دست تقدير، حاج ابوالقاسم را براى ما نگه داشته بود. براى ما، براى همشهريان، تمامى شهروندان و آنان كه زير سايه شمشير كارورها تكيه بر ميز راحت منصب زده اند.
دست تقدير او را نگه داشته بود تا چشم و چراغ تاريكى هاى خود كنيم. هرچند اين ماندن پرهزينه بود. هزينه اى معادل ذوب شدن سلامتى، دورى شنوايى، تاريكى بينايى و بيمارى و بيمارى. اما وسعت روح و فراخى بصيرت را درپى داشت. روحى كه هربار از جسم، فراخ تر مى شد و رفته رفته سربر آسمان مى ساييد. روحى كه جسم نحيف و ضعيف و بيمار را زير سنگينى سايه خود رنجور و ناتوان كرده و قصد فراق و فراز داشت و اين فراز به عرش الهى بهانه اى شد تا علاوه بر ياد او از فرزند رشيدش محمدرضا نيز يادى كنيم. آنچه در پى آمده بخشى از كتاب «مالك خيبر*» است در وصف سردار شهيد محمدرضا كارور.
«سمانه مريض بود و سر محمدرضا حسابى شلوغ. حاج همت يك گردان ويژه از پاسداران درست كرده، فرماندهى اش را داده بود به او. معاونت تيپ سلمان را هم برعهده داشت.
حال سمانه روز به روز داشت بدتر مى شد. يك سال و سه ماه از تولدش مى گذشت اما هنوز نمى توانست روى پا بايستد.
شهيد على جرامانى و فرماندهان ديگر به اجبار از محمدرضا خواستند چند روزى جبهه را رها كرده به سمانه رسيدگى كند.
دكترها گفته بودند اگر زود به كودك رسيدگى نشود احتمال فلج دائمى هست. آنها سمانه را به تهران اعزام كردند و محمدرضا به ناچار بار و بنه زندگى اش را ريخت پشت تويوتا و با همسر و تنها فرزندش راه تهران را در پيش گرفت. در حالى كه دلش هنوز پيش گردانش بود.
دكترها نيمى از بدن سمانه را گچ گرفتند. آن روز محمدرضا و همسرش تا شب به دنبال خانه استيجارى بودند. دست آخر محمدرضا گفت: مى رويم منزل پدرم. ماشين اثاث را به همين شكل مى گذاريم پاركينگ.
حاج ابوالقاسم كارور مى گويد: وقتى سفره را جلوى آنها باز كرديم، محمدرضا شروع كرد به بازى با غذا. مى خواست دل ما را راضى كند. دست آخر به بهانه استراحت بلند شد اما تا صبح نماز مى خواند و گريه مى كرد.
حاج نصرت الله اكبرى مى گويد: گردان مالك آماده حركت به طلائيه بود، اما هنوز محمدرضا بازنگشته بود. حاج همت گفت: چاره اى نيست. گردان را راه بينداز تا محمدرضا خودش را برساند.
وقتى آمد، عمليات شروع شده بود. محمدرضا مأموريت داشت پل نشوه را منفجر كند، اما در پيش از آن كه به پل برسد، خبرى دهان به دهان چرخيد.
- يك خمپاره ۱۲ خورد كنار محمدرضا
- من ديدم كه محمدرضا افتاد.
- محمدرضا رفت و پاره هاى دل بچه هاى گردان را با خودش برد.
آن شب به يادماندنى چشمان بچه هاى گردان به جمال پرفروغ محمدرضا بسته شد و پدر و مادر او همچنان چشم انتظار!
* مالك خيبر- نشر كنگره بزرگداشت سرداران شهيد استان تهران
با نخبگان راهى نور
هادى اكبرى
من و روزهاى آغاز جنگ تحميلى تقريباً همسن هستيم. سال هاى آخر جنگ از حرفهاى بزرگترها از تلويزيون از رزمندگان دوست و آشنا كه از حال وهواى جبهه ها مى گفتند چيزهايى مى فهميدم، چندبار هم از دور بمباران و موشك باران را ديده بودم. بعدها هم كه جنگ تمام شد، گوشه هايى از روايت ۸ سال دفاع مقدس را در فيلم ها و كتاب ها و روزنامه ها كه گاه بيگاه منتشر مى شد، اما «شنيدن كى بود مانند ديدن»، آن هم كارى به عظمت دفاع و ايثار و شهادت در راه خدا بى هيچ مزد مادى و منتى.
362355.jpg
آن روزهاى از خودگذشتگى، شهامت و اخلاص جوانان اين آب و خاك براى ما نسل جوانى كه حضور در جبهه ها را تجربه نكرديم و در ميدان هاى جنگ و در بيابان هاى گرم و سوزان خوزستان و در كوههاى سرد سر به فلك كشيده كردستان نبوديم، كمى دشوار است كه تنها در قاب شيشه اى تلويزيون و عكس ها و تصاوير بى جان كتاب ها به درك و احساس عميق آن برسيم. اما امروز به بركت خون پاك آن سرو قامتان بى ادعا، مى توان رفت و آن مكان هاى مقدس كه هر كدام گوياى ياد و خاطره و درد و رنج و از خود گذشتگى و در يك كلام آزمون واقعى مردانگى در راه خداست را از نزديك ديد و لحظه اى نيز خود را به جاى آن ها گذاشت و در پيشگاه وجدان خود قضاوت كنيم كه آيا انصاف است چنين مردان بزرگى در حالى كه هنوز ۲ دهه از آن روزها گذشته است از يادها بروند چه زيبا گفت: «آنان كه رفتند كارى حسينى كردند و آنان كه مانده اند بايد زينبى باشند، از همين رو كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا خواهد ماند.» پس بر ماست كه امروز هر كدام زينب زمان باشيم تا ياد آن عزيزان سفر كرده از لوح دل و جانمان نرود.
در همين راستا بود كه بنياد ملى نخبگان به منظور آشنايى نخبگان جوان با رشادتها و از خودگذشتگى هاى غرورآفرينان هشت سال دفاع مقدس اردوى بازديد از مناطق عملياتى جنوب برگزار كرد، تا بدين وسيله زمان ارزش ديروز به امروز و همچنين تاريخ حماسه، خون و شهادت را به تاريخ جهاد علمى و شكوفايى كشور پيوند زند تا نسل جوان كشورمان بخصوص جوانان برگزيده علمى كه در قالب كاروان نخبگان كشورمان عازم مناطق جنگى شده بودند لمس كنند كه در سرزمين نور و حماسه، جايى است كه ناديدنى ها به چشم مى آيند و ناشنيدنى ها شنيده مى شوند و ناگفتنى ها به زبان مى آيند، بوى ايمان در مشام جان مى نشيند و معنويت لمس مى گردد و در يك كلام سرزمين نور، سرزمين درك و شهود است.
ساعت ۱۷ پرواز به سوى سرزمين عشق و حماسه آغاز شد، در طول پرواز با اكثر نخبگان كه صحبت مى كردم مثل خود من از حال و هواى جنگ و آشنايى با مناطق جنگى كاملاً بى اطلاع بودند و از جبهه و جنگ و عشق بازى بين خدا و رزمنده ها جز حرف و كلام و خاطرات ديگران چيز ديگرى نمى دانستند، ساعت ۱۸ هواپيما در فرودگاه اهواز به زمين نشست و به سمت معراج شهداى شهر اهواز كه در حقيقت پايگاه مركزى كاروان راهيان نور است حركت كرديم. از آنجا بود كه بايد براى ديدار با شهيدان ميزبان، خود را آماده مى كرديم.
مسئولان راهيان نور، يكدست لباس نظامى خاكى رنگ به همراه يك بسته فرهنگى كه از قبل تهيه شده بود به نخبگان جوان هديه دادند. حال و هواى عجيبى بود، بيشتر نخبگان جوان هنوز معنى لباس رزم و چفيه را نمى دانستند و با حالت سرشار از شوخى و خنده لباس ها را پوشيدند، البته پوشيدن لباس اجبارى نبود، ولى همه نخبگان لباس ها را پوشيدند و به سمت سوسنگرد حركت كرديم. در طول مسير راويان از وضعيت و موقعيت مسير در زمان جنگ و خاطرات تلخ و شيرين رزمندگان در هر كدام از اين مناطق براى نخبگان جوان مى گفتند. راويان از دلاورمردى ها و رابطه عاشقانه رزمندگان اسلام با خداوند مى گفتند تا اين كه براى اقامه نماز در سوسنگرد پياده شديم. نماز مغرب و عشاء به امامت حاج آقاى حسينى (راوى و روحانى كاروان) اقامه شد و سپس به مسير خود ادامه داديم تا اين كه به قرارگاه عملياتى ميشداغ در شمال شرق سوسنگرد رسيديم. در قرارگاه ميشداغ على رغم اينكه فصل بازديد كاروان هاى راهيان نور نبود، تنها به خاطر حضور نخبگان تيپ۴۴ تكاور ارتش با تمام تجهيزات به قرارگاه برگشته بودند و براى آشنايى جوانان با حال و هواى جنگ و لمس واقعى روزهاى دفاع مقدس دلاور مردان ارتش از روز قبل برنامه هاى مانور نظامى و رزم شب را آماده كرده بودند و نخبگان بعد از پذيرايى و صرف شام در سنگرهاى فرماندهى و استراحت كوتاهى براى عمليات رزم شبانه آماده شدند. حدود ساعت ۲۳ به صحن مخصوص عمليات رزم شبانه آمديم، ابتدا فرمانده قرارگاه عملياتى ميشداغ درباره جايگاه اين قرارگاه و عملياتى كه رزمندگان اسلام در اينجا انجام داده اند توضيح داد و مختصرى از برنامه اى كه براى ما تدارك ديده بودند شرح داد و به گفته وى گوشه هاى خيلى كوچك از عملياتى هاى روزهاى دفاع مقدس در آن مناطق بازسازى شد. بعد از حركات نمايشى تكاورهاى ارتش جوانان نخبه در دو رديف پشت سر دلاور مردان ارتش وارد كانال و دره هاى عملياتى شدند و بعد از صحبت هاى فرمانده عمليات كه از طريق بى سيم در كانال پخش مى شد از موقعيت ما و منطقه استقرار دشمن صحبت كرد و با رمز يا فاطمه الزهرا (س) عمليات شروع شد. صداى انفجارهاى مهيب سكوت شبانه را شكست و صداى شليك موشك و توپخانه به حدى بود كه نخبگان رنگ رويشان پريده بود و در حالى كه مى دانستند هيچگونه خطرى آنهارا تهديد نمى كند، ولى از چهره هاى آنها ترس و اضطراب عمليات به خوبى قابل لمس بود و واقعاً صداهاى انفجار به حدى مهيب و وحشتناك بود كه نمى شد به آن فكر نكرد و بعد از عبور از كانال و فتح آن توسط دلاورمردان ارتش عمليات به پايان رسيد و دبير اجرايى راهيان نور از خاطرات رزمندگان مى گفت كه چگونه با سلاح عشق و ايمان به جنگ نامتوازن دشمنان رفتند و پيروز و سربلند بيرون آمدند. حال ديگر جوانان نخبه جنگ برايشان تا حدودى قابل لمس تر بود. با ديدن آنها به راحتى مى شد تشخيص داد كه به فكر رفته اند. شايد بيش از هر چيز به اين فكر مى كردند كه به رزمندگان در آن شب ها و روزها چه گذشته است
بعد از خواندن نماز صبح و صرف صبحانه بايد قرارگاه را ترك و به سمت دهلاويه حركت مى كرديم در طول مسير بازديدى از بيمارستان صحرايى امام حسين(ع) داشتيم. بيمارستان صحرايى امام حسين(ع) در جاده اهواز - خرمشهر و در فاصله ۷ كيلومترى ايستگاه حسينيه به سمت دارخوين به شكل ساختمان بتونى بزرگ كه كاملاً استتار شده ديده مى شود. اين بيمارستان توسط وزارت مسكن و قرارگاه مهندسى خاتم الانبيا جهت پشتيبانى و مداواى مجروحين عمليات كربلاى ۵ و عمليات هاى بعدى در سال ۱۳۶۵ ساخته شده. اين بيمارستان علاوه بر پذيرش مجروحين جنگى، مصدومين شيميايى را نيز پذيرش مى كرد. اين بيمارستان با ارتفاع ۱‎/۵ متر خاك و نيم متر ماسه و قطعات بتونى كه قدرت تحمل بمب هاى ۵۰۰ پوندى را دارد، پوشيده شده است.
بعد از بازديد از بيمارستان، نخبگان جوان به سمت دهلاويه محل شهادت دكتر چمران راه افتادند و حدود ساعت ۱۰ صبح به دهلاويه رسيدند. دهلاويه در تاريخ ۵۹‎/۷‎/۲۴ توسط ارتش بعث عراق اشغال شده و در طى عمليات هاى ارتش، سپاه و رزمندگان ستاد جنگ هاى نامنظم به فرماندهى شهيد چمران تلاش هايى براى آزادى مناطق اشغال شده انجام دادند و سرانجام در تاريخ ۶۰‎/۶‎/۲۷ در عملياتى به نام آيت الله مدنى (اولين شهيد محراب) دهلاويه آزاد شد. در نزديكى روستاى دهلاويه يادمانى واقع شده كه محل شهادت دكتر مصطفى چمران (وزير دفاع و نماينده مجلس شوراى اسلامى) به همراه تنى چند از همرزمانش مى باشد. جوانان نخبه با ورود به يادمان شهيد چمران از عكس ها و مدارك تحصيلى دكتر چمران بازديد كردند و سپس فيلمى از زندگى شهيد چمران (از طلوع تا شهادت) پخش شد كه به شدت نخبگان جوان را تحت تأثير قرار داد و فضاى معنوى خاصى حاكم شد.
بعد از وداع با شهيد چمران و پذيرايى، مسئولان يادمان ۲ عدد سى دى شهيد چمران و سيدحسن نصرالله را به نخبگان جوان هديه كردند و سوار اتوبوس ها به سمت هويزه و مزار شهداى دانشجو هويزه رفتيم. شهر هويزه در ۱۰ كيلومترى جنوب غربى سوسنگرد، مركز يكى از بخش هاى دشت آزادگان است. دشمن در آغاز جنگ تحميلى با اشغال شمال و شرق هويزه، عملاً آن را محاصره كرد. در عمليات هويزه در ۵۹‎/۱۰‎/۱۵ رزمندگان از اين منطقه نفوذ كردند و به محل استقرار دشمن در جنوب كرخه هجوم بردند و ۸۰۰ نيروى عراقى را اسير كردند كه اين تعداد تا آن روز جنگ بى سابقه بوده اما با شروع پاتك هاى دشمن، نيروهاى خط مقدم عمليات كه گروهى از پاسداران هويزه، حميديه و گروهى از دانشجويان به فرماندهى شهيد بزرگوار علم الهدى در محاصره قرار گرفتند و تعداد زيادى از آنها از جمله سيدحسين علم الهدى فرمانده سپاه هويزه به شهادت رسيدند و متأسفانه نيروهاى بعثى روى پيكر مجروح دانشجويان با تانك ها رژه رفتند و همه دانشجويان را به طرز فجيعى به شهادت رساندند و در عمليات بيت المقدس (ارديبهشت ۶۱) منطقه هويزه آزاد شد و پيكر دانشجويان شهيد در مكانى كه امروزه به عنوان يادمان شهداى هويزه مى باشد، كشف ودر همان جا دفن شدند. بعد از خواندن نماز ظهر و عصر و صرف ناهار و استراحت در حسينيه شهداى هويزه نخبگان جوان به سمت شلمچه راه افتادند و غروب در شلمچه زيارت عاشورا به مداحى آقاى حسينى روحانى كاروان برگزار گرديد. در طول مسير مسئولان راهيان نور از رشادت ها و عمليات هاى بزرگى كه در منطقه رخ داده بود، براى نخبگان با شور و حرارت خاصى توضيح دادند و هنگام خواندن زيارت عاشورا كه رو به خاك كربلا برگزار شد، شور و حرارت توصيف ناپذيرى بر جمع نخبگان جوان حاكم بود به طورى كه نمى شد آنها را با روز اول مقايسه كرد و دل كندن از خاك شلمچه براى آنها خيلى سخت بود.
362340.jpg
چه شبى بود، پنجشنبه شب كه ابتدايش در كنار شهداى شلمچه و خواندن زيارت عاشورا و نصف شب نيز با يادگاران هشت سال دفاع مقدس و بازخوانى خاطرات آنها گذشت. صبح روز جمعه به سمت منطقه اروند كنار حركت كرديم. اروند كنار يكى از بخش هاى شبه جزيره آبادان است كه در ۴۸ كيلومترى جنوب شرقى آبادان و در انتهاى جاده آبادان - اروند كنار واقع شده است. اين منطقه شاهد يكى از موفق ترين و بزرگ ترين نبردهاى دوران دفاع مقدس مى باشد. اين عمليات و نحوه عبور ايران از وحشى ترين رودخانه جهان كه سرعت آب در آن حدود ۸۰ كيلومتر در ساعت است در تمامى دانشگاه هاى نظامى دنيا به عنوان شاهكار ما ايرانى ها تدريس مى شود. عمليات والفجر۸ در اين منطقه انجام شد، اين عمليات منجر به سقوط شهر فاو يكى از مهم ترين بنادر كشور عراق و قطع ارتباط دولت عراق با دريا شد و غواصان خط شكن شبانه به طور معجزه آسايى از آب هاى خروشان اروندرود گذشته و خط دشمن را شكسته و موفق به آزادسازى منطقه فاو شدند. اين عمليات ضربه مهلكى بر كمر ارتش بعث وارد آورد. سپس نخبگان جوان ضمن بازديد از منطقه عملياتى والفجر۸ به سمت اهواز جهت برگشت به تهران حركت كردند. حدود ساعت ۱۴ به معراج شهداى اهواز رسيدم و بعد از صرف ناهار و نماز جماعت براى وداع با پيكر شهيدى كه در معراج شهدا بود به آنجا رفتيم شايد به جرأت مى توان گفت زيباترين و باشكوه ترين صحنه ها، صحنه وداع با شهيدى بود كه در آغوش بچه ها قرار گرفت و اين هم روزى ما بود از شهدا و هر كسى يك حرف دلش را با اين شهيد بزرگوار مى زد و بعضى از نخبگان جوان نمى توانستند احساسات خود را كنترل كنند و با صداى بلند گريه مى كردند. واقعاً قلم عاجز از وصف اين همه عشق و ارادت به شهدا است. در قسمت پايانى مصاحبه اى با چند تن از نخبگان انجام شد و همگى بدون استثنا شهدا را نخبه واقعى دانسته و اين سفر را يكى از به ياد ماندنى ترين سفرهاى عمر خود مى دانستند.
سيدمجيد عبداللهى برگزيده هشتمين جشنواره خوارزمى رتبه سوم در تعريف نخبه مى گويد: نخبه به معناى انتخاب شده است و در حقيقت بهتر است به شهيدان بگوييم نخبه چرا كه آنها بهتر انتخاب شدند اگر انتخاب نمى شدند شهيد نمى شدند.
مهدى مظاهرى برگزيده نهمين جشنواره خوارزمى دانشجويى در توصيف بازديد از مناطق عملياتى جنوب مى گويد: اين بازديد موجب شد چيزهايى را كه ما در تخيل خودمان داشتيم يا در فيلم ها ديده بوديم، بتوانيم به صورت فيزيكى احساس كنيم و حالا فكر مى كنم خيلى راحت تر بتوانيم شرايط آن زمان را درك كنيم و سختى هايى را كه رزمنده ها تحمل كردند احساس كنيم .
آرش فرزان رتبه دهم كنكور سال ۸۰ در تعريف زيبايى واژه نخبه را در مورد شهدا چنين به كار مى برد. وى مى گويد: به نظر من نخبه كسى است كه در شرايط مساوى نسبت به ديگران مى تواند در يك زمينه اى موفق باشد. شهدا كسانى بودندكه نسبت به جوان هاى ديگر كه در شرايط مساوى بودند براى رسيدن به اين مقام استعداد بيشترى داشتند و توانستند وارد جبهه ها بشوند و به درجه رفيع شهادت برسند . من فكر مى كنم اينها نخبه تر بودند كه به اين مقام بالا رسيدند. امير محمد ملوندى دوره ششم خوارزمى مقام دوم، نخبه را كسى مى داند كه با كارهايش بتواند باعث اعتلاى خود و اطرافيانش بشود و شهيد نخبه است چرا كه شهيد هم باعث اعتلاى خودش شده و هم اعتلاى جامعه اش.
دكتر سيدمهدى فخرايى معاون پژوهش و برنامه ريزى بنياد ملى نخبگان كه از مسئولان و دست اندركاران اين اردو بود و در بازديد از مناطق عملياتى نيز حضور داشت در گفت وگو با «ايران» هدف از اين اردو را آشنايى نخبگان جوان با تاريخ انقلاب اسلامى و جنگ تحميلى و بخصوص زنده نگه داشتن خاطرات رشادت ها و ايثارگرى هاى رزمندگان هشت سال دفاع مقدس مى داند.
وى مى گويد: وظيفه اصلى بنياد نخبگان در قبال دانشجويانى كه تحت پوشش بنياد هستند برگزارى برنامه هاى علمى و پژوهشى و حمايت از مقالات و دستاوردهاى علمى است اما تقويت آرمان هاى انسانى و اسلامى، روحيه عدالت خواهى و انگيزه هاى كارى و ارائه خدمت به بشريت در كنار علم آموزى از اهميت بالايى برخوردار است و به همين دليل نيز فعاليت هاى فوق برنامه مثل بازديد از مناطق عملياتى جنگ تحميلى در اين راستا بسيار مهم است.
وى معتقد است : نسل جوان بايد با دستاوردها و فداكارى هاى نسل قبلى آشنا شوند تا امكان ايجاد انگيزه هاى اسلامى براى ادامه كار در آنها فراهم بشود.
وى در پاسخ به اين سؤال كه در آينده نيز چه برنامه هاى فوق برنامه اى براى نخبگان در نظر گرفته ايد، گفت: برنامه بازديد از پروژه هاى سدسازى و نيروگاه هاى كشور در دستور كار بنياد ملى نخبگان قرار دارد كه به زودى انجام خواهد شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |