سه شنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۲۹ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Tue, May 6, 2008
كودك بادبادك
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
بانو
كتاب
زنگ اول
فكر بكر
شهروند خوب
از من بپرس
كاردستى
فكر بكر
كانون كتاب مدرسه
362310.jpg
قبل از عيد فكر بكرى به سر حميد زد. وقتى داشتم ماجراى يكى از كتاب هايى را كه تازه خوانده بودم، تعريف مى كردم، گفت: بيا كتاب هايمان را عوض كنيم. اين طورى هم كتاب بيشترى مى خوانيم، هم در هزينه خريدن كتاب صرفه جويى مى كنيم. فكر خوبى بود و من قبول كردم. عليرضا هم كه سر كلاس، پشت سر ما مى نشيند خواست كه او را هم شريك كنيم. دوست عليرضا هم از اين كار استقبال كرد. خلاصه يك هفته بعد، ۱۲نفر عضو«كانون كتاب مدرسه» شده بودند. وقتى موضوع را با معلم ادبياتمان مطرح كرديم، خيلى خوشش آمد و پيشنهاد كرد كه كتابخانه مدرسه را با آوردن كتاب هايمان، فعال تركنيم. با موافقت ناظم و مدير مدرسه، اطلاعيه اى به ديوار راهرو زديم. در آن خبر تشكيل كانون كتاب مدرسه و شرايط عضو گيرى را نوشته بوديم. حالا كانون كتاب مدرسه نزديك به صد نفر عضو دارد و كتابخانه مدرسه جا براى كتاب جديد ندارد. براى همين مسئولان مدرسه تصميم گرفته اند فضاى بيشترى به كتابخانه اختصاص دهند. براى همين، اعضاى گروه پول تو جيبى شان را از يك هفته تا يك ماه، كنار گذاشته اند تا براى خريد كتاب به نمايشگاه كتاب بروند.
شهروند خوب
كوچه باصفا
362298.jpg
حسين حسين زاده
گوشه اى از كوچه ما، پشت تير چراغ برق، محلى شده بود براى ريختن آشغال. هر وقت از آنجا رد مى شديم بايد دماغمان را مى گرفتيم. آن طرف تر، چند درخت كوچك توى باغچه جلوى چند خانه بود كه به آنها رسيدگى نمى شد. يعنى اغلب، خاك باغچه خشك بود. يك روز مادرم به يكى از همسايه ها گفت مگر ما ساكن اين كوچه نيستيم بايد خودمان جلوى ريختن آشغال پشت تير چراغ برق را بگيريم و از همسايه هايى كه آنجا آشغال مى ريزند بخواهيم زباله هايشان را سركوچه داخل سطل آشغال مكانيزه بريزند. همان هفته، روز جمعه به كمك همسايه ها و رفتگر خوش اخلاق محل، همه زباله ها را جمع كرديم و داخل سطل آشغال سركوچه ريختيم. بعد مادرم با كمك چند نفر از همسايه ها آنجا را حسابى شستند. من و دو ـ سه نفر از بچه ها هم روى مقوايى با خط خوش نوشتيم. «همسايه گرامى، از اين كه داخل كوچه زباله نمى ريزيد، از شما متشكريم.» و آن را روى تير چراغ برق نصب كرديم. مادر حميد هم يك چهارپايه و يك گلدان گل شمعدانى گذاشت جاى آشغال ها كه حالا حسابى، تميز شده بود. همسايه ها از اين كار او خوششان آمد. حالا همسايه ها جلوى در و پنجره ها، چند گلدان گل كوچك و بزرگ گذاشته اند، باغچه كوچك توى كوچه را هم كه حالا در آن گل و چمن كاشته اند نوبتى آب مى دهند و به آن مى رسند. از آن روز به بعد، كسى توى كوچه ما آشغال نمى ريزد. كوچه ما يك كوچه باصفا شده است.
اولين كتاب داستان من يا سفر به صندوقچه جادو
362325.jpg
باران طلايى
جلدش براق بود. روى جلدش عكس يك سگ و يك گربه نقاشى شده بود كه كنار هم نشسته بودند و لبخند مى زدند. انگار دوتا دوست جلوى دوربين عكاسى نشسته بودند، عكاس گفته بود «لبخند بزنيد» و بعد عكس گرفته بود.
اولين كتاب داستانم، جزو «اولين» هايى است كه هيچ وقت فراموشم نمى شود. مزه اش چيزى مثل آب نبات و شكلات بود اما بهتر، چون رمز و راز داشت. هر صفحه اش، با نقاشى هاى زيبا و رنگ هاى درخشان، به يك مهمانى دعوتت مى كرد، مهمانى جالبى كه در هر گوشه اش چيزى براى پيدا كردن بود؛جوجه ها، كلبه مزرعه دار، پنجره ها و گلدان هاى جلوى پنجره ها، پرده هاى چهارخانه خوشرنگ، مرد مزرعه دار و زنش كه هر دو پير بودند و بچه اى نداشتند (من اسمشان را فراموش كرده ام به نظرم آقا و خانم بارنى بودند يا چيزى شبيه اين)، چند مرغ و خروس با جوجه هاى خيلى بازيگوش، گارى مزرعه دار و اسب سياه زيبايش، گاو قهوه اى رنگ، پرچين مزرعه و دوتا موجود بلا كه همه چيز را به هم مى ريختند. منظورم همان سگ و گربه اى است كه نقاشى شان، لبخند بر لب، روى جلد كتاب بود. اسم سگ «باك» بود و اسم گربه «پانى». باك چشم ديدن پانى را نداشت و پانى از باك هيچ خوشش نمى آمد. آن دو يا دائم در حال دعوا بودند يا در حال نقشه كشيدن براى دعوا و به دردسر انداختن يكديگر. پيرمرد و پيرزن صاحب مزرعه، باك، پانى و بقيه حيوانات مزرعه را خيلى دوست داشتند. پيرزن يا در حال بافتن ژاكت بود يا در حال آشپزى و هيچ خوشش نمى آمد باك و پانى، با دعوا، خانه مرتب و تميزش را به هم بريزند، اما دعواى آن دوتا تمامى نداشت تا يك روز كه پيرزن و پيرمرد رفته بودند شهر. آن روز هوا توفانى بود و جوجه هاى سربه هوا بيرون مانده بودند. باك و پانى براى اين كه پيرمرد و پيرزن ناراحت نشوند، با همكارى هم، جوجه ها را جمع كردند، در و پنجره ها را بستند، لباس ها را گوشه اى جمع كردند تا باد نبردشان و خلاصه از مزرعه مراقبت كردند.
وقتى پيرمرد و پيرزن برگشتند، از اين كه همه چيز سر جاى خودش بود خيلى خوشحال شدند. از آن وقت به بعد باك و پانى هم با هم دوست شدند.
تكرار داستان، چيزى از جذابيت كتاب كم نمى كرد. هر وقت كتاب خوانده مى شد، برايم جالب بود. آن كتاب، رنگ ديگرى به عالم چهار ـ پنج سالگى ام داده بود.
درواقع اولين كتاب داستان من، در يك كلام «سحرانگيز» بود. تا آن را بازمى كردى و ورق مى زدى، وارد دنياى ديگرى مى شدى؛ دنيايى كه قد يك مزرعه بود و در آن سگ و گربه و جوجه ها و گاو و اسب با هم حرف مى زدند. هر وقت كتاب را باز مى كردى، يك نفر ديگر هم به آدم هاى توى مزرعه كه فقط دو نفر بودند، اضافه مى شد و آن يك نفر «من» بودم. من با دقت زل مى زدم به نقاشى ها و همه جاى مزرعه را وارسى مى كردم.
هيچ وقت فكر نمى كردم كه آنجا نيستم، چون همه چيز را مى ديدم. انگار پيرزن مهربان، روبه روى من نشسته بود و بافتنى مى بافت، سگ و گربه موقع فرار، از كنار من رد مى شدند و گارى از جلوى من مى گذشت. داستان را از حفظ بودم اما هنوز راز نوشته هاى توى صفحه ها برايم روشن نبود. سردرنمى آوردم چطور اين كلمه ها و سطرها بدون هيچ تغييرى تبديل به داستانى مى شوند كه برايم خوانده مى شد.
از چپ به راست، از راست به چپ، از بالا به پائين، از پائين به بالا، فرقى نمى كرد، ماجرا همان بود و من مقهور هنرنمايى كلماتى بودم كه در هر صفحه، رديف شده بودند كنار هم و جمله ها را مى ساختند و نمى دانستم تركيب اين حرف هاى سياه چطورى به جمله هايى كه خوانده مى شد، تبديل مى شود. آن وقت شروع كردم به نوشتن. يك سطر خط ها و اشكال كوچك كج و كوله كنار هم كشيدم و به برادرم نشان دادم: «اينا كه من نوشتم چيه »
برادرم داشت مشق مى نوشت. سرش را بلند كرد و به خط ها و شكل هاى كج و كوله نگاهى انداخت و گفت: «هيچى. اينا كه چيزى نيست.»
ـ «نه هست، چطور چيزى نيست، حتماً يك چيزى هست كه من نوشته ام.»
اين طور فكر مى كردم. دوباره رفتم و با دقت و تلاش زياد يك سطر، خط و شكلى ديگر كشيدم و گرفتم جلويش: «حالا چى اينا ديگه حتماً يه چيزى هست.»
به خط ها نگاه كرد و دوباره گفت: «نه، هيچى نيست. هيچى ننوشتى.»
و من همچنان به خلق اين شاهكارها! ادامه مى دادم و اصرار مى كردم بقيه، جملاتى را كه خودم نمى دانستم چيست، برايم بخوانند!
كم كم تعداد كتاب هايم بيشتر شد. هر كتاب برايم مثل يك صندوقچه جادو بود؛ صندوقچه اسرارآميزى كه بايد بازش مى كردى تا مى فهميدى داخلش چيست. كتاب هايى كه مرا به دنياهاى ديگرى مى بردند؛ دنياهايى كه در آنها همه چيز امكانپذير بود و اين به من كمك مى كرد تا به خيالبافى هايم شاخ و برگ بدهم.
وقتى خواندن و نوشتن ياد گرفتم و راز خط ها و شكل هايى كه پشت سر هم رديف مى شدند و كلمات و جملات را مى ساختند برايم روشن شد، كتاب خواندن جزو كارهاى مورد علاقه ام بود. حالا نه تنها از جذابيت اين صندوقچه هاى جادو كم نشده بود، بلكه بيش از گذشته اشتياق پيدا كرده بودم تا به تنهايى و بدون كمك بزرگترها، دنياى هر يك از آنها را كشف كنم.
حالا مى دانم كه هر كتاب خوب، تجربه اى است منحصر به فرد كه ما را با زاويه هايى از زندگى، افكار و عقايد ديگران و راه هايى كه هرگز نرفته ايم يا راه هايى كه بايد برويم يا راه هايى كه نبايد برويم، آشنا مى كند. درواقع با خواندن داستان زندگى و تجربه هاى ديگرانى كه همين نزديكى ها در كنار ما و روى همين كره زمين زندگى مى كنند، بيش از پيش به شباهت غصه ها و شادى هاى آدم ها پى مى بريم. گذشته از اين، نوشتن و خواندن «كتاب» يكى از راه هاى ايجاد اشتراك بين انسان هاست. با خواندن هر كتاب، شما اين شانس را پيدا مى كنيد كه از پنجره مقابل كسى ديگر هم به دنيا نگاه كنيد.
اين طورى، درك بهترى از دنيا خواهيد داشت.
همه كسانى كه در همه دنيا كتاب مشتركى خوانده اند، هر چند ممكن است برداشت هاى كم و بيش متفاوت داشته باشند، اما تجربه واحدى را پشت سر گذاشته اند و حالا يك نقطه مشترك براى ارتباط با هم دارند. واردشدن به يك صندوقچه جادو و كشف رمز و راز از آن، نقطه اشتراك جالبى است. دوست داريد شما هم اشتراك ورود به اين صندوقچه هاى جادو را به دست آوريد كسب اين اشتراك فقط يك راه دارد: كتاب بخوانيد.
از من بپرس
عافيت باشه!
چرا عطسه مى كنيم
362397.jpg
ترانه امير خانى
شما بوديد كه عطسه كرديد حتماً يك چيز مزاحم داخل بينى شما را قلقلك مى داده است. عطسه كردن راهى است كه بدن چيزهاى مزاحمى كه داخل بينى را قلقلك مى دهند يا تحريك مى كنند بيرون مى اندازد.
وقتى احساس مى كنيد چيزى داخل بينى تان را قلقلك مى دهد، پيغامى به سمتى از مغز كه مركز عطسه نام دارد فرستاده مى شود. مركز عطسه هم پيغامى به تمام ماهيچه هايى كه بايد با همكارى هم عطسه توليد كنند، مى فرستد.
بعضى از اين ماهيچه ها عبارتند از: ماهيچه هاى شكم، ماهيچه هاى سينه، ديافراگم (ماهيچه بزرگى كه زير شش هاست و در فرآيند نفس كشيدن نقش مهمى دارد)، ماهيچه هاى كنترل كننده تارهاى صوتى و ماهيچه هايى كه در پشت گلوى شما قرار دارند. ماهيچه هاى پلك چشم را فراموش نكنيد! آيا مى دانستيد كه موقع عطسه كردن هميشه چشم هايمان را مى بنديم !
مركز عطسه در مغز وظيفه دارد كارى كند كه تمام اين ماهيچه ها با هماهنگى كامل كار كنند تا شما عطسه كنيد و ذرات ريز و مزاحم كه داخل بينى شما را تحريك كرده است با سرعتى زياد از بينى به بيرون پرت شود.
تقريباً هر چيزى كه بتواند داخل بينى را قلقلك دهد مى تواند موجب به وجود آمدن عطسه شود. معمولاً گرد و غبار، هواى سرد يا فلفل شما را وادار به عطسه كردن مى كند. وقتى سرما مى خوريد، ويروس سرماخوردگى موجب مى شود داخل بينى تان ورم كند و خارش داشته باشد، بنابراين شما مرتب عطسه مى كنيد. بعضى از افراد هم آلرژى دارند. آنها زمانى كه در معرض چيزهاى خاص مثلاً موى حيوانات يا گرده گل ها قرار مى گيرند، عطسه مى كنند.
آيا كسى را مى شناسيد به محض اين كه زير نور آفتاب مى ايستد عطسه كند بعضى ها نسبت به نور درخشان، مثلاً نور خورشيد حساسيت دارند و عطسه مى كنند! اين حساسيت، ارثى است. شايد كمتر كسى به اين موضوع توجه كرده باشد ولى تقريباً اكثر مردم تا حدودى، بعضى ها كم و بعضى ها زياد، به نور حساسيت دارند و ممكن است عطسه كنند.
تا به حال برايتان پيش آمده كه احساس كنيد مى خواهيد عطسه كنيد ولى نمى توانيد دفعه بعد كه اين اتفاق افتاد فوراً زير نور آفتاب بايستيد و صورتتان را به طرف نور بگيريد (ولى مستقيماً به خورشيد نگاه نكنيد تا چشم هايتان آسيب نبيند). شايد شما هم به نور حساسيت داشته باشيد و اين طورى عطسه تان بگيرد!
لطفاً«خرچنگ ـ قورباغه» ننويسيد
362346.jpg
غزاله مرعشى
همه ما قلم به دست گرفتن را از زمانى كه خيلى كوچك بوديم آغاز كرديم ، از زمانى كه حتى سواد خواندن و نوشتن نداشتيم ولى مداد رنگى ها يا مداد شمعى ها را به دست مى گرفتيم و نقاشى مى كرديم، تا امروز كه بايد با مداد و خودكار روى كاغذ بنويسيم. بعضى از بچه ها خوش خط هستند وعاشق نوشتن، ولى براى بعضى ها حتى گذاشتن قلم روى كاغذ هم مثل كابوس است! تا چيزى مى نويسند پدر و مادر يا معلمشان به آنها مى گويند «خطت خرچنگ قورباغه است، تميزتر بنويس!» خوش خط بودن مثل نفس كشيدن يا عطسه كردن ذاتى نيست، بلكه يك مهارت است كه همه، حتى بچه هايى كه خطشان حسابى خرچنگ قورباغه و غيرقابل خواندن است، مى توانند ياد بگيرند.
براى نوشتن، ذهن و بدن، بايد با يكديگر كاملاً هماهنگ باشند. ماهيچه هاى زيادى بايد به ترتيب وظايف خاص خودشان را انجام دهند تا شما قادر به نوشتن باشيد. شانه ها بايد كاملاً ثابت باشند در حالى كه مچ و بازوها بايد در جهت صحيح حركت كنند. چشم ها بايد چيزهايى كه مى نويسيد را دنبال كنند و مغز بايد شكل حروف و كلمات را كه قبلاً آموخته ايد به خاطر آورد و براى نوشتن كلمات و جمله هايى كه در ذهن داريد دستورات لازم را به ماهيچه ها بدهد.
براى بچه هايى كه از نظر ذهنى يا جسمى مشكلى دارند ممكن است اين فرآيند به خوبى انجام نشود و همين موجب شود خطشان بد باشد، ولى خيلى از بچه ها بدون اين كه مشكل خاصى داشته باشند بدخط هستند. اگر شما هم جزو اين گروه هستيد، با رعايت چند مورد مى توانيد خطتان را بهتر كنيد.
* قلم را درست به دست بگيريد
شما بايد به قلم كاملاً مسلط باشيد. مثلاً اگر بخواهيد خودكار را مثل پاك كن از پائين ترين نقطه بگيريد، هرچقدر هم كه سعى كنيد، نمى توانيد خوش خط بنويسيد. براى اين كه متوجه شويد شيوه درست قلم به دست گرفتن چگونه است مى توانيد از معلم تان كمك بگيريد يا به دست هم كلاسى هاى خوش خطتان نگاه كنيد.
* از خط بيرون نزنيد
مسلماً خط هايى كه روى كاغذ دفترهايتان است را بى خود نكشيده اند! پس موقع نوشتن سعى كنيد روى خطوط بنويسيد و از آن بالاتر يا پائين تر نرويد. سعى كنيد حروف و كلمات از نظر اندازه با هم متناسب باشند نه اين كه بعضى ها را كوچك بنويسيد و بعضى را بزرگ.
* آهسته تر بنويسيد
درست است كه زود تمام شدن مشق ها خيلى وسوسه انگيز است ولى اگر تند و بى دقت بنويسيد نه تنها بدخط مى نويسيد بلكه مرتب بايد غلط هايتان را پاك كنيد و حتى ممكن است كاغذدفترتان در اثر زياد پاك كردن پاره شود. پس بهتر است تكاليفتان را كمى آهسته تر، بادقت تر و در نتيجه خوش خط تر بنويسيد.
* قلم را فشار ندهيد
بعضى از بچه ها وقتى مى خواهند بنويسند، آن قدر مداد را روى كاغذ فشار مى دهند كه يا نوك مداد مى شكند و يا كاغذ سوراخ مى شود! هرچقدر بيشتر قلم را فشار دهيد تسلط تان روى نوشتن كمتر خواهد شد. اجازه دهيد مداد يا خودكار به نرمى روى كاغذ حركت كند.
* بازى كنيد
بله! درست خوانديد! با بازى هم مى شود خوش خط تر شد. نوشتن كه فقط مال مشق نيست. خيلى از بازى ها، مثل اسم فاميل، نوشتنى هستند. مى توانيد تصور كنيد كه يك ستاره سينما يا فوتباليست مشهور هستيد. حتماً هوادارانتان دوست دارند كه شما چند كلمه براى آنها بنويسيد و امضا كنيد. يا فرض كنيد معلم هستيد و به شاگردهايتان سرمشق مى دهيد. با اين بازى ها هم سرگرم مى شويد و هم مهارت خوش خط نوشتن در شما تقويت مى شود.
* سعى كنيد زيبا بنويسيد
به متن هايى كه با خط تحريرى نوشته شده اند ، دقت كنيد. سعى كنيد شما هم شبيه به آنها بنويسيد. مى توانيد از بزرگترها يا از معلم تان كمك بگيريد. با تمرين زياد حتماً مى توانيد يكى از خوش خط ترين بچه هاى كلاس شويد.
كاردستى
گردنبند ماكارونى
362367.jpg
پدرام شهپرى

* وسايل لازم
ماكارونى شكلى (لوله اى و صدفى) مقدارى، مقواى ضخيم كاغذ، نوار چسب كاغذى، رنگ گواش براق به سليقه خودتان، سه رشته كش يا بند به طول ۸۰ سانتيمتر، قيچى، چسب چوب و پانچ
* طرز ساخت
طرح پرنده يا طرح دلخواه خودتان را روى مقواى ضخيم كپى كنيد و دور آن را با دقت ببريد.
با استفاده از پانچ يا ميخ ضخيم، سه سوراخ در هر طرف پرنده يا طرح ايجاد كنيد.
ميز كارتان را با روزنامه بپوشانيد و تكه هاى ماكارونى لوله اى و صدفى را با رنگ هاى براق رنگ كنيد و صبر كنيد كاملاً خشك شود.
با چسب چوب ماكارونى هاى رنگى را روى مقوا بچسبانيد.
سه تكه كش را به سه سوراخ يك طرف طرح پرنده گره بزنيد و ماكارونى هاى لوله اى را از كش ها عبور دهيد.
سه سر ديگر كش ها را به سه سوراخ طرف ديگر پرنده گره بزنيد. با ماكارونى هاى رنگى صدفى روى سوراخ ها را بپوشانيد.
با همين روش مى توانيد دستبند هم درست كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |