ايران واشقانى فراهانى
انگار همين چند روز پيش بود كه در پارك شفق نگاهم به دهان بى كلام و چشمان معصومش گره خورد.
هيچكدام چيزى به زبان نمى آورديم اما گويى قلب هايمان با هم حرف مى زدند.
عصرهاى پنجشنبه به همراه گروهى از جوان هاى ناشنوا در اين پارك دور هم جمع مى شديم و با زبان اشاره از مشكلات و خاطراتمان حرف مى زديم.
اما آن روز حس مى كردم صداى پرندگان را مى شنوم و سكوت مطلقى كه ۲۳ سال به دليل ناشنوايى وجودم را گرفته بود، جاى خود را به شور و هيجان داده است.
«سياوش» كه ۱۰ سال از من بزرگتر بود نيز قادر به حرف زدن يا شنيدن نبود شايد هم همين تشابهات باعث شد تا نسبت به هم گرايش داشته باشيم. يك روز پس از پايان جلسه در پارك، با حركات انگشتانش به من فهماند كه قرار است پدرش به ديدنم بيايد و در صورت موافقت وى رسماً براى خواستگارى به خانه مان بيايند.
نگاه پرمهر و مؤدبانه پدرش تصويرى از يك زندگى آرام و بى دغدغه را پيش چشمم كشيد. مطمئن بودم در زندگى آينده تكيه گاه خوب و مطمئنى خواهم داشت.
همان شب پدرش به خانه مان تلفن زد و مرا از پدرم خواستگارى كرد. مى دانستم پدرم مرد سختگير و خانواده دوستى است. به همين خاطر نگران بودم او مخالفت كند. به همين خاطر با شرم و خجالت زياد مادرم را در جريان علاقه ام به «سياوش» قرار دادم و با اشاره فهماندم كه زندگى بدون او برايم غيرممكن است.
چند روز بعد شنيدم كه پس از تحقيقات محلى در مورد گذشته زندگى و رفتار خانواده خواستگارم همه اظهار رضايت كرده اند. بدين ترتيب پدرم به پيشنهاد آنها جواب مثبت داد و مدتى بعد قرار نامزدى و عقدكنان گذاشته شد. سرانجام با مهريه ۲۰ ميليون تومانى به عقد «سياوش» درآمدم و قرار شد چند ماه بعد هم جشن عروسى بگيريم. در اين ميان قدرت عشق را بالاتر از آن مى ديدم كه نتوانيم به مشكلات غلبه كنيم چرا كه دائم فكر مى كردم با تفاهم و محبت مى توانيم بر همه مشكلات چيره شويم. اما كم كم به تندخويى ها و عصبانيت بى حد شوهرم پى بردم. او قادر به كنترل عصبانيتش نبود و درمواقع خاص غيرقابل كنترل بود. به راحتى به من و خانواده اش بى احترامى مى كرد. ديگران هم به ناچار در برابر رفتارهاى خشن و پرخاشگرى هايش سكوت مى كردند. تا اين كه پدرش در پى يك حمله قلبى ناگهانى جان سپرد. با مرگ غم انگيز پدرشوهرم رفتارهاى خشونت آميز «سياوش» هم شدت گرفت.
ديگر از رفتارهاى او به ستوه آمده بودم و طاقت اين همه اضطراب و تشويش را نداشتم. روزهايم پشت چرخ خياطى سپرى مى شد و حاصل كارم هم صرف خريد جهيزيه براى زندگى با مردى مى شد كه از ديدنش وحشت داشتم اما هر وقت مى خواستم اعتراض كنم يا حرفى بزنم، از ترس مى لرزيدم.
ديگر حتى در جلسات هفتگى پارك «شفق» هم شركت نمى كردم. به بهانه هاى مختلف از ديدن دوستانم طفره مى رفتم. دلم نمى خواست كسى به دنياى تاريك درونم سرك بكشد و از پس نگاه غمگينم به عمق دل نگرانى هايم پى ببرد. نمى خواستم غمم را با كسى شريك شوم. به همين خاطر آن را در خودم مى ريختم.
در حالى كه فقط ۹ ماه از مراسم عقد مى گذشت، احساس مى كردم به اندازه يك عمر زندگى پررنج عذاب كشيده ام. سرانجام تصميم گرفتم براى رهايى از يك عذاب طولانى و هميشگى «سياوش» را به فراموشى بسپارم اما لحظه اى كه با انگشتان دستم به او فهماندم كه ديگر دوستش ندارم، چاقويى به طرفم پرتاب كرد. شايد اگر خودم را كنار نمى كشيدم تيغه چاقو به جاى تابلوى آويزان ديوار سالن قلبم را نشانه مى گرفت اما به هر حال تقدير چنين بود كه بمانم و مبارزه كنم.
رفتارهاى تند و ناراحت كننده «سياوش» خطرناك به نظر مى رسيد.
ديگر تمايلى به شروع زندگى مشترك زير يك سقف نداشتم. او قابليت و توانايى سرپرستى خانواده را نداشت. در هيچ موردى با هم تفاهم نداشتيم. تحمل اين وضع برايم سخت و دردآور بود.
وقتى تصميم گرفتم به طور پنهانى به ديدن مادرش بروم و از او كمك بخواهم تا هر چه زودتر پسرش را راضى به جدايى كند، در كمال تعجب متوجه شدم او هم اين جدايى را به مصلحت هر دو مى داند چرا كه با حالتى ملتمسانه به چشمانم خيره شد و اشك در نگاه خسته اش حلقه زد.
ـ « من هم راضى به اين ازدواج نبودم. چون هر دو ناشنوا هستيد و در مواقع حساس قادر به شنيدن صدا و يا فريادزدن هم نيستيد. نمى دانم در صورت بروز خطر يا حادثه چگونه اطرافيان را باخبر مى كنيد و در صورت بچه دار شدن چگونه از عهده نگهدارى و تربيت فرزندتان برخواهيد آمد چطور در جريان اتفاقات مهم و حوادث غيرمنتظره قرار خواهيد گرفت. در حالى كه هيچ كدام نمى توانيد اخبار مهم راديو يا تلويزيون را بشنويد. از طرفى پسرم پس از مرگ پدرش دچار افسردگى و تنهايى شديدى شده كه اين سرخوردگى را با رفتارهاى تهاجمى و خطرناك بروز مى دهد. او شغل و درآمد ثابتى هم ندارد كه فكر مى كنم با اين شرايط آينده اى مبهم و نگران كننده در انتظارتان است. اما زمان خواستگارى چون علاقه زيادى به هم داشتيد، نخواستم نظرم را به شما تحميل كنم و بهتر ديدم كه خودتان به اين مرحله برسيد.»
با شنيدن اين حرف ها به مرز ديوانگى رسيدم و وقتى به خانه برگشتم، تا چند روز خودم را در اتاقى حبس كردم اما سرانجام در تنهايى و خلوت تصميم نهايى را گرفتم و با بيانى گنگ پدرم را درجريان تصميم قرار دادم. پدر هم حاضر شد با معرفى يك وكيل همراهم به دادگاه خانواده بيايد و به عنوان داور موافقت خود را با جدايى مان اعلام كند.
اما «سياوش» وقتى احضاريه دادگاه را گرفت، در حالى كه بشدت پشيمان بود با ارائه لايحه اى به دادگاه از رفتار گذشته خود ابراز پشيمانى كرد. هر چند هنوز ردپاى يك عشق شكست خورده در چهره اش به چشم مى خورد، اما ديگر علاقه اى به او نداشتم و جاى آن همه محبت را كينه و خشم پر كرده بود.
«سياوش» ادعا كرد حاضر است اگر درآينده صاحب خانه اى شد، نيمى از آن را به نامم كند. او با ابراز علاقه اش تلاش مى كرد تا مرا از تصميمى كه گرفته ام منصرف كند اما فايده اى نداشت. چرا كه دو سال از بهترين روزهاى زندگى ام در ترس و اضطراب در كنارش سپرى شد و من درد درونم را با زبانى گنگ و خاموش در تنهايى گريستم. حالا هم چشم اميدم به نظر قاضى دادگاه دوخته شده است تا همزمان با بخشيدن مهريه ام پس از صدور حكم طلاق، زندگى آرام ترى داشته باشم. هر چند نمى دانم چه آينده اى در انتظارم است.
نظريه كارشناسىخانواده نخستين اجتماعى است كه بشر در آن پاى مى نهد و آنجاست كه مفهوم از خودگذشتگى و تعاون را فرامى گيرد و براى شركت در گروه هاى بزرگ تر مانند اجتماع آماده مى شود. نه تنها خانواده، مكتب شايسته اى براى اجتماعى كردن انسان است، بلكه وسيله نسبتاً مؤثرى براى حمايت نيز به حساب مى آيد. زيرا اگر پدر و مادر به حمايت و سرپرستى از فرزندان خود پايبند نباشند و يا به لحاظ معلوليت جسمى قادر به اين امرمهم نباشند، آنان را ناخواسته در دل اجتماع بى پناه مى گذارند و معلوم نيست چه سرنوشتى در انتظار آنهاست و چه خطراتى آنها را تهديد مى كند و تا چه اندازه مى توان به پرورش سالم چنين فرزندانى اميدوار بود.
اين همبستگى اخلاقى و حقوقى سبب مى شود تا در روابط زن و مرد تنها تمايل جنسى حكمفرما نباشد و وظيفه و تكليف جاى آن را بگيرد و زن و مرد عشق را با اخلاق و مسئوليت در برابر كودكان بياميزند. فرزندان آنان محيط مساعدى براى رشد جسمى و معنوى لازم دارند و از اين يگانگى براى تأمين سعادت افراد خانواده و در نتيجه پيشرفت اجتماع به وجود مى آيد.
كودكى در آغوش پدر و مادر پرورش مى يابد و از حمايت و سرپرستى كسانى كه آماده پذيرفتن مسئوليت شده اند بهره مند مى شود. كسانى كه با همه وجود خود به او عشق مى ورزند و به پاكى و سلامت جسمانى او بى اعتنا نيستند. اما كودكى كه در خانواده هايى با معلوليت جسمانى طرفين به وجود مى آيد، در مبارزه زندگى يار و ياورى براى خود نمى بيند و از اين موهبت بى بهره است. نيازى به استدلال نيست. همه ما تفاوت كسانى را كه در خانواده اى با پدر و مادر سالم پرورش مى يابند، با آنان كه فقط نام پدر و مادر را برسر دارند، مى بينيم. نبايد تصور شود كه دولت مى تواند جانشين خانواده شود و اجتماع به طور مستقيم سرپرستى افراد را به عهده گيرد. ولى كجاست آن مأمور دلسوزى كه بتواند جاى مادر يا پدر را پر كند و در تأمين سلامت و آسايش كودك بكوشد.
عارفه مدنى- قاضى مستشار شعبه۴۷ دادگاه تجديد نظر استان تهران