|
درباره كتاب «مجوس شمال» اثر آيزايا برلين
شوريده سرى هاى فرديد و هامان
|
|
|
مهدى محمدى در تعطيلات عيد كتابى خواندم از آيزايا برلين درباره «يوهان گئورگ هامان» عارف و فيلسوف گمنام آلمانى كه در قرن هجدهم مى زيسته است. نام كتاب «مجوس شمال» است و به نثرى پاكيزه و روان و بسيار خوشخوان نوشته شده است، مثل همه ديگر نوشته هاى برلين. هامان، عارف و الهيات دانى است فراموش شده كه در نوشته هاى مورخان كلاسيك فلسفه درباره او چيزى نمى يابيد. مى شود گفت برلين با آن ذوق سرشار و آگاهى عميق و گسترده از تاريخ افكار و عقايد در غرب، او را كشف كرده و انديشه هايش را استادانه توضيح داده است؛ كارى كه در آن مهارتى بى بديل و مثال زدنى دارد. به يك معنا برلين شايد متبحرترين مورخ انديشه هاست كه در غرب ظهور كرده و به همين دليل كتاب او درباره هامان بسيار خواندنى است. مى شود اينگونه گفت كه هامان را بايد جدى گرفت از جمله به اين دليل كه برلين او را جدى گرفته است. برلين عقيده دارد هامان متفكرى بزرگ و از جهاتى پيشتاز است و به همين دليل براى او اهميت فراوانى قائل است. او البته در مقدمه كتاب توضيح مى دهد كه «الهيات هامان نه من را جذب مى كند و نه صلاحيت پرداختن به آن را دارم» (ص ۱۸). پس چه چيز هامان براى برلين جالب بوده است خود او توضيح مى دهد: «توجه من به هامان به اين نكته بر مى گردد كه او نخستين هماورد تمام عيار نهضت روشنگرى فرانسه در زمانه خود بود. در مقايسه با منتقدان بعدى، حمله هاى او به نهضت روشنگرى بسيار سازش ناپذير و از جهاتى كوبنده تر بود و نقص هاى اين نهضت را بسيار واضح تر نشان مى داد. هامان به شدت جانبدار است، پيشداورى دارد و يك طرفه به قاضى مى رود؛ اما عميقاً صادق، جدى و اصيل است. او بنيانگذار واقعى سنت جدلى عقل ستيزانه اى است كه با گذشت زمان، چه خوب و چه بد (بيشتر بد) سهم بزرگى در شكل گيرى انديشه، هنر و احساس در غرب داشته است» (ص ۱۹). اين توصيف آشكار مى كند كه هامان يك ضد تجدد اصيل است و همين برلين را به سمت او جذب كرده است. اين نكته را به ياد نگه داريد. يوهان گئورگ هامان آنگونه كه برلين به ما مى گويد موجود عجيب و غريبى است. او پرشور، افراطى، پيگير و سازش ناپذير است. هامان يكى از معدود نقادان كاملاً اصيل عصر جديد است و بى آن كه وام آشكارى به كسى يا كسانى پيش از خود داشته باشد به سبكى كاملاً بديع به كل ارتدوكسى غالب حمله مى كند. دوستان زيادى دارد و همه - حتى دشمنانش- به نوعى اعتراف دارند كه او نابغه است و حرف جديدى براى گفتن دارد اما روابطش با هيچكدام از آنها كاملاً صميمانه نيست و هر يك را زمانى به نوعى با نيش زبان و قلم خود آزرده است. درس خواندنش نظم و قاعده نداشته و روحيه احترام به نظام و سيستم - از هر نوعى كه باشد- در او پرورش نيافته است. پرشور، عاطفى و حساس است. زياد و نامنظم مطالعه مى كند و معلومات عظيم و پراكنده اى را ذهن خود انباشته است. جذر و مد متناوب و انرژى هاى بى اندازه اش او را گاهى حتى به مشاجره با حاميانش مى كشاند. نوعى حكمت مخصوص به خود دارد و از آرمان هاى ترقى خواهان احساس بيزارى مى كند. به لحاظ متافيزيكى عقيده دارد كه كتاب مقدس صرفاً شرح چگونگى هدايت بنى اسرائيل از تاريكى به روشنايى به دست خداوند نيست بلكه سير درونى روح تك تك انسان هاست. خودش مى گويد داستان سرگردانى هاى بنى اسرائيل داستان زندگى او بوده است. نوشته هايش عجيب و غريب است و نظرگير: قطعه هاى پراكنده، جستارهاى ناتمام، ملغمه هاى عجيبى از فلسفه، نقد ادبى، فقه اللغه، تاريخ، مدارك و شواهد شخصى. خودش را دست كم نمى گيرد، مدعى است كه اصيل است و خود را يك پيشاهنگ مى داند. سبك نوشته هاى او آشفته و گيج كننده است: كج ومعوج، تيره و تار، كنايه آميز، مملو از اين شاخ به آن شاخ پريدن، ارجاع هاى غير قابل تشخيص، الفاظ من در آوردى و رمزنويسى. هر جا نتواند مقصود خود را با الفاظ متعارف منتقل كند از افاضات فراموش شده عرفاى قديم استفاده مى كند و با همه اين اوصاف همه مى دانند و قبول دارند داراى نبوغى عظيم است. اين توصيف ها -كه همه را از متن كتاب برگرفته ام- شما را به ياد كسى نمى اندازد فكر مى كنم همه آشنايان با جريان هاى شاخص فكرى ايران در نيم قرن گذشته با من موافق باشند كه همه اين تعابير را مى توان عيناً براى شرح احوال سيد احمد فرديد هم به كار برد، تنها با يك تفاوت: هامان زياد مى نوشت ولى فرديد تقريباً هيچ ننوشت. سيد احمد فرديد هم مرد غريبى بود. من سال ها با نوشته هاى او و شاگردانش محشور بوده ام و هر چه در اين باره به دستم رسيده با اشتياق خوانده ام. نوعى بى قرارى در فرديد هست. گويى حرف مهمى دارد، مى خواهد بگويد اما نمى تواند. من همواره چنين عقيده اى درباره او داشته ام. فرديد اصيل است. آنچه او مى گفت بعد ها مقلدان و البته دشمنان زيادى پيدا كرد ولى او خود مقلد هيچكس نبود. سخنى داشت، نو و غريب اما هرگز زبانى مناسب براى بيان آن نيافت. با ديگران - حتى نزديكترين شاگردانش- پرخاش مى كرد اما نه به دلايل شخصى بل از اين رو كه مى پنداشت حرف هايش را درست نفهميده اند. فرديد مشخصاً از يك سنت عرفانى خاص تغذيه مى كرد. همان طور كه هامان عقيده داشت كتاب مقدس و داستان سرگردانى و گمراهى و بعد نجات بنى اسرائيل در تاريخ، تمثيلى از حال و روز همه آدميان است، فرديد هم مى پنداشت كه عرفان علم الاسمائى ابن عربى كه تاريخ را داراى ادوارى و هر دوره را تجلى اسمى از اسما خداوند مى داند، به معنايى رمزى به كار آدميان مى آيد تا بدانند در كدام دوره از ادوار تاريخ اند و اقتضاى آن دوره چيست. او به اساسى ترين شكل ممكن با تمام مبانى و مظاهر مدرنيته مسئله داشت چرا كه آن را از ادوارى نفسانى تاريخ مى دانست كه در آن خورشيد حقيقت در مغاك نفسانيت غروب كرده است. و البته اين مسئله دار بودن را با اصالت، تازگى و نوعى نبوغ وحشى ابراز مى داشت. من مى توانم همينطور ادامه بدهم اما گمان مى كنم همين مقدار كفايت مى كند كه آشكار شود ظاهراً سيد احمد فرديد و يوهان گئورگ هامان شباهت فراوانى به هم دارند، چه از حيث محتواى فكر و چه از نظر كيفيت زندگى و عمل. برلين خود جايى از كتاب قطعه اى نوشته است كه گمان مى كنم مى توان آن را با خطايى بسيار ناچيز توصيفى دانست كه هم درباره هامان صدق مى كند و هم درباره فرديد: «هامان مى كوشيد نوعى عمق بى انتها و نوعى افق نامحدود را القا كند و از تلاش براى تعريف كردن، محدود كردن و مسدود كردن معنا با فرمول هاى شسته رفته حذر مى كرد. او براى وجوه بى قاعده، تفننى، بى انتها و توصيف ناپذير، شگفت انگيز و معجزه آسا و براى ضربه هاى آذرخش وار و منور كردن ناگهانى و لحظه اى تاريكى ها، ارج قائل مى شد. هامان معماگونه و چيستان وار سخن مى گفت، اما دوستدارانش مجذوب اين مرد اسرارآميز و عميق و چشم اندازهاى نامتعارف و خيره كننده اى مى شدند كه او مى گشود. هيچ كس به قدر او آگاهانه مخالف عصر و زمانه اش نبود، آن هم با چنان تعصب و غيرتى كه گاه به لجاجت كوركورانه بدل مى شد» (صص ۴۰-۳۹). پيشنهاد مى كنم كتاب برلين را بخوانيد. ما به غنى شدن ادبيات ضد تجدد در خود نياز داريم و اين كتاب مددكار خوبى است.
|