چهارشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱ جمادى الاول ۱۴۲۹
Wed, May 7, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
دانشگاه
ماجرا
كتاب
بر اساس نامه يك خواننده
براساس يك پرونده جنايى
بر اساس نامه يك خواننده
كليد خوشبختى
تنظيم: فاطمه وثوقى
وقتى از راهروهاى دادگاه پائين آمدم، چشمم به فرهاد افتاد كه بى صبرانه كنار ماشينى به انتظارم ايستاده بود. خجالت زده به طرفش رفتم، اما او با لبخند مرا در آغوش گرفت.
دقايقى به سكوت گذشت، اما در ميانه راه خاطرات گذشته براى هزارمين بار به ذهنم هجوم آورده بود.
يك سال پيش، پس از ماه ها تلاش و جست و جو به عنوان منشى يك شركت توليدى استخدام شدم. مدتى بعد هم به «فرهاد» - رئيس شركت - علاقه مند شدم. او هم پيشنهاد ازدواج داد. من كه حسابى غافلگير شده بودم، از او خواستم چند ماهى مراسم رسمى خواستگارى را به تعويق بيندازد. چون پدرم به دليل بيمارى قلبى نياز فورى به عمل جراحى داشت. او هم پذيرفت. پدرم كه كارمند بازنشسته بود، نمى توانست هزينه هاى سنگين عمل جراحى خود را بپردازد، به همين دليل من كه تنها فرزند خانواده بودم، تصميم گرفتم هرطور شده هزينه عمل پدرم را فراهم كنم.
چند روز پس از آن فرهاد براى شركت در يك نمايشگاه راهى خارج از كشور شد. قبل از رفتن به خاطر اعتماد كامل، كليدهاى شركت را به من داد. چند روزى از رفتن او مى گذشت كه ناگهان وضعيت جسمانى پدرم وخيم شد. تصميم گرفتم تا هر طور شده مبلغ مورد نياز را از چند تن از دوستان و آشنايان تهيه كنم، اما با هر كسى كه تماس مى گرفتم، به در بسته مى خوردم، چون نه تضمينى داشتم، نه اعتبارى!
خسته و درمانده به شركت رفتم. ناگهان چشمم به گاوصندوق داخل اتاق كار «فرهاد» افتاد.
درمانده و پريشان كليد گاوصندوق را از ميان دسته كليدها پيدا كردم. با دستانى لرزان آن را باز كردم. چشم هايم به چك پول هاى داخل گاوصندوق خيره ماند. نفس عميقى كشيدم و بعد هم پنج ميليون تومان برداشته و با عجله در را بستم و به طرف بيمارستان حركت كردم. چندين بار تصميم گرفتم تا تلفنى حقيقت را براى فرهاد بگويم، اما منصرف شدم، چرا كه فكر مى كردم اگر او از مشكلات مالى خانوادگى مان باخبر شود، قرار ازدواجمان به هم مى خورد، به همين دليل منصرف شدم. وقتى به بيمارستان رسيدم، پول را به حساب بيمارستان واريزى كردم. پزشكان هم چند ساعت بعد پدرم را به اتاق عمل منتقل كردند. لحظات پشت در اتاق عمل به كندى مى گذشت. بعد از گذشت چند ساعت عمل به پايان رسيد. پزشكان هم وضعيت جسمانى پدرم را رضايتبخش اعلام كردند.همراه مادرم به خانه برگشتم. چندين بار گوشى تلفن را برداشتم تا به فرهاد تلفن بزنم، اما هر بار منصرف مى شدم. آن شب تا صبح كابوس ديدم. دو روز بعد هم فرهاد برگشت. صبح با دلهره و اضطراب به شركت رفتم. وقتى در را باز كردم، با چهره برافروخته فرهاد روبه رو شدم. ناگهان مأمور پليسى را ديدم كه انگار انتظارم را مى كشيد. فرهاد با عصبانيت گفت: «تو از اعتمادم سوء استفاده كردى، تو لياقت خوشبختى را نداشتى. من به تو علاقه مند بودم، اما نمى دانستم تو يك دزد حرفه اى هستى كه دور از چشمم به گاوصندوق دستبرد زده اى.»
شرمنده و پريشان سرم را پائين انداختم و بعد هم سردى دستنبد آهنى را در دستانم حس كردم.
در تمام جلسات بازجويى سعى كردم تا حقايق را بازگو كنم. چندين بار هم از زندان با فرهاد تماس گرفتم تا به حرفهايم گوش دهد اما او هر بار تلفن را قطع مى كرد. چند روزى از حبسم گذشته بود. خسته و نا اميد از همه جا، انگيزه اى براى زندگى نمى ديدم. روحيه ام را باخته بودم تا اين كه خبر مرگ پدرم را شنيدم. با شنيدن اين خبر خودم را در پايان راه ديدم.
روز بعد با اعلام رضايت فرهاد از زندان آزاد شدم و در مراسم خاكسپارى شركت كردم. در مراسم چهلم پدرم فرهاد را ديدم، اما او همچنان با سردى رفتار مى كرد. چند روز پس از آن دوباره با او تماس گرفتم و خواستم فقط به حرف هايم گوش دهد.
وقتى او را در جريان مشكلات مالى و بيمارى پدرم قرار دادم، او گفت: «تو مى توانستى مشكل را با من در ميان بگذارى تا كمكت كنم.» با شنيدن اين حرف بغضم تركيد. در همان لحظه صدايش را دوباره شنيدم كه گفت: «من حسابى تحقيق كرده ام. نگران نباش، همه چيز بزودى به خير و خوشى تمام خواهد شد.»
چند روز پس از آن با اعلام رضايت قطعى و بى قيد و شرط فرهاد، پرونده ام در دادگاه بسته شد. حالا به زندگى با او زير يك سقف افتخار مى كنم.
براساس يك پرونده جنايى
كابوس هاى شبانه يك زندانى
362634.jpg
خسرو مبشر
موهاى سرش از ته تراشيده شده بود. در چشم ريز بى احساسش و صورت لاغر و استخوانى اش، نشانى از شور زندگى نبود.
پشت در اتاق اجراى احكام دادسرا به ديوار تكيه داده بود. با نگاه سردى وراندازم كرد، تا بداند از كجا آمده ام و چه پيغامى برايش آورده ام. هر محكوم به اعدام كه در آستانه مرگ و زندگى است، به هر كس و هر كلام و اشاره اى حساس است. وقتى منشى اجراى احكام از مأموران زندان خواست او را براى ابلاغ حكم محكوميت اعدامش به داخل شعبه ببرند ناگهان ته دلش به لرزه افتاد. از خود پرسيد: «راستى آيا مى شود كه خانواده اولياى دم مرا ببخشند!»
براى شنيدن كلامى از من، بى تابى پر دلهره اى داشت. به آرامى وارد اتاق اجراى احكام شد. من هم دنبالش رفتم دقايقى بعد كه فهميد خبرنگارم نفس بلندى كشيد، رفته رفته آرامش به چهره رنگ پريده اش بازگشت. قبل از گفت وگو با او، نگاهى به پرونده اش انداخته بودم. مى دانستم به چه اتهامى محكوم به اعدام شده است. با اجازه مسئول اجراى احكام دقايقى كنارش نشستم. او نيز برايم درددل كرد.
نام: هرمز، سن: ۲۱ سال، جرم: قتل عمد، مجازات قصاص ـ اعدام، زمان جنايت: سال ۸۲
گفتم مى دانى كه تمامى مراحل اجراى حكم طى شده و تنها راه نجاتت گرفتن رضايت از خانواده اولياى دم ـ شاكى پرونده ـ است.
با چهره رنگ پريده به چشمانم نگاهى انداخت و سپس سر به سينه اش برد و به آرامى گفت:
ـ آنها هنوز رضايت نداده اند. مى دانم كه اگر گذشت نكنند بايد بالاى دار بروم. من اشتباه كردم و خودم را مقصر مى دانم اميدوارم خداوند از گناهم بگذرد. اگر نجات پيدا كنم، حاضرم تا آخر عمر كفاره خطاها و اشتباهاتم را بپردازم. به شرطى كه اين فرصت را به دست آورم.
* دلت مى خواهد داستان زندگى ات را براى عبرت ديگران تعريف كنى
لحظه اى در سكوت به نقطه اى خيره شده و سپس در حالى كه سرتكان مى داد گفت:
«شش ماهه بودم كه پدر و مادرم از هم جدا شده و سرپرستى ام را به عمويم سپردند. هشت ساله بودم كه پدرم به دنبالم آمد و مرا از عمويم گرفت تا پيش خودش نگه دارد. دلم خوش بود كه به خانه پدرى برمى گردم اما زن باباى بدخلق، روزگارم را سياه كرد. مرتب كتكم مى زد و هر شب با آمدن پدرم، شكايتم را مى كرد. بالاخره براى نجات از آزار و اذيت هايش از خانه فرار كردم و پيش مادرم رفتم. اما شوهرش همان شب مرا از خانه اش بيرون كرد و ناچار به خانه پدربزرگم پناه بردم.
از آن روز دوباره دربه درى هايم شروع شد. شب ها در پارك ها يا قبرستان ماشين هاى فرسوده در جنوب شهر تهران مى خوابيدم. تا مأموران مرا نبينند و به عنوان ولگرد دستگيرم كنند. همين طور با سختى زياد روزها و شب ها را پشت سر مى گذاشتم.
۱۲ ساله بودم كه يك روز پدربزرگ مرا به مغازه يكى از دوستان قديمى اش برد و توسط او در يك تراشكارى مشغول كار شدم.
يك هفته اى با انرژى و شوق و ذوق كار كردم. در اين مدت خوشحال بودم كه كار مناسب با حقوق خوب گير آورده ام. احساس بزرگى و مردى داشتم. براى حقوق هفتگى ام كه سه هزار تومان بود، نقشه هاى زيادى كشيده بودم و با خود مى گفتم: با دريافت دستمزدم اول براى پدربزرگ يك شال خوب مى خرم و ...
بالاخره پايان هفته، صاحبكارم حقوقم را پرداخت من هم با خوشحالى آن را در جيب شلوارم گذاشتم. براى رفتن به خانه پدربزرگ سوار اتوبوس شدم اما وقتى پياده شدم متوجه شدم حقوقم را از جيبم زده اند ناگهان تمام آرزوهاى شيرينم در ذهنم ويران شد و حس انتقام به من دست داد. از آن موقع كارم را رها كردم و بعد هم به خاطر معاشرت با دوستان ناباب آلوده خلاف شدم. اولين بار كه هنگام سرقت از يك فروشگاه گير افتادم، مرا به كانون اصلاح و تربيت بردند و به حكم دادگاه به چهار ماه زندان محكوم شدم.»
* بعد چه كردى
در آنجا با چند نفر كه درجيب برى، كيف قاپى و سرقت از خانه و مغازه ها حرفه اى بودند آشنا شدم. پس از آزاد شدن از زندان، با آنها يك باند سرقت راه انداختيم.
* چه كسى را كشته اى
يك مالخر سابقه دار كه اشياى سرقتى را نصف قيمت از ما مى خريد. يك روز «شاپور» ـ معروف به شاپور پنج انگشتى ـ به من گفت: «كلى چك سوخته داردكه نتوانسته وصول شان كند. بعد هم گفت: اگر هر كدام از آنها را وصول كنم ۴۰ درصد به من مى دهد.
من هم قبول كردم و به اتفاق بچه ها كارمان را شروع كرديم. روش كارمان اين بود با ايجاد رعب و وحشت و زورگيرى براى بدهكاران چند چك سوخته را وصول كرديم. كه پول خوبى هم نصيب مان شد و از آن به بعد، سرقت را كنار گذاشتيم و دنبال اين كار رفتيم، از اين طريق به زندگى ام سرو سامانى دادم. تا اين كه يك روز شاپور صدايم كرد و يك چك پنج ميليون تومانى داد و گفت: «اين بابا خيلى پررو شده و بدهى اش را نمى ده، برو چكش را وصول كن و يك گوشمالى هم بهش بده تا آدم بشه و بفهمه با چه كسى طرفه!»
وقتى آدرس را ديدم متوجه شدم بايد سراغ صاحب كار سابقم در تراشكارى بروم. او مرد زحمتكش مهربانى بود. اما به هر حال مى بايستى مأموريتم را انجام مى دادم. با نشان دادن چك به او گفتم، پولش را همين حالا بايد پرداخت كنى. يوسف - مرد تراشكار - هم نگاهى به چك انداخت و قسم خورد، مبلغ آن را همراه سودش به آقا شاپور پس داده است.
او هم پس از گرفتن پول قول داده بود چك را برگرداند.
با شنيدن اين مطلب بلافاصله به بانك رفتم، اعلام كردم چك گمشده است. كارمندان بانك هم كه مرا مى شناختند به من قول دادند مبلغ اين چك را پرداخت نكنند. اما من كه نمى خواستم دست خالى بازگردم، جلوى مغازه صاحب كارم با او درگير شدم، در همين كشمكش او را هل دادم كه سرش به زمين خورد و بى هوش شد. وقتى او را به بيمارستان رساندند به علت خونريزى مغزى مرد. من هم چند روز بعد به خاطر عذاب وجدان خودم را معرفى كردم. پس از محاكمه در دادگاه به قصاص - اعدام - محكوم شدم. البته در جريان دادرسى فهميدم يوسف - مقتول - هيچگونه بدهى به شاپور نداشته است. بلكه شاپور به خاطر اين كه يوسف حاضر نشده بود دخترش را به عقد پسر خلافكار شاپور درآورد از او كينه به دل گرفته بود و مى خواست انتقام بگيرد. وقتى دردادگاه حقايق را فهميدم دچار عذاب وجدان شدم. از آن شب هميشه در زندان خواب يوسف را مى بينم كه با چشم هايش به من خيره شده است. با ديدن اين صحنه به وحشت و گريه مى افتم و از خواب مى پرم. اين كابوس هر شب ادامه دارد.
* از شاپور كه تو را به پاى چوبه دار كشانده خبرى دارى
- با دستگيرى من، او هم به اتهام معاونت در قتل دستگير و محاكمه شد. دادگاه هم شاپور را به پنج سال زندان محكوم كرد.
* براى آخرين كلام، حرفى براى گفتن ندارى
- چرا، در اين جامعه گرگ هايى مانند شاپور و شاپورها بسيار هستند. از جوان ها مى خواهم سرنوشت من و امثال مرا ببينند و مراقب خود باشند. تا چشم و گوش بسته در دام اين گونه افراد شياد و فريبكار و دوستان ناباب اسير نشوند. البته من خودم را قربانى طلاق مى دانم. چرا كه مقصر اصلى در بدبختى من خانواده ام هستند. آنها مرا تنها گذاشتند و هر كدام به سويى رفتند. در حالى كه من هم مثل همه بچه ها تشنه مهربانى و يك زندگى خوب بودم اما افسوس كه از خانه و كاشانه دور افتادم و امروز هم به خاطر غرور كاذب و درآمد نامشروع بايد پاى چوبه دار بروم. به همين سادگى!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |