|
براساس يك پرونده جنايى
كابوس هاى شبانه يك زندانى
|
|
|
خسرو مبشر موهاى سرش از ته تراشيده شده بود. در چشم ريز بى احساسش و صورت لاغر و استخوانى اش، نشانى از شور زندگى نبود. پشت در اتاق اجراى احكام دادسرا به ديوار تكيه داده بود. با نگاه سردى وراندازم كرد، تا بداند از كجا آمده ام و چه پيغامى برايش آورده ام. هر محكوم به اعدام كه در آستانه مرگ و زندگى است، به هر كس و هر كلام و اشاره اى حساس است. وقتى منشى اجراى احكام از مأموران زندان خواست او را براى ابلاغ حكم محكوميت اعدامش به داخل شعبه ببرند ناگهان ته دلش به لرزه افتاد. از خود پرسيد: «راستى آيا مى شود كه خانواده اولياى دم مرا ببخشند!» براى شنيدن كلامى از من، بى تابى پر دلهره اى داشت. به آرامى وارد اتاق اجراى احكام شد. من هم دنبالش رفتم دقايقى بعد كه فهميد خبرنگارم نفس بلندى كشيد، رفته رفته آرامش به چهره رنگ پريده اش بازگشت. قبل از گفت وگو با او، نگاهى به پرونده اش انداخته بودم. مى دانستم به چه اتهامى محكوم به اعدام شده است. با اجازه مسئول اجراى احكام دقايقى كنارش نشستم. او نيز برايم درددل كرد. نام: هرمز، سن: ۲۱ سال، جرم: قتل عمد، مجازات قصاص ـ اعدام، زمان جنايت: سال ۸۲ گفتم مى دانى كه تمامى مراحل اجراى حكم طى شده و تنها راه نجاتت گرفتن رضايت از خانواده اولياى دم ـ شاكى پرونده ـ است. با چهره رنگ پريده به چشمانم نگاهى انداخت و سپس سر به سينه اش برد و به آرامى گفت: ـ آنها هنوز رضايت نداده اند. مى دانم كه اگر گذشت نكنند بايد بالاى دار بروم. من اشتباه كردم و خودم را مقصر مى دانم اميدوارم خداوند از گناهم بگذرد. اگر نجات پيدا كنم، حاضرم تا آخر عمر كفاره خطاها و اشتباهاتم را بپردازم. به شرطى كه اين فرصت را به دست آورم. * دلت مى خواهد داستان زندگى ات را براى عبرت ديگران تعريف كنى لحظه اى در سكوت به نقطه اى خيره شده و سپس در حالى كه سرتكان مى داد گفت: «شش ماهه بودم كه پدر و مادرم از هم جدا شده و سرپرستى ام را به عمويم سپردند. هشت ساله بودم كه پدرم به دنبالم آمد و مرا از عمويم گرفت تا پيش خودش نگه دارد. دلم خوش بود كه به خانه پدرى برمى گردم اما زن باباى بدخلق، روزگارم را سياه كرد. مرتب كتكم مى زد و هر شب با آمدن پدرم، شكايتم را مى كرد. بالاخره براى نجات از آزار و اذيت هايش از خانه فرار كردم و پيش مادرم رفتم. اما شوهرش همان شب مرا از خانه اش بيرون كرد و ناچار به خانه پدربزرگم پناه بردم. از آن روز دوباره دربه درى هايم شروع شد. شب ها در پارك ها يا قبرستان ماشين هاى فرسوده در جنوب شهر تهران مى خوابيدم. تا مأموران مرا نبينند و به عنوان ولگرد دستگيرم كنند. همين طور با سختى زياد روزها و شب ها را پشت سر مى گذاشتم. ۱۲ ساله بودم كه يك روز پدربزرگ مرا به مغازه يكى از دوستان قديمى اش برد و توسط او در يك تراشكارى مشغول كار شدم. يك هفته اى با انرژى و شوق و ذوق كار كردم. در اين مدت خوشحال بودم كه كار مناسب با حقوق خوب گير آورده ام. احساس بزرگى و مردى داشتم. براى حقوق هفتگى ام كه سه هزار تومان بود، نقشه هاى زيادى كشيده بودم و با خود مى گفتم: با دريافت دستمزدم اول براى پدربزرگ يك شال خوب مى خرم و ... بالاخره پايان هفته، صاحبكارم حقوقم را پرداخت من هم با خوشحالى آن را در جيب شلوارم گذاشتم. براى رفتن به خانه پدربزرگ سوار اتوبوس شدم اما وقتى پياده شدم متوجه شدم حقوقم را از جيبم زده اند ناگهان تمام آرزوهاى شيرينم در ذهنم ويران شد و حس انتقام به من دست داد. از آن موقع كارم را رها كردم و بعد هم به خاطر معاشرت با دوستان ناباب آلوده خلاف شدم. اولين بار كه هنگام سرقت از يك فروشگاه گير افتادم، مرا به كانون اصلاح و تربيت بردند و به حكم دادگاه به چهار ماه زندان محكوم شدم.» * بعد چه كردى در آنجا با چند نفر كه درجيب برى، كيف قاپى و سرقت از خانه و مغازه ها حرفه اى بودند آشنا شدم. پس از آزاد شدن از زندان، با آنها يك باند سرقت راه انداختيم. * چه كسى را كشته اى يك مالخر سابقه دار كه اشياى سرقتى را نصف قيمت از ما مى خريد. يك روز «شاپور» ـ معروف به شاپور پنج انگشتى ـ به من گفت: «كلى چك سوخته داردكه نتوانسته وصول شان كند. بعد هم گفت: اگر هر كدام از آنها را وصول كنم ۴۰ درصد به من مى دهد. من هم قبول كردم و به اتفاق بچه ها كارمان را شروع كرديم. روش كارمان اين بود با ايجاد رعب و وحشت و زورگيرى براى بدهكاران چند چك سوخته را وصول كرديم. كه پول خوبى هم نصيب مان شد و از آن به بعد، سرقت را كنار گذاشتيم و دنبال اين كار رفتيم، از اين طريق به زندگى ام سرو سامانى دادم. تا اين كه يك روز شاپور صدايم كرد و يك چك پنج ميليون تومانى داد و گفت: «اين بابا خيلى پررو شده و بدهى اش را نمى ده، برو چكش را وصول كن و يك گوشمالى هم بهش بده تا آدم بشه و بفهمه با چه كسى طرفه!» وقتى آدرس را ديدم متوجه شدم بايد سراغ صاحب كار سابقم در تراشكارى بروم. او مرد زحمتكش مهربانى بود. اما به هر حال مى بايستى مأموريتم را انجام مى دادم. با نشان دادن چك به او گفتم، پولش را همين حالا بايد پرداخت كنى. يوسف - مرد تراشكار - هم نگاهى به چك انداخت و قسم خورد، مبلغ آن را همراه سودش به آقا شاپور پس داده است. او هم پس از گرفتن پول قول داده بود چك را برگرداند. با شنيدن اين مطلب بلافاصله به بانك رفتم، اعلام كردم چك گمشده است. كارمندان بانك هم كه مرا مى شناختند به من قول دادند مبلغ اين چك را پرداخت نكنند. اما من كه نمى خواستم دست خالى بازگردم، جلوى مغازه صاحب كارم با او درگير شدم، در همين كشمكش او را هل دادم كه سرش به زمين خورد و بى هوش شد. وقتى او را به بيمارستان رساندند به علت خونريزى مغزى مرد. من هم چند روز بعد به خاطر عذاب وجدان خودم را معرفى كردم. پس از محاكمه در دادگاه به قصاص - اعدام - محكوم شدم. البته در جريان دادرسى فهميدم يوسف - مقتول - هيچگونه بدهى به شاپور نداشته است. بلكه شاپور به خاطر اين كه يوسف حاضر نشده بود دخترش را به عقد پسر خلافكار شاپور درآورد از او كينه به دل گرفته بود و مى خواست انتقام بگيرد. وقتى دردادگاه حقايق را فهميدم دچار عذاب وجدان شدم. از آن شب هميشه در زندان خواب يوسف را مى بينم كه با چشم هايش به من خيره شده است. با ديدن اين صحنه به وحشت و گريه مى افتم و از خواب مى پرم. اين كابوس هر شب ادامه دارد. * از شاپور كه تو را به پاى چوبه دار كشانده خبرى دارى - با دستگيرى من، او هم به اتهام معاونت در قتل دستگير و محاكمه شد. دادگاه هم شاپور را به پنج سال زندان محكوم كرد. * براى آخرين كلام، حرفى براى گفتن ندارى - چرا، در اين جامعه گرگ هايى مانند شاپور و شاپورها بسيار هستند. از جوان ها مى خواهم سرنوشت من و امثال مرا ببينند و مراقب خود باشند. تا چشم و گوش بسته در دام اين گونه افراد شياد و فريبكار و دوستان ناباب اسير نشوند. البته من خودم را قربانى طلاق مى دانم. چرا كه مقصر اصلى در بدبختى من خانواده ام هستند. آنها مرا تنها گذاشتند و هر كدام به سويى رفتند. در حالى كه من هم مثل همه بچه ها تشنه مهربانى و يك زندگى خوب بودم اما افسوس كه از خانه و كاشانه دور افتادم و امروز هم به خاطر غرور كاذب و درآمد نامشروع بايد پاى چوبه دار بروم. به همين سادگى!
|