|
يادداشتى از دكتر ابراهيم فياض درباب سينماى ميركريمى
رئاليسم ايرانى عليه روشنفكرى كافه اى
|
|
|
سينماى ميركريمى يك سينماى نابهنجار در سينماى اصطلاحى ايران است چرا كه سينماى ايران از ابتدا با يك مفهوم روبه رو شد و آن تازيانه زدن به زندگى ايرانى بود. حتى آن سينمايى كه بر روابط عاطفى و عشقى ايرانى (چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب) تكيه مى كرد باز در درون آن نوعى حمله به فرهنگ ايرانى نهفته است. اگر سينماى ايران را سياه نمايى ايران بدانيم، حرفى خارج از واقعيت نزده ايم. سينماى ايران با سياه نمايى خاص خود، حالت روشنفكرى به خود مى گرفت يعنى نوعى عقده كه ريشه در ايران بعد از مشروطه دارد تبديل به يك نوع چارچوب معرفتى و باز توليد نشانه شناختى در سينماى ايران شده است كه گاهى شكل ماركسيستى به خود مى گيرد و گاهى شكل ليبراليستى؛ ولى هر دو در يك چيز مشتركند و آن سياه نمايى است. اين سياه نمايى در سينماى پس از انقلاب نيز باز توليد شد كه سعى مى شد شكل انقلابى به آن داده شود يعنى سياه نمايى انقلابى! و اين سياه نمايى به جدايى و انفكاك اجتماعى و تعارض هاى متعدد و لايه لايه اجتماعى انجاميد. تب سينمايى ايران در خارج از كشور به سياه نمايى ايرانى، مشهور شد و جوايز آن به سياه نماترين فيلم ها تعلق مى گرفت و انفكاك سينماى ايرانى از زندگى ايرانى ادامه داشت و فقط به يك كلوپ براى يادآورى سياه نمايى ايران شباهت داشت و سينماى ايرانى در زندگى ايرانى وارد نشد. زندگى ايرانى بر خانواده تكيه دارد و عشق خانوادگى با همه فراز و فرود، عميق ترين و قويترين عشق ايرانى است كه در تمامى تار و پود اجتماعى ايران، رسوخ دارد و اين آن چيزى است كه در سينماى ايران قبل و بعد از انقلاب ديده نمى شود و يا با شكل و چارچوب معنايى و نشانه اى منفى به آن نگاه شده است. پس اگر سينماى ايرانى بخواهد وارد زندگى ايرانى شود نمى تواند از ادبيات ايرانى (مثل رمان و يا شعر) كمك بگيرد و بايستى بدون فيلمنامه به سراغ زندگى ايرانى برود و يك سينماى بالبداهه طراحى كند مثلاً يك سينماى مستند بدون نقشه و طرح قبلى و در نتيجه بايد يك نوع حالت مستند داستانى پيدا كند. سينماهايى در ايران موفق به اين وضعيت شدند (مثل كيارستمى) كه از يك نوع مردم شناسى يا سبك مردم نگارى كمك گرفتند و سينماى مردم شناختى ايران از اينجا شروع مى شود. پردازش اين نوع سينما، بدون يك نوع درگيرى جدى با زندگى بود كه مورد استقبال مردم عادى قرار نگرفت. هرچند به يك سينماى مرجع تبديل شد كه مورد تقليد ديگران در خارج و داخل واقع شد ولى هرگز نتوانست بازارى براى خود در ايران توسط مردم پيدا كند. چون مثل نوعى تحقيق ميدانى مردم شناختى كه براى متخصصين بسيار جذاب است ظهور كرد و بر سر آن همان آمد كه بر پژوهش هاى مردم شناسى كشور در ميراث فرهنگى و جاهاى ديگر آمد كه به عنوان سابقه تحقيقاتى در ويترين ها خاك مى خورد. سينماى ميركريمى يك سينماى واقعى است. يعنى ميركريمى سينما را به عنوان يك رسانه به جايگاه خودش بازگرداند و به جاى اين كه شكل يك اعلاميه سياسى يا مطبوعه گروهكى يا كتاب روشنفكرى باشد يك سينماى كاملاً سينمايى است پس به دام سياه نمايى نمى افتد. از طرف ديگر به سوى زندگى واقعى ايرانى رفته است و به شدت با آن درگير شده است، درگيرى ها سياه نمايى نيست بلكه زندگى واقعى ايرانى است كه رسانه سينما در ميانه ايستاده و بدون آن كه اختلال در ميدان كند، آن را ترسيم مى كند و تماشاگر را با خود همراه مى كند. ميركريمى وارد عرصه هايى از زندگى ايرانى شده است كه عرصه هايى سيمرغ گونه بوده و از آن به راحتى بيرون آمده است و توانسته دقيق آن را ترسيم كند به گونه اى كه كلمات و نام فيلم او گاهى ضرب المثل شده است (خيلى دور خيلى نزديك يا اينجا آنتن نمى دهد) يعنى تطابق پذيرى او با فرهنگ ايرانى و زندگى ايرانى آنقدر بالا است كه توانسته ضرب المثل سازى كند و اصنافى كه به نمايندگى از آنها سخن مى گويد راضى به سخنگويى او هستند. او رنگ هاى ايرانى از طبيعت و معمارى و شهر ايرانى را نشان مى دهد كه زندگى ايرانى را تنوع مى بخشند و نشانه ايرانى سراسر فيلم را مى پوشاند و يك نوع رئاليسم ايرانى در فيلم ايرانى ترسيم مى كند كه به رئاليسم سياه دچار نمى شود.
|