پنجشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۲ جمادى الاول ۱۴۲۹
Thu, May 8, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گوناگون
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
كتاب
معماى پليسى
پاسخ معماى پليسى
براساس ماجرايى واقعى
معماى پليسى
مرگ مرموز نوعروس
362814.jpg
محمد غمخوار

همزمان با خوابيدن بچه ها سرگرد روزنامه اى را از كيفش درآورد و سرگرم مطالعه شد. همسرش «مهديه» پس از اين كه با سينى چاى و ميوه وارد پذيرايى شد به آشپزخانه برگشت تا ظرف ها رابشويد. باران شامگاهى تهران هوا را كمى خنك كرده و ديگر از گرماى كلافه كننده روز خبرى نبود.
عقربه هاى ساعت ۱۰ شب را نشان مى داد كه افسر كلانترى يك تهران تلفنى از مرگ مشكوك زن جوانى در خيابان دربند خبر داد. «زن ۲۸ ساله اى در آپارتمانش خود را حلق آويز كرده است. اما به دليل مشكوك بودن ماجرا، بازپرس كشيك قتل از افسر كشيك آگاهى خواسته صحنه را بررسى كند.»
سرگرد خيلى سريع لباس هايش را پوشيد. حوصله نداشت منتظر ماشين اداره بماند به همين خاطر به طرف پاركينگ رفت و با خودروى خودش حركت كرد.
دقايقى بعد هم خود را به محل حادثه رساند. در مقابل ساختمان چهارطبقه چند نفر ايستاده بودند و با كنجكاوى همه رفت و آمدها را زير نظر داشتند.
افسر كلانترى با ديدن سرگرد به سوى او آمد و گفت: «زن جوان سه ماه پيش عروسى كرده بود. صبح امروز هم با همسرش مشاجره اى لفظى داشته است. همسر او مى گويد: وقتى شب به خانه آمده با جسد حلق آويز زن جوانش روبه رو شده و بعد هم موضوع را به پليس اطلاع داده است.
سرگرد وارد ساختمان كه شد زن ميانسالى را در راه پله ها ديد كه براى ديدن دخترش بى تابى مى كرد. بازپرس دستور داده بود تا زمان بررسى صحنه هيچكس غير از مأموران وارد خانه نشود.
سرگرد پس از ورود به آپارتمان با جسد زن جوان وسط پذيرايى روبه رو شد. بالاى جسد، طناب پاره اى از قلاب فلزى لوستر آويزان بود. وجود يك صندلى هم كنار جسد نشان مى داد به احتمال زياد زن جوان براى حلق آويز كردن خودش بالاى آن ايستاده است.
روى گردن زن جوان دو رد طناب بر جا مانده بود. دست هايش هم از پشت بسته شده بود تا هيچ راهى براى بازگشت به زندگى براى خود باقى نگذارد.
سرگرد سرگرم بررسى بود كه پزشك جنايى رسيد. دكتر بعد از احوالپرسى وسايلش را از داخل كيف چرمى اش بيرون آورد و به بررسى جسد پرداخت.
او پس از معاينه هاى اوليه اعلام كرده حدود ۱۲ ساعت از مرگ مى گذرد و زن جوان به احتمال زياد صبح خودكشى كرده است. كارآگاه سرگرم بررسى خانه بود. هيچ آثارى از درگيرى ديده نمى شد و تمام وسايل با نظم سر جايشان قرار داشتند.
سرگرد سپس از افسر كلانترى خواست همسر زن جوان را براى تحقيق به يكى از اتاق ها منتقل كنند. دقايقى بعد مرد جوانى كه سعى مى كرد جلوى اشك هايش را بگيرد وارد اتاق شد.
سعيد، ناآرام مقابل سرگرد ايستاد و به سؤال ها پاسخ داد.
* شما كى با همسرتان آشنا شديد
من و نيلوفر در دانشگاه همكلاسى بوديم. يك سال قبل هم به همديگر علاقه مند شديم. به همين خاطر موضوع را با خانواده هايمان درميان گذاشتيم و بعد هم به خواستگارى نيلوفر آمديم. پدر او ابتدا مخالف بود اما بعد راضى شد، ما هم سه ماه قبل ازدواج كرديم.
* دليل مخالفت پدر عروس خانم چه بود
او اعتقاد داشت به دليل بيكارى نمى توانم يك زندگى را اداره كنم. اما وقتى در شركت پدرم استخدام شدم نظرش تغيير كرد.
* امروز صبح با هم درگير شده بوديد
درگيرى كه نه! مشاجره لفظى بود. صبح نيلوفر به من گفت مى خواهد به خانه دوستش برود اما به دليل اين كه علاقه اى به رفت و آمد همسرم با آن زن نداشتم مخالفت كردم. ناگهان او ناراحت شد و به داد و فرياد پرداخت. اما خيلى زود آرام شد، من هم به محل كارم رفتم.
سرگرد در حالى كه اظهارات سعيد را در دفترچه اش مى نوشت پرسيد:
* شب چه زمانى به خانه آمديد
ساعت ۹ شب.
* در طول روز با همسرتان تماس نداشتيد
چند بار زنگ زدم اما جواب نداد. فكر مى كردم سر موضوع صبح هنوز دلخور است. به همين خاطر تلفن را جواب نمى دهد. اما وقتى در را باز كردم، در كمال ناباورى با جسد حلق آويز همسرم روبه رو شدم. در حالى كه شوكه بودم نمى دانستم چكار كنم سريع وارد آپارتمان شدم. مبلى را برداشتم و زير جسد گذاشتم. كاردى از آشپزخانه برداشتم و طناب را پاره كردم. اما نيلوفر مرده بود و ديگر نفس نمى كشيد. با سر و صداى من همسايه ها متوجه ماجرا شده و با پليس تماس گرفتند و ...
در اين هنگام دكتر وارد اتاق شد. در حالى كه دستكش هاى يك بار مصرف را از دستانش درمى آورد از كارآگاه خواست دقايقى با او تنها صحبت كند.
سرگرد روكرد به سعيد و گفت:
«شما چند دقيقه بيرون آپارتمان تشريف داشته باشيد اگر نيازى بود صدايتان مى كنم.»
همزمان با رفتن مرد جوان دكتر گفت:
«زن جوان به دليل خفگى جان سپرده است. دو اثر طناب روى گردنش مانده است. يكى از آنها در پائين و ديگرى هم بالاى گردن قرار دارد كه ناشى از حلق آويز شدن است.»
در اين هنگام سرگرد كه به حرف هاى سعيد مشكوك شده بود به بيرون از آپارتمان رفت و مادر نيلوفر را صدا كرد تا از او هم تحقيق كند.
مادر نيلوفر وقتى به اتاق آمد «هق هق»كنان به سؤال هاى سرگرد پاسخ داد.
* دخترتان با سعيد مشكلى داشت
نه. آنها خيلى همديگر را دوست داشتند.
* نيلوفر سابقه خودكشى دارد
زن كه با شنيدن كلمه خودكشى بشدت جيغ مى كشيد بريده بريده گفت:
خودكشى ... خودكشى ... نه اصلاً. نيلوفر دختر سرزنده اى بود و بشدت هم مخالف اين كار!
* چه كسى موضوع را به شما اطلاع داد
دامادم.
* آخرين بار كى با او تماس داشتيد
ديشب.
* مشكلى نداشت
نه. چيز خاصى نگفت.
سرگرد پس از تحقيق به سالن آمد. مأموران پزشكى قانونى در حال انتقال جسد به پزشكى قانونى بودند. سرگرد براى چندمين بار محل را بررسى كرد و به مرور نوشته هاى دفترچه اش پرداخت. درست حدس زده بود. نيلوفر به قتل رسيده بود. عامل جنايت هم همسرش بود كه با صحنه سازى قصد منحرف كردن مسير تحقيقات را داشت. او بازيگر ماهرى نبود و تنها يك اشتباه او كافى بود تا كارآگاه با دو دليل او را به عنوان قاتل معرفى كند.
سعيد زمانى كه راز خود را فاش شده ديد لب به اعتراف گشود اما در بيان انگيزه اش از جنايت تا پاى چوبه دار سكوت كرد.
شما خوانندگان گرامى مى توانيد با اشاره به دو دليل سرگرد براى معرفى سعيد به عنوان قاتل در معماى پليسى اين هفته شركت كنيد.
پاسخ معماى پليسى
دسيسه
قتل به دلايل زير توسط كبرى ـ مادرزن سجاد ـ صورت گرفته است.
۱ـ اگر كبرى از وقوع قتل دامادش خبر نداشت، چطور در بازجويى به سرگرد اشترى گفت: سجاد ـ دامادش ـ را با ضربه هاى چاقو به قتل رسانده اند.
۲ـ مادر زن در بازجويى ها نيز گفته بود: «من به اتفاق دامادم به آزمايشگاه رفتيم و انجام آزمايش ها نيز دو ساعت طول كشيد در حالى كه مرد موتوسيكلت سوار در بازجويى ها اعلام كرد كه آنها بعد از آزمايشگاه به يك ساندويچ فروشى رفتند.»
۳ـ كبرى در بازجويى گفته بود، يك ساعت و نيم بعد از ساعت ۱۱ صبح مأموران كلانترى آمدند و خبر قتل را به او اعلام كردند در حالى كه سرگرد اشترى ساعت يك و ۱۵ دقيقه به محل جنايت رسيده بود و مأموران سپس به دنبال وى رفتند.

اسامى خوانندگان معماى پليسى
محمدرضا مشتاق از اراك، سوگل حيدرى شهريور از تهران، حميدرضا حسين نژادى از بندر آستارا، داوود عباسيان از ابهر، رضا مختاريان از شهركرد، پژمان ابراهيمى از كرج، فخرى موسوى از چالوس، ايمان زندى از تنكابن، بهمن عسگرى از كرمان، رضا مقدسى تهرانى از اسلامشهر، جمشيد همتى از آذرشهر، يوسف على مرادى از اصفهان، ليلا خسروى از تهران، زهرا صالحى از تهران، آزاده شريفى از مشهد، اكبر رضاپور از قم، حسين تقى زاده از شهررى، عليرضا مرادزاده از كيش، فرشاد ملكى از تهران، فائزه ملكى از تهران، مارينا خانى از تهران، محمدرضا ملكى از نيشابور، نفيسه شاپورى از خرمشهر، يوسف آزاد از رودسر، طاهره نوروزى از همدان، حميدرضا شرور از شيراز، سيمين بهارى از كرمان، اقدس ملوك پور از گرگان، محمد زمان ستوده از گرگان، محمود حسامى كرمانى از كرج، محسن تافتاچى از اروميه، مرتضى خميرى از شهررى، آريا پيمان نژاد از كيش، فاطمه موسوى از كرج، احترام السادات اصغرى از ورامين، بنفشه وحى از رشت، حميد داداشى از رشت، لاله حميدى از رامسر، مينا فولادى از تهران، كريم مشگينى از تبريز، اكرم افشارى از تهران، على باقرى از تهران، شهرزاد تقسيمى از تهران، بابك بزازى از چالوس، اسماعيل يارمحمدزاده از بهشهر، پيمان اكبرى از اهواز، پريسا مختارپور از اهواز، افشين كيهانى فر از سارى، تقى منوچهرى از ورامين، اسكندر حيدرلو از رشت، طاهره زمانى از سمنان، راضيه پيمان كار از شاهرود، بهارك الهى از كرج، يارعلى شاپورى از تهران.
جدايى پرماجرا
362913.jpg
خسرو مبشر
طراح لباس ايرانى مقيم خارج كه با مهريه ۱۳۸۳ سكه طلا به عقد تاجر قلابى درآمده بود، وقتى پى برد شوهرش، همسر و فرزند دارد با ارايه دادخواست مهريه، تقاضاى طلاق كرد.
اين در حالى است كه شوهر وى نيز به اتهام كلاهبردارى و جعل، از همسرس شكايت كرده است.
زن با لباس و كيف و كفش گران قيمت با چهره اى عصبانى سوئيچ خودرويش را دايم در دست مى چرخاند و با نگاهى پر از خشم و نفرت به مردى خيره مى شود كه آرام روى صندلى نشسته است. قاضى دادگاه خانواده دقايقى بعد سر از پرونده برداشته و نگاهى به زن و شوهر حاضر در محكمه مى اندازد و رو به مرد مى گويد: پرونده حكايت از يك كلاهبردارى خانوادگى دارد و شما از همسرتان شكايت كرده ايد كه در غياب تان با سوء استفاده از اعتماد و جعل مدارك دولتى، هزاران يورو از حساب تان در دو بانك شهر لندن برداشت كرده است. در اين مورد توضيح دهيد.
مرد همين كه از جا برخاست و در برابر قاضى محكمه ايستاد آرام و شمرده گفت:
- آقاى قاضى، اين خانم با نيرنگ و فريب سرم كلاه گذاشته و آبرو و حيثيت خانوادگى ام را بين آشنايان و دوستان برده است. من تمامى اندوخته ام را براى سرمايه گذارى و تجارت به دو بانك در انگليس سپرده بودم اما ناگهان متوجه شدم همسرم «الميرا» در اقدامى متقلبانه و غيرقانونى از حساب هايم مبالغ قابل توجهى برداشت كرده است.
وى در ادامه گفت: يك روز كه براى بررسى حساب هايم به بانك مراجعه كرده بودم، متوجه شدم پولى در حسابم نيست، در حالى كه بيش از ۲۰۰ هزاريورو در حساب هايم پول داشتم.
همان موقع يكى از مسئولان بانك وقتى با اعتراض هايم مبنى بر اشتباه كارمندان مواجه شد فيش ها، صورت حساب و وكالت نامه اى كه به نام همسرم و با امضاى من به بانك ارايه شد بود را نشانم داد و گفت: همسرتان، با اين وكالتنامه قانونى طى چند نوبت تمام پول هايش را از حساب برداشت كرده است.
وى ادامه داد: پس از شنيدن اين خبر شوكه شدم. با اين حال بلافاصله به بانك ديگرى رفتم. آنجا نيز متوجه شدم، همسرم با وكالت نامه جعلى همه پول هايم را از حساب خارج كرده است. وقتى مطمئن شدم همسرم با وكالت نامه جعلى سرم كلاه گذاشته است بلافاصله به خانه رفتم تا از او در اين باره توضيح بخواهم اما او خانه را ترك كرده بود. چند روز بعد متوجه شدم او به ايران سفر كرده است. بنابراين از طريق يك وكيل از او به اتهام كلاهبردارى و ترك خانه در دادگاه شهر لندن شكايت كرده و خواستار تعقيب قانونى او شدم. ايرج درباره زندگى مشترك خود با «الميرا» نيز به قاضى دادگاه گفت: حدود چهار سال پيش در يك ميهمانى خانوادگى در تهران با او آشنا شدم. با اين كه همسر و يك فرزند داشتم در دام اين زن - الميرا- گرفتار شده و فريب حرفهايش را خوردم و بدون اجازه همسر اولم-فرحناز- با او ازدواج كردم. حدود سه سال زندگى پنهانى داشتيم تا اين كه الميرا پيشنهاد داد براى زندگى به خارج از كشور برويم اما نپذيرفتم، بالاخره به خاطر اصرارهاى فراوانش تسليم خواسته هايش شدم. پس از تهيه مقدمات لازم به انگليس رفتيم. بدين ترتيب من نيز هر چند وقت يكبار به بهانه تجارت به لندن مى رفتم. در هر سفر نيز مبلغ قابل توجهى در بانك هاى خارجى پس انداز مى كردم تا سرمايه اى براى آينده داشته باشم. غافل از اين كه همسرم به من خيانت مى كند و در غيابم همه پول هايم را با اسناد جعلى از دو بانكى كه حساب داشته ام به طور غيرقانونى برداشت كرده است.
در اين ميان زن جوان كه با شنيدن حرف هاى شوهرش به شدت عصبانى شده بود در دفاع از خود به قاضى دادگاه گفت: آقاى قاضى، اظهارات اين مرد- ايرج- كذب محض و دروغ است. اين دروغگو به دليل خوشگذرانى هايش در تجارت ورشكست شده بود و از من درخواست كمك مالى كرد. وى در ادامه گفت: كارم طراحى لباس است و با چند شركت معتبر ايرانى و خارجى همكارى دارم و به دليل اين كه چند قرارداد مهم با شركت هاى انگليسى در اين زمينه داشتم از ايرج -همسرم- خواستم براى ادامه زندگى به لندن سفر كنيم غافل از اين كه او همسر و فرزند دارد. او قبل از ازدواج با من، خود را مجرد و تاجر معروف معرفى كرده بود اما پس از دو سال متوجه شدم او دلال است و براى چند شركت خصوصى دلالى مى كند.
وقتى راز ازدواج اولش فاش شد از او درخواست طلاق كردم و گفتم مى خواهم براى هميشه به انگليس بروم، اگر مى خواهى با من زندگى كنى بايد همسرت را طلاق بدهى و با من به انگليس بيايى و يا اين كه از من جدا شوى. او هم پذيرفت و من هم به خاطر كارم به لندن سفر كردم اما بعد نيز او با اين ادعا كه همسرش را طلاق داده به لندن آمد اما به حرف هايش اعتماد نكردم بنابراين توسط آشنايانى كه در ايران داشتم در اين باره تحقيق كردم و متوجه شدم باز هم به من دروغ گفته است. در نتيجه با گرفتن وكيل از دادگاه خانواده درخواست طلاق كردم اما وقتى ايرج- همسرم- قضيه را فهميد اين نقشه را طرح كرد تا مرا مجبور كند از شكايتم صرفنظر كنم اما براى اين كه او را تنبيه كنم مهريه ۱۳۸۳ سكه طلا خود را به اجرا گذاشتم.
مدتى گذشته بود كه وكيلم در تماسى از من خواست براى جلسه رسيدگى به شكايت از همسرم به تهران مراجعه كنم. من هم با اولين پرواز از لندن به تهران آمدم.
قاضى دادگاه پس از شنيدن اظهارات زوج جوان خطاب به مرد گفت: درباره موضوع جعل وكالتنامه و كلاهبردارى مورد ادعاى شما در انگليس، اين دادگاه صلاحيت رسيدگى ندارد چرا كه اين اتهام جنبه كيفرى دارد و بايد در دادسراى عمومى و انقلاب مورد رسيدگى قرار گيرد اما درباره دادخواست طلاق و مهريه نيز دادگاه تصميم خود را در جلسه هاى بعد اعلام خواهد كرد.
در پايان جلسه زن پس از خروج از مجتمع قضايى خانواده بدون اعتنا به همسر خود سوار بر خودروى گرانقيمتش با سرعت از آنجا دور شد.
براساس ماجرايى واقعى
سقوط
362865.jpg
يك ماهى از آشنايى مينا و اميد مى گذشت اما او حتى جرأت نداشت با نزديكترين دوستش هم در اين باره حرفى بزند يا حتى از او راهنمايى بخواهد. با اميد در يك كتابفروشى آشنا شده بود. ترديد و دو دلى كلافه اش كرده بود.
مينا سرانجام يك روز ترديد و دو دلى هايش را كنار گذاشت و دل به دريا زد. وقتى تلفن طولانى مادرش تمام شد كنارش نشست و گفت: «مادر اگر دخترى با يك پسر غريبه آشنا شود، كار بدى انجام داده »
مادر كه هميشه كارهاى شخصى اش برايش اهميت بيشترى داشت تا مسائل خانوادگى، با بى اعتنايى جواب داد: «بايد سر آن دختر به زمين خورده باشد كه بخواهد با يك پسر دوست شود. يك نگاه به پدرت بينداز. خودت ببين. چه گلى به سرمان زده و...»
مينا بعد از سكوت كوتاهى پاسخ داد:
- «نه، همين طورى پرسيدم. فكر كنم يكى از دوستانم در دانشگاه با پسرى دوست شده كه نمى داند چه كار كند.»
همين موقع مادر با حالتى مهربان به دخترش گفت: تو خودت مى دانى كه بايد دور اين چيز ها را خط بكشى. پدرت اگر بفهمه با پسرى دوست شدى كه...
مينا كه با ديدن مواضع تند و يك كلام مادرش از بيان موضوع منصرف شده بود به اتاقش رفت. پس از آن سه، چهار بار ديگر هم با اميد بيرون رفت. پسر جوان خودش را مهندس الكترونيك معرفى كرده بود. او وقتى متوجه شد مينا دوستش دارد، موضوع ازدواج را پيش كشيد.
دراين ميان تلفن هاى مشكوك و دائمى اميد شك پدر مينا را برانگيخته بود.
تا اين كه يك شب پدر، عصبانى به خانه آمد و با اضطراب سراغ مينا را گرفت. دختر جوان كه حوصله جر و بحث با پدر را نداشت خودش را به خواب زد. پدر در اتاق مينا را باز كرد و وقتى ديد پتو را روى سرش كشيده، در را محكم بست و بعد رو به همسرش گفت:
- به اين دختر بگو همين فردا مى روم مخابرات تلفنش را قطع مى كنم. پول مفت ندارم كه اين قدر با تلفن همراهش حرف بزنه! و...
زن كه بى اعتنا به حرف هاى شوهرش در حال پوست كندن سيب زمينى بود زير لب گفت: «حالا كه خوابيده، فردا به خودش بگو. داد نزن همه همسايه ها فهميدن».
مرد عصبانى با شنيدن اين حرف در حالى كه حسابى از كوره در رفته بود صدايش را بلند تر كرد و گفت:
- اين دختر هر كارى مى خواهد مى كند. بعد از من مى خواهى داد نزنم. اگر آبرو سرت مى شد كه جلويش را مى گرفتى. بگو اگر دست از پا خطا كند با كمربند سياه و كبودش مى كنم. حق دانشگاه رفتن هم نداره!
مينا صبح روز بعد براى رفتن به دانشگاه آرام و بى سر و صدا از خانه بيرون رفت اما غروب ديگر بازنگشت...
•••
كارآگاه رمضانى با مهربانى نگاهى به مينا انداخت و گفت:
* آدرس و مشخصات دقيق ترى از اميد ندارى
دختر جوان همين طور كه سرش را پائين انداخته و به موزائيك هاى كف اتاق خيره شده بود، زير لب گفت: نه. فقط همين شماره تلفن را از او دارم كه مى گوييد اعتبارى است.
* جايى كه همراهش رفتى را به خاطر ندارى
نه. اما اطراف يك پاساژ بزرگ بود. همان جايى كه گوشى تلفن همراه مى فروشند. فكر كنم پشت آن پاساژ بود. مى گفت پدرش چند تا مغازه تو پاساژ دارد. خودش را هم طراح و تعميركار نرم افزار و تلفن همراه معرفى مى كرد.
سروان روى صندلى جابه جا شد. آهى از سر تأسف كشيد و پرسيد:
* چرا به اين فكر افتادى كه با او فرار كنى
من نمى خواستم فرار كنم. چند مرتبه خواستم موضوع را به مادرم بگويم و با او مشورت كنم اما او هيچ علاقه اى به شنيدن حرف هايم نشان نداد. آن روز هم قرار نبود فرار كنيم. صبح زود بى سر و صدا از خانه خارج شدم. به بهانه غذا خوردن سوار ماشين اميد شديم و به آبعلى رفتيم. به آنجا كه رسيديم اميد پيشنهاد داد به شمال برويم و زود برگرديم.
قرار بود قبل از غروب آفتاب تهران باشيم، اما شب شد و به تاريكى خورديم. اميد گفت چراغ ماشينش خراب است و بدون چراغ هم رانندگى امكان ندارد. او پيشنهاد داد آن شب به ويلاى يكى از دوستان پدرش برويم. زمانى كه وارد ويلا شديم سه پسر ديگر هم آنجا بودند. هرچه التماس كردم بى فايده بود. صدايم به هيج جا نمى رسيد.
* نشانى ويلا را مى دانى در كدام شهر بود
مينا با هق هق گريه جواب داد:
چيزى خاطرم نيست. هوا تاريك بود. نفهميدم از كدام طرف رفتيم.
سروان رمضانى سپس چند برگ كاغذ گذاشت جلوى مينا تا پائين هر برگه را امضا كند. دختر جوان با پشت دست اشك هايش را پاك كرد و زير اظهارات خود را امضا كرد.
حالا ديگر همه چيز برايش تمام شده بود. پس از سه ماه اميد و همدستانش دستگير شدند اما او ديگر گوشه گير و افسرده بود و پشيمانى هم سودى نداشت.
سرهنگ عبدالله قاسمى
رئيس اداره اجتماعى پليس آگاهى



نگاه كارشناس

دكتر رضا ولى زاده، جامعه شناس در اين باره مى گويد: اساس و بنيان هر خانواده اى بايد بر محور مشورت، همدلى و دوستى استوار باشد. آنچه باعث شكل گيرى گرفتارى ها و مشكلات جمعى و فردى در خانواده ها مى شود، پنهان كارى ها و صادق نبودن در رفتار و گفتار است. ريشه درصد بالايى از بزهكارى ها و كجروى هاى اجتماعى را مى توان در خانه جست وجو كرد. در خانواده اى كه فرزندان يا حتى همسر جسارت بيان مشكلات يا درددل هايشان را ندارند و فضا به گونه اى است كه نوعى بى اهميتى نسبت به يكديگر وجود دارد پنهان كارى و دروغ بروز مى كند.
اين استاد دانشگاه با اشاره به اين كه در بسيارى از خانواده ها فضا طورى است كه فرزندان نمى توانند درباره روابط بيرون از خانه شان با پدر و مادر صحبت كنند تا از تجربه آنها بهره ببرند، مى گويد: وقتى براى جوانى نزديك ترين افراد يعنى پدر و مادر غريبه باشند و فرزند نتواند از مشورت آنها استفاده كند يا به نوعى از بيان آن خجالت بكشد، خواه ناخواه فرد ديگرى را براى اين كار را جايگزين مى كند. حال از آنجا كه بشر به صورت ذاتى نيازمند مشورت و راهنمايى است شايد جايگزين اصلح را پيدا نكند و به گمراهى كشيده شود.
بنابراين بهتر است همان طور كه برنامه هاى انيميشن يا حتى فيلم هايى كه آموزش قوانين راهنمايى و رانندگى و خطرات آن را بازگو مى كند، فيلم ها، سريال ها و نوعى فرهنگ سازى در رسانه ملى و مطبوعات صورت گيرد كه نوجوانان و جوانان از عواقب پنهان كارى و دوستى هاى خيابانى آگاه شوند تا اين گونه در دام شيطان صفت ها گرفتار نشوند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |