مهرداد خوشكار مقدم ـ عكس ها: زينب حسينى
با ورود فناورى هاى نوين در زندگى بشر امروزى، پيشه هاى سنتى و مشاغل قديمى خود به خود كنار رفته و منسوخ شده اند.
با اين اوصاف اما محله «سامان ميدانى» يا ميدان كاه فروشان تبريز تنها محله در اين كلان شهر صنعتى است كه هنوز هم آخرين زمزمه هاى كسب و كار عصر جاده ابريشم به گوش مى رسد.
بهروز خاماچى، محقق و مورخ آذربايجان و عضو كنونى شوراى شهر تبريز درباره پيشينه محله سامان ميدانى تبريز مى گويد: اين راسته، كهن ترين بافت شهر تبريز است كه با كمترين تغييرات ممكن نسبت به ديگر محلات قديمى شهر باقى مانده است.
وى يادآور مى شود: ميدان كاه فروشان تبريز در گذشته هاى دور به عنوان مركز لوازم و ابزار كاروان هاى تجارى، زيارتى و سياحتى آذربايجان و حتى منطقه به شمار مى رفت.
به گفته خاماچى، اين محله بويژه در دوران ايلخانان و صفويان كه تجارت و سياحت در داخل و خارج از مرزهاى ايران رونق بسيار داشت از اهميت بالايى برخوردار بوده است.
يراق آلات اسب و شتر و قاطر، نعل، كاه، ابزار كار و كشاورزى و حتى جنگ و خلاصه اغلب وسايلى كه در سال هاى دور مورد استفاده عموم قرار مى گرفت در اين راسته به فروش مى رسيد.
« سامان ميدانى » حتى نقش و تأثير خود را در تاريخ معاصر تبريز نيز از دست ندا ده. اين محله يكى از مراكز عمده نبرد سرنوشت ساز نيروهاى مشروطه خواه به رهبرى ستارخان با مستبدان بود.
بهروز خاماچى درباره نقش سامان ميدانى در انقلاب مشروطه مى گويد: ستارخان قبل از آغاز انقلاب در يكى از كاروانسراهاى اين محله به خريد و فروش اسب مشغول بوده و از اعتبار و احترام خاصى در بين اهالى برخوردار بود. وى مى افزايد: سردار ملى در اوايل نهضت خود در قهوه خانه معروف اين راسته حاضر مى شد و براى مردم در باب لزوم مبارزه با استعمار و استبداد سخنرانى مى كرد.
كوچه « ايرانچيلار» (دوغ فروشان) هنوز هم خاطره تلخ ترور نافرجام ستارخان را به ياد دارد. نيروهاى سردار ملى كه اندكى بيش از تعداد انگشتان دست بودند به هنگام عبور از اين محل مورد حمله اشرار سلطنتى قرار گرفته و در اين بين ستارخان مورد اصابت گلوله قرار مى گيرد.
مرحوم حاج اسماعيل اميرخيزى در خاطرات خود مى گويد: ستارخان مانع از اين شد كه خبر زخمى شدن او منتشر شود مبادا كه بر روحيه نيروهاى خود تأثير منفى گذارد.
حاج اسماعيل تنها مردى است كه از زخمى شدن ستارخان اطلاع مى يابد . ستارخان اما به او مى گويد: حاج اسماعيل، من گلوله اى را كه آدم مى كشد مى شناسم و اين گلوله مرا نخواهد كشت.
جالب اين كه وقتى در پارك اتابك تهران گلوله اى به پاى سردار ملى اصابت مى كند او رو به حاج اسماعيل كرده و مى گويد: اكنون اين زخم مرا خواهد كشت؛ و چنين مى شود ...