يكشنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۵ جمادى الاول ۱۴۲۹
Sun, May 11, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست۱
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
سلامت
خانواده
لذات «نوشتن»
گفت وگو با محمود شالويى، مديركل دفتر هنرهاى
تجسمى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى
لذات «نوشتن»
آقاى پيرمرد و دريايش!
مهران رادين
«درباره اخلاق، فقط مى توانم بگويم آن چيزى اخلاقى است كه احساس خوبى به آدم بدهد و آن چيزى غيراخلاقى است كه احساس بدى بدهد... گاوبازى به نظر من، خيلى هم اخلاقى است، چرا كه من به هنگام تماشاى آن احساس بسيار خوبى دارم؛ احساس زندگى و مرگ و فنا و جاودانگى و پس از آن كه گاوبازى پايان مى يابد، احساسى بسيار اندوهبار، اما لطيف به من دست مى دهد.»
احساس لطيف تنها چيزى كه به قيافه همينگوى نمى آمد احساس لطيف بود! مى شد او را تصور كرد كه در آفريقا شير مى كشد [البته ديگران شكار مى كردند و او فقط پاى چپ اش را روى سر شير مى گذاشت و تفنگ را قلم دوش مى كرد و به دوربين سه پايه دارى خيره مى شد كه قرار بود اين عكس را در تمام اروپا منتشر كند] يا در جنگ جهانى اول آمبولانس مى راند [كه احتمالاً حاصل يكى شدن تصوير همينگوى با تصوير راك هودسن در فيلمى برمبناى رمان معروف اوست: وداع با اسلحه] يا در كوبا ماهيگيرى مى كند [لابد سوار برقايق همفرى بوگارت در فيلمى كه هوارد هاكز براساس رمان «داشتن و نداشتن» ساخت] اما احساس لطيف... نه! فكرش را هم نكنيد! اين نويسنده سابقاً شاعر - كه شعرهاى نخستين اش، همانقدر كه نخستين داستان هايش خوب بودند غير قابل تحمل بودند - چندان از روح لطيفى برخوردار نبود و اگر در «پيرمرد و دريا»، به لطافت شعر نزديك شده، مقصر پيرى زودرس او بود كه طبع اش را اندكى از زمختى به نرمى تغيير مسير داده بود. آدم هاى پير، خيلى زود دلشان نرم مى شود و فكر مى كنم بايد نبرد نهايى پيرمرد و ماهى را مثل نبرد نهايى گاوباز و گاو تلقى كرد كه نوعى گرته بردارى است از «مرگ در بعد از ظهر» خودش كه در ۱۹۳۲ نوشت. ويل دورانت درباره روحيات همينگوى مى نويسد: «او در تضعيف اوليه گاو با نيزه سواركاران، هيچ چيز نامعقولى نمى ديد و هنگامى نيز كه گاو شكم اسب بى آزارى را مى دريد، به هيچ وجه آشفته نمى شد؛ وى صحنه اى را كه اسبى زخمى با دل و روده آويزان، دور ميدان مى دويد كاملاً كميك مى يافت. معتقد بود گاوبازى را نبايد نوعى ورزش دانست، بلكه مى بايد همچون درامى تراژيك و منظره اى زيبايى شناختى نگاه كرد.»
اين منظره زيبا شناختى كه ظرف شش هفته در كتاب «پيرمرد و دريا» شكل گرفت در يك شماره مجله لايف در ۱۹۵۲ به چاپ رسيد و همه را غافلگير كرد. مى دانيد چرا چون سال ها بود كه آقاى همينگوى به آخر خط رسيده بود و ديگر نمى توانست چيز به درد بخورى بنويسد و دچار افسردگى شديد شده بود. شش هفته طول كشيد كه اين نويسنده وسواسى كه موقع نوشتن، مو را از ماستى كه چاشنى غذاى شخصيت داستانش بود بيرون مى كشيد، يك رمان كوتاه را سر و شكل دهد و احتمالاً چون مى خواست سريع تر به همه بگويد كه هنوز به عنوان يك نويسنده، زنده است، چندان به فكر سوهان كارى آن نيفتاد كه جاى خوشحالى است! ويليام فاكنر - كه همه مى دانيم كه نسبت به همينگوى، رمان نويس بزرگتر و مهمترى است - درباره «پيرمرد و دريا» گفته است: «زمان ثابت خواهد كرد كه اين كتاب از تمام آثار ما برتر است... سپاس آن خداى را كه مرا و همينگوى را آفريده است و هردوى ما را دوست مى دارد، بر هر دوى ما رحمت آورد و او را بازداشت از اين كه در آن دستكارى كند.»
پيرمرد و دريا - چنان كه همه ما خوانده ايم - داستان يك ماهيگير پير كوبايى است كه به آخر خط رسيده چون مدت هاست كه ماهى خوبى به پست اش نخورده و مى گويند كه قايق اش نفرين شده است. او روزى به دريا مى رود و ماهى بزرگى به قلاب مى اندازد اما كوسه ها، صيدش را تكه پاره مى كنند و او مى ماند و رؤياى آن ماهى بزرگ، كه مى تواند در كلبه تق و لق چوبى اش، هر شب خوابش را ببيند. همينگوى البته، در ۱۹۵۴ توانست ماهى بزرگش را از چنگ كوسه ها درآورد و صاحب جايزه ادبى نوبل شود. گرچه پز مى داد كه اين جايزه چندان برايش مهم نيست اما مهم بود. روحيه اش بهتر شده بود و آن نوميدى ويران كننده، ديگر چندان يقه اش را نمى فشرد؛ با اين حال، تا شش سالى كه تا پايان زندگى اش فاصله داشت، ديگر نتوانست «لذت نوشتن» را تجربه كند و در ويلايش در كوبا، دائم به قايق تفريحى اش چسبيد و دائم به دريا رفت و دائم بد و بيراه گفت به كوسه هايى كه ماهى رؤياهايش را مى دزديدند.
در ،۱۹۵۹ توسط كسى كه به همينگوى مى گفت: «استاد همينگوى»، انقلابى در كوبا صورت گرفت كه دولت آمريكا را عصبانى كرد و روابط كوبا و آمريكا تيره و تار شد، همينگوى را با اصرار و تلفن هاى پى در پى و بهانه بالا رفتن فشار خونش كشاندند به آمريكا در ۱۹۶۰ و يك سال بعد، آقاى پيرمرد، سهواً موقع تميز كردن يك تفنگ شكارى، درست توى مخ خودش شليك كرد! پرونده اى كه هنوز، بسيارى از مواردش در پرده ابهام است.
گفت وگو با محمود شالويى، مديركل دفتر هنرهاى
تجسمى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى
تصوير شهيدان خدايى به زبان حكيم مولوى
363438.jpg
روز گذشته گفته هاى محمود شالويى را درباره مولانا و جهان او خوانديم. اين بخش آخرين قسمت اين گفت وگوست.

* ما بايستى براى جهانى كردن اسلام از طريق عرفان پيش برويم يا طريق شريعت
عرفاى مسلمان نقش بسيار اساسى در تبليغ و ترويج دين اسلام در ميان ملل داشتند و ارتباط بهترى براى ارتباط با غير مسلمان ها برقرار كردند. براى هدايت غير مسلمان ها به اسلام و چون موضوع كشف و شهود به باطن مربوط مى شود، عرفا علاقه درونى بر كشف حقيقت هستى دارند، به همين دليل به اين سمت كشيده مى شوند.
مطهرى مى گويد: كار براى خود كردن بت پرستى است، كار براى خلق كردن بت پرستى، كار براى خدا و خلق كردن شرك و دوگانه پرستى، كار خود و كار خلق براى رضاى او كرده همه توحيد و يكتاپرستى است.
* آيا براساس اين انديشه مى توانيم طرحى بنا كنيم كه آن اتفاقى كه قرار است در دنياى امروز بيفتد شكل بگيرد
عرفان ريشه در باطن دارد شما مى توانيد يك مديريت قوى ادارى را اعمال كنيد اما در وجود خودتان هم دنيايى از عشق و عرفان را تجربه كنيد. امام خمينى(ره) علاوه بر مديريت كشورمان توانست جهان اسلام را هم مديريت كند او در وصيتنامه اش به راحتى گفت كه هيچ تعلق و وابستگى به دنيا ندارد. عرفان هم يعنى گسستن زنجيرهاى تعلق و وابستگى به دنيا و مافيها. حضرت على حاكم اسلامى است در روزى كه ضربه مى خورد و بعد از آن كه شهيد مى شود مى گويد: «فزت و رب الكعبه.» چون هيچ تعلقى به دنيا ندارد و اين چنين شجاعانه در ميدان نبرد شمشير مى زند. در اينجا يك نكته بارز هم وجود دارد. درست است كه امام على(ع) و امام خمينى(ره) به دنيا تعلقى ندارند اما سال هاى سال علم مبارزه را به دوش مى كشند و در راه برپا كردن اسلام و عقيده و انديشه هايشان مبارزه مى كنند. متأسفانه در جامعه اينگونه جا افتاده كه اگر كسى اهل دل، عرفان و معنويت باشد ديگر نمى تواند يك مدير مقتدر باشد و اينها با هم تناسب ندارند اما در حقيقت اينگونه نيست.
امام خمينى(ره) در نامه اش به گورباچف مى گويد كه آثار ابن عربى و سهروردى را بخواند. ايشان براى آشنايى گورباچف و جهانيان با جامعه اسلام بوعلى سينا كه استاد فلسفه استدلال مشايى و هم سهروردى كه فلسفه اشراق را بنا مى كند و هم عرفان محى الدين را معرفى مى كند، پس مى بينيم كه مى شود هم عارف بود و هم حاكم. در نظام اسلامى حاكم بايد كسى باشد با انديشه هاى معنوى و فروغ عرفانى.
* مولانا در روزگار قديم مى زيست، چگونه شعر او بر انسان امروز تأثير دارد
مولانا زبان شعر را كه به عنوان زبان رسانه آن زمان مى رسيد انتخاب كرد اما حالا شرايط تغيير كرده درست است كه هنوز آن پتانسيل ها وجود دارد اما چگونه بايد از اين پتانسيل ها در يك گفتمان جهانى استفاده كنيم !
تمام دنيا به سراغ مولانا آمده است و مثنوى پرفروش ترين كتاب در آمريكاست. دنياى خشك امروزى به دليل احساس خلأيى در زندگى شان فهميد كه دنياى پرزرق و برق و متمدن نمى تواند تمام نيازها را رفع و علائق آن را اشباع كند. پس به سراغ مثنوى مى روند و چه زود باشد كه به سراغ قرآن و نهج البلاغه هم بروند. ثبت اين انديشه ها عرفان و معنويت و ندايى است كه وجدان هاى درونى آدم را به طرف آنها مى خواند. يكى از چيزهايى كه انديشه هاى مولانا را با مردم ما پيوند مى دهند عشق است. خيلى از جوان ها عشق هاى مجازى و زودگذر را تجربه كردند و براى آنها هيچ سودى به همراه نداشته است. اين عشق ماندگار در آثار مولاناست كه حقيقى است. (عشق هايى كزپى رنگى بود‎/ عشق نبود، عاقبت تنگى بود)
اين مسائل فقط در انديشه هاى مولانا نيست. نظامى گنجوى هم در داستان ليلى و مجنون مى خواهد در نهايت نتيجه گيرى كند كه دو فرد عاشق، عشقشان را به پاكى سپرى كردند و مى بينيد كه ما هيچ داستان عاشقانه اى با اين شور و هيجان نداريم. (عشق آينه بلند نور است‎/ شهوت زحساب عشق دور است) مولانا هم مى گويد: (عشق آن بگزين كه جمله اوليا‎/ يافتند از عشق اوكا روكيا)
* مولانا از واقعه عاشورا چه تصوير شاعرانه اى را براى بشريت ارائه مى دهد
علامه جعفرى در مورد مولانا گفته است كه يك شاعر كاملاً شيعى است چراكه در قونيه بر سر مزار مولانا اسم ۱۴ معصوم (ع) نوشته شده است. مولانا علاقه اش را به حضرت محمد(ص)، مولاعلى و امام حسين(ع) نشان مى دهد و اين بدون دلبستگى شديد ميسر نيست. او به واقعه عاشورا هم توجه ويژه اى دارد و از شهيدان كربلا به عنوان شهيدان فدايى ياد مى كند. او روح شهيدان را بلندپروازتر از پرندگان هوايى مى داند و از آنها به عنوان عقول محض ياد مى كند. گاهى اصلاً در مثنوى به ما توصيه مى كند كه راه اين عزيزان را طى كنيم. عاشقى عاشق است كه در راه جان دادن براى معشوق هميشه آماده باشد و تأمل و توقف نكند. امام حسين(ع) براى رضايت خدا جان مى دهد و اين برايش يك آرزوست. امام حسين(ع) جان خودش را به معشوق حقيقى هديه كرد، ما مى بينيم كه هيچ كدام از امامان ما در بستر بيمارى از دنيا نمى روند يا مسموم مى شوند و يا مى جنگند و جانشان را در راه خدا مى دهند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |