يكشنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۵ جمادى الاول ۱۴۲۹
Sun, May 11, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست۱
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
سلامت
خانواده
جويندگان عاطفه
مشق عشق پس از ۳۷ سال
363450.jpg
شقايق آرمان
جمعه همه مدرسه ها تعطيل بودند، به جز دبيرستان شهيد عالمى شهر قدس در شهريار. بچه هاى اين دبيرستان سال ها پس از پايان تحصيلات با شور و شوقى وصف ناپذير به ديدار مدرسه، معلمان و همكلاسى هايشان آمده بودند.
حدود ساعت ۱۰ صبح شور و حالى در مدرسه برپا بود. خيلى ها باورشان نمى شد پس از چندين سال معلمان و همكلاسى هايشان را در آغوش مى گيرند.
دينگ و دينگ و دينگ...! آقاى عرفانيان - ناظم- زنگ را به صدا درآورد، بچه ها به صف ايستادند. آقاى ناظم گفت: امروز چند تا زنگ داريم. زنگ شادى، زنگ دور هم بودن، زنگ خاطره گفتن و خاطره شنيدن. اما در زنگ شادى همه اشك مى ريختند. اشك هايى از سر ذوق و خنده هايى از ته دل.
* زنگ اول
مبصر آمد. آقا معلم ها رديف جلو روبه روى دانش آموزان نشستند. تخته سياه و تخته پاك كن هم بود. به ياد زنگ ادبيات اين طور گفتند و شنيدند.
آقاى مرادى دبير بازنشسته ورزش گفت: اول از همه حاضر و غايب. آقاى غلامرضا كاشانى نژاد ، مدير مدرسه
آقا حاضرند، با موى سفيد، سفيد سفيد. اين را مبصر گفت. با چشمان تر و گونه هاى خيس.
آقاى كاشانى با خنده اى شيرين و نوازشى گرم دستى پدرانه به سر مبصر كشيد. آقاى مرادى، آقاى جمشيدى، آقاى مجد، آقاى شايان، آقاى رفعت، آقاى كسرائيان ! حاضرند حاضر. آقاى زرندى - دبير زبان - آقاى محمدى - دبير طرح كاد، آقاى محمودى - دبير ادبيات - آقاى بروجردى - دبير دينى - آقاى ورامينى و آقاى هشترودى، - دفتر دارها.-
مبصر اين دفعه چند بار نام آنها را صدا كرد. اما هيچ صدايى نيامد. ناگهان قطره هاى اشكى برگونه دبيران آهسته چكيد. آقاى كاشانى از گوشه اى دور با صدايى بغض آلود گفت: غايبند، غايب، اما غايب حاضر! همگى شان رفتند پيش خدا.
بعد نوبت رسيد به بچه ها حسن...، ولى اله...، يحيى...، جواد... همه حاضر بودند. مجيد معظم، ابراهيم وفايى نژاد، حيدر حسين فلاح ، قهرمانى، خان محمدى، گودرزى، طاهرى و...
ناگهان يكى از بچه ها از روى صندلى بلند شد و گفت: آقا اين چند نفر هم رفتند پيش خدا. شهيد شدند.
بنويس غايب اما غايب حاضر. زنده تر از ما.
* سبدهاى گل براى شهدا و معلمان فقيد
همان موقع آقاى ناظم با كمك بچه ها سبدهاى گل جايشان گذاشتند. نيمكت ها آرام، تخته ها پاك. مداد سياه ها در جاميزى ها. در اين لحظه آقاى مدير گفت: «باز هم درس داريم بچه ها. اما اين بار از خاطره ها.»
«ضامنى» دانش آموز ديروز و دكتر امروز، خاطره گفت از روزهاى مدرسه. آقاى قاضى، آقاى دبير، نماينده مجلس، روحانى، مهندس ، وكيل، دبير، استاد دانشگاه و بقيه بچه ها هم خاطره گفتند و بدين ترتيب زنگ اول تمام شد.
* زنگ خاطره ها
انگار همه نگاه ها به امتداد خيابان شهيد عالمى مى رسيد، مدرسه اى كه ۳۷ سال پيش با چند كلاس راه اندازى شده بود. در روزهايى كه كمتر معلمى حاضر مى شد در محله كوچكى اطراف شهريار درس بدهد، تعدادى معلم فداكار حاضر شدند از راه هاى دور براى تدريس به آن جا بروند. در اين ميان بچه ها كه اغلب از خانواده هاى كم درآمد و كشاورز بودند در آن سال ها با شوق فراوان يك يادگارى دسته جمعى روى ديوار نوشتند. «ما مى خواهيم درس بخوانيم و دكتر، مهندس، خلبان، قاضى و... شويم.»
هر چند يادگارى روى ديوارها خيلى زود پاك شد. اما بچه ها خواستند، اراده كردند و توانستند. شايد آن وقت ها كسى باور نمى كرد روزى بچه هاى دبيرستان شهيد عالمى با كوله بارى از افتخار در بهترين دانشگاه ها درس بخوانند و پس از سال ها دور هم جمع شوند و جشن با هم بودن برپا كنند.
بچه ها و معلم ها از راه هاى دور و چه بسا كشورهاى ديگر آمده بودند.
* طعم شيرين ديدار پس از ۳۷ سال
غلامرضا كاشانى نژاد مرد ۶۶ ساله و ياور هميشگى دبيرستان شهيد عالمى، كارشناس جغرافياى طبيعى رو به بچه ها گفت: «از سال ۱۳۵۰ به اين مدرسه آمدم. چند سالى معاون و معلم بچه هاى راهنمايى بودم و بعد مدير مدرسه شدم. منزلم تهران بود اما تمام سختى ها را به جان مى خريدم و به عشق بچه ها به اين مدرسه مى آمدم. در اين سال ها حتى يك ساعت هم نتوانستم از لحظه هاى شيرين تدريس دور باشم و به همين دليل هنوز هم بعد از بازنشسته شدن جغرافيا درس مى دهم. آقاى مدير با چشمانى پراشك به دانش آموزان نگاهى انداخت و گفت: قلبم براى شما مى تپد. دلم براى همه آن هايى هم كه نيامده اند خيلى تنگ شده است. جمع كردن همه شما در اين مكان بعد از سالها كار ساده اى نبود اما عاشق بوديم و توانستيم.
* خاطره اى به رنگ جوهر
در زنگ ديگر يكى از بچه ها كه امروز معلم شده براى حاضران خاطره گفت. «يك روز با آقاى كاشانى نژاد جغرافى داشتيم. چون شاگرد زرنگ بودم نيمكت اول مى نشستم. اما بايد بالاخره به يك طريقى شيطنت مى كردم. بنابراين نمى توانستم آرام سرجايم بنشينم. شايد اين خاصيت نيمكت هاى مدرسه است.
يادم مى آيد آن روز آقاى كاشانى مثل هميشه لباس سفيد وخيلى تميزى به تن داشت. او روى نقشه درس مى داد و من آرام آرام با جوهر خودكار بازى مى كردم. ناگهان تمام جوهر خودكار روى ميزم ريخت. لوله خودكار را در جاميزى گذاشتم اما ميز هنوز حسابى جوهرى بود.
آقاى كاشانى عادت داشتند وقتى سر ميز بچه ها مى آمدند دست هايشان را روى ميز مى گذاشتند. از شانس من آن روز ايشان آمد بالا سرم. گفتم: «آقا اجازه » آقا گفت: «فقط گوش كن و بنويس!»
ـ آقا اجازه
«گوش كن و بنويس». هر چه گفتم همين را شنيدم.
حتى بچه هاى رديف آخر هم ماجرا را فهميدند
بالاخره درس تمام شد و آقاى كاشانى همان طور كه به ميز تكيه داده بود گفت: «خوب چيه پسرم حالا بگو، چى مى خواستى بگى »
اما دير شده بود. چون تمام لباس هاى آقاى معلم جوهرى شده بود. من هم مدام خودم را سرزنش مى كردم و مى گفتم: نكند خانم آقاى كاشانى به خاطر جوهرى شدن لباسش او را به خانه راه ندهد!
* تصادف مينى بوس آبى
در اين حضور گرم و صميمى حادثه هاى تلخ و شيرين ۳۷ سال در ذهن همه مرور شد. خيلى از معلم ها هم از حادثه هاى تلخ جاده مخصوص تهران- كرج گفتند.
آن وقت ها سرويس رفت و آمد آقا معلم ها يك مينى بوس آبى بود. راننده اش هم على آقا بود. اما يك روز مينى بوس آبى تصادف كرد و به قول آقا معلم ها خطر مرگ از كنار گوش همه گذشت. در آن حادثه چند معلم آسيب ديدند اما خوشبختانه تصادف تلفات جانى نداشت.
آقاى كاشانى آن روزها با خودروى پيكان خود معلم ها را تا تهران مى برد. تصوير جاده مه آلود و برفى شب هاى زمستانى جاده خطرناك تهران-كرج هنوزدر ذهن خيلى از معلم هايى كه در شيفت شبانه كار مى كردند نقش پررنگى دارد. آقا معلم ها مى گويند شب ها مرگ را جلوى چشمانمان مى ديديم اما فردا باز به عشق بچه ها راهى مدرسه مى شديم.
* آقا ما را مى شناسيد
در ميان جمعيت حال و هواى عجيبى بود. بچه هايى كه حسابى بزرگ شده بودند و حالا پدر يا حتى پدربزرگ هستند نزديك معلم ها مى رفتند و با چشمان پراشك گفتند: «آقا ما را يادتان مى آيد »
خيلى از بچه هاى اين دبيرستان در حال حاضرشغل هاى مهم و حساسى دارند. اما رويارويى آقاى كسرائيان - دبير جغرافيا با يكى از شاگردانش - جالب بود.
يك روز آقا معلم يكى از همكارانش را به يكى از بيمارستان هاى معروف تهران برده اما حال خودش هم به قدرى بد و به هم ريخته بود كه به توصيه پرستار براى گرفتن يك نوار قلب آماده شد. يك ربع بعد دراتاق باز شد و پزشك متخصص آقا معلم را در آغوش كشيده و گفت آقا شمائيد
پزشك متخصص شاگرد قديمى آقاى كسرائيان بود. آقا معلم كه چهره دانش آموزش را در ذهن داشت با ديدن شاگرد قديمى خود در جايگاه يك متخصص قلب بشدت احساس شعف كرد.
* زنگ آخر
سرانجام زنگ آخر هم خورد. بچه ها با چشمانى پراشك پس از ثبت لحظه هاى شيرين و خاطره انگيز در دوربين هاى عكاسى و فيلمبردارى رفتند. اما ياد زنگ هاى درس و مدرسه هيچ گاه از زندگى آنان پاك نخواهد شد.
جويندگان عاطفه
دختر تنها
363372.jpg
نگاه كن ! بى آنكه مژه بزنم به خيابان هاى پشت پنجره خيره مانده ام. خيلى وقت است شانه هايم حسرت نوازش دارد. در يكى از روزهاى آبان سال ۱۳۶۶ وقتى آسمان خاكستر ابرها را مى تكاند، گم شدم.
باران بر زمين مى كوفت. باد مى آمد و آخرين اميدهايم را با خود مى برد. مچ پاى چپم از همان اول حركت نمى كرد. لحظه اى تصور كن ! كودكى يك سال و نيمه كه در خيابان هاى شهر رى سرگردان بودم.
آنها كه مرا به دنيا آوردند يك لباس سرهمى قرمز تنم كردند. خط هاى سفيد و سرمه اى حاشيه لباس هايم شايد براى اين بود كه روزى نشانه اى داشته باشم تا بتوانم يك خط از گذشته ام بنويسم.
مادرم ! وقتى طفل بى زبانت را در چنگ غربت رها كردى زيرپوش بچگانه عكس دار كركى سبز رنگ، بلوز حوله اى گلدار، پيراهن آستين كوتاه زرد و سرمه اى خالدار بر تن نحيفم پوشاندى. سال هاست به همين دلخوشم. با خود مى گويم آنها كه روزى رهايم كرده اند شايد به اندازه يك بند انگشت دوستم داشته اند و به همين خاطر لباسى گرم تنم كرده اند. به اين گوشواره طلا نگاه كن! و نگينى كه گل فيروزه اى دارد. اين يادگارى خيلى كوچك تمام دار و ندار روزهاى كودكى و نوجوانى من است.
چشم هايم هنوز به روزهاى رفته خيره است و لحظه هايى در ذهنم به تصوير مى آيند كه از كلانترى شهر رى به بخش كودكان بيمارستان فيروز آبادى تحويلم داده اند. بعد از آن شيرخوارگاه آمنه خانه ام شد. از آن پس «ليلى پيامى» صدايم زدند، ليلى تنها! و شناسنامه كه مددكاران مهربان برايم گرفتند.
پائيز ۱۳۷۸ رو به انتها بود كه فصل ديگر زندگى ام در مجتمع بهزيستى و توانبخشى شهداى هفتم تير شروع شد.
حالاسواد هم دارم. تا سوم راهنمايى درس خوانده ام. تمام اين سال ها روى صندلى چرخدار پشت پنجره ها انتظار مى كشيدم و زير لب زمزمه مى كنم پدر، مادر! ليلى تنهاى تنها منتظر است. براى گرفتن دست هايم بياييد.
اگر از هويتم خبرى داريد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران ۸۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيريد تا شايد ديگر تنها نمانم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |