|
دستپخت
|
|
|
|
گزارشى از زندگى خانواده اولين شهيد آتش نشانى
|
|
|
|
|
|
دستپخت
|
|
|
|
|
|
زمزمه
|
|
|
|
پنجره
|
|
|
|
|
دستپخت
آرامش در ۱۰ دقيقه
روش ساده زير براى يافتن آرامش در مدت ۱۰ دقيقه است. كسانى كه از بى خوابى رنج مى برند و هنگام رفتن به رختخواب و يا پس از داشتن يك روز پر استرس امكان خواب راحت ندارند، پس از آن آرامش خود را پيدا مى كنند. در گوشه اى راحت بنشينيد و آرام باشيد. يك نفس عميق بكشيد و آن را براى مدت دو ثانيه و يا بيشتر نگهداريد اين كار را يكبار ديگر تكرار كنيد. براى مدت دو دقيقه به هيچ چيز به جز پلك هاى خود فكر نكنيد. ببينيد كه چگونه سنگين و سنگين تر مى شوند. پس از دو دقيقه تصور كنيد كه يك جريانى از آرامش از نوك سر تا شست پاى شما حركت مى كند. حال بار ديگر به تنفس خود بينديشيد. يكبار ديگر اين كار را بدون حركت گلو، زبان و لب ها انجام دهيد. تنها به حالت آرام خود فكر كنيد. همين طور كه به صورت عادى نفس مى كشيد به حالت آرام خود فكر كنيد كه چگونه آرامش از سر و صورت شما به سمت بازوها، دست ها و انگشتانتان حركت مى كند. اجازه دهيد تا تنش از بدن شما بيرون برود. حال اين جريان به نخاع، سينه، شكم، كمر و ران هاى شما و سپس در نهايت به شست پاها مى رسد. هنگامى كه به طور كامل احساس آرامش كرديد از اين احساس لذت ببريد و سپس به آرامى چشمانتان را باز كنيد. حال زمان كوتاهى را به حركات كششى بپردازيد تا خستگى روز از بدنتان خارج شود و احساس آرامش و انرژى بكنيد.:
|
|
|
|
|
گزارشى از زندگى خانواده اولين شهيد آتش نشانى
هرچى برفه رو بوم مادرماست
|
|
|
شايد ۸ يا ۹ سال بيشتر نداشت كه با پدرش به بازار رفت. اما براى خريد شب عيد يا اول مهر نبود كه او حالا ديگر بايد با اين قضايا كمتر انس بگيرد و به زودى سرپرستى دو برادر و يك خواهرش را به عهده بگيرد. رفت بازار. سوار اتاقك بلند ماشين هاى قرمزى كه گاهى صداى آژيرشان را مى شنيد، شد. خانه آنها به خانه اين ماشين هاى قرمز خيلى نزديك بود. هر روز كه پدر سوار اين خودروها مى شد، او در خانه دست تكان مى داد، با پدر رفت، وقتى ماشين قرمز به بازار رسيد، پدر و دوستانش را ديد كه در ميان دود گم شدند، فرمانده «اطفا» گفته بود كه تو از ماشين بيرون نيا.// او ماند و لحظه ها را شمرد تا آتش خاموش شد و دود بر زمين نشست و مردان «آتش نشان» با سر و صورت هاى دود گرفته برگشتند و محمد خوشحال شد از اين كه حالا مردى شده كه مى تواند آتشى را خاموش كند.
صداى زنگ خطر، خيلى زود آتش نشان ها را سوار بر مركب سرخ تندرويى مى كند كه تمام گام ها را بايد يكى كنند و به سرعت به خانه اى يا بازارى يا بيمارستانى يا جايى برسند كه آتش گرفته. سال ۱۳۵۰ همين زنگ وقتى به صدا در آمد، پدر محمد، پدر على، پدر حسن و پدر فاطمه كه خيلى كوچك بودند به سرعت سوار آن مركب سرخ شد و رفت. رفت و نيامد. دير شد. بچه ها بيقراريشان را پنهان مى كردند، اما مادر نگران بود و نگرانيش را نشان نمى داد. او خيلى جوان بود تا با بچه هاى سه تا هشت ساله اش در اين تهران بزرگ كه شهر خودش هم نبود تنها بماند. زنگ در به صدا در آمد. آتش خاموش شده بود. بچه ها دويدند دم در، اما اين بار عمو بود و يكى از آتش نشان هايى كه مثل عمو مهربان بود. آنها دستى به سر بچه ها كشيدند، اما مزه اين نوازش با هميشه فرق داشت. خبر پيچيد كه پدر براى بار سوم در عمليات «خاموش كردن آتش» زخمى شده. پايش شكسته. بچه ها هيچ نگران نشدند چون تازگى نداشت. او قبلاً هم يكبار در بازار از بالاى گنبد به پائين پرت شده و دنده هايش شكسته بود و يكبار ديگر هم باز.// اما وقتى به خانه عمو رسيدند، همه جا سياه بود، صداى شيون و گريه به بچه ها فهماند كه اين بار پدر براى هميشه رفته و ديگر هرگز نگاه پر جذبه ولى مهربانش را روى صورت آنها نمى اندازد. 26 مرداد براى آنها همين آخرين روز بود. ديگر عمو شد سرپرست خانواده. عمو از هيچ كمكى دريغ نمى كرد و دوستان پدر هم هميشه دستان پر مهرى داشتند كه چهار بچه يتيم را در آغوش بكشند. خيرالنساء صباغيان، همسر مرحوم سلمانيان مى گويد: در آن روزها خيلى گريه وزارى مى كردم، اما فاميل آقا، عمه، عمو و خواهرهاى خودم خيلى كمك كردند. مخصوصاً عموى بچه ها خيلى به ما كمك كرد. از خدا مرتب كمك مى خواستم، بالاخره اتفاقى است كه افتاده بود و كارى از دستم بر نمى آمد؛ مرتب از خدا مى خواستم دستم را بگيرد و خدا هم «صبر» را در دامنم گذاشت. حالا البته حسن كه آن روز سه ساله بود هم براى خودش مردى است و كارشناسى مديريت بازرگانى گرفته، على كه پنج ساله بود در داروخانه كار مى كند، فاطمه كه هشت ساله بود كارشناسى ادبيات دارد و درمدرسه اى در سمنان معلم است و محمد هم كه از همان ۱۳-12 سالگى مشغول كار ساختمانى شد و حالا هم برقكار ساختمان است. خانم «خيرالنساء» كه حالا بيش از ۶۰ سال سن دارد با آن ابروان پرپشت سفيد و سياهش چنان نگاه نافذى دارد كه انگار تلخى اين سال ها را در همين نگاه پنهان داشته. وقتى از او مى پرسى بهترين هديه اى كه گرفته ايد، چه بوده مى گويد: «هديه صبر» -از مردم، بهترين هديه اى كه گرفته ايد.// -از مردم هديه اى نگرفتم، ولى از خدا.// «صبر». وقتى مى پرسى چه آرزويى داريد مى گويد تنها آرزويم اين است كه «صبر» داشته باشم. وقتى از آن ۱۰ سال مى پر سى كه با هم زندگى مى كردند مى گويد: همسرم از بچگى روى پاى خودش ايستاده بود، چون پدرش كارگر راه آهن بود و او هم در حال انجام وظيفه كشته شد، مادر هم نداشت، براى همين به تهران آمده بود و به پيشنهاد دوستانش به آتش نشانى رفت، ما با هم همشهرى بوديم. در سمنان همه همديگر را مى شناسند، آمد خواستگارى، همسرم۲۷ ساله بود و من هم ۱۸ ساله، يك سال طول كشيد تا ازدواج كردم و من آمدم تهران. من هم يتيم بودم. خواهرانم در سمنان بودند و ما در تهران. همسرم هميشه خودش مسائل را حل مى كرد. اگر كسى حرف مى زد، مى گفت من خودم مى دانم با زندگيم چه كنم.// او نمى گويد ولى من از لابه لاى همان ابروان پرپشت مى شنوم كه ديگران در زندگى آنها دخالت مى كرده اند و مرحوم سلمانيان پشت همسرش مى ايستاده.// محمد، پسر بزرگ مرحوم سلمانيان در جواب سؤالى تعريف مى كند كه همسرش چهار سال پيش فوت شد و باز مى گويد: «هرچه برفه رو بوم مادر ماست». خانم «خير النساء» اينجا ديگر صبر را در لابه لاى چين هاى پيشانيش پنهان نمى كند. معلوم است كه سخت ترين آزمون زندگيش همين آخرى بوده؛ فوت عروس و ديدن يتيمى نوه هاى سه ساله و ۹ ساله. مى گويد: عروسم خيلى زن خوبى بود. با عروس هايم در همين ساختمان زندگى مى كنيم. ديدن يتيمى نوه هايم خيلى سخت بود و محمد مى گويد: «باز هم ما بار شديم روى دوش مادر. دخترم امسال كلاس اول است و سخت ترين سال يتيميش همين امسال بوده، چون مرتب مى گويد همه بچه ها مادر دارند، مادرهايشان مى آيند مدرسه.// ولى من مادر ندارم.» على، پسر كوچكتر كه او هم در كنار مادرزندگى مى كند خيلى ساكت است. او هم مى گويد: دوستان پدر و عمويم بهمن هم پيشنهاد كار در آتش نشانى را داده بودند؛ اما من نمى توانم.// -چرا من ۱۰ ساله بودم كه رماتيسم قلبى گرفتم و دريچه قلبم گشاد شد. از همان موقع قلبم مرتب ناراحت بود. تا اين كه بعد از ازدواج عمل كردم. «محمد» هم قرار بوده كه جانشين پدر بشود، اما از آتش نشانى به شدت متنفر است. اين تنفر باعث نشده كه در عمليات امداد و نجات شركت نكند، مى گويد از پدرم ياد گرفته بودم در آتش سوزى ها بايد به سرعت افراد را نجات دهم، كسى كه با نفت سوخته نبايد آب به بدنش برسانيم، آنكه از تنش آتش شعله مى زند بايد در ميان پتو يا پارچه اى بپيچانيمش. يك دفعه منزل يكى از اقوام آتش گرفته بود، به سرعت خودم را رساندم، رفتم توى آتش و آن را مهار كردم، يكبار هم مادر آش نذرى مى پخت كه ديدم داد مى زند: محمد! محمد! آمدم ديدم دسته ديگ بزرگ آش كنده شده و پاى مادر سوخته، فوراً ماست ريختم روى پايش.// مادر مى گويد: من دوست داشتم بچه هايم آتش نشان شوند، اما آنها خودشان دوست ندارند. وقتى هم كه همسرم مى رفت مأموريت، هيچ وقت نگران نمى شدم. اتفاق يك وقت مى افتد. سال ۵۰ بود، مرد تازه با وامى كه از بانك گرفته بود خانه اى خريده بود. ۴۰ روز بود كه به خانه نو رفته بودند. ناگهان زنگ آتش نشانى زده شد. مرد رفت،.// رفت و ديگر نيامد. سال ۵۰ بود زن گريه مى كرد، خيلى زياد. شبى خواب ديد كه همسرش آمده و او گريه مى كند، مرد ناراحت شد. زن صبر خواست و ديگر هرگز گريه نكرد. سال ۵۰ بود، مردان آتش نشانى خوب مى دانستند چگونه بايد به بچه هاى يتيم «اولين شهيد آتش نشانى» محبت كنند. آنها راه محبت را بلد بودند. ال ۵۰ بود، محمد همبازيش را گم كرد.// همان مرد بزرگى كه مردم جديتش را مى ديدند و از حرمتش جرأت نداشتند نگاه چپ به خانه اش بكنند؛ اما محمد، همبازيش، همداستانش، همكارش و الگوى مردانگيش پدر بود. حالا پدر رفته و ديگر نيامده است و محمد از پدر ياد گرفته كه مثل او روى پاى خود بايستد و ستون زندگى ديگرى هم باشد. سال ۵۰ بود، عموى محمد و على، حسن و فاطمه يك روز بچه ها را تنها نمى گذاشت. او سرپرستى اين خانه را به عهده مى گرفت. اما، سال ۸۲ بود، سال ۸۱ بود، سال ۸۰ بود. مرد گريه كرد. پنهان. هيچ كس گريه او را نمى ديد وقتى كه همسرش درد مى كشيد و سرطان مسافر تمام بدنش مى شد. وقتى شيمى درمانى مى كرد، وقتى بچه هاى كوچكش نمى توانستند تحمل كنند، وقتى زن را مى ديد كه خيلى مقاوم است، وقتى او را كه روانشناس بود مى ديد كه هيچ به روى خودش نمى آورد، وقتى او را مى ديد كه روبه كما مى رود و وقتى او را مى ديد كه زمين گير شد و زمين گير شد. مرد گريه كرد. بى آن كه كسى او را ببيند؛ مرد، همان مرد كه در پستوهاى پنهان خانه شانه هاى لرزان مادر را پس از «پدر» ديده بود. مرد، كه آرام گريستن را از لابه لاى صفحات زندگى پدرش ياد گرفته بود و از لابه لاى مژگان صبر آميخته مادر. مرد، مرد بود از همان روز كه در ۱۱ سالگى يتيم شد. اين را از پدر خوب ياد گرفته بود.
|
|
|
|
|
استخوان هاى شكننده
مصرف زياد شكلات استخوانها را ضعيف ساخته و احتمال شكستگى و ترك را در آنها زياد مى كند. يك تحقيق در استراليا نشان مى دهد افرادى كه روزانه شكلات زياد مصرف مى كنند داراى تراكم استخوان كمتر هستند و اين امر احتمال بروز مشكلاتى همچون پوكى استخوان را زياد مى كند. طبق اين تحقيق، كاكائو و شكلات اگر چه داراى فوايد قلبى عروقى هستند اما مصرف زياد آنها تراكم استخوانى در زنان را به ميزان ۳۱ درصد كاهش مى دهد.
|
|
|
|
|
دستپخت
كلوچه موزى
|
|
|
ايده هاى سريع
زمان تهيه: 5 دقيقه زمان پخت: 16 دقيقه مواد لازم: سه چهارم فنجان موز له شده دو قاشق مرباخورى روغن زيتون يك عدد تخم مرغ يك دوم فنجان شير بدون چربى سه چهارم قاشق مربا خورى وانيل دو سوم فنجان آرد سفيد يك دوم فنجان جو دوسر يك چهارم فنجان شكر يك و سه چهارم قاشق مرباخورى بيكينگ پودر يك دوم قاشق مرباخورى دارچين يك چهارم قاشق مرباخورى نمك طرز تهيه: ابتدا فر را با حرارت ۳۷۵ درجه سانتى گراد روشن مى كنيد. سپس موز و وانيل، روغن زيتون، تخم مرغ و شير را در ظرف مناسبى بخوبى به هم مى زنيد تا كاملاً مخلوط شوند. در ظرف ديگرى آرد، جو دو سر، شكر و بيكينگ پودر را با سر چاقو آرام آرام به هم بزنيد. حالا بايد مواد تهيه شده را با هم مخلوط كنيد. وقتى مواد را به هم زديد آن را درون فنجان ها يا پيمانه هاى مخصوص كه از قبل درون آن كاغذ هاى مخصوص كيك قرار داده ايد بريزيد به گونه اى كه نيمى از فنجان ها از مواد پرشوند. حالا بايد ۹ فنجان پر از مواد كيك داشته باشيد. فنجان ها را براى ۱۶ دقيقه درون فر بگذاريد. تركيبات هر فنجان: كالرى: 152، چربى ۵ گرم، كلسترول ۲۷ ميلى گرم، پروتئين ۴ گرم، كربوهيدرات ۲۵ گرم، شكر ۱۱ گرم، فيبر ۳ گرم، آهن ۱ ميلى گرم، سديم ۱۷۸ ميلى گرم، كلسيم ۸۵ ميلى گرم.اين كلوچه را مى توانيد براى دو هفته در فريزر نگهدارى كنيد.
|
|
|
|
|
رژيم ۲ دقيقه اى
يك ساعت جارو كشيدن در خانه حدود ۱۵۰ كالرى را از بدن مى سوزاند. اما يك راه براى اينكه ۱۰۰ كالرى اضافه را هم بسوزانيد اين است كه هر زمانى كه كار جارو كشيدن منزل را به پايان مى رسانيد، به مدت دو دقيقه حركت طناب زدن را انجام دهيد. پس از يك ساعت شما ميزان كالرى را كه در ازاى چهار كيلومتر پياده روى مى توانيد بسوزانيد از بين برده ايد و همچنين خانه تان هم كاملاً تميز شده است.
|
|
|
|
|
زمزمه
مى ترسم
خدايا! مى ترسم.// پروردگارم مى دانم هرگز تنهايم نمى گذارى. مى دانم تو معناى حقيقى اميد هستى. ايمان دارم وجود تو، باارزش ترين هديه ها در زمانى است كه ترسيده ام و نااميدم، چون تو همواره در كنارم هستى، هرگز نمى ترسم، حتى اگر با بزرگ ترين مشكلات مواجه شوم. حتى اگر در لبه پرتگاه سختى ها قرار بگيرم، ايمان دارم يا مرا در آغوش خود، خواهى گرفت يا دو بال براى پريدن از روى دشوارى ها به من عطا خواهى كرد. مى دانم ترس در اين زندگانى فانى، جايگاهى ندارد. اما تو روح مرا تا جايى تعالى بخش كه ترس مرا از پاى درنياورد و ايمان به حضور لايتناهى تو حتى يك لحظه از وجودم رخت برنبندد.
|
|
|
|
|
پنجره
ازدواج در كره
|
|
|
كره اى هاى سنت گرا جشن عروسى را در خانه عروس برگزار مى كنند. داماد به همراه عده اى به خانه عروس مى آيد. آنها ابتدا سه قاشق پر از برنج را با هم قسمت مى كنند به اين معنا كه بايد در زندگى با هم شريك باشند. وجود اردك و غاز در مراسم عروسى كره اى ها خيلى اهميت دارد و نشانه صداقت است. لباس عروس «Chogor» نام دارد كه يك ژاكت كوتاه با آستين هاى بلند است و با آن يك دامن بلند به نام « Chima » مى پوشد كه دور كمرش پيچيده مى شود. گاهى عروس از يك كمربند سفيد كه با گل و تاج آذين شده در پوشش خود استفاده مى كند. در اين مراسم عروس از پشت سر دسته گل اش را پرتاب مى كند دخترى كه دسته گل را بگيرد، به زودى ازدواج خواهد كرد. عروس و داماد در اين مراسم به والدين و بزرگان فاميل تعظيم مى كنند و بزرگترها به آنها مقدار زيادى آجيل، عناب و پول هديه مى دهند. در اين مراسم آجيل و عناب نمايانگر آن است كه آنان بچه دار خواهند شد و ازدواج مباركى خواهند داشت. كره اى ها معتقدند اگر در هنگام عروسى داماد زياد لبخند بزند فرزند اولش دختر است و اگر عروس آجيل بردارد صاحب پسران زيادى مى شود. والدين داماد آجيل و آلو بر سر عروس مى ريزند براى او دعا مى كنند.
|
|
|
|