سه شنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۷ جمادى الاول ۱۴۲۹
Tue, May 13, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست۱
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
كودك بادبادك
خانواده
زنگ اول
يادداشتى در آسيب شناسى فلسفه
تأملى در نظريه حقوق سرمايه دارى سكولاريستى
يادداشتى در آسيب شناسى فلسفه
تظاهر جاهلانه به فرهنگ
بدتر از بى فرهنگى
363957.jpg
دكتر كريم مجتهدى ‎/ استاد فلسفه دانشگاه تهران
فلسفه مثل هر رشته ديگر اگر به هيچ وجه متولى ندارد ولى به هر ترتيب متخصص دارد و اين تخصص نيز به سهولت حاصل نمى آيد، بلكه نتيجه سال ها تحقيق و تأمل، آن هم به صورت مستمر است كه كمتر كسانى واقعاً مردان اين ميدان هستند. با يادگيرى چند اصطلاح به فارسى و يا به زبان هاى غربى و تكرار آنها در موارد مختلف، به هر طريق شخصى را الزاماً فيلسوف نمى كند. منظور اين كه فلسفه شناسى چه به لحاظ تاريخى و چه به لحاظ عمومى جزيى از خود فلسفه است و اگرچه اين شرط البته لازم است ولى باز به تنهايى كافى نيست. فلسفه خوانى و فلسفه دانى قدم اول است و افزون بر آن، راه بسيار سخت و طولانى پژوهش همه جانبه در پيش است تا تفكر را هميشه حى و حاضر نگه دارد و مانع از ركود احتمالى آن شود. پژوهش مستمر، مقوم ذهن فلسفى است و بدون آن، حيات و جواليت از آن سلب مى شود و آنچه باقى مى ماند تصاوير ذهنى عكس برگردانى است كه طوطى وار تكرار مى شوند و نتيجه آنها احتمالاً جز منحرف سازى اذهان و دلسردكردن پژوهندگان واقعى چيز ديگرى نيست. البته مى توان گفت كه انحراف هيچ گاه جنبه ابتكارى ندارد ولى ابتكار واقعى كاملاً مصون از آن است؛ انحراف انفعالى است، در صورتى كه ابتكار صرفاً فعال و در كار است. از اين لحاظ بازنگرى و رجوع به آثار فلاسفه بزرگ گذشته در نهايت اهميت قرار مى گيرد. درواقع امكانات بالقوه ناشناخته زياد در آثار و افكار فلاسفه بزرگ گذشته وجود دارد كه به مرور در مسير تاريخ با تأمل در آنها به امكانات آتى تفكر بشرى نيز مى تواند از كمون به منصه ظهور برسد. متفكران بزرگ چون فيثاغورث و افلاطون و فارابى و ابن سينا و يا دكارت و لايب نيتس و غيره ... عميقاً آينده ساز هستند. آنها نه در گذشته بلكه به معنايى در آينده فرهنگ بشرى قرار دارند و شناخت عميق آنها نه فقط ما را در يك گذشته سپرى شده، محبوس و فاقد فعاليت نمى كند، بلكه كاملاً امكان آينده سازى به ما مى دهد. فرهنگ با غور و تفحص در ريشه هاى اصيل خود، از نو جوانه مى زند و رشد مى كند و در غير اين صورت، تصنعى و تظاهرى مى گردد و صرفاً جنبه نمايشى پيدا مى كند. آنچه بدتر از بى فرهنگى است، تظاهر جاهلانه و گزافى به فرهنگ است. آنچه بدتر از بى علمى است، ادعاى كاذب به علم دانى است. درواقع جهل مركب بسيار بدتر و خطرناك تر از جهل بسيط است. در جهل بسيط افزون بر معصوميت، اميد به يادگيرى و ارتقاى روحى وجود دارد، در صورتى كه در جهل مركب هر نوع روزنه اى به سوى آينده بسته مى شود و اذهان به تاريكى عادت مى كنند. احتمالاً در آثار افلاطون تمثيل مغاره حاكى از چنين موقعيتى است. در قرن پنجم قبل از ميلاد، سقراط نيز بيشتر با همين جنبه از فرهنگ يونانى روبه رو بوده و با آن مقابله مى كرده است و احتمالاً جان خود را نيز به همين سبب از دست داده است. ازطرف ديگر بايد گفت كه آسيب شناسى فلسفه در ايران با توجه به جنبه هاى مختلف آن قابل بحث است و شايد در درجه اول نه از آسيب شناسى بلكه بيشتر از مسائل كاذب بايد سخن گفت كه از پيش هر نوع تحقيق و تفحص را مشكل مى كند. اين مسائل كاذب در سه زمينه مختلف با صراحت بيشتر بروز مى كند: ۱ـ در رابطه ميان فلسفه و علم ۲ـ در رابطه فلسفه و دين ۳ـ در رابطه احتمالى فلسفه هاى شرقى و غربى. در هر سه مورد به نظر مى رسد كه مسائل به نحو واقعى طرح نمى شوند و ما بيشتر با موضع گيرى هاى عجولانه و بسيار سطحى و افراطى سروكار پيدا مى كنيم. مسئله كاذب يعنى مسئله اى كه اصلاً در نحوه طرح آن اشكال وجود دارد. معمولاً تصور مى رود كه فلسفه مانع از رشد علم مى شود، در صورتى كه از لحاظ تاريخى به خوبى مى توان نشان داد كه در ايران صد سال اخير، اگر علوم جديد به معناى واقعى كلمه نزد ما رشد نكرده و جنبه وارداتى و مصرفى پيدا كرده، براى اين بوده كه بدون تأمل و دقت، چه بسا به نحو سطحى و تجارى به آنها پرداخته شده است. از طرف ديگر گاهى فلسفه را مغاير با دين تصور كرده اند، در صورتى كه اگر در طيف خط اتصالى ميان علم و دين تأمل بكنيم، با آرايش خاصى از مفاهيم لازم روبه رو خواهيم بود كه به ترتيب از علم به فلسفه و از آن به كلام و بالاخره از كلام به دين مى توان رسيد و برعكس. البته فلسفه جديد خاصه در غرب بيشتر نزديك علم است تا دين، ولى در هر صورت حتى قبل از كلام يكى از مراتب اصلى تأملات در روابط احتمالى علم و دين، همين فلسفه است كه در اين زمينه بسيار مؤثر مى تواند باشد و موجب عمق و دقت در اعتقادات دينى انسان شود. تأمل فلسفى مى تواند به ايمان عمق و استحكام ببخشد و حتى بر صلابت عقلى و فرهنگى آن بيش از پيش بيفزايد. در مورد روابط احتمالى فلسفه هاى شرق و غرب در شرايط زندگانى كنونى، نه فقط هيچ يك از آن دو ما را از ديگرى بى نياز نمى كند بلكه بسيار بيش از سابق مشخص است كه هر يك از آنها ما را به ديگرى ارجاع مى دهد. آن دو با هم موجب تعمق و فهم بيشترى از يكديگر مى شوند. البته درمورد آسيب شناسى فلسفه در ايران مطالب زيادى نيز با توسل به مثال هاى ملموس و انضمامى مى توان گفت، ولى به هر ترتيب شايد در يك كلام، بزرگترين آسيب فلسفه، صرفاً «سطحى انديشى» است. هيچ رشته اى در عالم به اندازه فلسفه از «سطحى انديشى» رنج نمى برد چه در اصل اگر هدف و كارى به عهده فلسفه باشد همانا در درجه اول «دعوت به تعمق» است و بس.
تأملى در نظريه حقوق سرمايه دارى سكولاريستى
جهانى سازى ، ربـا ، سـرمايه
363945.jpg
دكتر ابراهيم فياض ‎/ استاد جامعه شناسى دانشگاه تهران
۱- سرمايه دارى ترجمه كلمه كاپيتاليسم است كه معناى دقيق آن بيشتر سرمايه محورى است تا سرمايه دارى. يعنى پول محور بنيادى اقتصاد واقع مى شود. در واقع رشد اقتصادى يعنى رشد پولى و فرمول آن اين است كه پول بر روى پول مى آيد و كار و سرمايه گذارى و... فرع و حاشيه است.
۲- بانكدارى محور بنيادى اين اقتصاد است. چون با بانكدارى پول فزونى مى گيرد. بانك ها با دادن وام و گرفتن سود، مديريت اقتصاد را در دست دارند و رشد اقتصادى يعنى آن كه وام گيرندگان با سرمايه گذارى در بنگاه هاى اقتصادى رشد اقتصادى را رقم مى زنند و سپس سود حاصل را به بانك به عنوان وام و سود آن برمى گردانند.
۳- بانك در اين اقتصاد نقش ستادى و بنگاه هاى اقتصادى، نقش صف را دارند و عقلانيت اقتصادى سرمايه دارى نيز بر همين منوال مى چرخد. سرمايه داران با تأسيس بانك خصوصى وارد نقشى فرااقتصادى مى شوند و در فرهنگ، سياست و اجتماع فعال مى شوند و اينگونه جامعه را به كنترل درمى آورند.
۴- بانكداران نخبگان اقتصادى هستند كه گردش خون جامعه را به دست دارند و با نخبگان سياسى و نخبگان نظامى، قدرت اساسى يك جامعه سرمايه دارى را در دست مى گيرند. يعنى انسجام نهايى يك جامعه سرمايه دارى به انسجام سه قشر نخبه مذكور بازمى گردد. در واقع دو قشر نظامى و سياسى در چنگ سفره هاى رنگين نخبگان اقتصادى و در جهت رشد اقتصادى آنها هستند. براى شهود عينى مطلب كافى است به جهت گيرى اقتصادى سياسيون و نظام هاى جوامع سرمايه دارى توجه شود.
۵- سرمايه محورى داراى يك ريشه مذهبى است و آن، جواز شرعى رباخوارى است. مذاهبى مانند يهود و پروتستانيزم (با شرايطى خاص) رباخوارى را جايز دانسته اند. تعريف ربا ، پول افزايش پول به طور مستقيم مى باشد. يعنى بدون كار و فقط با قرض، پول روى پول آيد. گفته مى شود اين نقطه برخورد اين دو با ديگر مذاهب است چون جز اين دو مذهب، ساير مذهب ها جواز رباخوارى نداده اند.
۶- رباخوارى، امنيت رباخوارى يا همان گردش پول را مى طلبد اين كه رباخوار بتواند پول خود را قرض داده و سپس در مقابل وام خود وثيقه بگيرد و چنانچه وام ادا نشد وثيقه را مصادره كند. از اين رو شخص مجبور است براى اداى قرض خود شبانه روز تلاش كند تا بتواند ديون خويش را بپردازد. اينجاست كه «حقوق» وارد بازى مى شود و حقوق مالك ثروت و سرمايه و بانكدار مطرح مى شود. بدين سان دولت به خدمت احقاق حق سرمايه دارى بانكدارى كمر مى بندد تا امنيت سرمايه تضمين شود.
۷- از سوى ديگر چون مقروض سود وام را نيز مى پردازد به صورت تصاعدى بر وام افزوده مى شود؛ پس امنيت اقتصادى كه براساس حقوق بنا مى شود هرگز به نفع مقروض نيست، بلكه به سود سرمايه دارى بانكى است و روزبه روز بر ثروت بانك افزوده و فقر عمومى افزايش مى يابد به همين خاطر سرمايه دارى به گونه اى حقوقى «ضدعدالت» را به وجود آورده كه ضديت با ارزش محورى را تقويت مى كند همچنان كه فردگرايى فقط غريزه گرايى فردى را رواج مى دهد و يا مدرنيسم كه توسعه و تكامل و داروينيسم اجتماعى را.
اين مكاتب نيز مبناى حقوقى مختلفى براى سرمايه دارى بانكى و به نفع سرمايه داران جهانى شكل داده اند. مكاتبى همچون پراگماتيسم كه كاملاً ساختار حقوقى سرمايه دارى آمريكايى را تشكيل مى دهد.
۸ - جهانى سازى بزرگ ترين نظريه نهايى سرمايه دارى است كه نظريه حقوقى كلانى ايجاد مى كند و جريان ثروت از پيرامون به مركز را تأمين مى نمايد. نياز به امنيت جهانى براى ثروتمندتر شدن بلوك مركزى و فقيرتر شدن جهان حاشيه اى، نهادهايى مانند حقوق جهانى، دادگاه هاى جهانى، نيروهاى نظامى جهان (ناتو) را اقتضا مى كند كه در حال قدرت گرفتن هستند و سعى در برقرارى حكومت جهانى براساس يك بانكدارى جهانى با محوريت رباخوارى، دارند. بازتوليد اين نظام اقتصادى ـ حقوقى ـ سياسى در دانشگاه هاى جهان در حال شكل گيرى است.
۹ - فساد (مثل جنگ و خشونت) جزو ذاتى نظام سرمايه دارى جهانى است چون داروينيسم اجتماعى انگليسى و پراگماتيسم آمريكايى، نفى اخلاق را در محور فلسفى خود قرار داده اند و غريزه گرايى انسانى جايگاهى مبنايى در فكر ايشان دارد پس نظام اجتماعى ـ حقوقى خود را با توجه به فساد واقعى ترسيم مى كنند و آن را براى نوآورى لازم و ضرور مى دانند (كافى است كه به تاريخ مدرن شدن ايران و فساد سردمداران آن توجه كنيد)
۱۰ - پذيرش فساد به عنوان مقدمه اى براى رشد (انديشه مندويل) در جامعه شناسى آمريكايى (در باب جامعه شناسى انحرافات) سخت مورد توجه قرار گرفته است. بدون فساد، سرمايه دارى از رشد مى ماند. پس بى عدالتى و فساد دو مشخصه درونى و بيرونى سرمايه دارى است و نظام قضايى سرمايه دارى نيز بر همين اساس تدوين مى شود و رويه قضايى بر همين نكته استوار مى شود و آنچه نظام قضايى سرمايه دارى بر آن بنا مى گردد فساد كنترل شده و هدايت به سوى نوآورى و رشد اقتصادى بالاتر است. نظام وكالتى قضايى سرمايه دارى كمكى بزرگ براى فرار سرمايه داران از محكوميت محسوب مى شود و نتيجه آن ايجاد فساد روزافزون است. حتى گروه هاى مافيايى نيز يك نظام وكالتى دفاع قوى از خود را دارند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |