چهارشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۸ جمادى الاول ۱۴۲۹
Wed, May 14, 2008
گزارش
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
فرهنگ و پايدارى
دانشگاه
ماجرا
خانواده
شب هاى تهران
364137.jpg
رويا ملكى
من انسانى دوزيست هستم. من توانايى دارم هم شب ها زيست كنم هم روز ها، وقتى از هياهوى روزهاى شهرم كلافه مى شوم ادامه زندگيم را به شب موكول مى كنم، شب به داروخانه مى روم، حقوقم را شب ها از عابر بانك مى گيرم پياده روى شب را به صبح ترجيح مى دهم وخلاصه كلى دوزيست شده ام. ديگر از كرم ابريشم بودن هراسى ندارم، روزهاى تكرارى وشبهاى تكرارى، اجتماع خسته و درهاى بسته همگى زندگيم را تبديل به پيله اى - نه از جنس ابريشم - كرده است ولى من نمى دانم آيا زمانى براى رهايى دارم اين روز ها به كلونى مورچه ها عادت كرده ام شهر من پر از آدم هاى سياه وسفيد وخاكسترى است كه زندگى را شكل يك ماراتن مى بينند صبح تا شب مى دوند وتمام فصول به فكر جيب هاى پر و خاليشان هستند حالا من فقط حسرت شب هاى كودكى ام را مى خورم، حسرت روياهاى شبانه ام، حسرت تمام شب هاى كودكى ام كه سكوت بود و مهتاب.
اين روز ها مفهوم همه چيز تغيير كرده، خانه پدر بزرگ ومادر بزرگ يعنى خانه سالمندان، عشق يعنى مهريه بالا، زندگى يعنى تكرار، شب يعنى بيدارى.
شايد بتوان گفت تهران يك وزغ است يك وزغ بزرگ و دو زيست كه اين روز ها از بس كه آلودگى صوتى، نورى و دودى به خوردش داده ايم دل درد گرفته، وزغى كه، وقتى آدم هاى ريز و درشت شب و روز در دلش ورجه وورجه مى كنند نمى تواند بخوابد و ما مى دانيم كه ديگر مسكن هم درد شهر ما را دوا نمى كند.
يك گشت شبانه پياده يا سواره كافيست تا تو بيدار باشى و پايتخت را ببينى
* سمفونى هاى شبانه
چه كسى مى گويد شب يعنى سكوت اما شب يعنى صداى پرت شدن و خالى شدن تير آهن هايى كه بى رحمانه اسكلت برج هاى بى بنياد تهران را مى لرزاند، شب يعنى صداى دريل هايى كه دل پارك هاى شهر را مى شكافد تا شايد به آب، گنج، يا به نفت برسد، دريل هايى كه بى رحمانه در شب به جان آسفالت خيابان ها مى افتند و تن شهر را سياه پوش مى كنند.
شب يعنى صداى ناله اگزوز همه ماشين هاى عظيم الجثه اى كه روشن مى مانند تا دلشان از آجر ها و سنگ هاى ساختمانى وسيمان و شن خالى شود، شب يعنى سكوت تمام شهروندانى كه نمى دانند مشكل شان را به چه كسى بگويند.
شب يعنى ناله آسفالت كف خيابان كه تنش با سرعت هاى لجام گسيخته داغى كشيده مى شود و صداى بوق هايى كه آستانه شنوايى را خش مى كشند، شب يعنى شب جوانانى كه شعر هاى بى قافيه اى را از سر تمرين در خيابان سر مى دهند و تا نيمه هاى شب روى نيمكت ودرخت يادگارى مى كشند.
شب يعنى هنرمندان كوچك وبزرگى كه هنركده نرفته پشت هر چراغ قرمزويلون، تنبك و سه تار مى زنند، و گاهى زمزمه مى كنند «يا مولا دلم تنگ اومده، شيشه دلم اى خدا زير سنگ اومده.»
اما نمى خواننداين روز ها دل تهران هم از اين همه مهاجر خارجى و داخلى به تنگ آمده، وديگر گنجايشى ندارد.
* ماشين هايى كه مغازه اند
پشت چراغ قرمز بعدى، صدايى نه به نرمى آواز خوان اول كسى هوار مى كشد «آتيش زدم به مالم».
يك استفاده بهينه از جايگاه ايستگاه اتوبوس، تى شرت هايى كه از در وديوار ايستگاه آويزان شده اند وجوانى كه روى نيمكت انتظار اتوبوس منتظر مشترى بعدى است. چند جعبه موز خالى وچند ماشين با فلاش روشن كه براى توقف تا سر حد تصادف ريسك مى كنند.
چهار ايستگاه بالاتر يك پژو صندوق عقبش را بالا زده پسركى با خنده جلوى ماشين ها را مى گيرد ومى گويد :يكى بخر دو تا ببر، وبعد وسوسه اى كه يك ترافيك شبانه را به همراه دارد.
كمى دورتر يك خرس مى بينيد چمباتمه زده روى سقف يك نيسان، يا شايد بهتر باشد بگوييم يك نيسان مى بينيد با يك باغ وحش، سگ وخرس وگاو و چند جوجه قد ونيم قد پوشالى، از عروسك هاى آويزى تا قدى، پوشالى و پارچه اى، ايرانى و چينى، و آدم هايى كه به دنبال پيدا كردن كودك گم شده درونشان هنوز در شب هاى تهران به دنبال خريد«شاسخين» هستند.
شهر بيدار است وبازار خريد وفروش داغ، از هندوانه تو زرد با طعم آناناس گرفته تا نارگيل وآناناس به قيمت تعاونى. از لباس ترك وكاپشن وبارانى تا خرس هاى قطبى هميشه در خواب وسگ هايى با قلاده هاى تورى.
هميشه فكر مى كردم كه ماشين ها فقط كاركرد جابجايى دارند حالا مى بينم كه گاهى مى توانند دكه هاى متحرك باشند، مى توانند ويترين داشته باشند وبدون پرداخت سرقفلى از هر خيابانى سر در بياورند.
* اجراى قانون در شب الزامى نيست
چه كسى مى داند بستن كدام كمر بند الزامى است، چندى پيش در يك شب پر سكوت كه اركستر سمفونى آواهاى تهران نواخته نمى شد وهيچ ماشينى مغازه وهيچ ايستگاه اتوبوسى منتظر مشترى نبود، ناگهان يك ماشين راهنمايى ورانندگى، تابلوى دور زدن ممنوع را دور زد.
هميشه گمان مى كردم كه فلش هاى قوس گرفته و خط خورده با خط قرمز من را محدود مى كند، تابلوهاى سفيد قرمز با مفهوم دور زدن ممنوع كه بيشتر از درختان سبز در فضاى شهرى ما روييده اند ولى حالا فكر مى كنم دورزدن قانون در شب ممنوع نيست من در شب سكوت تهران از آن راننده خوب اتومبيل راهنمايى ورانندگى آموختم كه مى شود در حين صحبت كردن با تلفن همراه بدون بستن كمر بند ايمنى با دور زدن تابلوى دور زدن ممنوع، احترام به قانون را در شب تعطيل كرد.
حالا وقتى ديشب يك ماشين كثيف حمل زباله را كه يك طرفه خيابان را تميز مى كرد ديدم تعجب نكردم چون او هم آن راننده خوب را ديده بود.
و يا آن كاميونى را كه ترجيح مى داد وسط اتوبان دنده عقب بيايد تا به خروجى مورد نظرش برسد ويا آن ماشين گنده اى را كه كمرش از بار تير آهن خم شده بود وبدون چراغ وعلامت يك نفس وسط اتوبان همه ماشين ها را ريز مى ديد و يكه مى تاخت. و يا آن ماشين هايى كه در پياده رو ها پارك مى شوند ومن به جاى آنها در خيابان پياده مى روم. هميشه در شمارش معكوس تبحر داشتم تصورم بر اين بود كه نوزده از پس بيست مى آيد. ولى بار ها با اين تصور، قصد عبور از چراغ سبزى را داشتم كه ثانيه شمارش عدد بيست را نشان مى داد ولى ناگهان بعد از بيست چشمم به جمال عدد دو، و بعد صدوسى و هفت ثانيه قرمز روشن شد. حالا اعتماد به نفسم را براى شمارش معكوس از دست دادم من سال هاست كه قبل از عدد بيست، نوزده را تكرار كرده ام وحالا تكرار اين اتفاق تمام حساب وجدول ضرب وسواد مرا زير سؤال برده است.
حالا از يك تا بيست را در سه ثانيه مى شمارم بيست، دو، يك و صد ثانيه توقف پشت چراغ قرمز.
* مواقعى كه شهر ما خانه ماست
اين روز ها وزغ بزرگ ما در خشكسالى به سر مى برد. آب كه نباشد آبادانى نيست. پس آب را گل نكنيد.
گوشه هايى از اين پايتخت دراندشت جوى هايى هستند پهن وپر آب و يا سكو هايى تزئين شده كه همچون آب نماهاى كوچك گوش شهر را با صداى ريزش آب قلقلك مى دهند. ولى اين خيابان هاى شهر گاهى صف هايى طويل تر، از صف هاى شبانه پمپ گاز دارند، صف طويلى از ماشين هاى كثيف كه آمده اند تنى به آب بزنند وگرد وغبار بشويند.
گاهى ايام بخصوص نزديك نوروز شهروندانى كه هنوز خبرى از حقوق شهروندى ندارند وشهر را تنها در بعضى موارد خانه خود مى دانند فرش هايشان را بار وانت مى كنند وهمانجا كنار جوى هاى آب به شست و شو هاى سنتى مشغول مى شوند، چرا كه آنها معتقدند در مواقعى كه مجبور به پرداخت پول براى استفاده از امكانات شهرى نباشند، شهر ما خانه آنهاست.
ديگرانى هم هستند كه زيادى شهرشان را با خانه شان اشتباه گرفته اند. در همين شب گردى ها وقتى از كنار شمشاد ها مى گذرى اگر آواز خروپف از بين كارتن وشمشاد ها شنيدى نترس اين ها همان هايى هستند كه هنوز نمى دانند معتادند يا بيمار و يا جايشان در زندان است يا گرم خانه.
پيش تر ها كودكان كار تنها شيفت روز بودند وشب كارى نداشتند ولى با تورم كار آنها هم تا پاسى از شب ادامه دارد.
پاتوق آنها همان مكان هايى است كه اجازه دارند تا صبح بيدار باشند، مكان هايى همچون جلوى داروخانه ها وتمام آن مراكز خدماتى واورژانسى كه تا صبح دلهره سلامت شب هاى تهران را دارند.
به قول شاعر شيشه عمر تهران به زير سنگ و دلش به تنگ آمده است.
ديگر كسى صداى قور قور كردنش را هم نمى شنود، آنقدر دل درد دارد كه پشتش از درد قلنج كرده نسخه هاى گياهى وشيميايى هم تسكينى بر درد هايش نيست. همچون يك كودك سر راهى هر چند وقت يك بار سرپرستى اش به يك خانواده واگذار مى شود. يكى مادرانه برايش دل مى سوزاند ويكى حتى دستى به سر وگوشش نمى كشد.
حالا ما يك وزغ سر راهى داريم كه آثار شكنجه وكتك وآتش دود ماشين ها روى دست وصورتش ديده مى شود دنده هايش به دليل تحمل جسم سنگين از جنس آجر وتير آهن مويه كرده است. شب ها دندان قروچه مى كند، از هر سايه جديدى مى ترسد. در وضعيت روحى نامناسبى به سر مى برد دچار پوكى استخوان و سر گيجه وسر درد هاى عصبى ودل پيچه هاى جمعيتى شده، تنگى نفس جدى دارد وشش هايش پر از منواكسيد كربن است. دريچه قلبش گشاد شده و از شرق وغرب، جنوب وشمال كش مى آيد و آدم در قلبش جا مى دهد. بنا به قانون و مطابق با كنوانسيون حقوق كودكان سر راهى اين طفل نيازمند يك استراحت مطلق است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |