|
نگرشى در باب اخلاق و اقتصاد
افراط و تفريط در اقتصاد
|
|
|
دكتر بيژن بيدآباد*/ بخش نخست
نيات افراد منشأ تشكيل شاكله فردى است و در جامعه شاكله افراد شاكله اجتماع را شكل مى دهد. اگر شاكله اجتماع بر اساس قانونگذارى يا استمرار عادت محدود شود يا تغيير يابد عملاً نيات هم تغيير مى يابند. القاء يك فكر يا روش دفعتاً سبب جارى شدن آن نمى شود، بلكه ضامن مداومت يك فكر يا روش آن عرف و عادتى است كه در جامعه ايجاد مى شود. لذا براى اينكه شاكله اجتماع تغيير يابد بايست روش صحيح را در عرف و عادت افراد نهادينه نمود. اين موضوع دنباله بحث را به مبحث اخلاق و تربيت مى كشاند. تهذيب اخلاق از خُلق انسانى كه ملكه اى است در وجود فرد و مسلّط است بر قواى او و افعال از آن ناشى مى شود، گفت وگو مى نمايد. خُلق به دو قسم طبيعى غير قابل تغيير و عادى كه به عادت و ممارست تغيير مى يابد تقسيم مى شود. با اشاره به جزئيات قوا و صفات انسانى به بررسى اصول اخلاقى در اقتصاد اخلاق مى پردازيم كه مى توانند نقش اساسى در اصلاح شاكله اجتماع داشته باشد. از لحاظ اقتصاد نئوكلاسيك انسان خوشحال انسانى است كه مصرف بيشترى داشته باشد. و اين موضوع مترادف اين است كه بشر تمام انرژى خود را صرف توليد و سپس مصرف كالا نمايد. ولى اقتصاد اخلاق پارادايمى مطرح مى نمايد كه آيا بشر براى اين هدف خلق شده است در دنباله مباحث به اين موضوع اشاره مى شود كه چنانچه آموزه هايى كه از دين و مذهب در اقتصاد منبعث مى شود و اخلاق اقتصادى را تشكيل مى دهد مى تواند منجر به اصلاح شاكله اجتماع شود و بسيارى از مضار فعاليتهاى اقتصادى كاسته خواهد شد. و شره و خمود اقتصادى به اعتدال اقتصادى كشانده مى شود. طبيعت بشر آميخته اى از توجهات به تن و توجهات روح است، برعكس حيوان كه استعداد توجه به روح در او كمتر است و به شعور خود مشعر نيست انسان توانايى ادراك به ادراك خود را دارد و از لحاظ رفتارى اين تمايز بزرگترين تفاوت را بين او و حيوان بوجود آورده است. يعنى حيوان مى داند چه بايد كند اما انسان مى تواند بداند كه چه بايد بكند. لذا حيوان بطور غريزى تمام رويه ها و علوم لازم براى زندگيش در ذهن وى قرار داده شده است. ولى انسان در بدو تولد كاملاً جاهل است و بايد با توانايى شعور خود پى به دانش و رويه هاى لازم براى زندگى ببرد. بر اين اساس تكليف بشر از ساير موجودات متفاوت است، حيوان به دليل فوق احتياج به تشريع ندارد و شريعت رفتارى وى قبلاً براى او مهيا و آماده و در او نهادينه شده و حيوان طبق آن به اين شريعت عمل مى نمايد. ولى بشر احتياج به اين دارد كه رفتار خود را تنظيم و تدوين نمايد. براى تدوين رفتار الا و لابد بايد هدف معلوم باشد. در غير اين صورت نمى توان تشريع يا قانونگذارى نمود. هدف تشريع معمولاً منتج از كيفيت استنباط و ادراك قانونگذار است. اگر قانونگذارى يا تشريع توسط افراد جامعه صورت گيرد معمولاً هنجارهاى اجتماعى تشريع مى شوند. يعنى آنچه كه مورد علاقه فرد و نتيجتاً عموم افراد و نتيجتاً جامعه مى باشد قانون مى شود. بشر خاكى معمولاً توجه به تمايلات تن دارد زيرا غريزه حيات خوددوستى و خودگرايى را به او آموخته، نتيجتاً قواى شهويه و غضبيه او آنچه كه ملايم است جذب و منافر را دفع مى كند. پس آنچه كه ملايم تن است و آنچه كه مغاير تن است تشريع مى گردد و قانون مى شود. اين تشريع با ميزان توجه بشر به فكرت پايان بين او تغيير مى كند، هرآينه هرگاه عمر خود را در زوال بيند بُعد معنوى تشريع را بيشتر مى كند و هرگاه لذات جسمانى در او زياد مى شود به گسترش خوديت خود مى پردازد. انبيا و اوليا و حكما الهى در تشخيص اين كه چه بايد كرد تا افراط و تفريط منتفى شوند اقدام به وضع قوانين شريعت نمودند و در هر ازمنه اى بنا بر خصوصيات زمان و مكان اقدام به تأسيس يا امضاى قوانين نمودند كه رفتار مردم جامعه را به تعادل كشانند. هر جا كه مردم جوامع از اين حد تعادل به افراط و تفريط كشيده شدند دچار آسيب گرديدند. مظاهر اين آسيب در جميع رفتارهاى انسانى افراد و جوامع قابل مشاهده است ولى موضوع ما در اين مقوله افراط و تفريطى است كه در اقتصاد آن را مشاهده مى كنيم. بشر عصرحاضر بنا بر مقتضيات تن خود اصل اصالت لذت را از هزاره هاى پيش هدف خود قرار داد. رسولان الهى همه سعى كردند اين رفتار افراطى را به تعادل كشانند. كتب آسمانى اعم از قرآن و تورات و اناجيل و متون اديان غيرابراهيمى در شرق و غرب زمين نيز همه دلالت بر مبارزه رسولان الهى با هنجارهاى جامعه دارد. هنجارها يا نُرمها از لحاظ جامعه شناسى به رفتار غالب و عمومى جامعه گفته مى شود و هنجارها موجب تعريف ارزش در جامعه مى شوند. اگر هنجار در جامعه، افراط در لذت گرايى باشد افراط كاران صحيح العمل شناخته مى شوند و اگر تفريط در زهد باشد تفريط كاران تقديس مى شوند. جوامع بر اساس اين هنجارها ارزشها را تعريف و شاكله اجتماع شكل مى گيرد. در تعريف نيت و شاكله مى فرمايند: در رفتار فرد نيت و شاكله اساس بروز رفتار است. نيت همان تصميم فرد است. شاكله آن چيزى است كه فكر فرد را شكل مى دهد. در تفسير بيان السعاده فى مقامات العباده در تفسير آيه «كُلّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ» آمده است : ««قُلْ كُلّ» بگو همه از خدا و افراد بندگان «يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ» برحسب شاكله خود عمل مى كنند، يعنى هر شاكله مشتمل بر نيّتى است و نيّت شكل دهنده حال انسان و مقام او و طبيعت اوست. يا به اين معنى كه هر كس عملش را بر نيّتش بنا مى كند و فعليّت نفس او شاكله حال او و مقام اوست. بدانكه انسان برحسب فعليّت بشريَّتش داراى يك نوع واحد است و بر او حدّى واحد است، ولى برحسب باطن بالقوّه انواع متباينى است و براى هر نوعى حدّى است غير حدّ ديگر. پس آنگاه كه بالفعل برحسب باطن نوعى مى شود، مثلاً وقتى انسان بالفعل يكى از درندگان، چهارپايان، شياطين يا انسان كه مشتمل بر انواع ملايكه است بشود هر وقت بخواهد عملى در صور عبادات و معاصى و مباحات انجام دهد آن صورت را پيش خود متمثل مى كند و به واسطه تمثّل آن صورت قصد به آن فعل مى نمايد آنچه كه بالفعل حقيقت آن عمل است به كمال وجود پيدا مى كند. و اين صورت و اين قصد نيّت فعل است، و او در حين عمل مشتمل برآن است و برمبناى او عمل قرار مى گيرد، مثلاً انسانى كه خودپسند است يا رياكار وقتى بخواهد نماز بخواند صورت آن را پيش خود متمثّل ساخته و به آن عمل قصد مى كند، به واسطه اين صورت نفس خودش را زينت دهد برآنچه كه گمان مى كند پيش مردم ممدوح است. پس نماز را انجام مى دهد كه مشتمل بر نيَّت اين مشاكله است و آن بالفعل آن است و آن نوع خودپسندى است مثلاً همانند طاووس. به عبارت ديگر عملش را بر اساس قصد خود قرار مى دهد و او قصد تزئين نفس خودش را دارد كه شاكله حال او و فعليّتش مى باشد. و چنين است شاكله حقّ اوّل تعالى شأنه اولاً و بالذّات صفات جماليه او از رحمت، جود، احسان، عفو، صفح و غفران،پس عمل او در قصد اوّل جز همين نيست، ولكن گاهى برحسب قابليّتها و با قصد ثانى و بالعرض قهر، غضب و انتقام مى شود. و معنا (ى آيه) اين است كه: به آنها بگو كه خداوند بر شاكله رحمت و احسان عمل مى كند و شما نيز بر شاكله خود عمل مى كنيد به نحوى كه رحمت الهى را رضا يا غضب قرارميدهد. «فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِيلاً» يعنى كه همه بر شاكله خود عمل مى كنند، و شاكله از امور غيبيه باطنيه است و صورت عمل به آن معبر نيست، پس كسى كه صورت عمل را اختيار مى كند ممكن است برحسب شاكله اختيار نشده باشد، بلكه مختار كسى است كه خدا را اختيار مى كند. كه همانا پروردگار شما برآن كس كه راه يافته است داناترست. پس «فا» داخل بر چيزى شده كه جانشين جزاى شرط مقدّر است خصوصاً بر تفسير«الْإِنسَانِ» مذكور در قوله «وَ إِذَآ أَنْعَمْنَا عَلَى الْإِنسَانِ» و در ثانى اين منافاتى با اين تعميم آيه به جميع مواردى كه صدق مى كند ندارد، همچنان كه شأن جميع آيات چنين است. چه مقصود بالذّات از ذكر خيرات على(ع) و از ذكر شرور دشمنان او بالتّبع با تعميم آن به جميع مواردى كه صدق مى كند باشد.» نيات افراد در اجتماع در درون تك تك افراد است و شاكله فرد را تشكيل مى دهد و شاكله افراد جامعه شاكله اجتماع را شكل مى دهد كه اين شاكله اجتماع به نوعى همان هنجارهاست. اگر شاكله اجتماع بر اساس قانونگذارى محدود شود عملاً نيات هم تغيير مى يابند. اين موضوع اساس روش اصلاح جامعه از طريق تقنين مى باشد. براى اين كار بايد شاكله جامعه را نسبت به مسائل مختلف اصلاح كرد. اصلاح اين شاكله از طريق تربيت فردى نيز قابل حصول و انجام است. براى مثال اگر شاكله اجتماع به گونه اى تغيير يابد كه انسان دوستى را به جاى خوددوستى جايگزين كند، نيت انسانها هم تغيير مى كند و رفتارها عوض مى شوند. روش تغيير شاكله از لحاظ علوم اجتماعى، وضع قوانين است. قوانين و احكام در ارتباط با اعمالى صورت مى گيرد كه مستوجب جزا يا پاداش هستند. در حيطه خارج از احكام تشريعى بسيارى از موارد وجود دارد كه اساس شاكله اجتماع را تشكيل داده ولى مد نظر قانونگذار نيست و آن اعمال مستوجب جزا يا پاداش هم نيست. اين قبيل رفتار در حيطه اخلاق قرار مى گيرند. اخلاق شامل مجموعه اى از معيارها مى شود كه سبب اعتدال در رفتار انسانها مى گردد. مسائلى كه در حيطه اخلاق قرار مى گيرند با استقبال فرد از آنها قابليت تحقق مى يابند و به حكم و الزام جارى نمى گردند. لذا براى قبول تعاليات اخلاقى فرد بايد با رضايت خاطرآن را بپذيرد. مسلماً القاء يك فكر يا روش دفعتاً سبب جارى شدن آن نمى شود، بلكه همانطورى كه مى فرمايند : «ضامن مداومت يك فكر يا روش آن عرف و عادتى است كه در جامعه ايجاد مى شود.» لذا براى اينكه شاكله اجتماع تغيير يابد بايست تلاش نمود كه با استفاده از آموزه هاى تربيتى روش صحيح را در عرف و عادت افراد نهادينه نمود. اين موضوع دنباله بحث را به مبحث اخلاق و تربيت مى كشاند. «اخلاق» جمع «خُلق» و «خُلُق» است و در لغت به معناى سجيه، سرشت و صفات باطنى آمده است. در نظر علماى اخلاق، «خلق» سجيه و سرشتى است كه در نفس ملكه شده است و افعال بدون نياز به فكر و تامل با اتكا به اين تخلق از فرد صادر مى شود. لذا گزاره اخلاقى را گزارهاى تعريف مى نمايند كه مسنداليه آن، فعل ارادى اختيارى انسان، و مسند آن يكى از هفت مفهوم «خوب، بد، بايد، نبايد، ثواب، خطا و وظيفه» باشد. لذا چنانچه مسند افعال به سمت تعالى بشرى متوجه گردد افعال به همين سمت برمى گردد. لذا از اين رو تربيت عامل مهم تعالى جامعه مى شود. تربيت مى تواند به ابناى بشر اضافاتى را متعلق گرداند. تربيت از ريشه ربو و از باب تفعيل و به معناى زيادت و فزونى و تربيت به معناى فراهم كردن زمينه اضافات پرورش است. الزامات تربيت وجود مربى است كه فرموده اند: كسى كه حكيمى او را راهنمايى نمى كند، هلاك مى شود. و اگر مربى ناآگاه باشد هم به خود يعنى مربّى و هم به مربّا هر دو آسيب مى رساند. بر اين اساس است كه اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد: «لغزش دانشمند، مانند واژگونى كشتى است، هم غرق مى كند و هم غرق مى شود.» استاد دانشگاه
|