پنجشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۹ جمادى الاول ۱۴۲۹
Thu, May 15, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
رسانه
ماجرا
قاب عكس۱
رودررو
خانواده
معماى پليسى
اينجا
پاسخ معماى پليسى
جويندگان عاطفه
معماى پليسى
جنايت خاموش
364347.jpg
محمد غمخوار

هوا از صبح ابرى بود. همه با ديدن اين هوا ابراز خوشحالى مى كردند. بالاخره بعد از دوهفته گرماى كلافه كننده هوا خنك شده بود. برخى كه احتمال مى دادند باران ببارد چتر برداشته بودند.
در آن صبح زيباى بهارى اداره ويژه قتل خلوت بود. سرگرد پشت ميزش غرق مطالعه پرونده قتل دختربچه اى بود كه به نظر مى رسيد از سوى دزدان ناشناس از پا درآمده است. دقايقى بعد روزنامه اى از روى ميزش برداشت و مشغول خواندن شد. قرار بود بعدازظهر همراه همسر و فرزندانش به خريد بروند. به همين خاطر دوساعت مرخصى گرفته بود تا بتواند زودتر به خانه برود. بعدازظهر وقتى براى رفتن حاضر مى شد رئيس اداره، تلفن كشيك قتل را به او داد و گفت: «امروز براى سروان كريمى مشكلى پيش آمده و نمى تواند كشيك قتل باشد. تلفن را همراهت داشته باش» تلفن را گرفت و از اتاق خارج شد اما در دل دعا مى كرد اتفاقى رخ ندهد تا او بتواند با خيال راحت به كارهايش برسد.
خوشبختانه تا چند ساعت بعد هم خبرى نشد و او و خانواده اش در آرامش خريد كردند. آنها تصميم داشتند براى شام به رستوران بروند كه ناگهان تلفن كشيك قتل زنگ زد. همسر و فرزندانش كه مى دانستند با صدا درآمدن اين زنگ، كارآگاه بايد برود اخم هايشان را در هم كشيدند اما چاره اى نداشتند. آنها اين شرايط را پذيرفته بودند. افسر كلانترى چهار تهران بود. ستوان كرمى از مرگ مشكوك مردى حوالى پل سيدخندان خبر مى داد. محل حادثه نزديك بود. آدرس را گرفت و راهى محل حادثه شد. مرد جوان در طبقه سوم يك مجتمع مسكونى جان سپرده بود. مقابل خانه خودروى پليس و آمبولانس جلب توجه مى كرد. وارد ساختمان كه شد با چند تن از ساكنان ساختمان در راهروها مواجه شد، به محض ورود به آپارتمان مورد نظر متوجه به هم ريختگى كمى از وسايل شد. زن جوانى درگوشه اى نشسته بود ومثل ابر بهار گريه مى كرد.
امدادگران اورژانس در حال ترك خانه بودند سرگرد از آنها خواست در مورد وضعيت مرد جوان به او اطلاعاتى بدهند.
«حدود ۲۰دقيقه قبل از طريق بى سيم موضوع را به ما اطلاع دادند. به محض حضور در اين محل با جسد خون آلود مرد جوانى به نام «سامان» رو به رو شديم. علائم نشان مى داد دقايقى از مرگش گذشته است. به همين خاطر از همسر سامان خواستيم موضوع را به پليس اطلاع دهد.»
سروان سپس به بررسى بالينى جسد و بازرسى خانه پرداخت. كنار پيكر غرق در خون، يك كارد خون آلود بزرگ ديده مى شد.
كارد مستقيم در قلب مرد جوان فرو رفته بود. عمق زخم و پارگى باعث شده بود خون زيادى از او برود. در كنار جسد هم سيبى افتاده بود كه تا نيمه پوستش كنده شده بود. در اطراف نيز پوست ميوه ريخته بود. دست چپ سامان باندپيچى داشت. سرگرد در حال بررسى محل بود كه پزشك جنايى هم وارد آپارتمان شد. دكتر پس از چاق سلامتى با سرگرد وسايلش را از كيف درآورد و مشغول معاينه جسد شد.
هيچ مورد مشكوكى در محل ديده نمى شد، كارآگاه به طرف زن جوان رفت و از او خواست درباره ماجرا توضيح دهد.
«سيما» قبل از حرف زدن ليوان آبى خواست. يكى از مأموران كلانترى هم ليوان آب را به او داد.
زن جوان پس از خوردن چند جرعه گفت: «امشب حدود ساعت هفت عصر سامان از شركت به خانه برگشت. پس از عوض كردن لباس هايش به طرف آشپزخانه رفت، از يخچال سيبى برداشت و مشغول پوست كندن شد. من هم مشغول تماشاى تلويزيون بودم. وقتى به وسط پذيرايى رسيد ناگهان تعادلش را از دست داد و روى زمين افتاد. با شنيدن صداى فريادش ابتدا فكر كردم خودش را لوس مى كند تا بروم بلندش كنم. او هيچ تكانى نمى خورد. ناگهان با دلهره به طرفش رفتم. وقتى او را برگرداندم در كمال ناباورى متوجه شدم كارد در سينه اش فرو رفته است. خيلى ترسيده بودم. سامان در حال جان دادن بود. سريع با اورژانس تماس گرفتم. با سر و صداى من تعدادى از همسايه ها خود را به خانه رساندند. با اين كه همسرم مرده بود ولى تا آمدن اورژانس هنوز اميد داشتم. اما آنها پس از معاينه گفتند: نمى توانند هيچ كارى براى همسرم انجام دهند.
چندسال است ازدواج كرده ايد
- دوسال.
با هم مشكلى داشتيد
- نه. البته اختلاف هاى معمولى و ساده كه در هر زندگى وجود دارد در ميان ما هم بود.
دست چپ همسرتان چرا باندپيچى شده است
- سامان چند روز قبل تصادف كرده بود كه در آن حادثه دست چپش آسيب ديد.
سرگرد پس از تحقيق مقدماتى از زن جوان سراغ دكتر رفت. پزشك جنايى در حال بررسى جسد بود كه گفت: كارد به عمق چهار سانتيمتر در سينه مرد جوان فرو رفته است. نوك كارد قلب او را شكافته. خونريزى شديد بوده. فكرمى كنم يك دقيقه بيشتر دوام نياورده است.
تيم بررسى صحنه جرم در حال عكسبردارى از محل بود. سرگرد در حالى كه نكات مهم را در دفترچه اش يادداشت مى كرد از آپارتمان خارج شد. چند تن از ساكنان مجتمع روى پله ها نشسته بودند و رفت و آمد مأموران را تماشا مى كردند.
كارآگاه به تحقيق انفرادى از آنها پرداخت.
چگونه متوجه ماجرا شديد
- حدود يك ساعت قبل صداى داد و فرياد سيما سكوت آپارتمان را شكست. ابتدا فكر كرديم با همسرش دعوايش شده است. چند دقيقه قبل هم صداى داد و فرياد آنها به گوش مى رسيد.
وقتى خودمان را به خانه آنها رسانديم در بسته بود. يكى از زن ها در زد. سيما با حالى آشفته درحالى كه گريه مى كرد در را باز كرد. او ادعا مى كرد همسرش مرده است. سريع وارد آپارتمان شده و با بدن غرق در خون سامان روبه رو شديم. يكى از همسايه ها خود را به تلفن رساند وسريع با اورژانس تماس گرفت.
قبلاً صداى درگيرى آنها را شنيده بوديد
- نه. زوج آرامى بودند.
سرگرد دوباره سرى به خانه زد. مرگ سامان مشكوك بود. بنابراين در صورتى كه فرضيه قتل قوت مى گرفت، همسرش اصلى ترين مظنون بود.
سرگرد تلفنى با بازپرس كشيك قتل تماس گرفت و به دليل مشكوك بودن مرگ مرد جوان خواست همسرش ۲۴ ساعت براى تحقيقات بازداشت شود.
بازپرس هم وقتى دلايل و اصرار سرگرد را ديد دستور بازداشت را صادر كرد.
سرگرد سپس از رئيس كلانترى خواست سيما را به بازداشتگاه كلانترى ببرند و صبح او را به اداره آگاهى منتقل كنند.
زن جوان كه شوكه بود با داد و فرياد درباره علت بازداشتش مى پرسيد. اما كسى به حرف هايش توجهى نمى كرد. صبح روز بعد مأموران، سيما را به اداره آگاهى منتقل كردند.
سرگرد ورقه اى جلوى زن جوان گذاشت و از او خواست انگيزه قتل همسرش را بنويسد.
سيما با تكرار حرفهاى قبلى خود گفت:
- من همسرم را نكشته ام. مرگ او يك حادثه بود. او داشت ميوه مى خورد كه...
همان موقع افسر ويژه قتل حرفش را قطع كرد و با بيان شش دليل ثابت كرد كه سامان از سوى همسرش به قتل رسيده است.
سيما كه تصور نمى كرد نقشه اش خيلى زود فاش شود سرانجام لب به اعتراف گشود و گفت: در جريان درگيرى با همسرم براى فرار از كتك هاى او با كارد ضربه اى به سينه اش زدم. او را دوست داشتم و قصد نداشتم شوهرم را بكشم اما متأسفانه در يك لحظه اين اتفاق افتاد.
سرگرد پس از بازجويى او را روانه بازداشتگاه كرد تا ساعاتى بعد صحنه قتل شوهرش را بازسازى كند.
شما خوانندگان گرامى با اشاره به شش دليل سرگرد قاسمى براى كشف اين جنايت مى توانيد پاسخ معماى پليسى اين هفته را ارسال كنيد.
تحويل سال شوم
364374.jpg
ناصر سليمى
آخرين شيفت كارى سال ۱۳۸۰ تا ساعتى ديگر به پايان مى رسيد. عقربه هاى ساعت به كندى از هفت صبح مى گذشت و صداى «تيك تاك» ساعت از شروع نخستين روز فروردين سال ۸۱ خبر مى داد. در اين ميان آتش نشانان و امدادگران ايستگاه ۳۵ براى رسيدن به سفره هفت سين و حضور در كنار اعضاى خانواده لحظه شمارى مى كردند. خوشبختانه در ۲۳ ساعت گذشته هيچ حادثه اى رخ نداده و انگار قرار بود سال آينده به آرامى و بدون حادثه آغاز شود. سكوتى توأم با شادمانى در ايستگاه حكمفرما بود.
اما ناگهان در آخرين لحظه هاى سال، سكوت و انتظار، با به صدا درآمدن همزمان زنگ «حريق» و «نجات» در هم شكسته شد. بنابراين امدادگران به سرعت از جا برخاستند و در حال پوشيدن لباس عمليات به سوى خودروها دويدند. حادثه مربوط به تصادف چندين دستگاه خودرو در بزرگراه تهران ـ قم، محدوده ميدان جهاد، بود.
خودروهاى آتش نشانى پس از خروج از ايستگاه با سرعت به سوى مقصد حركت كردند. شهر خلوت بود، چنان كه گويى همه شهروندان بر سر سفره هفت سين به انتظار تحويل سال نشسته اند. اما آرام آرام از سرعت خودروها كاسته شد تا جايى كه پس از خروجى «ميدان ميوه و تره بار مركزى» بر اثر راهبندان، خودروها از حركت بازماندند.
در اين ميان تلاش مأموران راهنمايى و رانندگى براى گشودن گره ترافيكى نيز راه به جايى نمى برد. چرا كه ميدان جهاد مسير عبورى بهشت زهراست و معمولاً در ساعت هاى پايانى سال مردم با اهل قبور خود قرار ملاقات دارند. هميشه در چنين روزى مسير به طور طبيعى شلوغ است و اين بار برخورد چندين خودرو در گلوگاه اصلى نيز همه چيز را به هم ريخته بود.
خودروهاى آتش نشانى از حركت بازمانده بودند. در فاصله يك كيلومترى، دود ناشى از آتش سوزى خودروها ديده مى شد. با اين حال ما توانسته بوديم فقط ۵۰ متر پيش برويم. التهاب و نگرانى در چهره همه همكاران موج مى زد و از همه امكانات خود براى رهايى از اين مخمصه بهره مى گرفتيم.
با اين كه صداى آژير خودروها و نور چراغ هاى گردان به سرنشينان خودروهاى ديگر اعلام وضعيت قرمز مى كرد، اما رانندگانى كه براى رسيدن به خانه شتاب داشتند و از ماندن درراهبندان كلافه شده بودند، چندان توجهى به درخواست آتش نشانان نداشتند. بسيارى از آنان به محض بازشدن روزنه اى كوچك با يكديگر مسابقه مى گذاشتند تا راه گريزى بيابند. به همين خاطر هم گره ترافيك هر لحظه كورتر مى شد. همان موقع ناگهان صداى مهيب انفجارى از دور شنيده شد و به دنبال آن دود و آتش از يك كيلومترى زبانه كشيد. چندتن از آتش نشانان طاقت از كف داده و با برداشتن كپسول هاى اطفاى حريق به سوى محل تصادف دويدند.
از اين حوادث بسيار ديده بوديم و به خوبى مى دانستيم در شرايطى كه آتش زبانه كشيده است از كپسول هاى اطفاى حريق كارى برنمى آيد اما درآن لحظه كه احتمالاً چند نفر در آتش مى سوختند اين حداقل كار ممكن بود.
كمى جلوتر، خودروها چنان در هم فرو رفته بودند كه اگر رانندگان آنها هم مى خواستند، توان حركت نداشتند. در چهره بعضى از سرنشينان نيز تأسف و اندوه ناشى از ناتوانى ديده مى شد. حتى تعدادى از جوانترها با پياده شدن از خودروهايشان به دنبال آتش نشانان مى دويدند تا شايد كمكى كنند.
در حالى كه احتمال مى دادم سرنشينان خودروى سوخته جان سالم به در نخواهند برد اما در دل دعا مى كردم كه نقطه اميدى براى نجات جان آنها باقى مانده باشد.
مأموران راهنمايى و رانندگى كه با تمام توان در تلاش بودند سرانجام روزنه اى براى عبور خودروهاى امداد باز كردند.
صداى آژير شنيده مى شود و نور چراغ گردان خودروهاى پليس و آتش نشانى و امداد، مسير مشخصى را ترسيم كردند. در يك چشم به هم زدن گروه حريق با كشيدن دو سر لوله به شعله هاى آتش حمله بردند و پيش از آن كه دو خودروى ديگر هم شعله ور شوند آن را مهار كردند. يك دستگاه خودروى پرايد، بين يك كاميون و بنز سوارى مانده بود. شدت برخورد به اندازه اى محكم بود كه پرايد تقريباً مچاله شده و هيچ راه گريزى براى سه سرنشين باقى نمانده بود.
با ديدن اين صحنه اشك در چشمانمان حلقه زد. به اين فكر مى كردم كه چگونه سرنشينان پرايد پيش از آن كه تحويل سال را ببينند در آتش سوختند و همراه با آخرين ثانيه هاى سال كهنه در چنين وداع تلخى با زندگى خداحافظى كردند. اما وقت گريه نبود و بايد هر چه زودتر با بريدن ستون و جدا كردن در خودروها از وضعيت داخل ماشين بيشتر آگاه مى شدم.
اجساد چنان سوخته بودند كه تشخيص جنسيت آنها ممكن نبود. هر سه جسد را به كنار جاده كشيديم. ديگر راه باز شده بود. سرنشينان خودروهاى عبورى، در حال گذر به دقت به خودروى سوخته و قربانيان نگاه مى كردند. بعضى ها هم سرى به نشانه تأسف تكان مى دادند اما هيچ كدام به اين موضوع فكر نمى كردند كه سرنشينان خودروى سوخته نيز تا دقايقى پيش با همين سرعت به سوى خانه مى رفتند و اگر رانندگان فقط با كمى گذشت راه را براى عبور خودروهاى امدادى و آتش نشانى بازمى كردند، سرنشينان اين خودرو هم زنده مى ماندند. اما افسوس كه ساعتى بعد به ايستگاه برگشته و خسته و اندوهگين به سوى خانه ها رفتيم؛ با دل هايى غمگين و چشمانى پراشك.
چند ساعت بعد هنگامى كه در خانه به اخبار راديو گوش مى كردم ناگهان متوجه شدم قربانيان حادثه يكى از مسئولان ورزشى كشور و دو خواهر جوانش بودند كه هنگام بازگشت از بهشت زهرا در آستانه تحويل سال ميان شعله هاى آتش سوختند.
* آتش نشان
اينجا
آخر دنياست
فروغ طباطبايى
اينجا آخر دنياست.به دنياى ديگرى پا گذاشته اى، دنياى سوختگان، دنيايى با صداى ناله و ضجه زنان و مردان، با بدن هاى باندپيچى شده به رنگ سوختگى و تخت هاى خيس از ترشح تاول هاى تركيده.
اينجا بخش ايزوله بيمارستان سوانح سوختگى است، نتيجه بى احتياطى در خانه، كارخانه، حاصل ازدواج اجبارى، حاصل فقر و اعتياد.
پا كه درون مى گذارم گان، ماسك و كفش به دستم داده مى شود.راهرويى است طولانى با در و ديوارهايى سفيد، مردى باندپيچ درون راهرو ضجه مى زند تا قدم از قدم بردارد، پرستارى دست او را گرفته تا حركت كند.وارد اتاق اول مى شوم.صورتى ندارد تا تشخيص دهم مرد است يا زن.محمد، ۳۸ ساله، ۷۰ درصد سوختگى با بنزين، اين ها بالاى تختش نوشته شده.سلام مى كنم.خجالت مى كشم حالش را بپرسم.چه بپرسم آب مى خواهد، وحشت دارم به او نزديك شوم.پرستار را صدا مى زنم.او را روى تخت جا به جا مى كند و ليوان آبى دستش مى دهد.از لرزش دستانم متوجه بدى حالم مى شود.من را هم، آرام مى كند.از خودم خجالت مى كشم.عرق نشسته بر روى پيشانى ام.مثل عرق شرم.من كجا و اين پرستار كجا
به اتاق بعدى مى روم.پسر جوانى است.يك دستش از كتف قطع شده و تمام بدنش باندپيچ است.ديدن چهره اش مرا به وحشت مى اندازد.علت سوختگى را از او مى پرسم.مى گويد: «بالاى دكل برق رفته بودم كه دچار سوختگى و قطع عضو شدم» سرمش قطع شده، از من مى خواهد تا دستش را حركت دهم تا سرم شروع به حركت كند، جلو مى روم اما جرأت دست زدن به او را ندارم.مى گويد: نترس، فقط كافى است دستم را حركت دهى.دوباره تكرار مى كند، مى ترسى با خودكارت ضربه اى به دستم بزن! دنيا روى سرم خراب مى شود، سرم گيج مى رود.انسان چقدر خوار و ضعيف مى تواند باشد.از چه مى ترسم او نيز جوانى است به سن و سال خودم.پرستار را صدا مى زنم و از اتاق خارج مى شوم.
صداى گريه زن جوانى توجهم را جلب مى كند.به سمت اتاقش مى دوم.تمام بدنش باندپيچى است، ناله مى كند.بالاى تختش نوشته، مينا، ۲۰ ساله، ۴۰ درصد سوختگى.
مينا چرا دچار سوختگى شدى خواستم بميرم.چرا با صداى لرزان و لهجه اى خاص مى گويد، ۶ سال است ازدواج كرده ام، دو تا بچه دارم، همسرم كتكم مى زند، اعتياد دارد، حالا هم ۲ ماهه بار دارم.
به خدا پناه مى برم.در اين دنيا، در اين روزگار، در هزاره سوم چه مى گذرد وقتى يك نفر بيمار مى شود بستگانش به عيادتش مى آيند.هر كدام با يك سبد گل.اتاق مملو از گل مى شود، همه از خدا آرزوى سلامت بيمار را مى كنند اما دلم مى گيرد از سكوت اين بخش، دلم مى سوزد وقتى مى شنوم پس از ۲ هفته هنوز خانواده مينا به عيادتش نيامده اند.
از اتاق خارج مى شوم، انتهاى راهرو چند مهربان، چند فرشته سپيدپوش، چند فداكار همانند مادر مشغول كارند، از آنها مى پرسم بيشترين علت سوختگى بيماران چيست يكى از آنها پاسخ مى دهد، بيشتر زنان كه خودسوزى كرده اند اهل ... هستند به خاطر ازدواج اجبارى، به خاطر فقر، مردان نيز بيشتر طعمه حريق بى احتياطى در خانه و كارخانه شده اند.
يكى از پرستاران بخش، با رويى گشاده حالم را مى پرسد.ترس و وحشت را از چشمانم خوانده، مرا به «آى سى يو» مى برد.سالومه، ۱۸ ساله، ۹۸ درصد سوختگى، زير چادر اكسيژن، پاهايم توان جلو رفتن ندارد.مى خواهم سريع تر از اينجا خارج شوم.اما به خودم مى آيم.راستى اين همه پزشك و پرستار براى چه اينجا هستند.
فداكارى اين سپيدپوشان را مى توان با پول سپاس گفت آيا حضور آنان در فضايى كه دل را ريش مى كند مى توان با پول جبران كرد به راستى كه اين فرشتگان، دنياى ديگرى را انتخاب كرده اند.
پاسخ معماى پليسى
قتل خانم وكيل
قتل به دلايل زير توسط تيمور ـ همسر خانم وكيل ـ صورت گرفته است.
۱ـ تيمور ـ همسر خانم وكيل ـ در بازجويى به سرگرد اشترى گفته بود: ساعت ۷ و ۳۰ دقيقه شامگاه ـ شب جنايت ـ با خانه تماس گرفتم اما كسى در خانه نبود. در حالى كه در آن زمان حسين آقا ـ سرايدار ـ با خانم وكيل در خانه بودند.
۲ـ همسر مقتول در بازجويى اعلام كرد: ساعت ۸ و ۱۵ دقيقه شب باران تندى مى باريد، بارانى ام را پوشيدم بلافاصله خودم را به خانه رساندم و بارانى را كه خيس شده بود در جالباسى آويزان كردم. اما سرگرد، بارانى تيمور را كه خشك بود به او داد تا بپوشد.
۳ـ با توجه به اين كه هيچ گونه آثار ديگرى و به هم ريختگى در خانه مشاهده نمى شد، تيمور ـ همسر خانم وكيل ـ از كجا فهميد همسرش به قتل رسيده و عامل جنايت به خاطر سرقت او را كشته اند.
اسامى خوانندگان معماى پليسى
شهرزاد تقسيمى از تهران، حسن احسانى از خرم آباد (تنكابن)، حميدرضا حسين نژادى از بندر آستارا، محمدرضا مشتاقى از اراك، بابك محسنى از مياندوآب (آذربايجان غربى)، داوود عباسيان از ابهر، بنفشه پوروطن از اسلامشهر، فخرى اماميه از چالوس، محمدعلى حكيمى ار كرمانشاه، توران محمدى از بهشهر، انوش الياسى از تهران، سوگل حيدرى شهرپور از تهران، رضا مختاريان از شهركرد، پرى ابراهيمى از كرمان، رضا الفت از تهران، سعيد بايرامى از تهران، تقى رامين پور از رشت، يوسف ياراسماعيلى از شاهرود، ايرج خسروى از دزفول، لاله حميدى از شهررى، ليلا سياوش از لاهيجان، كريم اكبرى پور قلى از مشهد، كمند الهامى از رامسر، حميد بهبهانى از طالش، على نظرى ساروى از سارى، عسكر پورمختار از همدان، مجتبى مژدگانى از تهران، اكبر آزادى از تهران، داريوش احمدى از بستان آباد، آسيه تقى پور از سمنان، طاهره تقى پور از سمنان، خسرو رادمنش از قم، عباس موسوى كرمانى از بندرعباس، ميثم مسعودى از سبزوار، فرشاد ملكى از تهران، فائزه ملكى از تهران، محمدرضا ملكى از سبزوار، مارنيا خانى از تهران، ابراهيم خانى از تهران، اسكندر كيهانى فر از تهران، بهارك الهى از كرج، حميد داداشى از رشت، پيمان كميلى از شيراز، الناز همتى از كيش، عبدالرسول امامى از كازرون، اسماعيل يارمحمدزاده از بهشهر، سيما تهرانى از اسلامشهر، ستوده گرگانى از مشهد، محسن تافتاچى از اروميه، طيب راستگو از شهررى، احترام السادات اصغرى از ورامين، آزاده شريفى از مشهد، رضا مقدسى از اسلامشهر، حسين زندى از قم و عبدالله عسكرى از كرج.
جويندگان عاطفه
حسرت يك لبخند
364317.jpg
صدايى چون تلو تلو خوردن يك شىء در برخورد با پستى و بلندى هاى زمين مى آيد. گوش كن مى شنوى اين صداى عصاى من است. وقتى برف هاى دهمين روز اسفند سال ۱۳۵۲ در حاشيه پياده روهاى شهر آب مى شد چشم گشودم. در اولين قدم هايى كه به دنيا گذاشتم در زايشگاه «كامروا» رها شدم. آن زمان پليس قضايى و شيرخوارگاه سازمان تربيت بدنى شهردارى من را به انجمن ملى حمايت از كودكان فرستادند. مدتى بعد به سازمان بهزيستى منتقل شدم و از همان موقع عصا به دست گرفتم. بعد از اينكه برايم شناسنامه گرفتند «رويا ساجدى» صدايم كردند. سپس به مجتمع بهزيستى و توانبخشى شهداى هفتم تير رفتم و به طور متفرقه تا اول راهنمايى آنجا درس خواندم.
حالا دخترى ۳۴ ساله ام كه به سختى لبخند مى زنم. چندسالى است كه حس مى كنم در هجوم وحشيانه خزان گم شده ام. دلم براى ديدن يك آشنا پر مى زند. دست هاى خسته و ناتوانم را به اين عصا، تنها يار ديرينه ام تكيه مى دهم. دلم آشوب است. مى دانى صداى شيپور غم را در لحظه هايم مى شنوى ساليان دراز است كه انديشناك نشسته ام و به اين فكر مى كنم كه به كدامين جرم در تمام روزهاى قشنگ زندگى ام تنها مانده ام گاه چشم هاى خشكم را روى هم مى گذارم و چهره هاى پدر و مادرم را در ذهن نقاشى مى كنم. روياى من بدون آنها ناتمام مى ماند. اگر پدر و مادرم نيايند، روياى ناتمام زندگى ام كابوسى هميشگى مى شود. اما من به خواب ديده ام كه بالاخره قاصدكى مى آيد و كابوس غبار گرفته تنهايى ام به انتها مى رسد. اگر من را مى شناسيد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران ۸۸۷۶۱۶۲۰ تماس بگيريد تا دوباره به زندگى لبخند بزنم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |