پنجشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۹ جمادى الاول ۱۴۲۹
Thu, May 15, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
رسانه
ماجرا
قاب عكس۱
رودررو
خانواده
كتاب انديشه
در همايش يك روزه « پيامبر اسلام (ص)، عرفان و معنويت نو » مطرح شد
فـلـسـفـه
كودكى
364335.jpg
فلسفه كودكى اخيراً به عنوان يكى ازرشته هاى تحقيقى مشابه با فلسفه علم، فلسفه تاريخ، فلسفه اديان و بسيارى ديگر از موضوعات «فلسفه مضاف» كه هم اكنون عرصه هاى معتبر مطالعات فلسفى محسوب مى شوند، مورد پذيرش واقع گرديده است. درست مانند فلسفه هنر، كه مثلاً با سؤالات جالب فلسفى درباره هنر و درباره آنچه مردم دررابطه با هنر مى گويند و فكر مى كنند مرتبط است فلسفه كودكى سؤالات جالب فلسفى در رابطه با كودكى، تصورى كه مردم از كودكى دارند و رفتارى كه آنها در مقابل كودكان دارند و نظريه هايى در مورد اين كه كودكى چيست هم چنين نظريه هايى در مورد رشد اخلاقى و شناختى، نظراتى در مورد حقوق كودكان ومفاهيمى در ارتباط با جايگاه و اهميت هنر و شعر كودك، ادعاهايى درباره تاريخ كودكى و نيزمطالعات تطبيقى دوران كودكى در فرهنگ هاى مختلف و سرانجام نظريه هايى شامل جايگاه مناسب كودكان در جامعه را در بر مى گيرد. تقريباً تمام اين نظريات، انديشه ها و نگرش ها نيازمند بررسى دقيق، تأمل و تجزيه و تحليل فلسفى است. گاهى فلسفه كودكى به عنوان يك موضوع علمى ذيل فلسفه آموزش و پرورش گنجانيده مى شود هرچند اخيراً فيلسوفان شروع به ارائه دوره هاى دانشگاهى در زمينه فلسفه كودكى كرده اند و تأليفات فلسفى در مورد كودكى از لحاظ كمى و كيفى رو به افزايش است.
موقرگرت متيوس ‎/ ترجمه : سميعى
۱. كودكى چيست
فيليپ اريس تقريباً تنها كسى است كه در كتاب پر نفوذ خود، قرن هاى كودكى ( اريس ۱۹۶۲ ) افكار عمومى را از اين مطلب آگاه كرده است كه مفهوم كودكى در طول قرون تغيير نموده است. ما اكنون مى دانيم كه مفهوم واقعى كودك بستگى به شرايط تاريخى و فرهنگى دارد. اما اين كه خود مفهوم كودكى دقيقاً چگونه از نظر تاريخى تغيير نموده است و تفاوت اين مفاهيم در ميان فرهنگ ها چيست، موضوع مباحثات عالمانه و از موضوعات مورد توجه فلسفى است. مثلاً اريس - تا حدى مبتنى بر اسناد مربوط به نمايش كودكان در هنر قرون وسطى (شامل كودكى مسيح)- مدعى است قرون وسطايى ها كودك را به سادگى بزرگسالانى كوچك مى پنداشتند. برعكس شالاميس شاهار (۱۹۹۰ ) مداركى را به دست آورده است كه برخى متفكران قرون وسطى كودكى را به مراحلى كاملاً مشخص تقسيم مى كردند و در حالى كه پياژه ادعا مى كند كه موضوع مطالعه او، كودكان سوئيسى در نيمه اول قرن بيستم، در افكارشان نوعى جاندار پندارى داشتند (پياژه ۱۹۲۹)، مارگارت ميد (۱۹۶۷) مداركى ارائه نمود كه كودكان جزيره پاسيفيك چنين نيستند. يك دليل براى تشكيك در مورد هر ادعايى درباره گسست بنيادين حداقل در مفاهيم غربى در مورد كودكى مبتنى بر اين واقعيت است كه حتى امروزه نظر غالب در مورد كودكان متضمن چيزى است كه مى شود آن را به طور وسيع «مفاهيم ارسطويى» درباره كودكى بخوانيم. طبق نظر ارسطو چهار دسته عليت وجود دارد يكى از آنها علت غايى و ديگرى علت صورى نام دارد. ارسطو علت غايى يك موجود زنده را همان عملكردى مى داند كه جاندار وقتى به كمال مى رسد به طور معمول بروز مى دهد. او علت صورى يك موجود زنده را صورت يا ساختارى مى داند كه آن جاندار به طور معمول در حالت كمال دارد و اين در حالى است كه به نظر او همين صورت يا ساختار است كه جاندار را قادر مى كند عملكردهايش را به نحو مناسبى بروز دهد. طبق اين مفهوم كودك انسان نمونه رشدنايافته اين نوع موجود است، انسانى كه به واسطه طبعش توانايى رسيدن به نمونه بالغ با ساختار، شكل و عملكرد يك فرد بالغ معمولى و استاندارد را دارد.
امروزه بسيارى از بزرگسالان بدون اين كه واقعاً هيچ يك از نظريات ارسطو را مطالعه نموده باشند به طور وسيعى همين تصور ارسطويى را در مورد كودكى دارند. اين مطلب ما را آگاه مى كند كه آنها ارتباط شان با كودكان اطراف شان را چگونه درك مى كنند. بنابراين آنها به مسئوليت هاى اساسى كه در مقابل كودكان شان دارندرسيدگى مى كنند از جمله تعهد به اين كه نوعى محيط حمايتى را كه كودكان شان نياز دارند تا به بلوغ برسند فراهم كنند، در حالى كه تصور مى شود بزرگسالان معمولى ساختارهاى روانى و زيستى را دارند كه آنها را قادر مى نمايد اعمالى را انجام دهند كه به تصور ما، بزرگسالان عادى و متعارف توانايى انجام آنها را دارند. در يك و نيم قرن اخير دو تغيير اين نظريه ارسطويى را جزء به جزء تحت تأثير قرار داد. يكى از آنها نظريه قرن نوزدهمى است كه «تاريخچه رشد تكامل نژادى را به ارث مى برد » نام دارد (Gould ۱۹۷۷ ) كه مطابق آن رشد يك فرد تاريخ و رشد تكاملى يك نژاد يا يك گونه را تكرار مى كند (Spock، ۱۹۶۸ ، ۲۲۹). اين نظريه توسط فرويد (۱۹۵۰) و در تأليفات متقدم ژان پياژه (Piaget، ۱۹۳۳) به طور برجسته اى مورد توجه قرار گرفت. به هر حال پياژه تلاش مى نمود در تأليفات متأخر خود پديده تكرار رشد را با توسل به اصول ساختارى تغيير در رشد شناختى شرح دهد( Piaget، ۱۹۶۸ ، ۲۷).
تغيير ديگر نظريه ارسطويى اين نظريه است كه رشد در مراحل تغييرساختارى كه به روشنى قابل شناسايى است اتفاق مى افتد. اين نظريه ممكن است تحت تأثير متفكران باستانى (به عنوان مثال رواقيان) مطرح شده باشد( Turner and Matthews، ،۱۹۹۸ ۴۹). نظريه مراحل درآثار نويسندگان قرون وسطايى مختلف (Shahar، ۱۹۹۰ ، ۲۱-۳۱) و در دوره جديد به طور برجسته در كارهاى بسيار نافذ ژان ژاك روسو ديده مى شود (Emile ۱۹۷۹). اما نخستين كسى كه شكل بسيار پيشرفته اى از نظريه مراحل را توسعه داد و آن را به پارادايم مسلط براى درك كودكى در بخش اخير قرن بيستم تبديل نمود پياژه بود ( Piaget، ۱۹۷۱ ) .
اينكه مفهوم كودكى چگونه درك مى شود تقريباً براى تمام سؤالات جالب فلسفى در مورد كودك تعيين كننده است. همچنين اين موضوع در ارتباط با اين سؤال كه وضع حقوقى كودكان در جامعه چگونه بايد باشد و به همان اندازه براى مطالعه درمورد كودكان در روانشناسى، انسان شناسى، جامعه شناسى و بسيارى از رشته هاى ديگر تعيين كننده است .
۲. نظريات رشد شناختى
هر شناخت شناسى اى كه خوب از كار در آمده باشد، دست كم مواد اساسى را براى نظريه رشد شناختى در كودكى مهيا مى كند. بنابرنظريه رنه دكارت يك شناخت واضح و متمايز از جهان مى تواند از منابع فطرى در ذهن آدمى برساخته شود (Descartes، ،۱۹۸۵ ۱۳۱). در مقابل جان لاك چنين ادعا مى كند كه ذهن آدمى در ابتدا مانند كاغذ سفيدى است تهى از هر نوع نوشته و بدون هيچ تصورى (Locke، ،۱۹۵۹ ۱۲۱). براساس اين ديدگاه «تمام مواد عقل و دانش» از تجربه نشأت مى گيرد. بدون شك انكار نظريه تصورات فطرى توسط لاك خصوصاً معطوف به دكارت و پيروان دكارت است. اما اين [موضع] همچنين منجر به عدم پذيرش نظريه افلاطونى خواهد شد كه يادگيرى را به خاطر آوردن تصاويرى كه قبلاً آموخته شده مى شمارد. امروزه تعداد كمى از نظريه پردازان رشد شناختى تجربه گرايى حداكثرى لاك يا فطرى گرايى قوى پلاتو يا دكارت را كاملاً قابل قبول مى دانند. رفتارگرايى به نظريه پردازان متأخر راهى را پيشنهاد كرده است كه بدون توسل به تماشاخانه درونى ذهن [پيشنهادى توسط] لاك تجربه گرايى قوى باشند. به هر حال وقتى نوآم چامسكى در انتقاد خود از رفتار شفاهى اسكينر(۱۹۵۷) با موفقيت استدلال كرد كه هيچ تلقى رفتارگرايانه خالصى درباره زبان آموزى امكان ندارد برنامه رفتارگرايان با عقب نشينى مهمى مواجه شد. پيشنهاد جايگزين چامسكى (نظريه اى در باره دستور زبان فراگير كه در برخى الهامات [شكل دهنده اين نظريه] مديون دكارت و افلاطون است نظريه ساختارهاى زبان فطرى را ارائه نموده و شايد ديگر ساختارهاى شناختى نيز به همين اندازه براى تصوركاملاً تجربى نگر رشد شناختى پيشنهاد مناسبى به نظر آيند.
به هر حال اين اثر ژان پياژه بود كه بيشترين اثر را بر مسير روانشناسان، مربيان و حتى فيلسوفان گذاشت و درباره رشد شناختى كودكان به فكر فروبرد. كار متقدم پياژه تصور كودكان از جهان The Childشs Conception of the World (۱۹۲۹) مخصوصاً روشن نمود كه چالش فيلسوفانه روان شناس رشد چگونه مى تواند باشد. در آن اثر پياژه تنها طبيعت فكر كردن، «جايگاه» رؤياها، آنچه زنده است و فلسفه زبان را مطرح نمود. او در آثار ديگردر مورد فضا، زمان و عليت سخن گفته است. اگرچه طرح او هميشه ارائه دادن مراحلى قابل شناسايى است كه در آنها كودكان مثل چيستى عليت يا فكر كردن يا هر چيز ديگرى را مى فهمند، قابل فهم بودن تلقى او مستلزم داشتن اين پيش فرض است كه پاسخهاى رضايت بخشى در برابر سرگشتگى هاى فلسفى پديد آمده توسط موضوعاتى مانند عليت، تفكر و زندگى وجود دارد.
دونالدسن (۱۹۷۸) يك نقد روانشناسانه بر رشد شناختى پياژه ارائه نمود. انتقاد فيلسوفانه اى از اثر پياژه در رشد شناختى در فصل ۳و۴ متيوس يافت مى شود. (۱۹۹۴). آثار جالب پسا پياژه اى در رشد شناختى عبارتند از كرى ،۱۹۸۵ فلاول ،۱۹۹۵ سوبوتسكى ۱۹۹۶ و ژلمان ۲۰۰۳ ،
۳- نظريات رشد اخلاقى
فيلسوفان بسيارى در تاريخ علم اخلاق توجه خطيرى به مبحث رشد اخلاقى داشته اند. مثلاً افلاطون در محاوره « جمهور» الگوى تحصيلى اى را پيشنهاد مى نمايدكه هدف آن افزايش تقوا در حاكمان است. تلقى ارسطو از ساختار منطقى تقوا در كتاب اخلاق نيكوماخوس چارچوبى را براى فهم چگونگى رشد اخلاقى ارائه مى نمايد و رواقيان ( ترنر و متيوس۱۹۹۸ ، ۴۵-۶۴) توجه خاصى به رشد اخلاقى يا پويا داشته اند. در ميان فيلسوفان مدرن باز اين روسو (۱۹۷۹) است كه توجه زيادى به مبحث رشد دارد. او مراحل پنج گانه سنى را پيشنهاد مى نمايد كه يك فرد بايد از آنها بگذرد تا به بلوغ اخلاقى برسد. او قاعده كلى ارائه شده توسط لاك را رد مى كند Reason with children ، با اين عنوان كه تلاش براى استدلال با يك كودك كوچك تر از سيزده سال از نظر رشدى بى مورد است. (Locke، ۱۹۷۱) به هر حال نظريه شناختى رشد اخلاقى كه به وسيله پياژه در قضاوت اخلاقى كودكان The Moral Judgment of the Child (۱۹۶۵) صورتبندى شد و سپس تا حدى نظريه متأخر لارنس كهلبرگ Lawrence Kohlberg (۱۹۸۱ ، ۱۹۸۴) بيشترين تأثير را بر روانشناسان، مربيان و حتى فلاسفه داشته است. از آن جمله اند مثلاً آنچه جان رولز در كتاب كلاسيك خودنظريه عدالت در مورد كودكان مى گويد تقريباً فقط نتيجه [نظريات] پياژه و كهلبرگ است. كهلبرگ نظريه اى را ارائه مى نمايد كه بر اساس آن اخلاق تقريباً در شش مرحله رشد مى يابد ولى بر اساس تحقيقات او در حقيقت بزرگسالان كمى وجود دارند كه به مرحله پنجم يا ششم برسند. دو مرحله اول عقب تر از معمول، دو مرحله ميانى معمول و دو مرحله آخر فراتر از معمول مى باشند. چنانچه يك فرد معين در اين طرح قرار گيرد با آزمون كهلبرگ و همكارانش (كه بر اساس دوراهى هاى اخلاقى است) طبقه بندى مى شود. يكى از انتقادات بسيار مؤثر از نظريه كهلبرگ در كتاب كارول گيليگان در باره صدايى متفاوت In a Different Voice (۱۹۸۲) آمده است. گيليگان چنين استدلال مى كند كه قاعده هدفمند تصورات اخلاقى كهلبرگ گرايشى به سمت عدالت دارد كه وى آن را به تفكرات مردانه كليشه اى پيوند مى زند، درحالى كه احتمالاً زنان و دختران با مسائل اخلاقى بيشتر با جهت گيرى«مراقبه» برخورد مى نمايند. نتيجه مهم در نظريه اخلاقى كه از مباحثات كهلبرگ-گيليگان به دست مى آيد نقش و اهميت احساسات اخلاقى در زندگى اخلاقى است. يكى ديگر از رويكردهاى رشد اخلاقى در آثار مارتين هافمن (۱۹۸۲) يافت مى شود. هافمن بيان مى كند كه رشد همدلانه احساسات و واكنش ها در چهار مرحله صورت مى پذيرد. رويكرد هافمن به شخص اين امكان را مى دهد كه امكان احساسات اخلاقى حقيقى و بسيارى از فاعليت هاى حقيقى اخلاقى را در كودكان بسيار كوچك درك كند. برعكس آزمون هاى دشوار كهلبرگ پيش دبستانى ها و حتى كودكان سالهاى ابتداى دبستان را در مرحله پيشااخلاق دسته بندى مى كند. اظهار نظر فلسفى موشكافانه و متوازن در مباحثات كهلبرگ -گيليگان با توجهى خاص به آثار مارتين هافمن در پريچارد ۱۹۹۱ آمده است، همچنين نگاه كنيد به ليكونا ،۱۹۷۶ كاگان و لمب ،۱۹۸۷ متيوس ۱۹۹۶ فصل ۵ و پريچارد ۱۹۹۶ .
منبع : دايرة المعارف فلسفى استنفورد
كتاب انديشه
روان شناسى سياسى اسرائيل
364356.jpg
* دكتر محمد احمد نابلسى
* ترجمه حجت رسولى
* نشر فرهنگ اسلامى
كتاب حاضر ترجمه اثرى است به نام «النفس المغلوله - سيكو لوجيه السياسيه الاسرائيليه» كه روزنه اى است به شناخت ابعاد روانى شخصيت يهوديان اسرائيل و تأثير آن بر اقدامات رژيم صهيونيستى در منطقه خاورميانه. مؤلف در اين اثر كوشيده است ضمن طرح مباحث متعدد تاريخى، اجتماعى و سياسى و تحليلهاى روان شناختى، اقدامات صهيونيست ها را با نگاه روان شناسانه بررسى كند. اين كتاب يكى از مهم ترين نوشته هاى نابلسى به شمار مى آيد و از جمله آثار انگشت شمارى است كه در تحليل روان شناختى شخصيت يهوديان اسرائيل به نگارش درآمده است. محمد احمد نابلسى روانپزشك، روانشناس، محقق و استاد دانشگاه در طرابلس لبنان متولد شد. فعاليت علمى در مراكز تحقيقاتى و دانشگاهى، عضويت در مراكز علمى و تحقيقاتى جهانى و منطقه اى، تأسيس برخى مراكز و مجلات علمى يا مشاركت در پايه گذارى اين مراكز بخشى از زندگى علمى و حرفه اى نابلسى را شامل مى شود. اين كتاب متشكل از ۱۲ فصل است: روان شناسى شخصيت يهود، روان شناسى فريب يهود، روان شناسى حيله گرى، بررسى روان شناسى شخصيت خون ريز، صهيونيسم و جنگ روانى، عقده ويتنامى اسرائيل، قدس و نفت و آينده، نيرنگ تدوين مشترك تاريخ، پيشينه تروريستى صهيونيسم، يهود آزارى و نشانه هاى واهى، پايان اسرائيل و ادامه بازى ملتها، آنچه ما بدان دل بسته ايم شما را خوش نمى آيد. . . آينده از آن ماست.
ماركس و ويتگنشتاين
364377.jpg
پراكسيس اجتماعى
و تبيين اجتماعى

* ديويد روبينشتاين
* ترجمه : شهناز مسمى پرست
* نشر نى
هدف اصلى اين پژوهش تركيب انديشه ماركس و ويتگنشتاين و ربط دادن اين دو انديشه به برخى از مسائل اساسى در فلسفه علوم اجتماعى است. به رغم تفاوت هاى بسيار ميان ماركس و ويتگنشتاين، هر دو به رد ثنويت دكارتى مى پردازند و نشان مى دهند كه ذهن ويژگى كنش است و اين كه معناى كنش در آگاهى سوبژكتيو نيست، بلكه در نظام پراكسيس اجتماعى اى است كه كنش در آن رخ مى دهد. اين منظر مشترك شالوده اى براى تضعيف مناقشه طولانى ميان «سوبژكتيويسم» و «ابژكتيويسم» در علوم اجتماعى پى ريزى مى كند كه كليدى است براى راهيابى به مفهوم تبيين اجتماعى در نزد ماركس و ويتگنشتاين. از آنجا كه معناى كنش، در نظر آن دو، ويژگى نظم اجتماعى است و نه آگاهى فردى، آن نوع از تحليل را كه در ضمن آثار آن ها موجود است نمى توان سوبژكتيويستى يا ابژكتيويستى خواند بلكه، آن نوع از تحليل جنبه هاى مفيد هر دو شكل تحليل را در هم ادغام مى كند، چرا كه از اين ديدگاه لازمه فهم كنش، فهم نظام كردارها يا رسوم اجتماعى اى است كه كنش در آن رخ مى دهد. اين پژوهش در دوازده فصل تدوين و تنظيم شده است. از جمله فصول آن مى توان به اين عناوين اشاره كرد؛مسئله علم اجتماعى، ابژكتيويسم در علم اجتماعى، سوبژكتيويسم در علم اجتماعى، ذهن و بدن، ذهن و كنش و خود اجتماعى.
در همايش يك روزه « پيامبر اسلام (ص)، عرفان و معنويت نو » مطرح شد
معنويت هاى جديد؛ معنويت هاى عقيم
364359.jpg
همايش علمى يكروزه «پيامبر اسلام(ص) عرفان و معنويت نو» ۲۳ارديبهشت ماه در تالار علامه امينى دانشگاه تهران برگزار شد.
به گزارش فارس، على اكبر صادقى رشاد، رئيس پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى و عضو شوراى عالى انقلاب فرهنگى در مراسم افتتاحيه همايش علمى «پيامبر اسلام(ص) عرفان و معنويت نو» اظهار داشت: در روزگار غربت حقيقت و اصحاب حق، سخن گفتن از قله و الگوى اسوه حقانيت و عرفان كارى بس ضرورى و دشوار است.
وى افزود: در مظلوميت حضرت ختمى مرتبت همين بس كه انسان هايى بى فرهنگ و به شدت مدعى از خوف رونق تعاليم آن بزرگوار در صدد برآمده اند جايگزين هاى مجعولى را در برابر اسلام معرفى كنند و به اسلام توهين كنند؛ همان هايى كه مدعى انديشه و آزادى و حقوق انسان هستند و مدعى آوردن معنويت هاى رنگارنگ و جديد هستند.
صادقى رشاد ادامه داد: عهد ما عهد سيطره مجاز است؛ در همه عرصه ها، حقيقت ها در پس مجازى هاى رنگارنگ پنهان مى شوند و مجاز ها حقيقت انگاشته مى شوند؛ از حقيقت گرفته تا معيشت از فلسفه و الهيات و علم تا حوزه معنويت و قلمرو رفتارى بشر. روزگارى براى مقابله با سفسطه و نسبيت گرايى فلسفه ظهور كرد و فلسفه در مقابل تام با نسبيت پديد آمد. اما امروزه اكثر فلسفه هاى مدرن جوهراً نسبت گرا شده اند و به نظر من مجاز هستند. امروز آنچه كه معرفت ناميده مى شود نامعرفت است. انسان اسير انواع من هاى مجازى است و من حقيقى اش گم شده است.
صادقى رشاد گفت: اومانيسم يعنى انسان خداانگارى، يعنى انسان خود حقيقى اش را گم كرده است و خود را چيز ديگرى مى انگارد. فمينيسم يعنى زن خويش را مرد مى انگارد و غيرمستقيم اعتراف مى كند كه زن بودن حقارت و خفت است. فمينيسم يكى از نمادهاى سيطره مجاز در روزگار ما است. در روزگار ما هيچ ملتى خود نيست و ملت ها نوعاً هويت گم كرده اند. من شرقى دم از مدرنيته مى زنم بى آنكه بدانم اين عناوين، عناوين يك عالم ديگرى هستند. اگر اين عناوين را در غرب بگوييم معنا دارد، زيرا در آنجا اتفاق افتاده است. اما در اينجا نه سنت گرايى وجود داشته و نه مدرنيته و پسامدرنيته. اين مفاهيم در بستر تاريخى غرب زاده شده اند نه ايران. اما در جامعه ما تقليدى و به صورت نمايشى و تصنعى است. هركس ادعا كند سنت گرا يا متجدد است هويت خود را گم كرده است. رئيس پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى گفت: معنويت هاى جديد معنويت هاى عقيم و خنثى هستند و معنويت هايى خاكشير مزاج هستند كه با همه چيز سازگارند. در واقع ما در معرض يك پروژه هستيم كه آن را قدرت هاى بزرگ مديريت مى كنند. آنها زمانى سكولاريسم كه گذار از خدا در امر دنيا است مديريت مى كردند و امروز گذر از خدا در امر عقبى را مديريت مى كنند يعنى اينك سكولاريسم را در امر عقبى مى خواهند به كار بيندازند. آنها پايان عهد دين ورزى را حتى در امر معنوى اعلام مى كنند. آنها مى گويند مى توان معنوى بود اما به خدا اعتقاد نداشت. از نظر آنان معنويت يعنى بى دغدغه زيستن و در آرامش زيستن و اين چقدر فروكاستن معنويت است.
عضو شوراى عالى انقلاب فرهنگى ادامه داد: آنها مى گويند عهد دين گذشته و سپرى شده است. امروز ديگر نبايد از دين دم زد و بايد از معنويت دم زد. آنها تفاوت هايى را هم بين معنويت و دين قائل هستند. مى گويند دين مربوط به پيش مدرن است، اما معنويت مال عهد مدرنيته است. دين بر مبانى ماوراءالطبيعه و اخلاقى پيشامدرن مبتنى است، اما معنويت بر مبانى مدرن و پسامدرن مبتنى است. دين تاريخى شده است و تاريخيت جوهر دين است. اما در معنويت تاريخيت وجود ندارد و مجبور نيستيم به پاره اى از تاريخ معتقد باشيم. در دين تعبد وجود دارد و در معنويت عقلانيت. دين نهادينه شده است و معنويت نهادينه نشده است. دين با مدرنيته سازگار نيست، اما معنويت با مدرنيته سازگار است. دين به فرآورده توجه دارد، اما در معنويت به نتيجه رفتار ها توجه نمى شود و فرايند مهم است.
وى به ادعاهاى يك مدعى معنويت دروغين اشاره كرد و گزاره هايش را در هفت بند بيان كرد: ۱- عالم هستى منحصر در عالم طبيعت نيست. ۲- زندگى امرى معنادار است و انسان بايد معنايش را پيدا كند. ۳- جهان هستى از نوعى آگاهى و خيرخواهى خالى نيست و عالم زنده است و عالم خيرخواه است.
۴- امكان آن نيست كه بدى يا نيكى در جهان هستى گم شود. جهان هستى نسبت به نيك و بد مى كند و به آن واكنش نشان مى دهد. ۵- در نهايت سرنوشت هر فرد به دست خودش است. ۶- همه اديان گفته اند با ديگران همانطور برخورد كن كه دوست دارى با تو رفتار كنند. ۷- به كل نظام هستى راضى باشيم.
صادقى رشاد گفت: اما آيا اين مطلب همان چيزى نيست كه در تمامى اديان گفته شده است اما آيا اين حرف ها پيشامدرنى نيست و ماقبل قرون وسطى نيست كسى كه قائل به ذاتمندى انسان است نمى تواند متجدد باشد. اين مدعى دروغين مى گويد از راه پذيرش و عمل به اين هفت گزاره مى توان نجات پيدا كرد. اما در حرف هاى اين مدعى تناقض هايى وجود دارد. مثلاً اگر عهد ديندارى سپرى شده است عهد جوهر اديان به طريق اولى سپرى شده است و اين جوهر دين چيست كه هم در تعاليم از بودا گرفته تا بت پرستى و حتى اسلام وجود دارد چگونه اين موضوع امكان پذير است. وى در پايان گفت: خيلى تأسف بار است كه چنين مطالب و مدعياتى از جانب كسانى كه مدعى و پرآوازه هستند مطرح مى شود و بعضى از افراد به چنين كسانى خوش بين هستند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |