|
جنگ خودمان نگاهى به رمان «هلال پنهان» على اصغر شيرزادى
بدر كامل داستان جنگ
|
|
|
شمس الدين باخترى/ قسمت اول
* يك «پيكر بى جان سروان ابراهيم يارزاولى را به عقب بردند، همراه با هفده جسد ديگر. بيش از آن نمى شد در بيمارستان صحرايى نه نبض داشت، نه تنفس. مرگ فرا رسيده بود، با همه نشانه هاى انكارناپذير. با هلى كوپتر، همراه چندين جسد ديگر به محل معراج منتقل شد. كسى نمى توانست بگويد چند ساعت است كه جان سپرده است. شايد مهم هم نبود. پزشك ميانسال به چشم هايش كه از فرط بى خوابى سرخ و خشك شده بود، دستى كشيده و گفته بود: «حداقل هفت ساعت است كه...» بگو هفت ثانيه، هفت سال، هفتاد سال يا هفتاد قرن. چه ديده بود چى فهميده بود آيا توانسته بود از خاموشى محض نغمه اى بيرون بكشد در آن هفت قرن، در آن هفتاد قرن... آيا توانايى او در ادراك مغشوش، هيچ سايه اى از رازى سر به مهر را - حتى در استعاره اى بشدت گنگ و عميقاً خطا آميز - به دايره مرتعش اكتشاف ناگفتنى نمى آورد. اگر چنين باشد و بشود، شايد قانع بشويم كه پوزخند زدن به سيماى مرگ در متن جنگ چه توجيهى بر مى دارد و اين گشايش شايد پاداش مجازى و اين جهانى ايمان باشد كه تنها در ميدان جنگ به جنگجوى مؤمن بخشيده مى شود. سروان ابراهيم يارزاولى - درست صبح روزى كه در تصويرش، (آخرين عكس اش) با لباس رسمى و درجه سرگردى - نوار سياه مى خورد و بر سردر خانه سازمانى اش مى ايستد، توى سردخانه پنجه هاى پاى راستش را بفهمى نفهمى تكان مى دهد. صداى هواى بيرون دميده از ميان خونابه دلمه بسته بر لب هايش بيرون مى زند و پيرمردى كه براى شناسايى جسد پسرش آمده بود، يكه خورده، اما بدون وحشت از زنده شدن مردگان، بيرون مى دود و... يونس بشيران مى گويد: «اين چرخشى است در امتداد وقفه اى كه پس از ساعت به ساعت زندگى كردن و دقيقه به دقيقه زنده ماندن به وجود آمده بوده است. فقط يك چرخش.» سروان ابراهيم يارزاولى خود را در بيمارستان به جا آورد. يك تركش درشت از زير كتف و ميان دنده هاى چپش بيرون آورده بودند.» مى گويند على اصغر شيرزادى متولد ۱۳۲۳ است. مى گويند متولد شيراز است و از همان ابتدا - قبل از آن كه دست به قلم ببرد، براى روزنامه، نه كتاب نه قصه نه نقد يا حتى نوشتن شعرهايى كه منثورند و گاه در قصه اى خودى مى نمايند و بعد در انبوه اتفاق ها گم مى شوند - تنه اش به تنه نظام خورده است در مدرسه نظام و قدش مى گويد كه اگر مى ماند سرتيپ يا دست كم سرهنگ تمام خوش قد و بالايى مى شد! ادامه دارد
|