شنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۱ جمادى الاول ۱۴۲۹
Sat, May 17, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
حقوقى
ماجرا
قاب عكس۱
رودررو
خانواده
نشريات انديشه
نشريات انديشه
تعليم و تربيت
در «نهج البلاغه»
364626.jpg
شماره بيست و يكم و بيست و دوم فصلنامه علمى و پژوهشى «نهج البلاغه» به صاحب امتيازى بنياد نهج البلاغه و مدير مسئولى سيدجمال الدين دين پرور با سردبيرى دكتر سعيد وصالى و با مديريت اجرايى پيام صدريه منتشر شد. موضوع محورى شماره اخير نهج البلاغه به بحث تعليم و تربيت اختصاص دارد.از آنجايى كه هدف دين عبوديت است فرآيند تربيت بايد قابليت يارى رساندن به اين هدف را داشته باشد. با مرورى بر مفاهيم وتعابير نهج البلاغه حاكى از توجه به فرد و همچنين به حيات جمعى بوده و نشان دهنده تلاش در جهت ظهور شخصيت فردى وحضور اجتماعى انسان است. در نهج البلاغه رويكرد آخرت گرايانه با عطف توجه به حيات دنيايى و چالش با آن به منظور كسب توفيق، توجه انسان را به خود جلب مى كند و تربيت فردى را در كنار تربيت جمعى قرار مى دهد.مقالات، گفت وگوها و ميزگردها و بحث و بررسى هاى اين شماره فصلنامه علمى- پژوهشى نهج البلاغه هم حول موضوع تعليم و تربيت در نهج البلاغه شكل گرفته است. از جمله مى توان به اين مقالات اشاره كرد:
- تبيين روش هاى تربيت اجتماعى در نهج البلاغه‎/ عليرضا افخمى اردكانى
- شناخت شناسى در تعليم و تربيت از ديدگاه نهج البلاغه‎/ دكتر كاظم اكرمى
- تربيت فرزند در انديشه والاى علوى‎/ آيت الله احمد بهشتى
- روش عرضه و اثبات حقايق و نيل به كمال در نهج البلاغه‎/ علامه محمد تقى جعفرى
- تربيت سياسى در نهج البلاغه‎/ دكتر نجفقلى حبيبى
- تبيين انحرافات اجتماعى از ديدگاه امام على (ع) و نظريه هاى كلاسيك‎/ حفيظ الله فولادى
- بررسى ديدگاه غم و شادى در نهج البلاغه با تمركز بر روش هاى شادى آفرين‎/ اعظم مرادى
- تعليم و تربيت رويكردى جامعه شناسانه‎/ دكتر سعيد وصالى
- در محضر استاد آيت الله سبحانى درباره كتابى كه در عربستان به نام ايشان منتشر گرديده است.
- در محضر استاد دكتر على شريعتمدارى درباره مسائل تعليم و تربيت
- ميزگردى باحضور آيت الله دين پرور و دكتر سيدمحمد مهدى جعفرى
- نگاهى به كتاب ماه مهرپرور
- نگاهى به كتاب روائع نهج البلاغه
- كتاب شناسى تعليم و تربيت در نهج البلاغه
- شرحى بر خطبه قاصعه.
درباره نقد هنر
364653.jpg
دكتر رضا داورى اردكانى ‎/ بخش نخست

جهان كنونى با نقد پديد آمده و محافظت شده است، ولى در اين جهان همه چيز به يك نسبت با نقد همنوا نيست. فلسفه با نقد تحول پيدا كرده و جهان با نقد دگرگون شده و فى الجمله به تصرف درآمده است. اما گويى هنر در اين جهان و در جهان نقد غريب بوده است. نظر بعضى از بزرگان فلسفه اين است كه در جهان متجدد هنر بزرگ مرده است. اگر اين سخن را به هر معنايى كه برايش قائل باشيم، تصديق كنيم، بايد عصر نقد را عصر مرگ هنر بزرگ بدانيم. آيا مى توان گفت كه نقد و هنر يكديگر را نفى مى كنند
قبل از پاسخ دادن به اين پرسش، بايد بدانيم كه آيا نقد اختصاص به دوران جديد دارد در اين كه دوران جديد دوران نقد است، ترديد نيست؛ اما سابقه نقد را در گذشته هم مى توان يافت، چنان كه اولين نقد شعر و هنر را در جمهورى افلاطون مى يابيم. اين نقد پيش رس در مدتى قريب به دو هزار سال به صورت صورى و رسمى، تفسير و تكرار شده است. تأثير افلاطون و ارسطو در اخلافشان اين بود كه آنها ماده شعر را مخيلات، آن هم دروغ دانستند، اما از نوشته كوتاه ارسطو بيش تر نقد صورى و ظاهرى را فرا گرفتند و بسط دادند. اگر به تاريخ نقد شعر در كشور ما توجه شود، اين نقد يكسره نقد صورى است. آيا اين امر بدان جهت است كه در شعر ما چنان كه از فحواى كلام هگل مى توان دريافت، صورت غلبه داشته است در شعر ما صورت و ماده از همان تناسبى برخوردار است كه هگل براى شعر كلاسيك قائل بود، اما در اين كه چرا نقد شعر در تاريخ ما در نقد صورى محصور و محدود شده است، بايد تأمل كرد و شايد بى فايده نباشد كه اين تأمل با توجه به نظر هگل در باب غلبه صورت بر ماده صورت گيرد.
اين نقدها هرچه باشد گواه آن است كه نقد پيش از دوران جديد هم وجود داشته است، اما اصول اين نقدها به كار نمى آمده و كسى با آن مثلاً شعر نظامى يا خاقانى را نقد نكرده است، هرچند كه اديبان و شاعران قواعد بلاغى را مى آموخته اند و رعايت مى كرده اند. اما در دوره جديد كه زيبايى شناسى جاى فلسفه هنر را مى گيرد و انسان خود مبدأ اثر هنرى انگاشته مى شود، هنر هم مثل علم و اخلاق در حيطه و قلمرو نقد قرار مى گيرد، يعنى به امرى مبدل مى شود كه بايد روابط و مناسبات و مصالح عمومى را سامان بخشد و ارواح خسته را تسلى دهد و آرامش بخشد و اوقات فراغت را پر كند و ... در زمان ما برخى صاحب نظران به نقادى نقد دوران مدرن پرداخته اند. فكر مى كنم اين نقادى متضمن بشارتى است. بشارت بازگشت هنر به مقام اصلى خود كه مشاركت در بنياد كردن عالم و پاسداشت آن است. نه اين كه اكنون در دوران نقادى آثار بزرگ هنرى وجود نداشته باشد، اين آثار وجود دارند، اما جايگاه شايسته خود را ندارند. نقادى، هنر را نه از ميان مى برد و نه چنان كه ممكن است بپندارند، احيا مى كند، بلكه آن را به زاويه خواص مى راند يا به گفتن و آرايه بدل مى كند.
***
«نقد» به چه معناست ما معمولاً وقتى شيفته چيزها مى شويم و چيزها برايمان عزيز يا ذليل است، كارى به معناى آن نداريم و بى تأمل آنها را قبول يا رد مى كنيم. در اين وضع نقد وجود ندارد. يكى از تعابيرى كه اتفاقاً با معادل فرنگى اش از جهت معنا خيلى متناسب و مناسب درآمده است، همين واژه نقد، Critique است كه لفظ درست در جاى خود نشسته است. آنچه در غرب به نام كريتيك به وجود آمده، درست در همين لفظى كه ما از نقد در مى يابيم، نهفته است و مى گنجد: نقد يعنى دستاورد. نقد يعنى حاضر كردن آنچه نسيه است:
نقد دلى كه بود مرا صرف باده شد
قلب سياه بود، از آن در حرام رفت
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس
نقد دستاورد است. نقد به دست آوردن است و البته منظورم از نقد هر دو معناى اسمى و فعلى آن است. تجدد با نقد شروع شده و با نقد تحقق يافته است؛ يعنى تجدد با نقد دنيا را به دست آورد. به اين معنا كه عالم متجدد با محدود كردن وجود و تعريف بشر جديد و عقل متجدد، موجودات را در برابر خود قرار مى دهد و بر آن احاطه و تسلط مى يابد و آن را به دست مى آورد. تجدد، نقد جهان و نقد موجود است. نمى توان تجدد را از نقد جدا كرد. تمام اين تاريخ را نگاه كنيد! تمام آن تاريخ نقد است، اما فقط گاهى اسم نقد دارد. گرچه بيشتر دوران كانت و تفكر كانتى، اسم و عنوان نقد دارد، اما ديگر فلسفه هاى دو قرن اخير هم از درك و خرد انتقادى و اين معانى سخن گفته اند. نقد، از جان غرب و از ذات تجدد جدا نمى شود، ولى آيا پيش از اين نقد نبوده است و اهل نظر نقادى نمى كرده اند
من تاريخ هنر را به سه دوره تقسيم مى كنم: ۱- تاريخ هنر در زمان پيش از سقراط؛ چه در غرب و چه در چين و ماچين و هند و ايران و هرجاى ديگر. ۲- دوران فلسفه تادوران جديد؛ يعنى دوران افلاطون و ارسطو و اخلاف آنان در عالم اسلامى و در قرون وسطاى مسيحى. ۳- دوران جديد؛ دورانى كه با فلسفه انگليسى و فرانسوى در قرن هفدهم و هجدهم شروع مى شود و تا دوران ما ادامه دارد. در دوران اول نقد نيست؛ زيرا در آن دوران هنر حاضر است، هنر هست و نقد نيست. مردم درك مستقيم از هنر دارند. مردم با هنر به سرمى برند. با هنر در زمين خانه مى سازند و سكنى مى گزينند و مى زيند. اين كه بعضى از صاحب نظران، از نسبت امر قدسى و هنر مى گويند، درست مى گويند. هنر وقتى حاضر است، همراه امرى قدسى حاضر است. وقتى امر قدسى در همه جا حاضر و در زندگى ظهور دارد، هنر هم در متن زندگى است و در همه جا هست. تكلف ندارد. زينت خانه نيست و اصلاً به عنوان زينت به آن نگاه نمى شود. هنر تزئين نيست. اصلاً به اين كه چقدر خرج اين بنا شده، فكر نمى شود. هنر با حساب و كتاب كارى ندارد و تا دوره سقراط و افلاطون جزيى از زندگى بوده است. مراد اين نيست كه وقتى افلاطون و ارسطو آمدند، يك باره و ناگهان نسبت ما را با هنر تغيير دادند. قبل از آن كه اين بحث مهم را ادامه دهيم، اداى يك توضيح را لازم مى دانم. تا آنجا كه مى دانيم، ما داريم از تعابير و اصطلاحات و از ادبيات حرف مى زنيم. تا زمان افلاطون كسى نپرسيده كه هنر چيست اين تقسيماتى كه ما مى كنيم، تقسيمات اعتبارى است. امور را طبقه بندى مى كنيم و اسم هنر را روى چيزى مى گذاريم. پيش از آن اصلاً نام هنر گفته نمى شده است. ما بايد معانى پوئسيس (Poesis) و تخنه (Techne) و... را بشكافيم تا دريابيم كه هنر چه بوده است. در زبان فارسى هم لفظ هنر معنايى غير از معناى كنونى داشته است؛ مثلاً، «هنر نزد ايرانيان است و بس». آيا در گذشته چيزى كه ما به ازاى معنى هنر در زمان كنونى باشد، نداشته ايم چرا. حقيقت هنر بوده، ولى اين تقسيم بندى ها نبوده است. حالا از هنر شعر، نقاشى، موسيقى، مجسمه سازى، معمارى و ديگر هنرها سخن مى رود و تئاتر و سينما را هم ذيل هنر قرار مى دهند. اين بحث ها و تقسيم بندى ها كار فلسفه است و با حقيقت هنر ربط مستقيم ندارد و بيشتر براى تعليم و تفهيم و دانستن است. علم، نظم و ترتيب خاص دارد.
بعد از اين مقدمه، اكنون مى گويم: نقد هنر با افلاطون آغاز مى شود؛ نقد صورى و نقد مضمونى (نقد مادى). من به دوران هاى ضرورى و ضرورت و موجبيت تاريخ قائل نيستم، اما به يك چيز قائلم كه اگر دوران هايى در تاريخ وجود دارد، آغاز، پايان را مى تواند تا حدى دريابد. بشارت ظهور چيزى را كه در قرن هجدهم به نام استتيك بنيان گذارى شد، افلاطون به ما داده بود. افلاطون، هم صورت هنر و هم مضمون آن را نقد كرد و گفت: گرچه هنر منشأ قدسى، آسمانى و خدايى دارد، اما مدينه فاضله به هومر نيازمند نيست. شاعر بايد درس دين و اخلاق بدهد و شعر متضمن درس فضيلت و ديندارى باشد. بدين جهت- چنان كه مى دانيد و خوانده ايد و شنيده ايد- افلاطون تاج افتخار بر سر شاعران گذاشت و آنها را از مدينه فاضله خود مرخص كرد. مى دانم كه اين سخن بر دوستداران افلاطون، كه خود من هم نه در مقام گوينده، بلكه در مقام مستمع در زمره آنها هستم. چقدر گران مى آيد، چنان كه چندباراز من گله كرده اند كه چرا به اين مطلب تفوه كرده ام و آن را در جايى گفته يا نوشته ام؛ ولى من كه جعل نمى كنم، كتاب «جمهورى» يا «ولايت نامه» را بخوانيد، ببينيد كه با همه ارادتى كه افلاطون به هومر دارد، جايى براى هومر در مدينه خود نمى شناسد.
• رئيس فرهنگستان علوم و استاد دانشگاه تهران


|   شناسنامه   |   آرشيو   |