دوشنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۳ جمادى الاول ۱۴۲۹
Mon, May 19, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانش
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
درباره ويگو مورتنسن، بازيگر دانماركى تبار و اهل تحقيق سينما
نگاهى به مجموعه داستان
«يوزپلنگانى كه با من دويده اند» بيژن نجدى
نگاهى به فيلم مجنون ليلى
گفت و گو با رئيس بيست و يكمين نمايشگاه بين المللى كتاب تهران
درباره ويگو مورتنسن، بازيگر دانماركى تبار و اهل تحقيق سينما
ساكن جست وجوگر زمين
وصال روحانى ‎/ منبع: Movie Web
ويگو مورتنسن ۵۰ ساله از آغاز هم مى دانست كه به رغم كانديدا شدن براى جايزه اسكار برترين بازيگر مرد نقش اول سال جهت بازى در فيلم جنايى ديويد كرانن برگ كانادايى «قول هاى شرقى» در عمل هيچ شانسى براى تصاحب اين جايزه ندارد و همان طور كه او و سايرين پيش بينى مى كردند، اين عنوان به دانى يل دى لوييس، بريتانيايى رسيد كه يك سال از او مسن تر است و در فيلم «خون به پا خواهد شد» به لحاظ قوت و غناى كارش غوغايى به پا كرده است.
مورتنسن به واقع فقط از اين مسئله ابراز نارضايتى مى كرد كه چرا كرانن برگ به رغم ساخت اين فيلم تحسين شده نامزد هيچ چيز نشده است. مورتنسن مى گفت: من از قبل هم مى دانستم كه طى مراسم اسكار امسال هيچ نيازى به بپا خاستن ندارم و مى توانم در تمامى ساعات برگزارى مراسم روى صندلى بنشينم و تكان هم نخورم (اشاره به عدم دعوت شدن به روى صحنه)، من كلاً آدم واقع بينى هستم.»
مورتنسن به تازگى بازى در فيلمى جديد به نام «جاده» براساس رمانى از كورمك مك كارتى را كه داستانى پست مدرن دارد و چيزى بعد از رستاخيز بشرى را به تصوير مى كشد و او را روبه روى چارليز ترون قرار داده، به پايان رسانده است و پيش از آن نيز در يك وسترن از ادهريس بازى كرده بود كه «آپالوزا» نام دارد و هر دو در ادامه سال جارى اكران خواهد شد. وى در نمايشى از سى.پى.تيلور نيز كه وقايع آن در آلمان و در دهه ۱۹۳۰ مى گذرد، بازى كرده است.
* دوم و سوم
مورتنسن وقتى رل كليدى و دلاورانه آراگورن را در سه گانه بسيار پرفروش «ارباب حلقه ها» بر عهده گرفت ۴۴ سال سن داشت، اما در آن رل بسيار خوب جا افتاد. پيش از آن حضورهاى وى در سينما بيشتر به مشتى رل هاى دوم و سوم ولو در فيلم هاى «A»(درجه اول) مانند «دونده بومى»، «راه كارليتو» و «پرتره يك بانو» منحصر مى شد.
اما از آن پس رل هاى محوله به مورتنسن و يا نقش هايى كه خودش برگزيده، حساب شده تر، قدرى غنى تر و درباره كاراكترهاى غيرمنتظره بوده است و از آن دست مى توان به حضور او در ديگر فيلم كرانن برگ («تاريخ خشونت» و به روايت بهتر «سوءپيشينه») اشاره كرد، مورتنسن اصلاً از حضور در فيلم هاى مستقل و كم هزينه ابايى ندارد.
مورتنسن كه از همسرش طلاق گرفته و پسرش نيز در كالج تحصيل مى كند، معروف به اين است كه از مدتى قبل از اين كه فيلمبردارى كار جديدش شروع شود، همچون يك جست وجوگر قهار و نكته سنج وارد پوست و جلد رل محوله به خويش مى شود و با آن زندگى مى كند. علايق سياسى او نيز بر هيچ كس پوشيده نيست. اودر ابتداى رقابت هاى حزبى امسال آمريكا طرفدار دنيس كوچينيچ بود، اما اين سياستمدار حزب دموكرات بسيار زود مغلوب و از صحنه خارج شد و در نتيجه مورتنسن پس از آن از باراك اوباما قو ى ترين نماينده حزب دموكرات حمايت كرده است، ولى معترف است كه هم اوباما و هم هيلارى كلينتون رقيب اصلى وى چنان به شركت ها و كمپانى هاى مختلف وابسته و وامدارند كه نمى توان به وجود چيزى به نام خلاقيت و استقلال سياسى نزد آنها اميدوار بود. شايد هم تنها اميد مورتنسن به اوباما به اين خاطر باشد كه گمان مى كند او قدرى زودتر از هيلارى كلينتون ارتش مفتضح شده آمريكا را از عراق بيرون خواهد كشيد. در همين راستا مورتنسن مى گويد: «بين بدها در سياست آمريكا بايد كسى را انتخاب كرد كه قدرى كمتر از ديگران بد است و شايد اوباما چنين باشد.»
* تصويرى كاملتر
اما ميزان اعتبارى كه ويگو مورتنسن در حرفه خود دارد، بيشتر از اعتبار اندك سياستمدارانى است كه او كارشان را تعقيب مى كند. خودش اظهارمى دارد: «از وقتى سناريو را تحويل مى گيرم، با بارها خواندن و مطالعه دقيق آن نقاطى را مى يابم كه احتياج به اداى توضيحات بيشترى دارد و آن گاه خودم پانويس هايى را براى آن مى نگارم. اين چيزى است كه كمك مى كند تصوير كاملترى از اوضاع موجود را به دست بياورم.»
اما مورتنسن در فيلم هاى اولش هيچ نيازى به اين كارها و ملاحظات نداشت. شايد خيلى ها متوجه نشده باشند. اما مورتنسن حتى در «شاهد» فيلم مشهور سال ۱۹۸۵ پيتر وير استراليايى نيز بازى داشت، ولى صرفاً با يك كلاه حصيرى و با پيراهنى «آستين بالا زده» و در سكانس آماده سازى گوشه اى از مزرعه و محصولات آن در اين فيلم ديده مى شود. نزديكان مورتنسن مدعى اند او تا يك قدمى تصاحب رلى پيش رفت كه در سال ۱۹۸۴ به كريستوفر لمبرت در فيلم «تارزان؛ گرى استوك» رسيد و يا به نقشى كه به سال ۱۹۸۶ به ويلم دافو در فيلم جنگى فوق العاده اوليور استون، «جوخه» سپرده شد.
اما حسن تمام اين رويدادها اين بود كه او پيوسته صاحب اطلاعات و اشراف بيشترى بر موضوعات و نيازهاى سينمايى شد و فهميد كجا ايستاده است و به چه چيزهايى احتياج دارد.
شايد همين قوه جذب اطلاعات و به كارگيرى درست آن از جانب مورتنسن بوده باشد كه سبب شد «قول هاى شرقى» فيلم پر سر و صداى سال ۲۰۰۷ ديويد كرانن برگ كار بهترى از آب درآيد. در اين فيلم مورتنسن رل نيكولاى را بازى مى كند كه مردى مدبر و مأمور و گماشته موفق خانواده اى از گنگسترهاى روسى مستقر در لندن است.
* واقعاً روسى
قبل از شروع فيلمبردارى، مورتنسن در بخش هايى از روسيه، به اصطلاح دوره افتاد و به گردش پرداخت تا حس بهتر و بيشترى از موضوعاتى داشته باشد كه در اين فيلم به تصوير خواهد كشيد. در اين راستا او علاوه بر مسكو، سر از سن پترزبورگ و كوهپايه هاى آرال درآورد و به گفت وگو و مبادله افكار با مردم پرداخت. البته زبان هاى مختلف و صحبت با آنها مشكل خاصى براى ويگو مورتنسن به وجود نمى آورد، زيرا پدر او يك كشاورز دانماركى و مادرش آمريكايى بوده اند و خودش در كشورهاى متفاوتى مثل ونزوئلا، آرژانتين، آمريكا (ايالت نيويورك) و دانمارك بزرگ و با زبان هاى اين كشورها آشنا شد. حتى وقتى اين روزها از او مى پرسيد در كجا ساكن هستيد، مى گويد: «در كره زمين» و او مى گويد: سفرها و مطالعاتى كه قبل از «قول هاى شرقى» داشت به او بسيار كمك كرد تا حضورى بهتر و واقعاً روسى در اين فيلم داشته باشد و آن قدر بر شرايط مسلط تر شود كه حالا با اطلاعات و روال بهترى ادبيات روسى را مى خواند و آن را كامل تر مى فهمد و حتى از چيزهايى كه قبلاً خوانده بود، اينك بيشتر سردرمى آورد. كاراكتر مورتنسن در فيلم «قول هاى شرقى» براى پر كردن ساعات تنهايى اش و ساير موارد به پيانو و نواختن آن روى مى آورد و او در همين راستا از مالك هتلى كه در آن ساكن بود اجازه خواست كه يك پيانو اجاره كرده را به اتاقش بياورد و با اين كه انتقال آن چيز سنگين وزن به داخل اتاقش دردسر و خسارت هايى دربرداشت، اجازه اين كار را گرفت و سپس هر شب ساعت ها به نواختن پيانو مشغول شد. او آن قدر در اين كار احساس قدرت و توفيق كرد كه در همان شب ها يك CD هم پر كرد.
* همان روز مى ميرم
حتى اگر اين CD و ساير مواردى كه برشمرديم در كار نبود، مورتنسن را مى شد يك هنرمند تمام عيار و چندمنظوره خواند زيرا در عين بازيگرى در سينما، نقاشى مى كند، شعرمى نويسد و بزودى نمايشگاهى از عكس هاى گرفته شده توسط او در دانمارك، ايسلند و البته انگليس داير مى شود، با اين حال اين بازيگر قوى هيكل دانماركى تبار در بهار ۲۰۰۸ مى گويد: «يادم مى آيد وقتى ۸ ، ۹ سال بيشتر نداشتم هر موقع صبح بيدار مى شدم، بيم و تصورم اين بود كه همان روز مى ميرم و به زندگى ام پايان داده مى شود. نه اين كه از مرگ بترسم، اما آن ويژگى سبب مى شد زندگى را بيشتر بچسبم و قدردان شرايط موجود باشم.
* هجوم به فيلم هاى قديمى
ويگو مورتنسن فقط پس از اتمام تحصيلات دانشگاهى اش و فارغ التحصيل شدن در رشته هاى «حكومت و كشوردارى» و زبان اسپانيولى به فكر هنرپيشه شدن افتاد و در زمان دانشجويى در دانمارك براى امرارمعاش به مشاغلى مثل نان پزى و گل فروشى هم پرداخت. او از آنجا كه دير وارد كار هنرى شد و اطلاعات پايه اى نيز نداشت، شروع كرد به ديدن فيلم با تعداد زياد و از هر ژانر و رده اى كه برايش امكان پذير بود و هم فيلم هاى كارل دراير و فريتز لانگ را ديد و هم كارهاى ژاپنى را و البته فيلم هاى هاليوودى و اينگمار برگمان را و از برسون و فلينى هم غافل نماند. خودش به عنوان حرف آخر مى گويد: «اين حرفه (سينما) به رغم تمام تازه جويى هايش صنعتى كهنه با تمام دام هاى قديمى آن است و بايد مراقب باشيد كه در آن نيفتيد.»
نگاهى به مجموعه داستان
«يوزپلنگانى كه با من دويده اند» بيژن نجدى
مرگ پرده خوان
365139.jpg
يزدان سلحشور

«پرده آنقدر بزرگ بود كه سيد توانست آن را روى تپه بيرون از ميدان دهكده بين دو سپيدار آويزان كند. نخ هاى دو گوشه بالاى پرده را به شاخه ها گره زد و روى گوشه هاى پائين دو قلوه سنگ گذاشت. باد آرامى كه در دهكده و لاى درخت ها راه مى رفت نيمرخ نخ نما شده اسفنديار را روى پرده آهسته تكان مى داد. در همان حاشيه پرده كه به درخت چسبيده بود دست رستم و دشنه به اندازه ساقه علف بالاتر از دنده سهراب بود. سيد به رستم گفت: دست نگه داريد تا مردم بيايند.
وسط پرده، رستم با ابعاد بزرگترى روى اسب نشسته بود، با دست راستش به آفتاب روى پرده اشاره مى كرد. بر نيم دايره بالاى شاخ هاى كلاهش، با نخ سرخ نوشته شده بود: «تا فردا خواهيم ديد كه كدام يك از اسب هاى ما بدون سوار باز مى گردد.» پارگى پرده روى خطوط شكسته اى دوخته شده بودكه از صورت تهمينه مى گذشت... سيد با كف دست روى سينه رستم زدو خاك زره اش را تكاند و از پشت سرش شنيد كه صداى كوچك دويدن بچه ها مى آيد، تا بچه ها دور سپيدار و سيد بنشينند، زنان... در پيراهن هاى بلند... نزديك شدند، مردان دهكده هم آمدند. جليقه آنها هنوز بوى دود زمستان مى داد. سيد چوبش را برداشت، از مردم صلوات گرفت.
... سيد به خاطر فردوسى كه آن طرف استخر طوس ايستاده بودو به پرده بين درخت هاى اين طرف آرارات نگاه مى كرد، باز هم صلوات گرفت: قهوه چى زودتر از ديگران گفت:«اللهم صلى على محمد و آل محمد» بچه ها تا برجسته شدن رگ هاى گردنشان داد كشيدند «اللهم...»
بسيارى از زنان خجالت مى كشيدند كه نازكى صلواتشان را مردان نامحرم بشنوند و مثل نمازشان آهسته گفتند «اللهم...»
... هوا بوى برنج تازه سبز شده را داشت و طعم آرام نمكى كه از روى خزر مى آمد روز را پر كرده بود.»«يوزپلنگانى كه با من دويده اند» مجموعه داستانى است كه بسيار از آن سخن رفته و برخى از داستان هاى آن، به كتاب هاى دبيرستانى و دانشگاهى نيز راه يافته اند و نام نجدى، به عنوان يكى از بزرگان داستان نويسى سه دهه اخير، بر سر زبان هاست اما ديگر نجدى، بيژن نجدى در ميان ما نيست. اين دبير رياضى دبيرستان هاى لاهيجان كه داستان ها و شعرهايش را در نشريات محلى گيلان به چاپ مى رساند و ناگهان همسايگانش دريافتند، اهل تمييز ادبيات كشور به خانه اش آمد و شد داشته اند و قدرش، افزون از مقام معلمى اش بوده [گرچه نبايد از اين نكته مغفول ماند كه شهرت معلمى اش حتى به دبيرستان البرز تهران هم رسيده بود] در شهاب هنرى اش - حتى پيش از آن كه ويرايش نهايى شعرهايش را كه از بهترين آثار چند دهه اخيرند- به پايان برد، به روايتى بر اثر تجمع سلول هاى سرطانى در ريه - و به روايتى ديگر، به دليلى نامشخص كه پزشكان متخصص نيز درنيافتند از چه و چگونه - درگذشت. «شب سهراب كشان » از مشهورترين داستان هاى او و كتاب «يوزپلنگانى كه با من دويده اند» است. شايد نجدى از معدود نويسندگانى باشدكه پيش از انتشار نخستين كتابش، چاپ تك داستان هايش در نشريات منتقدان را به واكنش و نوشتن نقد وا مى داشت. اين داستان ها مخالفانى داشت و موافقانى و هر دودسته، بر وجهى از كار وى اشارت داشتندكه تازه بود و منحصر به فرد در ادبيات داستانى ايران يعنى رويكرد سينمايى وى در داستان. نجدى از «نظرگاه» [چه «او» راوى ، چه «من » راوى، چه «تو» راوى] مثل دوربين فيلمبردارى استفاده مى كرد و حركت دوربين را هركجا كه مى خواست «كات» مى داد و روى ميز تدوين، نماى بلند را به نماى نزديك و بعد بلافاصله به نماى متوسط، متصل مى كرد.
مخالفان اين رويكرد، استنادشان به گفته ميلان كوندرا- نويسنده بلندآوازه چك - بود كه وظيفه هر رمان نويس [در واقع داستان نويس] اين است رمانى بنويسد كه سينما قادر به بازسازى آن نباشد! گفته كوندرا در چارچوب رقابت يك قرنى ادبيات و سينما بر سر جذب مخاطب، معنا و تفسير مى شد و البته طرفدارانى داشت و دارد. موافقان اما بر اين نكته پاى مى فشردند كه هنرها در روزگار اختلاط ژانرها، بايد به يكديگر كمك كنند و شگردهاى خويش را ، با همديگر رد و بدل؛ پس نجدى به يك كشف رسيده كه بدون بدل كردن داستان به فيلمنامه، از شگردهاى سينمايى مى تواند استفاده ببرد و وقايع را شتاب دهد و اتفاقات را، ساده تر كند و جذاب تر و «زبان» را از پيچ و خم نالازم اش برهاند.
نجدى در آن سالها، به گفتار هر دو دسته گوش مى داد و سر مى جنباند و كار خود مى كرد و البته به اين كارها، به اين گفتارها كارى نداشت! «شب سهراب كشان» كه به قصد يكى كردن يك «كهن الگو» [داستان رستم و سهراب] با وقايع زمانه نوشته شده بود در آن هنگام بسيار مورد بحث قرار مى گرفت در جمع دوستان نويسنده اش ؛ و او كه اكثر اوقات در باب نوشته هاى خود خاموش بود، مى گفت: خب! داستان بخوانيم!» «تا صفر بتواند بفهمد كه بيدار شده است، تا بتواند آن سرخى را ببيند. ديگر همه مردم دهكده، آتش را ديده بودند، آنها از مزارع گذشتند، از پل گذشتند، از مالرو گذشتند و تاريكى پر از همهمه روستا را تا كنار قهوه خانه بردند. دور بوى داغ شده كاشى ها و صداى سوختن سقف گالى پوش ايستادند. وقتى كه يكى از تيرك هاى سقف افتاد، فردوسى سرش را برگرداند و به سردارانش گفت: برويد آن آتش را خاموش كنيد!
اسفنديار بى آن كه نيزه را از چشمش بيرون كشد سوار اسب شد، سهراب با همان دشنه فرو رفته در استخوان دنده اش اسب را زين كرد و سوار بر اسب آنقدر استخر را دور زد تا سياوش، چشم از خون ريخته زير پاهايش بردارد و پيشاپيش اسب از تاريكى پشت پلكان هاى طوس بيرون آيد. همه منتظر ماندند تا پيرمرد پيدايش شود، همين كه رستم با موهاى سفيد كه تا وسط سرش ريخته بود، با ريش شانه نكرده، رسيد ، آنها از اسب پياده شدند.
رستم خستگى اش را روى ركاب پاره اش گذاشت. آنها كمك كردند تا پيرمرد سوار شود. اين طرف آرارات آنها اسب هاشان را به درختان سپيدار بستند و زره هايشان را از سينه برداشتند و روى زين گذاشتند، پاپوش ها را از ركاب اسب ها آويزان كردند و ... به درون قهوه خانه رفتند. از پنجره قهوه خانه بوى قند سوخته مى آمد، سرداران يك جسد زغال شده و چند تكه استخوان را بيرون آوردند و پرده اى را كه نسوخته بود... پيرمرد پرده را روى گردن اسبش انداخت. آنها در راهى كه تا طوس زير اسب داشتند به پشت ننگريستند و گريستند.»
آنچه نجدى را ميان هم عصران نويسنده اش ممتاز مى كند تنها نگرش سينمايى او به داستان نيست - كه بعدها بسيار مورد تقليد جوانترها قرار گرفت - بلكه آميختن افسانه و واقعيت است بى آن كه خط مرز مشخصى ميان اين دو باشد و محتمل مى دانم كه براى رسيدن به چنين آميزه همگونى كه به هجو و هزل نينجاميده، بسيار از بولگاكف و رمان خارق العاده اش «مرشد و مارگريتا» آموخته است. نجدى در داستان هاى كتاب مشهور و كم حجم خود [يوزپلنگانى كه ...]اين قدرت را يافته تا جاى كهن الگوها و آدم هاى روزگار را عوض كند. در همين داستان «شب سهراب كشان» ، ابتدا كهن الگوها بر پرده نقالى اند - يعنى جايى كه در «گذشته » است و در «فرامتن» و لزوماً در مرزبندى با «متن» - اما در پايان داستان، وارد متن مى شوندتا نقال را با خود به جهان كهن الگوها ببرند آن هم در هيئتى امروزين و ملموس و مادى. اشاراتى البته در اواسط و پايان اين داستان آمده كه به ضرورت خلاصه كردن متن، در ارجاعات به كتاب ، جايشان خالى است و در اين اشارات، آدم هاى اول داستان، ياميل به كهن الگوشدن مى كنند يا همچون «مرتضى » كه «سبيل هاى پشت لبش تازه كرك زده بود» بدل به كهن الگوى سهراب مى شوند. اين مسيرى است كه نويسنده در اكثر اين داستان ها مى پيمايد و آن را بدل به شگردى شخصى مى كند. به گمانم اگر زنده مى ماند بيشتر زنده مى ماند به شگردهاى تازه ترى نيز مى رسيد اما در بيمارستان گفت:«مى خواهم در لاهيجان بميرم» و گفت«نه! چرا مردن » روحيه اش خوب بود به روايتى ، روحيه اش بد بود به روايتى ديگر ؛ اما بى آن كه به اسفنديار يا سهراب خبرى دهد... مرد. يادم هست كه يك نفر - و يادم نيست چه كسى - زنگ زد و گفت: «نجدى مرد.» به گمانم تابستان بود يا اوايل پائيز. به گمانم برگ ها را ديدم كه روى درخت ها زرد بودند. پاى درخت ها، زرد بودند.
بازگشت نامأنوس گدار
365133.jpg
وصال روحانى ‎/بخش نخست
در ماه هاى اخير يك موج تازه از ژان لوك گدار سينماگر مشهور و برجسته فرانسوى در جامعه سينما به راه افتاده و اين چيزى است كه به هر حال نبايد درباره يكى از بانيان اصلى موج نو در سينماى اروپا غيرعادى و يا چيزى تازه دانست.
دليل رويكردى تازه و وسيع به ژان لوك گدار در آمريكا و بخش هايى از اروپا ۵۰ سال بعد از ظهور اوليه و تند و تيز وى، عرضه «DVD»هاى متعدد و تازه اى از فيلم هاى قبلى وى و مجموعه اى از كارهاى او روى نوارهاى ويدئويى و يا «CD»هايى با كيفيت خوب است كه لااقل براى نسل جوان فعلى سينمادوست، به مثابه كشف ولو ديرهنگام يك بدعت و روند نو در سينماى اروپا و لمس چيزى است كه آنها به غلط تصور مى كردند بايد در آينده ظهور كند اما فرانسوى ها با گدار و تروفو سال ها پيش و آلمان با فاسبندر و هرتزوگ ۱۰ ، ۱۵ سال بعد از آنها به كسب و تكرار آن توفيق يافته بودند و هنر عميق آنها صنعت تيره اما پرتلألو نئورئاليسم ايتاليا را غنى تر ساخته بود.
يكى از فيلم هاى موجود در باكس DVDهاى عرضه شده از گدار، كار مشهور سال ۱۹۶۵ او به نام «پى يرو ديوانه» است كه ۴۳ سال پس از ساخت هنوز نو و نهيب زننده به نظر مى رسد. آن فيلم در اوج نهضت گداريسم در سينماى اروپا اكران شد و موجى را كه با «از نفس افتاده» شروع شده بود، كامل كرد و اسباب تحسين لااقل دوستداران سينماى موج نوى اروپا شد، هرچند مانند پروسه فاسبندر در آلمان، آمريكايى هاى احمق آن را بسيار دير كشف كرده و گرامى شمردند، «پى يرو ديوانه»، ژان پل بلموندو و آنا كارينا را در اوج جذابيت هاى هنرى و سينمايى شان دربردارد و تمثيل كامل گدار و سينماى اوست. اين كه چرا تهيه كننده هاى اين باكس از كارهاى گدار از دوره درخشان اول او فقط همين يك فيلم را گنجانده و در عوض از مقطع هاى دوم و سوم كار وى آثار بيشترى را در نظر گرفته اند، نامشخص مى نمايد، اما مثل اين مى ماند كه بپرسيد چرا آمريكايى ها (تهيه كننده هاى اصلى اين DVDهاى جديد) در ليست هاى اخير خود نام سيلوستر استالونه را نيز جزو بازيگران و سينماگران برجسته خود آورده اند! از دوره هاى ميانى و پايانى كار گدار در سينما (البته او هنوز هم كار مى كند و بازنشسته نشده) فيلم هايى از اين قبيل در باكس جديد آمده است؛ «اشتياق» يا به روايتى ديگر «هوس» (محصول ۱۹۸۲)، «اسم اول: كارمن» (۸۳)، «كارآگاه» (۸۵) و «Helas Pour Moi» (۹۳)، در اين فيلم ها نيز هنرمندان و بازيگران مشهور ۳۰ سال اخير سينماى فرانسه مانند ايزابل هوپر، ژرار دپارديو، جانى هاليدى، ناتالى باى و همچنين هانا شيگولاى آلمانى (كه بازيگر محبوب فاسبندر بود) رل هاى اصلى را بازى كرده اند.
شايد هم بايد در جست وجوى يك فرم و استيل واحد در اين فيلم ها از ديد خالق آنها و از جانب سينماگر مؤلفى رفت كه از دهه ۱۹۸۰ به بعد برقرارى ارتباط مجدد با مخاطبانش را حتى در اروپا كه سرزمين جولان او بوده، دشوار يافته است. با اين حساب بايد لابد به اين نتيجه رسيد كه اين بازگشت «گدار»ى در سال غريب و دور ۲۰۰۸ چندان به بار نمى نشيند و گردش مجدد در دنياى «استاد» بيشتر سؤال و ابهام برمى انگيزد تا تحسين مؤلفه هاى او كه روزگارى نه چندان نزديك اصول قابل ستايش و ردنشدنى دوستداران سينماى فرهنگى اروپا و بويژه تعقيب كنندگان روند موج نوى آن بود.
در عين حال بايد متذكر شد كه «پى يرو ديوانه» و ساير كارهاى دهه ۱۹۶۰ گدار در دورانى در آمريكا و ساير كشورها اكران شد كه اكران اين گونه فيلم هاى مجهز به زيرنويسى نوعى كمال گرايى محسوب مى شدند و خيلى ها به تماشاى آن مى رفتند و فرهنگ متفاوت اروپا را فرياد مى كردند. حتى اگر زيرنويس داشتن فيلم ها براى رويكرد دوستداران سينماى موج نوى اروپا به سمت آنها كفايت مى كرد. امروز همين خصلت و تعلق داشتن به سينماى متفاوت اروپا براى تبعيد اين گونه فيلم ها به سالن هايى كوچك در گوشه هاى محجور از شهرها و ايالات آمريكا كفايت مى كند و همين خصايل براى اين كه فيلم ها برخلاف گذشته ديده نشوند، كافى است و بدتر آن كه سالن هاى اندك نمايش دهنده اين فيلم ها را در افواه بيش از حد شجاع توصيف مى كنند، زيرا اگر شهامت نداشتند، اين گونه فيلم هاى بى مشترى را پخش نمى كردند!
همين مسئله، كودن و كندذهن بودن هنردوستان آمريكا را يك بار ديگر به نمايش مى گذارد ولى در قياس با زمان حاضر، فرهنگ سينماروها در اواسط و اواخر دهه ۱۹۶۰ كلاً در سطحى بالاتر قرار داشت و كارهاى اساتيد ميانسال و يا بالنسبه جوانى مثل آنتونيونى، گدار، تروفو، ويسكونتى، برسون روزى با اشتياق و وسعت بيشترى تعقيب مى شد.
شرايط دائماً تغيير يافت و در سال ۱۹۹۴ كه فيلم «Helas pour Moi» گدار پس از يك سال تأخير نسبت به اروپا در آمريكا اكران شد، خيلى ها در اين كشور اصلاً خبردار نشدند و يا اگر از نمايش آن كسب اطلاع كردند، وقعى ننهادند و در نتيجه در اندك سالن هاى نمايشى آن حتى ۵ تماشاگر هم مشاهده نمى شدند و سانس هاى بسيارى ملغى شد و فيلم در نهايت ۱۰ روزه از پرده ها برچيده شد.
آن سال، سال «پالپ فيكشن» كاركوئنتين تاران تينو كشف جديد سينماى آمريكا بود كه البته فيلم خوبى به شمار مى آمد اما مسئله اين بود كه بشدت وامدار اساتيد اروپايى محسوب مى شد و از ذهن فيلمسازى برمى خاست كه افتخارش را عشق ورزيدن به سينماى اروپا و كارهاى مستقل و هنرپيشه هاى از ياد رفته مى شمرد و دورى از كليشه هاى هاليوود را در دستور كارش داشت. حتى خود تاران تينوى جوان كه فيلمش نخل طلاى معتبر كن را برد، معترف بود كه اين فيلم بدون انقلابى كه گدار و همتاهاى او در سينماى اروپا ايجاد كردند و بخشى كوچك از آن به آمريكا رسيد، قابل ساخته شدن نبود. امروز اهالى سينماى مستقل را به اين متهم مى كنند كه فقط مايل به ديدن آثارى هستند كه ذهنيت هاى آنها و قشرشان را جلوه گر شود و از قماش خود آنها و افكارشان باشد، اما ۴۳ سال قبل در زمان اولين اكران «پى يرو ديوانه» نيز دقيقاً همين فضا وجود داشته و مستقل ها همچنان شيفته خويش بودند. اين فيلم درباره يك تهيه كننده برنامه هاى تلويزيونى به نام فرديناند (با بازى ژان پل بلموندو) و زن جوان خوش رفتارى (آنا كارينا) است كه احتمال دارد مزدور و قاتل اجير شده گروه هاى انقلابى و مبارز آفريقايى باشد و در عين حال شايد هم نباشد، در نهايت هر دو پاريس را رها مى كنند و به دنبال يك زندگى كولى وار در سواحل كوت دازور مى روند و همان رهايى و ابهام اجتماعى را به تصوير مى كشند كه بسيارى از فيلم ها از آن زمان تاكنون، به شكلى موفق يا ناموفق مشغول ترسيم آن بوده اند. جالب تر اين كه وقتى از گدار پرسيدند الهام و منبع تفكراتش در زمان ساخت «پى يرو ديوانه» چه بوده است، او گفت از «شما فقط يك بار زندگى مى كنيد» فيلم سال ۱۹۳۷ فريتزلانگ استاد آلمانى تأثير پذيرفته است. با قدرى تأخير نسبت به «پى يرو ديوانه» وقتى رابرت بنتون و ديويد نيومن سناريوى فيلم مشهور رهايى طلب و ياغى گرايانه خود «بانى وكلايد» را نگاشتند ( و با كارگردانى ارتورپن رو كردند) همان معيارهاى ذهنى وجود داشت. اين شعار آشكار و پنهان «بانى و كلايد» (مبنى بر «آنها جوان اند، عاشق زندگى هستند و مردم را مى كشند!») به گونه اى و با ابعاد كمتر در «پى يرو ديوانه» نيز به چشم مى خورد و اگر تبليغ نمى شد، پايه هاى آن فيلم را هم مى ساخت.
نگاهى به فيلم مجنون ليلى
فيلمى براى سرگرمى
365145.jpg
على اصغر كشانى
مجنون ليلى فيلمى است كه با هدف سرگرم كردن مخاطب ايرانى ساخته شده است. عمدتاً مدل اين گونه فيلم ها مبتنى بر نگاه و رويكردى سبك و سطحى به دنياى اطراف يا رويدادهاى جارى جامعه است. فيلمساز اين گونه آثار نه براى نخبگان و تحصيلكردگان جامعه بلكه عمدتاً فيلم را براى طبقه فرودست (به لحاظ طبقاتى و برخلاف نوع نگاه و سطح سواد هنرى) مى سازد. در اين ريخت توليد، عموماً فيلم ها مبتنى بر الگوى تجارى و فروش ساخته مى شوند و به دنبال فرمول هاى تازه، كار نشده و شگفت آفرين براى عوام الناس اند. نوعى پركردن اوقات فراغت براى انبوه شهرنشينان از خلال ارائه كالايى تجارى و سرگرم كننده براى توده هاى مردم. از اين رو اطلاق و بررسى اين گونه فيلم ها با معيارى كه عمدتاً منتقدان با آن سينماى واقعى و حقيقى را مى سنجند دشوار و اشتباه است. اما فرمولى كه فيلم مجنون ليلى به دنبال آن بوده تا خود را متمايز از كالاهاى شبيه به خود نشان دهد در نظر اول طرح بحث ولنتاين بوده است. موضوعى جذاب و جوان پسند براى جوانان طبقه متوسط يا مرفه جامعه كه عمدتاً علاقه به نشانه ها و فرهنگ دهكده جهانى دارند و اصرار بر اين رويداد براساس آموزه هاى ايران باستان (كه از زبان يكى از آدم هاى فيلم بيان مى شود) و بررسى سرقت و استفاده حرام از اين واژه و كاركرد آن توسط خارجى ها. از اين رو روايت فيلم هم برهمين اساس شكل گرفته است. جعبه اى با قدمت صد سال براساس اتفاق يا سهل انگارى دست به دست مى شود و ما وارد ماجراى زندگى افراد مختلف و طبقات مختلف (عموماً فرودست) جامعه شده و مخاطب با زندگى هر كدام از اين افراد آشنا مى شود. فرمى كه يك بار نيز كيانوش عيارى در فيلم پول ايرانى از آن استفاده كرد و شد بدترين فيلم در كارنامه اش اما كاركرد اين مدل روايتى كه از الگوى فيلم هاى اروپا و آمريكايى (خصوصاً پس از كارهاى تارانتينو) در كشورهاى ديگر مد شده است را مى توان بهترين نمونه براى فيلم هاى سطح پائين يا به طور واضح تر فيلمفارسى دانست. اين مدل به دليل اين كه «در رو» خوبى براى برخى از كارگردانان نازل ساز ايرانى دارد يكى از بهترين مدل هاست. اين نوع كارگردانان توانايى فرار از شخصيت پردازى، داستان سازى و كار دراماتيكشان به نسبت فيلم هاى تك داستانه را دارند. از اين رو پيشنهاد مى شود براى سهولت كار ستادى تشكيل و به مدت يكى دو سال از اين طرح روايتى استفاده شود. بهترين حالت ممكن براى اين نوع داستانگويى نوعى شانه خالى كردن از بافت در هر داستان است. چرا كه خيلى سريع و گذرا از كنار تيپ هاى مختلف مى توان گذشت و شبيه گزارش هاى تلويزيونى صرفاً بخش هاى گزينش شده اى از زندگى آدم ها را نشان داد كه براى مخاطب امروزى و سليقه احتمالى توده اى مناسب باشد. مانند چيدن گروه خوانندگان روى مقواهاى آشغال، نگرشى نو به قهوه خانه قنبر و قمارباز هاى قرن بيست و يكمى آن، پخش لحظه به لحظه موسيقى پاپ با نوازندگى و خوانندگى جديد روى چهره محمدرضا گلزار و زوج سينمايى جديدش الناز شاكردوست و اشعار نويى چون خدا چرا دلمو شكستند، دوستت دارم، آره اين خيابونا و كوچه هاى خسته عشق منند و چند «شعر حجم» ديگر كه متأسفانه نشد آنها را يادداشت كنم. از همه مهمتر قصه كهن فارسى داريوش و ارغوان، دختر و پسرانى كه خود را همانند مدل هاى دهه سى و چهل منتسب به خانواده اشرافى كرده بودند اما در چرخشى شگفت آور، مشخص مى شود نام ارغوان زرى است (ياد فيلم هاى فارسى ) و قرار نيست خارج برود و پدرش ميلياردر نيست و دوست دارد به دنبال آدميت و عشق و صفا و نان و ماست و آبگوشت باشد و داريوش (تيمور) دلباخته او كه پدرش كارگر ساده اى بوده و نه صاحب كارخانه فرش و نه تنها ماكسيما ندارد بلكه هيچ ستاره دنباله دار و بدون دنباله اى در آسمان عشق ندارد و تنها ستاره اش زرى خواهد بود. تعبير جديد فيلم البته استفاده از مهره هاى شطرنج و خطاب يكديگر به شاه و سرباز اين مهره هاست. تيمور مى گويد: تو شاهزاده بودى و من سرباز، بيا تا با هم ازدواج كنيم. اين فصل به نظر مى آيد كه قابليت گسترش بيشترى در ابعاد داستان پردازى براى فيلمساز مى توانست داشته باشد و او قادر بود تا نقش گلزار و شاكردوست را براى اين سكانس بنويسد و به جاى پرداختن به افراد مختلف داستان مثل راننده تاكسى و سركارگر افغانى مظلوم فيلم كه خانواده اش نزديك كوره هاى آجرپزى زندگى مى كنند داستان بكر دختر و پسر بى پول كه خود را به جاى دختر و پسر پولدار جا زده اند را قرار دهند و داستان سوز و گدازناك نويى خلق نمايد. حتى داستان آموزنده حاجى پولدار ماكسيما سوار كه با اندرزهاى اخلاقى (پس از ارتكاب اعمال متعدد البته) نيز قابليت گسترش داشت. هر چند روايت فيلم اجازه نمى دهد فرآيند تحول كامل اين شخصيت را ببينيم اما همين كه او از اين فرصت بكر استفاده نمى كند و جعبه سرگردان فيلم را كه ارزش آن به دلار قابل محاسبه نيست را همانند بسيارى از شخصيت هاى گيج و شايد متواضع و پشت به مال دنيا كن قصه نمى پذيرد واقعاً قابل تحسين است.
شايد اين روزها كه سينما به دنبال جاى پاى محكمى براى قراردادن قدم هاى لرزان خود باشد، توليد آثار سطحى به منزله سم مهلك و خطرآفرينى براى اين اندام نحيف محسوب گردد. بزرگترين خدمت سينماگر فيلمفارسى ساز شايد و بايد توجه به سطح فرارونده و روبه گسترش سواد جامعه نسبت به دهه هاى گذشته باشد و بداند كه مخاطبان او بيش از هر كس مى توانند تصميم بگيرند كه او بماند يا نماند و در خلوت خود از جفاهاى ناروايى كه مى كند شرمگين شود.
گفت و گو با رئيس بيست و يكمين نمايشگاه بين المللى كتاب تهران
مردم ما كتاب را دوست دارند
مانى رزمجو ‎/ بخش دوم و پايانى
365151.jpg
روز گذشته بخش نخست از گفت وگوى روزنامه «ايران» را با دكتر محسن پرويز درباره نمايشگاه كتاب خوانديد، امروز با او درباره مسائل ديگرى در نمايشگاه امسال تهران به بحث نشسته ايم كه مى خوانيد. پرويز در اين گفت وگو درباره رشد شركت ناشرين در نمايشگاه، حذف و جمع آورى كتاب هاى ايرانى و خارجى غيرمجاز از نمايشگاه و بحث سرانه كتابخوانى صحبت كرد.
گروه فرهنگ و هنر
آقاى پرويز، در زمينه ناشرين هم رشد داشتيم
اين هم جزو مواردى است كه بعضى ها مقدارى روى آن تجاهل مى كنند. چيزى كه يادم رفت بگويم اين است كه بعضى ها نوشته اند با توجه به حذف رواق غربى، فضاى نمايشگاه كوچك شده بود. دوستان به اعداد و ارقام و آمارهاى رسمى كه ما اعلام مى كنيم توجه نمى كنند بعضى ها هم خودشان به نمايشگاه نمى آيند و براساس چيزى كه مى شنوند و احياناً در برخى از رسانه ها مى بينند مى خواهند خبر تنظيم كرده يا تحليل بكنند آن وقت مشكل ايجاد مى شود.
سال گذشته طبقه همكف رواق غربى را در اختيار داشتيم كه بخش زيادى از آن مربوط به ستاد نمايشگاه ، پشتيبانى و غيره بود تعدادى از ناشران دانشگاهى آنجا حضور داشتند. از سر غفلت ديدم كه چند نفر نوشته اند چون ناشران دانشگاهى آمدند داخل شبستان بخش ناشران عمومى كوچك شد. نه اين اتفاق نيفتاده است. دوستانى كه اين حرف را زده اند اشتباه كرده اند. چون ما رواق غربى را حذف كرديم ولى رواق شرقى كه پارسال ۲ طبقه اش را در اختيار داشتيم امسال به ۳ طبقه افزايش يافت. يعنى رواق غربى جايگزين رواق شرقى شد. پس فضايى كوچك نشد. ناشران دانشگاهى پارسال هم داخل شبستان بودند. بخشى از ناشران دانشگاهى در داخل شبستان بودند و بخشى ديگر در رواق غربى، امسال آنهايى كه در رواق غربى بودند به زيرزمين منتقل شدند. پس جابه جايى صورت گرفت اگر نه به اين دليل هيچ فضايى از ناشران عمومى كم نشد. فضاى ناشران عمومى همان فضايى كه سال گذشته در شبستان از آن استفاده كرده بوديم.
من متأسفم كه برخى واقعاً بى توجه به داده ها خبر تنظيم مى كنند و براساس خبر غلطى كه در ذهنشان درست مى كنند تحليل هم مى نويسند كه اين ديگر خيلى عجيب است.
ما ۳ بار راجع به ناشران اعدادى را اعلام كرديم يكى مربوط به پايان زمان رسمى ثبت نام بود، يك عدد و رقم مربوط به روزهاى آغازين و ديگرى مربوط به روزهاى پايانى نمايشگاه بود. از نظر شخص من براى اين كه ما بتوانيم نظم نمايشگاهى را حفظ كنيم؛ وقتى مرحله ثبت نام به پايان رسيد ديگر نبايد ناشرى را اضافه كرد. در آن مرحله ۱۶۷۰ ناشر ثبت نام كرده بودند اما روز پايانى عدد ما به بيش از ۲۰۷۰ رسيد. يعنى اين كه حدود ۴۰۰ ناشر اضافه شد. خب اين به نظر من مقدارى نقصان در كار ايجاد مى كند. توجه داشته باشيم بخشى از اين ناشران اضافه شده افرادى هستندكه نمايندگى خود را به كسانى ديگر داده اند. يعنى غرفه مستقل نگرفته اند. اما چندتايى از اينها شايد غرفه مستقل گرفته باشند. اتفاقاتى رخ مى دهد كه پيش بينى نشده است. ناشرى مى آيد با ما مكاتبه مى كند با عذرخواهى فراوان و هزار و يك دليلى كه مى آورد مى گويد كه موعد ثبت نام من در سفر خارجى بوده ام و كارمندانم غفلت كرده اند و ثبت نام نكرده اند و اگر من در نمايشگاه نيايم چنين مى شود و چنان. ما هم احساس مى كنيم بالاخره نمايشگاه براى اين است كه كتابها عرضه شود يك ناشر را هم از دست بدهيم يعنى اين كه به مخاطبان ظلم شده است. مى پذيريم و مى گوييم استثنائاً ثبت نام شوند. اين آقا كه مى آيد و ثبت نام مى شود طبيعتاً توى غرفه هايى كه ما براساس ترتيب حروف الفبا چيده ايم جا نمى گيرد و بايد ببينيم كجا مى توان به او جا داد، نظم الفبايى ما به هم مى ريزد بعد آن وقت بعضى ها مى نويسند الفبا را فراموش كنيد چون بين ۲ هزار غرفه، ۱۲ غرفه نظم الفبايى به هم خورده است. اين مورد اول ، دوم اين كه تنظيم برنامه هاى ما را به هم مى زند به هرحال ما براى تعداد مشخصى از ناشران كه از ابتدا ثبت نام كرده اند برنامه ريزى كرده ايم. بخشى از مشكلات ما مربوط به همين بى نظمى هاست. بى نظمى هايى كه گاهى وقتها ناخواسته اتفاق مى افتد. گاهى مشكل قانونى در ثبت نام كسى وجود داره، مى رود پيگيرى مى كند و مشكل قانونى برطرف مى شود. به طور مثال پروانه نشرش تمديد نشده. پيگيرى مى كند و پروانه نشرش را تمديد مى كند. ياتعداد عناوين كتابش در نمايشگاه به حدى كه ما گفتيم و قرار گذاشتيم نرسيده مى رود عناوين كتابهايش را پيگيرى مى كند تا چاپ شود كه به حد و اندازه مربوطه برسد. اين افراد در مرحله آخر به ناشرين اضافه مى شوند. از همين فرصت بايد استفاده كرده و از همه ناشران بخواهيم كه به قوانين نمايشگاه احترام بگذارند و ما را در محذوراتى قرار ندهند كه مجبور شويم استدلالشان را بپذيريم و نظم را بر هم بزنيم. اگر در يك دوره ۱۲ استثنا وجود داشته باشد همين ۱۲ تا استثنا در بين ۲ هزار تا باعث مى شود آدم هايى كه دنبال بهانه جويى مى گردند كل نمايشگاه را زير سؤال ببرند و مشكل ايجاد كنند. به لحاظ ناشران خارجى هم ما رشد نسبى داشتيم. اگر اشتباه نكنم حدود ۴۰ تا ناشر به كشورهاى شركت كننده اضافه شد. اكو هم حضور فعالى داشت و كشورهاى عضو اكو هم حضورشان فعالانه تر از سال هاى گذشته بود.
* مسئله ديگر حذف و جمع آورى برخى از كتابها در نمايشگاه بود. اين مسئله چه بازتاب هايى داشت
اين هم باز نكته اى است كه در انتقالش قدرى شيطنت اتفاق افتاد. در روز مصاحبه مطبوعاتى كه ۲ روز قبل از نمايشگاه بود آقاى صفارهرندى فرمودندكه برخى از كتابها مجوز حضور در نمايشگاه كتاب را ندارند بعدتر هم من گفتم براساس گزارشى كه دريافت كرده ام ۳۰۰ عنوان كتاب داخلى و خارجى مجاز به شركت در نمايشگاه كتاب نيست. به طور مثال كتابى را يك ناشر عرب به نمايشگاه آورده بود در تبليغ بهائيت. خب اين از نظر ما مجاز به حضور در نمايشگاه كتاب نيست. از بين ۲۳۰ هزار عنوان كتاب عرضه شده ۱۵۰ تا كتاب داخلى و خارجى مجاز به شركت در نمايشگاه نبوده و با ضوابط نمايشگاهى ، سازگار نيست. عده اى شروع كردند به نوشتن و تحليل كردندكه اين ۳۰۰ كتابى كه از نمايشگاه جمع شده مگر مجوز از وزارت ارشاد نداشته اند نه به خدا ما به كتاب عرب مجوز نمى دهيم. كتاب انگليسى و لاتين را ما مجوز نمى دهيم. كتاب خارجى است و در خارج از كشور منتشر مى شود.
واقعيت اين است كه بعضى ها با مميزى كتاب موافق نيستند و خيلى ها هم به صراحت مى گويند كه كتاب بايد آزاد باشد و هركس هرچه مى خواهد بنويسد. اما از نظر شخص بنده اين خلاف قانون است. شخصاً هم چه در اين مسند باشم و چه نباشم فكر مى كنم كه هر كتابى مجاز به انتشار در داخل كشور نيست. اين كه هر كتابى بايد چاپ شود به امنيت ملى و امنيت اجتماعى و روانى جامعه ما لطمه مى زند و شما مى بينيد كه يك كاريكاتور مهم توى يك روزنامه منتشر مى شود و بخشى از مملكت ما را تحريك مى كند. چه طور ممكن است ما اجازه بدهيم بارها اين اتفاق بيفتد. كتابهاى زيادى نوشته مى شود كه در آن اهانت صريح به اقوام ايرانى وجود دارد. چطور ممكن است كه ما به اين كتاب مجوز بدهيم آيا درست است ما مجوز بدهيم و بعداً بگوييم كه حالا اگر كسى شكايت دارد برود و شكايت كند
در اين صورت ديگر اثرى از مملكت باقى نمى ماند كه بعداً كسى برود شكايت كند. اين خواسته بيگانگان است. كسانى كه به دنبال آشوب در ايران هستند ما بايد هوشيار باشيم. وقتى دشمنان ما رسماً اعلام مى كنند كه ميليونها دلار را در جهت بر اندازى نظام جمهورى اسلامى هزينه مى كنند. كارى ندارد كه در بخشى از اين هزينه و چند نفر مزدور درداخل كشور استخدام شوند و مطالبى را به شكل كتاب بنويسند و منتشر كرده و به نقاط حساسيت برانگيز بفرستند و دائم در مملكت آشوب ايجاد كند. اين به امنيت ملى ما لطمه مى زند به لحاظ اجتماعى هم فرهنگ جامعه، فرهنگ خاص خودش را دارد. برخى مسائل ممكن است در فرهنگ غربى حساسيت برانگيز نباشد و آنها مجاز مى باشند كه به اين دسته از كتابها مجوز بدهند.
اما در كشور ما اينطور نيست. نمايشگاه كتاب هم ضوابط خاص خودش را دارد.
تعداد عناوين كتاب هايى كه از نمايشگاه كتاب جمع آورى شد ۳۰۰ تا نبود، ۳۰۰ عنوان كتاب داخلى و خارجى براى حضور غيرمجاز تشخيص داده شد. طى دوران گذشته نمايشگاه، تعدادى كتاب جمع آورى شده بود. پس اين مسئله تنها مخصوص به يك دوره نيست. اما يك تفاوتى وجود دارد. ما صادقانه به زبان مى آوريم و شايد خيلى ها نمى گفتند. به نظر من بايد با مردم رو راست بود و خيلى صريح حرف زد.
ديدم كسى گفته بود كه كجا در نمايشگاه فرانكفورت كتاب جمع آورى مى كنند دوستانى كه از برخى مسائل اطلاع ندارند؛ بدانند براى بعضى آدمهايى كه در نمايشگاه فرانكفورت حضور پيدا مى كنند و برخى كتابها را عرضه مى كنند، اضافه بر اين كه كتابشان جمع مى شود حكم دادگاه عليه آنها صادر مى شود و ممكن است كه دستگير شده و به زندان هم بروند.
بدانند كه ممكن است ممنوعيت ورود به كشور برايشان صادر شود. ضوابط همه جا هست. هرجايى ضابطه خاص خودش را دارد. ممكن است هنگام عرضه كتاب خارجى به محتواى كتاب پى نبريم و در طول نمايشگاه متوجه شوند كه اين كتاب كتابى است كه حضورش در نمايشگاه با ضوابط نمايشگاهى سازگار نيست و جمع آورى شود. امسال به نسبت سال هاى قبل اين تعداد خيلى كمتر بود. در سال هاى قبل برخى از اين اطلاعات محرمانه تلقى مى شد.
اين مربوط به دورانى است كه تساهل و تسامح به گونه اى كشور را فرا گرفته بود. در همان دوران نمايشگاه هايى در محل نمايشگاه كتاب ترتيب داده (نمايشگاه در نمايشگاه) و كتاب هايى كه جمع آورى شده بود براى برخى از مسئولان مربوطه به نمايش گذاشته مى شد. تعداد اين كتاب ها درحدى بود كه قابل عرضه و نمايش بود. اين نكته اصلى و اساسى است كه بايد به آن توجه شود. اما ما خيلى صادقانه مى گوييم كه ضوابط نمايشگاهى برقرار است. هر كتابى كه ضوابط نمايشگاهى را نداشته باشد، حذف مى شود. اما در مورد كتاب هاى داخلى. خيلى از ناشران اعلام مى كنند كه كتابهايى مجوز گرفته اند. حالا كتابى كه مجوز گرفته چرا نبايد در نمايشگاه عرضه شود اما جواب ما، ممكن است خطايى در بررسى يك كتاب صورت گرفته باشد كتاب يك بار مجوز گرفته باشد. براى بار دوم كه مى خواهد تجديد چاپ شود به ناشرش اعلام مى كنند كه اين كتاب به دليل رعايت نكردن ضوابط نشر مجاز به انتشار نيست. آن كتاب اگر بخواهد مجدداً مجوز بگيرد اداره كتاب مجوز نمى دهد. مدير كميته ارزشيابى ما همان مديركل امور كتاب ما بوده است. با گزارشى كه من از ايشان خواستم ايشان گفت خيلى از اين كتاب ها كتاب هايى است كه اگر الآن بياورند و بخواهند كه براى تجديدچاپ مجوز بگيرند ما به آنها مجوز نمى دهيم. البته در اين دوره اين تعداد خيلى زياد نبود يعنى عدد و رقم اين مقدارى كه به بنده گزارش شده خيلى كم بود.
* بحثى كه در آستانه نمايشگاه مطرح شد و آقاى وزير هم درباره اش صحبت كردند بحث سرانه كتابخوانى بود. نمايشگاه مى تواند چه تأثيرى بر سرانه كتابخوانى داشته باشد
به نظر من نمايشگاه بيست و يكم به طور مشخص نشان داد كه مردم به كتاب علاقه مندند و داستان اين كه مردم با كتاب بيگانه اند، تهمت ناروايى است كه ما به مردم مى زنيم. نمى دانم چرا گاهى از تحقير مردم خودمان لذت مى بريم يعنى دوست داريم بگوييم كه در كشور، همه چيز سرخورده است و مقايسه كنيم و بگوييم كه غربى ها خيلى بهتر از ما هستند. اين روشنفكران غربزده اى كه در عصر مشروطه پيدا شدند و از آن موقع اين فعاليت را پايه ريزى كردند متأسفانه همچنان در كشور ما وجود دارند.
365094.jpg
مردم ما هرچه هستند ما دوستشان داريم و خودمان را جزئى از مردم مى دانيم.
مردم ما عموماً اهل و علاقه مند به كتاب هستند. اما ما در تحليل ماجرا به نظر مى رسد قدرى مسير را اشتباه مى رويم و بعد دچار مشكل مى شويم. نمايشگاه بيست و يكم نمونه بسيار خوبى براى اين مسئله بود. قبلاً كه نمايشگاه در محل شركت سهامى بود وقتى كه مى گفتند اين همه آدم نمايشگاه آمده اند بعضى ها تحليل مى كردند كه اينها نيامده اند كه كتاب بخرند. آمده اند همديگر را ببينند و قرار بگذارند يا در باغ وسط سالنها با هم قدم بزنند. اما امسال مصلى چيزى جز كتاب نداشت. هركس به مصلى آمد براى كتاب آمد. گواه ماجرا هم اين است كه عموم مردمى كه از نمايشگاه خارج مى شوند بسته اى كتاب در دست داشتند.
چون مصلى امكان حضور مردم جنوب و مركز شهر را فراهم مى كند تعداد زيادى از مردم كه معمولاً در محل شركت سهامى حضور نمى يافتند را مى توانيد در مصلى مشاهده كنيد و امسال ديده شد بعضى ها هم كه سطح درآمد پائين دارند و خريد كتاب برايشان مشكل است، حتى شده يك يا دو جلد كتاب را تهيه مى كردند.
به هر حال هرچه صحبت بود صحبت كتاب بود. حتى ما مسائل جنبى را هم اعلام نكرديم. هر كسى آمد به خاطر كتاب آمد. مردم ما به كتاب علاقه مند هستند اما اشكالاتى ساختارى در دسترسى مردم به كتاب داريم كه اين نقيصه را بايد پذيرفت. به عنوان مثال بايد در هر محله يك كتابخانه باشد تا مردم براى دسترسى به كتاب دچار مشكل نشوند. با تمام اين اوصاف درست نيست كه فرهنگ مطالعه را زير سؤال ببريم. جالب اين كه فرهنگ مطالعه را هم زير سؤال مى برند. كاش مى گفتند فرهنگ كتابخوانى. چون بالاخره مطالعه از روى سايت اينترنتى از روى خود كامپيوتر، از نشريات و... امكان پذير است و اين همه نشريه و روزنامه در كشور ما در حال انتشار است پس سرانه مطالعه پائين نيست.
با تحقيق جامعى كه در خصوص سرانه مطالعه و كتابخوانى در كشور انجام خواهد شد ما به نتايج منطقى مى رسيم.
*اگر بخواهيم به يك جمع بندى برسيم به چه نكاتى مى توان اشاره داشت
من باز هم بايد تشكر كنم. من حرفى را در سخنرانى اختتاميه گفتم. به نظرم چون در برخى از رسانه ها كامل انعكاس پيدا نكرده بود باز هم آن نكته را تكرار مى كنم. بخشى از رسانه هاى جمعى؛ هم صدا و سيما و هم مطبوعات و سايت هاى خبرى و خبرگزارى ها با يك سرى از اشكالات نمايشگاه را انعكاس دادند كه اين همچون هديه اى براى ما بود. ما از اين تجربيات استفاده مى كنيم. ممكن است نكته اى از نظر ما دور بماند انعكاس آن از جانب رسانه ها به طور حتم در جمع بندى ما مؤثر خواهد بود. اگرچه همين جا بگويم كه برخى از اين نكات منفى در نمايشگاه هاى سال هاى گذشته نيز رخ داده بود كه از چشم عزيزان منتقد به عمد يا غيرعمد دور مى ماند. به يك نمونه از آن اشاره كرده ام و منتظرم ببينم كه كسى درجايى نشان مى دهد كه دو خط درباره آن مطلب نوشته باشد. در يكى از نمايشگاه هايى كه در چند سال پيش برگزار شد، عزيزان مسئول برگزارى نمايشگاه ضمن اين كه اعلام كرده بودند نمايشگاه از فلان روز بازگشايى مى شود، گفته بودند روز اول به خريدخارجى گروه الف (اساتيد تراز يك حوزه هاى علميه، دانشگاه ها و اهالى قلم) اختصاص دارد. چون مراجعه كردم خواستم كه از در مجاور اتوبان شهيد چمران به داخل نمايشگاه بروم آن در بسته بود گفتند به خاطر مراسم افتتاحيه در بسته است. جمعيت چند صد نفرى از فرهيختگان جامعه از آنجا به صورت پياده هدايت شدند كه بايد بياييد از در شهر بازى داخل شويد جمعيت تا در شهر بازى آمدند و در بسته بود گفتند كه بايداز در جنوب غرب داخل شويد كه در جنوب غرب هم بسته بود گفتند بايد به سمت در جنوبى برويد كه انتهاى خيابان سئول است اين فاصله حدود ۳ كيلومتر است و اين فاصله را پياده طى كردم و در جنوبى هم بسته بود بعد از اعتراضى كه مردم كردند گوشه اى از در را باز كردند و اجازه دادند كه مردم يكى يكى بعد از بازرسى وارد شوند. مردمى كه از اهالى قلم گروه الف و شخصيت هاى علمى و اساتيد حوزه علميه قم بودند بعد از سر و صدايى كه شد اجازه دادند نفر به نفر بيايند داخل و تازه با درهاى بسته سالن ها مواجه بشوند و تا ساعت ۱ بعدازظهر آنجا پرسه بزنند تا در سالن ها بعد از مراسم افتتاحيه باز شود و بتوانند كارهايشان را انجام دهند. من كه در خاطرم نيست اين عزيزانى كه امروز اگر يكسرى از دستشويى هاى نمايشگاه در اثر خرابكارى عمدى بسته مى شود و با بسته شدن حدود ۱۰۰ تا دستشويى بار اين ۱۰۰ دستشويى براى چند ساعت به ساير ۲۶۰ دستشويى فعال نمايشگاه وارد مى شود و ممكن است در صف هر دستشويى ۳-۲ نفر ايستاده باشند - اينها را تعمداً تكرار مى كنم - اين را به عنوان صف هاى طولانى در مقابل ۴ دستشويى نمايشگاه تيتر مى زنند يادم نمى آيد كه ذكرى از اين عيب بزرگ آن نمايشگاه كرده باشند. منتظرم كسى جواب بدهد و بگويد كه ما آن موقع هم آن قدر آزادمنش و آزاديخواه بوديم كه اين نكته را ولو در حد يك خط حتى به نشريه ام گزارش كنيم.
البته شرايط امروز خوب است كه ما مى توانيم انتقاد كنيم. ما حتى از مطالب سايت هاى معاند هم استفاده كرديم. زيرا اگر آنها به ما بد مى گويند، لابد كار ما آنقدر خوب بوده كه توانسته آنها را عصبانى كند. پس ما موفق بوده ايم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |