هما مسافر
وقتى مى آيند در برابر اين همه خوبى مى مانى. نگاه اين زن و مرد، اين زن و شوهر، اين پدر و مادر دلسوخته آنقدر تأثير گذار و ماندنى است كه دلت مى خواهد تا ته جاده عشق بيفتى دنبال رد پاى شان و تو اولين كسى باشى كه پا مى گذارد روى اين مخمل سبز و نگاهت را پرواز دهى تا دورترين افق ها.احمد پورزند را مى گويم، همين چند وقت پيش بود كه قهرمان قهرمانان ايثارگرشد تا به پاس تمام ايثارگرى ها، فداكارى ها و خوبى هايش دريادها زنده بماند و «ايران احمدى» زنى صبور كه سال هاى سال چشمه عشق از چشمان خسته اما اميدوارش خشك نشده است.
*چه زمانى وارد كشتى شديد
سال ۱۳۳۹ از ۱۸ سالگى كشتى را شروع كردم و به باشگاه البرز وارد شدم و زير نظر منصور ايرانلو ادامه دادم. بعد از پنج سال به شميران رفتم و ۹ سال در آنجا كشتى گرفتم.
*چه مقام هايى كسب كرديد
قهرمان كشورى استان مركزى شدم. پنج بار براى قهرمان كشورى رفتم و يك بار براى كشتى پهلوانى استان مركزى انتخاب شدم و در سطح ايران به مقام ششم دست يافتم.
*چه سالى ازدواج كرديد
سال ۱۳۳۹.
* به صورت سنتى ازدواج كرديد
همسرم در آن زمان ۱۵ سال داشت و ما با وجود سن كم، يكديگر را دوست داشتيم و با هم نسبت فاميلى داشتيم.
* بچه ها چه زمانى به دنيا آمدند
وقتى ۱۹ ساله بودم «ايرج» متولد شد و پس از آن صاحب سه پسر ديگر شدم.
*پسرها چندسالگى وارد كشتى شدند
هر چهار پسرم از شش سالگى ورزش كشتى را شروع كردند و در استان مركزى و كشورى مقام آوردند.
*از روزى كه پسرهايتان شهيد شدند بگوييد.
۲۴ بهمن ماه سال ۶۵ بود. خانه ما در صادقيه تهران بود. آن روز رفته بوديم باشگاه صنايع براى تمرينات ورزشى. پسرهايم هم با من بودند. بعد از تمرين به ما اصرار كردند كه براى ناهار باشگاه بمانيم ولى چون مى دانستم همسرم ناهار درست كرده و منتظر است،تصميم گرفتيم به خانه برويم. دو ميهمان هم داشتيم كه با ما به خانه آمدند. ناهار خورديم. ساعت دو بعدازظهر بود كه من و خانم و تورج به اتاق ديگرى رفتيم و ايرج و سيروس و شاهين و دو دوستشان در اتاق ديگرى در حال صحبت بودند كه ناگهان وضعيت قرمز و صداى آژير بلند شد و عراقى ها خانه روبه رويى ما را بمباران كردند. تركش هايى از آن به اتاقى كه سه پسرم در آن بودند، اصابت كرد و ما شاهد حادثه تلخ بوديم.
* در آن لحظات چه كرديد
به طرف اتاق دويدم. شاهين شهيد شده بود. خودم را بالاى سر سيروس رساندم او هم شهيد شده بود. به سمت ايرج رفتم. سرش را در آغوش گرفتم. چشم هايش را باز كرد نگاهم كرد. آخرين كلمه اى كه گفت «بابا» بود.
* در آن زمان چند ساله بودند
ايرج ۲۵ ساله بود. سيروس ۲۲ ساله و ۱۶ ماه از خدمت سربازى اش را گذرانده بود وشاهين ۱۷ سال داشت.
*چه شد كه به آلمان رفتيد
بعد از دو سال همسرم بيمار شد و پزشكان توصيه كردند كه براى معالجه او را به آلمان ببريم. پس از مدتى رفت و آمد به علت طولانى شدن مداواى همسرم و مستمر بودن درمان، ناچار شديم در آلمان اقامت كنيم.
*از شما در تجليل از شهداى ورزش تقدير شد
در آن مراسم من را به عنوان نفر اول اعلام كردند.
*در آن زمان كه كاپ قهرمان قهرمانان را دريافت كرديد چه احساسى داشتيد
مديون اين ملت هستم، به ايرانى بودنم افتخار مى كنم و از يك روزه تا صد ساله دست ملت ايران را مى بوسم.
*مهمترين ويژگى قهرمان قهرمانان
آن شب كه مراسم بود من مطلع شدم بايد به ايران بيايم. نمى دانستم انتخاب شده ام. براى من اين انتخاب افتخارى است و باعث دلگرمى مى شود. انسان به اميد زنده است.
* در آن لحظات به چه فكر مى كرديد
اكثر خانواده هاى جانبازان در سالن بودند، خيلى تحت تأثير قرار گرفته بودم. وقتى كاپ را گرفتم و شال را دور گردنم اند اختند، ميكروفن را گرفتم و گفتم: اين زمين را مى بوسم كه شما جانبازان روى آن روزى راه رفته ايد. آن وقت زمين را كه ويلچر جانبازان روى آن چرخيده بود، بوسيدم.
* از بيمارى همسرتان نگفتيد.
همسرم از دو ماه ۳۵ روز را به دكتر مى رود. نارسايى خون به مغز دارد به همين علت بود كه به آلمان رفتيم. سردرد هاى شديدى مى گيرد.
* در اين مراحل همراهش هستيد
بله. من همراهش هستم و پسرم تورج. او تنها پسر ماست كه اين بار سنگين را مى كشد. در آلمان زندگى مى كند و در هفته يكى، دو روز وقت استراحت كارى اش را دنبال مادرش است.
*در آلمان چه مى كنيد
پسرم بعد از بيمارى مادرش ناچار شد به آلمان منتقل شود. ازدواج كرد و ما صاحب دو نوه هستيم. يك پسر ۱۲ ساله به نام شاهين كه در آلمان كشتى مى گيرد و يك دختر هفت ساله به نام شانيا. در آلمان به خاطر نوه و پسرم سه بار در هفته به باشگاه مى روم. ولى سعى مى كنم همسرم را زياد تنها نگذارم. او تنها يادگارى است كه از بچه ها برايم مانده است. تا آنجا كه قدرت دارم به پايش ايستاده و مى ايستم.
* رابطه تان با نوه ها چطور است
دو نوه ام حدود ۶۰ درصد مسائل ما را حل كردند. قسم نوه ام، «عموها» است.
* در آنجا احساس دلتنگى نمى كنيد
۲۰ سال است در فرانكفورت هستيم. همه ما را مى شناسند و حرمت مى گذارند ولى ايران يك چيز ديگرى است. در ايران جامعه ورزشى بدون استثنا به ما محبت دارند.
* ورزش را دنبال مى كنيد
بله، از شبكه جام جم و شبكه خبر، ورزش ايران را زياد دنبال مى كنم. در برنامه هاى كشتى اكثر دوستانم را مى بينم. از طرف ديگر اخبار را پيگيرى مى كنم، سه فرزندم را از دست داده ام و مى خواهم بدانم چه اتفاقى در ميهنم مى افتد.
* چه خاطره اى از نوه هايتان داريد
هر دو نوه ام روزهاى شنبه درس فارسى در سفارت مى خوانند. يكبار معلم سركلاس گفته يك صلوات بفرستيد. شاهين از جا بلند مى شود و مى گويد: من سه عموى شهيد دارم، سه صلوات بفرستيم. اين نشان مى دهد كه فرهنگ ايرانى در هر كجا كه باشد، تغيير نمى كند و اثر گذار است.
* هنگام ناراحتى و دلتنگى
شايد باورتان نشود. وقت هايى كه ناراحت مى شويم اتفاقاتى مى افتد كه احساس مى كنيم سه پسر شهيدمان پيش ما هستند. زندگى خيلى قشنگ و زيبا است ولى ما چون زندگى را زود شروع كرديم و زود هم به پايان رسانديم به همين علت بودن و رفتن با بچه هايمان را دوست داريم.
* چه آرزويى داريد
انسان اگر ۱۲۰ ساله هم شود باز دوست دارد زندگى كند ولى من دوست دارم بروم چون از سيروس سير نشدم. دوست دارم بروم و پيش او بيشتر باشم.
* خواب آنها را هم مى بينيد
يكبار خواب ديدم رفته ام و به آسمان رسيده ام. سيروس با لباس مشكى آنجا ايستاده بود. يك كيك به من داد و گفت: تولد تورج است.
از خواب كه بيدار شدم خيلى تحت تأثير قرار گرفتم زيرا همان شب، تولد تورج بود و ما براى تولد او كيك نخريده بوديم.
* عشق شما
وطنم، همسرم، تورج و ديد ن بچه هاى شهيدم.
* اگر قرار باشد كبوتر نامه بر، نامه اى از شما ببرد، اين نامه را چگونه و براى چه كسى مى نويسيد
مى نويسم با ياد شما زنده ام و به عشق شما زنده خواهم ماند و مى دهم تاكبوتر نامه بر براى سه پسرم ببرد.
*حرف آخر.
ما گرفتار خفاشان صدام شديم ولى من بچه هايم را در راه مملكت داده ام و به حرمت خون آنها تا آخر راهشان را ادامه مى دهم و از پسرهاى جوان مملكت ام مى خواهم به سوى اولين جرقه انحراف كه سيگار است، نروند. دنبال ورزش باشند و دختران مان نيز بزرگوار بوده و به حرف والدين شان گوش كنند. هيچ پدر و مادرى به اندازه اى كه اولادش با او بلند حرف بزند، ناراحت نمى شود.