دوشنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۳ جمادى الاول ۱۴۲۹
Mon, May 19, 2008
خانواده
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانش
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
پنجره
گفت و گو با قهرمان قهرمانان ايثارگر و همسرش
زمزمه
دستپخت
پنجره
دزد
محبوبه شادمان
هميشه بعد از ظهرها توى گرماى مطبوع بهارى و يا گرماى طاقت فرساى تابستانى مى ديدمش كه دوچرخه سوارى مى كرد. با همان شيطنت خاص پسر بچه هاى سه چهار ساله بهم سلام مى كرد. هميشه بهش مى گفتم الآن كوچه خيلى خلوته شايد آقا دزده بياد تا چرخ تو يا خودتو بدزده. برو خونه گلم . چندر روز پيش عكسش را با نوار سياهى در گوشه آن توى كوچه ديدم. باورم نشد اما حقيقت داشت. داس مرگ اونو چيده و دزديده بود.
گفت و گو با قهرمان قهرمانان ايثارگر و همسرش
اين عشق فرو نمى ريزد
هما مسافر
وقتى مى آيند در برابر اين همه خوبى مى مانى. نگاه اين زن و مرد، اين زن و شوهر، اين پدر و مادر دلسوخته آنقدر تأثير گذار و ماندنى است كه دلت مى خواهد تا ته جاده عشق بيفتى دنبال رد پاى شان و تو اولين كسى باشى كه پا مى گذارد روى اين مخمل سبز و نگاهت را پرواز دهى تا دورترين افق ها.احمد پورزند را مى گويم، همين چند وقت پيش بود كه قهرمان قهرمانان ايثارگرشد تا به پاس تمام ايثارگرى ها، فداكارى ها و خوبى هايش دريادها زنده بماند و «ايران احمدى» زنى صبور كه سال هاى سال چشمه عشق از چشمان خسته اما اميدوارش خشك نشده است.
365091.jpg
*چه زمانى وارد كشتى شديد
سال ۱۳۳۹ از ۱۸ سالگى كشتى را شروع كردم و به باشگاه البرز وارد شدم و زير نظر منصور ايرانلو ادامه دادم. بعد از پنج سال به شميران رفتم و ۹ سال در آنجا كشتى گرفتم.
*چه مقام هايى كسب كرديد
قهرمان كشورى استان مركزى شدم. پنج بار براى قهرمان كشورى رفتم و يك بار براى كشتى پهلوانى استان مركزى انتخاب شدم و در سطح ايران به مقام ششم دست يافتم.
*چه سالى ازدواج كرديد
سال ۱۳۳۹.
* به صورت سنتى ازدواج كرديد
همسرم در آن زمان ۱۵ سال داشت و ما با وجود سن كم، يكديگر را دوست داشتيم و با هم نسبت فاميلى داشتيم.
* بچه ها چه زمانى به دنيا آمدند
وقتى ۱۹ ساله بودم «ايرج» متولد شد و پس از آن صاحب سه پسر ديگر شدم.
*پسرها چندسالگى وارد كشتى شدند
هر چهار پسرم از شش سالگى ورزش كشتى را شروع كردند و در استان مركزى و كشورى مقام آوردند.
*از روزى كه پسرهايتان شهيد شدند بگوييد.
۲۴ بهمن ماه سال ۶۵ بود. خانه ما در صادقيه تهران بود. آن روز رفته بوديم باشگاه صنايع براى تمرينات ورزشى. پسرهايم هم با من بودند. بعد از تمرين به ما اصرار كردند كه براى ناهار باشگاه بمانيم ولى چون مى دانستم همسرم ناهار درست كرده و منتظر است،تصميم گرفتيم به خانه برويم. دو ميهمان هم داشتيم كه با ما به خانه آمدند. ناهار خورديم. ساعت دو بعدازظهر بود كه من و خانم و تورج به اتاق ديگرى رفتيم و ايرج و سيروس و شاهين و دو دوستشان در اتاق ديگرى در حال صحبت بودند كه ناگهان وضعيت قرمز و صداى آژير بلند شد و عراقى ها خانه روبه رويى ما را بمباران كردند. تركش هايى از آن به اتاقى كه سه پسرم در آن بودند، اصابت كرد و ما شاهد حادثه تلخ بوديم.
* در آن لحظات چه كرديد
به طرف اتاق دويدم. شاهين شهيد شده بود. خودم را بالاى سر سيروس رساندم او هم شهيد شده بود. به سمت ايرج رفتم. سرش را در آغوش گرفتم. چشم هايش را باز كرد نگاهم كرد. آخرين كلمه اى كه گفت «بابا» بود.
* در آن زمان چند ساله بودند
ايرج ۲۵ ساله بود. سيروس ۲۲ ساله و ۱۶ ماه از خدمت سربازى اش را گذرانده بود وشاهين ۱۷ سال داشت.
*چه شد كه به آلمان رفتيد
بعد از دو سال همسرم بيمار شد و پزشكان توصيه كردند كه براى معالجه او را به آلمان ببريم. پس از مدتى رفت و آمد به علت طولانى شدن مداواى همسرم و مستمر بودن درمان، ناچار شديم در آلمان اقامت كنيم.
*از شما در تجليل از شهداى ورزش تقدير شد
در آن مراسم من را به عنوان نفر اول اعلام كردند.
*در آن زمان كه كاپ قهرمان قهرمانان را دريافت كرديد چه احساسى داشتيد
مديون اين ملت هستم، به ايرانى بودنم افتخار مى كنم و از يك روزه تا صد ساله دست ملت ايران را مى بوسم.
*مهمترين ويژگى قهرمان قهرمانان
آن شب كه مراسم بود من مطلع شدم بايد به ايران بيايم. نمى دانستم انتخاب شده ام. براى من اين انتخاب افتخارى است و باعث دلگرمى مى شود. انسان به اميد زنده است.
* در آن لحظات به چه فكر مى كرديد
اكثر خانواده هاى جانبازان در سالن بودند، خيلى تحت تأثير قرار گرفته بودم. وقتى كاپ را گرفتم و شال را دور گردنم اند اختند، ميكروفن را گرفتم و گفتم: اين زمين را مى بوسم كه شما جانبازان روى آن روزى راه رفته ايد. آن وقت زمين را كه ويلچر جانبازان روى آن چرخيده بود، بوسيدم.
* از بيمارى همسرتان نگفتيد.
همسرم از دو ماه ۳۵ روز را به دكتر مى رود. نارسايى خون به مغز دارد به همين علت بود كه به آلمان رفتيم. سردرد هاى شديدى مى گيرد.
* در اين مراحل همراهش هستيد
بله. من همراهش هستم و پسرم تورج. او تنها پسر ماست كه اين بار سنگين را مى كشد. در آلمان زندگى مى كند و در هفته يكى، دو روز وقت استراحت كارى اش را دنبال مادرش است.
*در آلمان چه مى كنيد
پسرم بعد از بيمارى مادرش ناچار شد به آلمان منتقل شود. ازدواج كرد و ما صاحب دو نوه هستيم. يك پسر ۱۲ ساله به نام شاهين كه در آلمان كشتى مى گيرد و يك دختر هفت ساله به نام شانيا. در آلمان به خاطر نوه و پسرم سه بار در هفته به باشگاه مى روم. ولى سعى مى كنم همسرم را زياد تنها نگذارم. او تنها يادگارى است كه از بچه ها برايم مانده است. تا آنجا كه قدرت دارم به پايش ايستاده و مى ايستم.
* رابطه تان با نوه ها چطور است
دو نوه ام حدود ۶۰ درصد مسائل ما را حل كردند. قسم نوه ام، «عموها» است.
* در آنجا احساس دلتنگى نمى كنيد
۲۰ سال است در فرانكفورت هستيم. همه ما را مى شناسند و حرمت مى گذارند ولى ايران يك چيز ديگرى است. در ايران جامعه ورزشى بدون استثنا به ما محبت دارند.
* ورزش را دنبال مى كنيد
بله، از شبكه جام جم و شبكه خبر، ورزش ايران را زياد دنبال مى كنم. در برنامه هاى كشتى اكثر دوستانم را مى بينم. از طرف ديگر اخبار را پيگيرى مى كنم، سه فرزندم را از دست داده ام و مى خواهم بدانم چه اتفاقى در ميهنم مى افتد.
* چه خاطره اى از نوه هايتان داريد
هر دو نوه ام روزهاى شنبه درس فارسى در سفارت مى خوانند. يكبار معلم سركلاس گفته يك صلوات بفرستيد. شاهين از جا بلند مى شود و مى گويد: من سه عموى شهيد دارم، سه صلوات بفرستيم. اين نشان مى دهد كه فرهنگ ايرانى در هر كجا كه باشد، تغيير نمى كند و اثر گذار است.
* هنگام ناراحتى و دلتنگى
شايد باورتان نشود. وقت هايى كه ناراحت مى شويم اتفاقاتى مى افتد كه احساس مى كنيم سه پسر شهيدمان پيش ما هستند. زندگى خيلى قشنگ و زيبا است ولى ما چون زندگى را زود شروع كرديم و زود هم به پايان رسانديم به همين علت بودن و رفتن با بچه هايمان را دوست داريم.
* چه آرزويى داريد
انسان اگر ۱۲۰ ساله هم شود باز دوست دارد زندگى كند ولى من دوست دارم بروم چون از سيروس سير نشدم. دوست دارم بروم و پيش او بيشتر باشم.
* خواب آنها را هم مى بينيد
يكبار خواب ديدم رفته ام و به آسمان رسيده ام. سيروس با لباس مشكى آنجا ايستاده بود. يك كيك به من داد و گفت: تولد تورج است.
از خواب كه بيدار شدم خيلى تحت تأثير قرار گرفتم زيرا همان شب، تولد تورج بود و ما براى تولد او كيك نخريده بوديم.
* عشق شما
وطنم، همسرم، تورج و ديد ن بچه هاى شهيدم.
* اگر قرار باشد كبوتر نامه بر، نامه اى از شما ببرد، اين نامه را چگونه و براى چه كسى مى نويسيد
مى نويسم با ياد شما زنده ام و به عشق شما زنده خواهم ماند و مى دهم تاكبوتر نامه بر براى سه پسرم ببرد.
*حرف آخر.
ما گرفتار خفاشان صدام شديم ولى من بچه هايم را در راه مملكت داده ام و به حرمت خون آنها تا آخر راهشان را ادامه مى دهم و از پسرهاى جوان مملكت ام مى خواهم به سوى اولين جرقه انحراف كه سيگار است، نروند. دنبال ورزش باشند و دختران مان نيز بزرگوار بوده و به حرف والدين شان گوش كنند. هيچ پدر و مادرى به اندازه اى كه اولادش با او بلند حرف بزند، ناراحت نمى شود.
يك دامن گل رز، نذر نگاه مادر
365148.jpg
*چه سنى داشتيد كه مادر شديد
۱۶ ساله بودم.
* در آلمان چه مى كنيد
هر هفته به ياد سه پسرم سه گل رز مى خرم. فروشنده يك زن مسيحى اهل اسپانيا است بعد از مدتى از من پرسيد چرا هر هفته سه گل مى خريد. برايش توضيح دادم كه سه جوانم را در جنگ از دست داده ام. آن زن از شنيدن اين مسئله بشدت ناراحت شد و از آن به بعد به حرمت خون آنها و عشق من هر هفته خودش يك گل رز هديه مى كند.
* دور از وطن با اين غم بزرگ، احساس دلتنگى نمى كنيد
هر وقت بيرون از خانه مى روم و خارجى ها مرا مى بينند، جلو مى آيند و مى پرسند چرا اين قدر غمگين هستى وقتى حرف هايم را مى شنوند و گريه ام را مى بينند، غم مرا حس مى كنند و همراه من گريه و همدردى مى كنند. با تمام اين ها و با وجود تنها پسرم، عروسم و دو نوه ام و توجهى كه آنها به ما دارند ولى ما ساعت هاى تنهايى با هم و در كنار هم حزن و اندوه داريم. عكس بچه ها را مى بينيم و ...
ما زود ازدواج كرده بوديم. چهار پسر ورزشكار داشتيم. قشنگ ترين لحظه زندگى من آمدن آنها از باشگاه بود. يادم نمى رود كه پسر كوچكم جلو مى دويد و مى خواست از آنها سبقت بگيرد و مى گفت: مامان اول من كارهايم را انجام مى دهم.
*چه آرزويى داريد
آرزويم اين است كه در سراى باقى بچه هايم را ملاقات كنم.
*از اين كه همسر قهرمان قهرمانان هستيد چه احساسى داريد
هميشه از اين كه شوهرم ورزشكار بود، افتخار مى كردم. آن شب هم كه قهرمان قهرمانان شد به خودم مى باليدم كه او همسر من است. او غير از اين كه شوهرم بود، مرا مادر فرزندان خوبى كرد و راهنماى خوبى هم براى من بود و هست، او تمام جوانى اش به پاى من نشست.
*بهترين خصوصيت پهلوان پورزند از نگاه همسرش
همه خصوصياتش خوب است هيچ بدى از او نديده ام، خيلى صبور است.
* چه نامه اى مى نويسيد تا كبوتر نامه بر ببرد
براى ايرج مى نويسم و مى گويم: دوستت دارم. ايرج جان! هيچ وقت آن لحظه را فراموش نمى كنم كه در كنار نامزدت نشستى و زيباترين عكس ات را به يادگار گرفتى.
زمزمه
فرزندم
مونا كربلايى
پروردگارا! نگران كودكم هستم.
خداى مهربانم! تو هرگز من و خانواده ام را تنها نخواهى گذاشت. از كودكم در همه حال حمايت كن و مراقبش باش. به او در همه حال سلامتى جسم و روح ببخش. به او قدرت دوست داشتن عطا كن و در او اشتياقى آن چنان عميق بيافرين تا دنبال كردن اهدافش را هرگز متوقف نكند. چه من در كنارش باشم يا نباشم، حتى يك لحظه تنهايش نگذار. تا تو مراقب فرزندم هستى نگرانى معنايى ندارد.
دستپخت
غذاى رژيمى با مرغ
365127.jpg
زهرا ضربتى
مواد لازم براى چهار نفر:
برگ اسفناج يك فنجان
قارچ دو فنجان
پنير چدار يا پنير پيتزا هشت ورقه
نان تست هشت عدد
گوجه فرنگى خرد شده يا فلفل دلمه قرمز خرد شده يك فنجان
سينه مرغ به صورت استيك يا پخته و خرد شده (يك سينه مرغ يا هشت تكه مرغ ورقه اى)
طرز تهيه:
سينه مرغ را كبابى مى كنيد. مى توانيد از ماكروفر يا باربى كيو استفاده كنيد. قارچ ها را در كمى كره تفت داده و مواد ديگر را نيز به دقت خرد مى كنيد. سپس روى يك نان تست يك ورقه پنير قرار داده و مواد تهيه شده را روى آن مى ريزيد.يك ورقه پنير ديگر در اين محل قرار داده و نان ديگر را روى آن قرار مى دهيد. ساندويچ را براى يك دقيقه درون ماكروفر مى گذاريد تا پنير آن ذوب شود. همچنين مى توانيد اين ساندويچ را روى باربى كيو قرار داده و حرارت لازم را بدهيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |