|
به خاطر پسرم قاتلش را بخشيدم
|
|
|
فرناز قلعه دار با شنيدن صداى زنگ تلفن زن جوان به سختى از جا بلند شد. اين روزهاى آخر حسابى سنگين شده و راه رفتن برايش مشكل بود. چند روز بيشتر تا به دنيا آمدن ميهمان كوچولويشان باقى نمانده بود. شوهرش پشت خط بود. سلام كرد و گفت: نگران شدم گوشى را دير برداشتى فكر كردم خداى نكرده حالت بد شده نسرين گفت: حالم كه زياد خوب نيست اما هنوز يك هفته اى مانده، عجله نكن. بعد از چند دقيقه صحبت هر دو خداحافظى كردند و زن جوان مشغول استراحت شد. نزديك ظهر ناگهان درد شديدى تمام وجودش را گرفت. درد لحظه اى بيشتر طول نكشيد اما چند دقيقه بعد دوباره تكرار شد. ترسيده بود با خودش فكر كرد هنوز زود است. اما شايد هم مسافر كوچولو دلش مى خواست هر چه زودتر به دنيا بيايد. با عجله سراغ زن همسايه رفت. اكرم خانم وقتى نسرين را با رنگ و روى پريده ديد گفت: دردت شروع شده - آره مى ترسم اگر غفلت كنم مثل دفعه قبل پشيمان بشوم. زن جوان كه دو سال قبل به خاطر يك سهل انگارى در آخرين روزهاى باردارى اش فرزند خود را قبل از تولد از دست داده بود حسابى مى ترسيد. بنابراين از زن همسايه خواهش كرد او را به بيمارستان برساند و بعد هم به شوهرش طورى خبر دهد كه او نگران نشود. چون مى دانست حسين بيش از خودش به فكر اين بچه و سلامتى اوست. هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه صداى گريه بچه گوش او را نوازش داد. نسرين هم نفس عميقى كشيد و با خيال راحت به خواب رفت. وقتى چشم باز كرد اتاق بيمارستان پر از گل و شيرينى بود. دقايقى بعد پرستار با يك نوزاد پسر زيبا وارد اتاق شد و گفت: «خواب ديگه بسه. بلند شو كه پسر كوچولوت گرسنه است.» وقتى بچه را در آغوش گرفت از خوشحالى و شادى حس عجيبى داشت. پس از چهار سال زندگى مشترك تازه طعم واقعى خوشبختى را در كنار همسر و پسر كوچولويش احساس مى كرد. روزها به سرعت از پى هم مى گذشتند و امير كوچولو با شيرين زبانى هايش زندگى را براى آنها دوست داشتنى تر كرده بود. چند سال بعد در آستانه ورود امير به مدرسه پدر و مادرش تصميم گرفتند او را از تنهايى درآورند. اما خيلى زود متوجه شدند كه ديگر نمى توانند بچه دار شوند. پزشكان با معاينات و آزمايش هاى مختلف با اطمينان به آنها گفتند امير تنها فرزند آنها خواهد بود. اينگونه بود كه پسر كوچولوى زيبا و مؤدب عزيزدردانه خانواده شد. اين توجهات و محبت هاى بى حد و مرز كم كم در رفتار و گفتار پسرك تأثير گذاشت. به خصوص وقتى به سن نوجوانى و بلوغ رسيده بود. گاه حتى با پرخاشگرى و اعتراض از والدينش مى خواست تا اين همه او را در ميان حصار و تنگناى توجه و محبت بيش از حد خود قرار ندهند. مى گفت: از دوستانش خجالت مى كشد آنها او را مسخره مى كنند كه با ۱۵ سال سن هنوز مادرش او را به مدرسه مى آورد و عصرها پدرش او را از سرايدار مدرسه تحويل مى گيرد. تا مبادا در طول مسير اتفاقى برايش بيفتد. بالاخره اعتراض هاى امير و دخالت اطرافيان باعث شد تا نسرين و حسين كمى در رفتار خود با فرزندشان تجديدنظر كنند. اما مادر دلش آرام نمى گرفت. هر موقع كه امير جلوى چشمانش نبود برايش يك قرن مى گذشت. دچار وسواس فكرى و بدبينى شده بود. مى گفت مى ترسم بلايى سر پسرم بيايد و من تا آخر عمر خودم را سرزنش كنم كه چرا مراقبش نبودم. امير در آستانه ۱۶ سالگى با نخستين مصيبت زندگى اش روبه رو شد. حسين آقا در يك شب تابستانى در خواب با زندگى وداع كرد. مرگ ناگهانى پدر تأثير بسيار شديدى در روحيه امير و مادرش گذاشت. پسر نوجوان تكيه گاه محكم و پشتيبان جدى خود را از دست داده بود و نسرين از غم تنهايى و بى ياورى در خود شكست. چند هفته پس از مرگ حسين آقا، تنهايى بيشتر مادر و پسر را آزار مى داد. حالا تمام مسئوليت هاى نگهدارى از امير بر دوش مادر افتاده بود. و در اين ميان فكر اين كه آيا مى تواند به تنهايى سنگينى اين بار را بر شانه هايش تحمل كند بيشتر آزارش مى داد. مغازه حسين آقا كه تنها محل كسب درآمد مادر و پسر بود به فرد مورد اعتمادى سپرده شد تا در آنجا كار كند و ماهيانه مبلغى را به عنوان مخارج زندگى به آنها بدهد. اما چند ماه بعد نسرين خانم متوجه شد با اين پول اندك نمى تواند نيازهاى زندگى و توقعات امير را تأمين كند بنابراين به فكر پيداكردن كارى افتاد. چند هفته بعد در يك كارگاه توليدى پوشاك مشغول به كار شد. اما كار بيرون از خانه او را از پسرش دور مى كرد و نمى توانست مراقبت هاى قبل را نسبت به او داشته باشد. بالاخره امير پسر برومندى شد. نبود همسر در زندگى نسرين باعث شده بود امير را به عنوان تكيه گاه و حامى خود بداند. اما افسوس.... امير ۱۸ ساله كه شد درس و تحصيل را برخلاف ميل مادرش رها كرد. نصيحت هاى مادر و اطرافيان هم تأثيرى در تصميم او نداشت. گفت مى خواهد كار كند. اما در طول چند ماه، بيش از ۱۰ شغل مختلف را امتحان كرد. در اين ميان اطرافيان همه به مادرش طعنه مى زدند و مى گفتند: نتيجه توجهات بيش از حد همين است. مادر هم خودش را سرزنش مى كرد كه چرا اجازه نداده بود پسرش قدر زحمات او را بداند و سختى به دست آوردن يك لقمه نان حلال را بچشد. چند روز بيشتر به نوزدهمين سالگرد تولد امير نمانده بود مادر بى اختيار به ياد روزى افتاد كه با همسايه قديمى شان اكرم خانم به بيمارستان رفت و پسر كوچولويش را به دنيا آورد. راستى كه روزگار چقدر سريع مى گذرد. انگار همين ديروز بود وقتى امير اولين كلمه را بر زبان آورد. شنيدن اسم «مامان» براى اولين بار از دهان پسرش چقدر شيرين و دوست داشتنى بود. نگاهى به ساعت انداخت از ۱۰ شب گذشته بود دلش شور افتاد. نمى دانست چرا پسرش اين قدر دير كرده است. سابقه نداشت شبها مادرش را تنها بگذارد يا به خانه نيايد. دفترچه تلفنش را آورد و به خانه چند دوست و فاميل و آشنا تلفن زد. اما هيچكس از امير خبر نداشت. چادرش را سر كرد و به خانه دوست امير رفت كه در كوچه بالايى بود. زنگ در را كه زد مادر محسن جلوى درآمد. بعد از سلام و احوالپرسى گفت: «ببخشيد مزاحم شدم آقا محسن خانه است - بله اتفاقاً تازه رسيده كارى داشتيد مى خواستم ببينم از امير من خبرى ندارد - نمى دانم البته طرف هاى ظهر امير آمد دنبال محسن و با هم رفتند بيرون اجازه بدهيد صدايش كنم. شايد خبرى داشته باشد. چند لحظه بعد محسن با ديدن نسرين خانم رنگش پريد و دستپاچه شد. -«پسرم، شما از امير خبر نداريد. خيلى دير كرده دلواپس شدم. محسن در حالى كه سعى مى كرد خونسردى خود را حفظ كند، گفت: نه خبرى ندارم اصلاً امروز نديدمش. - ولى مادرتان گفت: امروز ظهر آمده بود دنبال شما نه اشتباه كرده من اصلاً امروز امير را نديدم. نسرين با ناراحتى آنجا را ترك كرد و به خانه برگشت. تا صبح خواب به چشمانش نيامد. هوا كه روشن شد لباس پوشيد و يك قطعه عكس پسرش را برداشت و به كلانترى رفت. .. شب شده بود اما باز هم از امير خبرى نبود. روز بعد حوالى ظهر تلفن خانه به صدا درآمد. دايى امير گوشى تلفن را برداشت. همه ساكت شده بودند تا ببينند چه كسى پشت خط است. رنگ چهره دايى هر لحظه سفيد تر مى شد. در حالى كه لب هايش كبود شده بود فقط يك جمله گفت: «چشم جناب سروان الآن مى آييم.» گوشى تلفن را كه گذاشت بى اختيار روى زمين نشست. نسرين كه دلش گواهى بد مى داد به طرف او دويد و گفت: «چى شده تو را به خدا بگو چى شده » - يك جسد پيدا شده گفتند بريم براى شناسايى. دنيا دور سر زن چرخيد. چشمانش سياهى رفت و ناگهان نقش بر زمين شد. مأموران پليس چند ساعت پس از اعلام شكايت مادر امير پيكر خونين و بى جان پسر جوانى را در خرابه اى اطراف تهران پيدا كرده بودند. پس از شناسايى پيكر امير از سوى مادرش و انجام مراحل قانونى كار، نسرين براى تحقيق به اداره پليس رفت. از او پرسيدند: به چه كسى در اين ماجرا مشكوك هستيد او بى اختيار به ياد محسن - دوست امير- افتاد. رفتار آن شب پسرك برايش عجيب بود. با اين كه ترديد داشت اما به خودش گفت خون پسرم مهم تر از آبروى مردم است بايد مشخص شود چه كسى تنها سرمايه زندگى ام را نابود كرده است. مأموران به سراغ محسن رفتند. خيلى زودتر از آنچه تصور مى كردند او لب به اعتراف گشود و ماجراى قتل امير را براى كارآگاهان فاش كرد. و براى آنها توضيح داد كه امير قربانى يك دوئل عشقى شده است. بدين ترتيب محسن در دادگاه محاكمه شد و نسرين به عنوان تنها ولى دم خواهان قصاص - اعدام - محسن شد. از ماه ها قبل با خودش انديشيده بود كه اگر دادگاه اين پسر جوان را به اعدام محكوم كند آتش كينه چند ماهه او خاموش خواهد شد. يك سال از صدور حكم قصاص گذشته بود و او همچنان منتظر روزى بود كه وى را براى انجام مراسم به زندان دعوت كنند. بارها پيگير ماجرا شد اما مى گفتند هنوز مراحل ديگرى از پرونده باقى مانده است. شب و روز نداشت. كارش شده بود رفتن بر سر مزار امير و شوهر مرحومش. در اين يك سال به اندازه ۲۰ سال پير و شكسته شده بود. از همه فاميل بريده بود. يادش آمد روزى را كه به شوهرش گفته بود، اگر روزى بلايى بر سر امير بيايد من زودتر از او مى ميرم . حالا به سخت جانى خود فكر مى كرد. به اين كه يك سال و نيم از مرگ پسرش گذشته بود اما او هنوز نفس مى كشيد و زندگى مى كرد. خودش را دلدارى داد و گفت: فقط به اميد يك روز زنده هستم. روزى كه قاتل پسرم را بالاى چوبه دار ببينم. در اين مدت بارها و بارها پدر و مادر محسن از راه هاى مختلف سعى كردند رضايت او را جلب كنند تا از اعدام پسرشان منصرف شود. اما نسرين حتى حاضر نشد آنها را ملاقات كند و به حرفشان گوش دهد. خانواده خودش نيز تلاش كردند تا او را به نوعى تشويق كنند تا محسن را ببخشد اما موفق نشدند. بزرگان و ريش سفيدان محل واسطه شدند از خدا و قرآن و انسانيت و وجدان و از پاداشى كه خداوند به بخشندگان مى دهد با او سخن گفتند اما نسرين گوش هايش را براى شنيدن اين حرف ها بسته بود. چند روز بيشتر به اجراى مراسم اعدام باقى نمانده بود. مادر محسن در بيمارستان بسترى بود. اعضاى خانواده اش جلوى خانه نسرين نشسته و طلب عفو و بخشش داشتند اما ... ۲۴ ساعت بيشتر به روز اعدام نمانده بود. به او گفته بودند ساعت ۳ بامداد چهارشنبه در صورت تمايل به زندان برود و هنگام اجراى مراسم حضور داشته باشد. با ياد امير به گريه افتاد. نفهميد كى خوابش برد. اصلاً نفهميد خواب بود يا بيدار امير را جلوى خود ديد با همان قد و قامت و چهره زيبا. امير به او نزديك شد مادر روى زمين نشسته بود. پسر جوان خم شد و بر دستان مادرش بوسه اى زد بعد هم نسرين او را در آغوش گرفت. خواب نبود گرماى بدن پسرش را حس مى كرد امير دست مادر را رها نمى كرد. دراين سال ها امير را اين همه آرام و مهربان نديده بود. گفت: امير تا حالا دست مرا نبوسيده بودى نكند تقاضايى دارى اين بار پسرش به پاى مادر افتاد اشك از چهره اش سرازير بود. مادر دلش آب شد. هيچ وقت طاقت ديدن اشك هاى پسرش را نداشت. گفت: بگو مادر چه مى خواهى دارم دق مى كنم حرف بزن! امير با دست به سويى اشاره كرد: نسرين صحنه عجيبى را جلوى چشمانش ديد خودش بود كه داشت طناب دار را به گردن محسن مى انداخت دلش لرزيد. به طرف امير برگشت و گفت: اين همان كسى است كه تو را كشته مى خواهم انتقام تو را بگيرم. پسر جوان لب باز كرد و تنها يك جمله گفت: مادر اين كار را نكن. او را ببخش. بعد همه چيز سياه شد. نسرين چشمانش را كه باز كرد بدنش مى لرزيد. اشك، صورتش را خيس كرده بود. توان حركت نداشت تنها جمله پسرش هنوز در گوشش بود. چند ساعت بعد نسرين خود را مقابل قاضى ديد. انگار مسخ شده بود. فقط يك جمله گفت: «به خاطر پسرم قاتلش را بخشيدم.»
|