چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸۷ - ۱۵ جمادى الاول ۱۴۲۹
Wed, May 21, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست۱
سياست۲
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
دانشگاه
ماجرا
لحظه تلخ زندگى داماد
365619.jpg
شقايق آرمان

كاركنان بخش فوريتهاى پزشكى شتابان به هر سو مى دويدند. خيلى سريع برانكارد را ازآمبولانس خارج كردند و «مسعود» را به اتاق عمل بردند.
نگاه هاى خيره درميان انوارطلايى پشت پنجره به گذرلحظه ها زل مى زدند.
«مى گن قلبش تركيده. خيلى ام جوونه . ..»
اين را يكى آهسته، درميان شلوغى جمعيت گفت.
شبح سوخته مرگ درفضا پرسه مى زد. به رسم هميشه دقايقى قبل از آخرين لحظه ها، گروه احيا و متخصصان بيهوشى را بالاى سر مصدوم آوردند . بوى عطر و خون با كت و شلوار دامادى مسعود ۲۵ ساله مى آميخت.
دقايقى قبل در چهارراه پارك وى تهران چند جوان «سر به سر» آقا داماد گذاشتند. گوشه اى از پارچه ساتن زرد ماشين عروسى مسعود با باد كنده شد و آرام ازكنار ماشين كنارى گذشت. راننده جوان و دوستانش با حالت غير طبيعى آقا داماد را مسخره كردند و حرف هاى بى ربط زدند. مسعود آدم اهل دعوا نبود. با هزار و يك آرزو داشت به دنبال «ياسمين» -عروس خانم- مى رفت. مهربانى و شعور مسعود زبانزد همه فاميل بود. پدر و مادر عروس خانم و آقا داماد براى خوشبخت شدن بچه ها سنگ تمام گذاشته بودند.
مسعود مثل هميشه سعى كرد عصبانيت خود را كنترل كند. اما شرارت در نگاه راننده ماشين پهلويى موج مى زد. راننده و دوستانش مى خواستند هر طورى شده مسعود را ازماشين پياده كنند. راننده يك دفعه پيچيد جلوى داماد. تعادل مسعود به هم خورد. از ماشين پياده شد. دلش نمى خواست روز جشن بزرگ زندگى اش را تلخ كنداما به محض پياده شدن از ماشين، پسر ها با حالتى وحشيانه بر سرش ريختند و بى درنگ چاقوى بزرگى در قلبش فروبردند . . .
«خونى در رگ هايش نيست كه پمپ شود. فقط سه دقيقه زمان طلايى باقى داريم؛اگرنه اميدى به زنده ماندنش وجود ندارد.»
دكتر محمد مهدى قيامت به عنوان سرپرست گروه بيهوشى با تأكيد تكراركرد : «يادتان باشد فقط سه دقيقه!»
يكى از سبزپوشان داخل اتاق با نااميدى گفت : «فقط جراح عمومى هست و نمى تواند به تنهايى قلب پاره اين پسر را جراحى كند. كارش تمام است. زنده نمى ماند.»
كت سورمه اى پسرجوان روى يكى ديگر از تخت ها پرت شده بود. درآن حال يكى از پزشكياران به همراه پرستار با عجله پيراهن آبى آسمانى پسرك را پاره كرده و حلقه ازدواجش را ازانگشتش بيرون آورد.
رنگ صورت مرد جوان مثل گچ ديوار، سفيد بود.
چشم هايش را با دست گشودند. گويى از هزارسال پيش مردمك عسلى چشمانش را زيرمژه ها و پلك هاى بلندش دفن كرده بودند.
نشانه هاى زيادى از حيات در بدن پسر ديده نمى شد و به طور حتم با مرگ دست و پنجه نرم مى كرد. اما گويى با تمام وجود مى خواست بر مرگ چيره شود و زنده بماند.
ياسمين عاشق چند قدم آن طرف تر پشت پنجره ايستاده و بى خبر از همه جا منتظر مرد زندگى اش بود.
عروس عاشق با دلشوره ناخودآگاه زير لب مى گفت وقتى مسعود بيايد دنبالم مى خواهم به او بگويم : «سلام به تويى كه شب ها به خوابم مى آى. به تويى كه انگار از بدو تولدم مى شناسمت. تويى كه بزرگترين راز زندگيم بودى و هستى. نمى دونم كجايى و چرا دير اومدى اما يه روز اومدى و همه عشقم شدى. عشقت رو تو دلم قايم كرده بودم اما حالا مى تونم فرياد بزنم كه با هميم ... »
دكتر قيامت بلافاصله به دكتر داريوش جاويدى- جراح قلب -تلفن زد . نبض لحظه ها داشت مى ايستاد. قرارشد جراحى را تلفنى انجام دهند. پس جراح عمومى مو به موى حرف هاى دكترجاويدى و قيامت را گوش مى كرد. قلب را باز كردند تا جلوى خونريزى را بگيرند.
جدال سختى ميان مرگ و زندگى بود.
دكتر قيامت زمينه انجام جراحى در لحظه هاى بحران را داشت. با داروهاى خاص فشار خون را بالا نگاه داشت .
آن روز در اتاق عمل حسى عجيب جريان داشت. همه هر كارى از دستشان برمى آمد انجام مى دادند. انگار عشق خالص و دعاهاى ياسمين در تك تك سلول هاى افراد حاضردر اتاق عمل و بيمارستان رخنه مى كرد.
خونى دررگ هاى مسعود نبود . ايست قلبى داشت و اگربيشتر از سه دقيقه از آن حالت مى گذشت ديگرداماد جوان به زندگى برنمى گشت !
خوشبختانه گروه خونى مسعود كمياب نبود.
درثانيه هاى ملتهب به تمام كسانى كه در بيمارستان بودند اعلام شد : « جوانى با گروه خونى ب مثبت يك قدم تا مرگ فاصله دارد اگر مى توانيد براى اهداى خون بياييد.»
در حاليكه در آن سوى ماجرا مهمان ها بى خبر از همه جا هلهله مى كشيدند گروهى از مردم غريبه گرماگرم گرفتارى و اندوهى كه آنان را به بيمارستان كشانده بود مشتاقانه براى كمك به مسعود خون دادند.
عرق سرد زمان روى پيشانى سرنوشت مى نشست. درجدال ميان مرگ و زندگى مسعود يك راه بيشتر وجود نداشت بنابراين خون هاى مشابه را به پسر تزريق كردند. جراح عمومى اميدى به زنده ماندن داماد جوان نداشت.
قلب را دوختند
مسعود چند بارتا دم مرگ رفته و برگشته بود. اما دكتر بيهوشى مثل هميشه دلش روشن بود.
آن روز نخستين بارى نبود كه كاركنان بيمارستان با شرايط بحرانى روبه روشده بودند اما ديدن مرگ يك آدم در شب عروسى اش آتش به دل هر انسانى مى زد. غم سنگينى بر دل همه فشارمى آورد. چه عروسى دردناكى مى شد اگر...
دكتر ها وپرستار ها مدتى ساكت و غمگين به جسم بى هوش داماد جوان نگريستند. درآن اتاق هم مثل همه اتاق هاى ديگر بيمارستان ها خيلى معلوم نبود كه شب و روز كى شروع مى شود و به پايان مى رسد. دستگاه هاى كنترل حيات يا مرگ بيمار، گاه صداى وحشتناكى داشت. بعد از دوخته شدن قلب در ميان ناباورى همه حاضران در اتاق عمل ناگهان خطوط زندگى ظاهر شد و مسعود نجات پيدا كرد.
بدن پسر ورزشكار درميان ملحفه هاى سفيد و زير ماسك اكسيژن تكان خورد. عمل بدون هيچ عارضه اى انجام شده بود.
وقتى مسعود چشمانش را گشود ياسمين را با لباس سفيد عروسى ديد اما هرگزچهره جراحان و مردم مهربانى كه به او خون داده بودند را نديد و اين بارهم برگى از درخت نيفتاد چون خدا اين طور مى خواست.
براساس خاطره اى از دكتر مهدى قيامت، متخصص بى هوشى
گواهينامه هاى جعلى
حميده گودرزى
كارمند اخراجى كه با جعل و فروش گواهينامه هاى رانندگى كلاهبردارى مى كرد از سوى مأموران پليس شناسايى و دستگير شد. راز فعاليت هاى اين مرد تبهكار همزمان با شناسايى يك راننده خلافكار كه گواهينامه جعلى داشت فاش شد.
بدين ترتيب پرونده مرد جوان به اتهام جعل و استفاده از سند جعلى به شعبه چهارم دادسراى شهررى ارسال شد.
وى درباره نحوه به دست آوردن گواهينامه جعلى به بازپرس عباسى گفت: ماه گذشته يكى ازدوستانم به من گفت يكى از آشنايانش سرهنگ راهنمايى و رانندگى است كه مى تواند بدون شركت در آزمون رانندگى برايم گواهينامه رانندگى پايه دو بگيرد. من هم قبول كردم تا با پرداخت مقدارى پول گواهينامه بگيرم. يك هفته بعد هم او اين كارت را برايم آورد. حال آن كه نمى دانستم كارت جعلى است چون دوستم اطمينان داده بود كه كارت اصلى است.
بازپرس پرونده پس از شنيدن اظهارات اين مرد وى را با قرار قانونى بازداشت كرد و به مأموران پايگاه نهم پليس آگاهى تهران مأموريت داد تا با تحقيقات گسترده جاعل اصلى را شناسايى و دستگير كنند.
در حالى كه تحقيقات پليس در اين باره ادامه داشت چند روز بعد نيز گروهى از مأموران راهنمايى و رانندگى، فرد ديگرى را نيز به اتهام استفاده از گواهينامه جعلى راهنمايى و رانندگى دستگير كردند كه اعترافات او نيز مشابه اظهارات متهم دستگير شده بود.
بدين ترتيب با قوت گرفتن اين فرضيه پليسى كه يك جاعل حرفه اى به طور گسترده در سطح منطقه شهر رى فعاليت دارد، دو متهم دستگير شده تحت بازجويى هاى تخصصى قرار گرفتند. سرانجام با راهنمايى آنها و دستگيرى چند تن از واسطه ها، فروشنده اصلى گواهينامه هاى جعلى شناسايى شد.
مأموران در بررسى سوابق اين مرد از طريق بانك اطلاعات مجرمان دريافتند كه كارمند اخراجى يكى از ادارات دولتى بوده است كه از آن زمان سرگرم جعل و فروش گواهينامه، كارت پايان خدمت و مدارك دولتى بوده است. مرد تبهكار ۹ بار نيز در اين رابطه دستگير و زندانى شده است.
بدين ترتيب مرد ميانسال پس از دستگيرى و اعتراف مدعى شد، تاكنون براى ۶۰ متقاضى گواهينامه راهنمايى و رانندگى جعلى تهيه كرده و از هر كدام نيز ۱۵۰ هزار تومان گرفته است. اين درحالى است كه واسطه ها نيز بابت تحويل هر گواهينامه ۸۰ هزار تومان دريافت كرده و سود آن را بين خودشان تقسيم مى كردند.
متهم در ادامه افزود: مدارك را يكى از دوستانم جعل مى كرد من از طريق هشت واسطه آنها را به مشتريان مى رساندم.
هم اينك متهم به اتهام فروش مدارك جعلى در بازداشت بسر مى برد. تحقيقات براى شناسايى جاعل اصلى همچنان ادامه دارد.
دزدان در كمين عابربانك ها
365607.jpg
فاطمه وثوقى
نم نم باران بعدازظهر با تاريك شدن هوا شدت گرفته بود. سرتاسر خيابان را براى پيداكردن دستگاه خودپرداز رانندگى كرده بودم. هرچه به دوطرف خيابان نگاه كردم دستگاه خودپردازى نديدم. در گذشته نيز چندين بار براى گرفتن پول از اين دستگاه ها مجبورشدم به چند بانك مراجعه كنم تا سرانجام به نتيجه رسيدم.
همانطور كه در حال رانندگى بودم ناگهان چشمم به بانكى افتاد كه باجه خودپرداز داشت. با خوشحالى و زحمت زياد ماشين را پارك كرده و پس از توقف شيشه بخار گرفته طرف مقابل را پائين آورده و براى اطمينان بيشتر نگاهى ديگر به سردر بانك انداختم. خوشبختانه باجه عابر بانك فعال بود. مراجعه كننده اى هم نداشت. باران همچنان مى باريد. وقتى به دستگاه خودپرداز رسيدم نفس راحتى كشيدم، كارت عابر بانكم را از كيفم درآوردم. هنوز كارت را داخل دستگاه قرار نداده بودم كه زن جوانى خودش را به زير سايه بان كشاند و با لحن شكوه آميزى گفت: «عجب بارانى!» من هم با تعجب به او نگاه كردم و با لبخند گفتم: «بله باران تندى است.»
به او تعارف كردم تا اگر نياز فورى به پول دارد زودتر از من از دستگاه استفاده كند اما نپذيرفت و گفت: راستش من تازه كارت گرفته ام و طرز درست كار كردن با دستگاه را نمى دانم، اگر زحمتى نيست شما لطف كنيد هنگام كار با دستگاه توضيح دهيد كه من هم ياد بگيرم.
درهمان لحظه مرد ديگرى از راه رسيد و به انتظار ايستاد. همان موقع از زن جوان خواستم با دقت چگونگى قرار گرفتن كارت داخل دستگاه و نحوه كار را تماشا كند.
سرگرم كار با دستگاه شدم و گفتم: ببينيد حالا كه دستگاه اجازه بقيه عمليات را مى دهد بايد يكى از اين گزينه ها را كه روى صفحه دستگاه ظاهر شده است، انتخاب كنيد. در حالى كه منتظر دريافت كارت بودم متوجه شدم كارت خارج نمى شود.
با نگرانى چند بار دكمه هاى دستگاه را فشار دادم و سعى كردم كارت را بيرون بياورم اما نتيجه اى نگرفتم.
مردى كه پشت سرم ايستاده بود گفت: اين دستگاه هم خراب شد ديگر نمى شود از آن پول گرفت. من هم ناگزير با زن جوان خداحافظى كردم و به خانه بازگشتم تا روز بعد به بانك برگردم و كارتم را بگيرم.
فرداى آن روز وقتى به بانك رسيدم با تعجب زن جوانى را ديدم كه از دستگاه پول مى گرفت. از او پرسيدم دستگاه سالم است و كار مى كند. او هم پاسخ داد: بله، چطور مگه! با اضطراب و دلهره وارد بانك شدم و يك راست سراغ رئيس را گرفتم. وقتى خودم را جلوى ميز او رساندم و مشكلم را در ميان گذاشتم. رئيس هم با تعجب مرا نگاه كرد و گفت: «از صبح كه ما به بانك آمديم دستگاه سالم بود و كار مى كرد.»
او پس از بررسى حسابم متوجه شد از ديروز تا امروز صبح چندين بار از كارتم پول برداشت شده است. رئيس بانك با تعجب گفت: سارقان موقعى كه شما با دستگاه كار مى كرديد با چسب مايع دهانه محفظه كارت را مسدود كرده و سپس كارت را با شىء نوك تيزى خارج كرده اند. اما چطور از رمز شما اطلاع داشته اند جاى سؤال است.
* هشدارهاى پليس
سرهنگ عبدالله قاسمى معاون اجتماعى پليس آگاهى ناجا در اين باره با هشدار به دارندگان كارت هاى عابر بانك گفت: صاحبان اين كارت ها تا حد امكان بايد از عابر بانك هايى كه محافظ هاى مخصوص ندارند استفاده نكنند. در صورت استفاده از كارت خوانها در فروشگاهها نيز رمز و مبلغ را حتماً خودشان وارد دستگاه كنند و از افشاى رمزشان نزد افراد غريبه به شدت خوددارى كنند. افراد سالخورده هم كه نيازمند دريافت پول از بانك هستند مى توانند از طريق عابر بانك مبلغ موردنظرشان را دريافت كنند تا از سرقت هاى ميليونى حساب هايشان جلوگيرى شود.
مسعود على يارى معاون اداره كل خدمات كارت بانك كشاورزى هم در اين باره گفت: هدف اصلى اكثر افرادى كه مى خواهند به نوعى به حساب بانكى مشتريان دستبرد بزنند به دست آوردن رمز چهاررقمى اين كارتهاست. بنابراين نخستين توصيه كارشناسان اين است كه كارت و رمز را همواره جدا از هم نگهدارى كنند.
دومين توصيه به مشتريان اين است كه مانده و صورت حساب خودشان را به طور مستمر كنترل كنند و چنانچه مغايرتى در حساب شان ديدند هرچه سريعتر آن را به بانك موردنظر اطلاع دهند.
سومين توصيه هم اين است كه در صورت سرقت كارت بلافاصله موارد را به بانك اطلاع دهند تا براى مسدود كردن كارت اقدامات فورى و لازم صورت گيرد.
همچنين در صورتى كه كارت بانكى به هر علت در دستگاه ضبط شد ضرورى است صاحب كارت با مراجعه به بانك نسبت به رفع انسداد و تقاضاى رمز مجدد اقدام كنند. حال آن كه ضرورى است مشتريان هر ۶ ماه يك بار نسبت به تغيير رمز كارت خود اقدام كنند.
در مواردى هم كه مشتريان روى دستگاه قطرات چسب ديدند به هيچ وجه كارت را داخل دستگاه قرار ندهند و موضوع را بلافاصله به شعبه موردنظر و تلفن هاى درج شده روى دستگاه ها اطلاع دهند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |