|
|
|
|
|
خاطرات يكى از شهروندان خرمشهرى از روزهاى مقاومت
|
|
|
|
خاطرات سرهنگ جبار فلاح اللامى
|
|
|
|
گفته ها و ناگفته هاى فتح خرمشهر از زبان سردار غلامعلى رشيد
|
|
|
|
با وضو وارد شويد
|
|
|
|
|
از خونين شهر تا خرمشهر
|
|
|
اسماعيل علوى خرمشهر ماهها قبل از آغاز رسمى جنگ دستخوش بحران هاى «سياسى- امنيتى» بود. نيروهاى وابسته به رژيم بعث عراق با عنوان خلق عرب و با شعارهاى حمايت از مردم عرب زبان خوزستان با تبليغات «سياسى- روانى» زمينه را براى اشغال مناطقى از كشورمان آماده مى كردند. اين دست تحولات در ماه هاى منتهى به جنگ به اوج خود رسيد و جمعيت وابسته به خلق عرب تبليغات قوم گرايانه خود را افزايش داد. همزمان با تحركات جريان هاى قوميت گرا در داخل كشور دشمن نيز خود را آماده تهاجم مى كرد. سرانجام دشمن بعثى در ۳۱شهريور۱۳۵۹ حمله سراسرى خود را به بخش هايى از كشورمان آغاز كرد و مأموريت اشغال خرمشهر را به گردان هاى هشتم و نهم از تيپ ۳۳ نيروى مخصوص ارتش بعث سپرد. نيروهاى اشغالگر براساس توجيهات فرماندهى سپاه سوم ارتش صدام مدافعان شهر را اندك و فاقد روحيه تصور مى كردند و مى پنداشتند حداكثر ظرف چند ساعت شهر را به اشغال خود درمى آورند. اما مقاومت جانانه و دليرانه مردم و نيروهاى رزمى، حماسه بى نظيرى را براى تاريخ كشورمان رقم زد. مقاومت مردمى موجب كندى پيشروى دشمن و وارد شدن ضايعات و خسارت هاى بسيارى به آنان گرديد و هشدارى بود به سران ارتش بعث عراق كه تجاوز به خاك ايران آنچنان هم سهل و ساده نيست. دشمن بعثى تصرف خرمشهر را با حمايت فعالين خلق عرب بسيار ساده و در دسترس مى پنداشت و بر همين اساس تنها دوگردان از نيروهاى مخصوص خود را به اين مأموريت گسيل كرده بود. اما پس از مواجه شدن با مقاومت مردمى مجبور شد بيش از دو لشكر را به خدمت بگيرد و پس از ۳۴ روز جنگ تمام عيار و نبرد تن به تن و خانه به خانه با مدافعان شهر كه خود روايتى حماسى و انقلابى و در عين حال غم انگيز و مظلومانه است وارد شهر شد و خرمشهر را در سوم آبان۱۳۵۹ به اشغال ناجوانمردانه خود درآورد. اشغال خرمشهر اگرچه حادثه اى تلخ بود اما موجب يأس و سستى نشد و اراده ملى براى بازپس گيرى آن به تكاپو افتاد و فرزندان ميهن اسلامى از هر سو اجتماع كردند و دشمن جايگير در خاك كشورمان را با عزمى مردانه محاصره كرده و رفته رفته حلقه محاصره را بر دشمن تنگ و تنگ تر كردند و سرانجام قوى ترين ارتش منطقه كه با سلاح هاى مدرن تجهيز شده بود و از سوى دولت هاى منطقه حمايت مالى و سياسى مى شد را از پاى درآوردند. در جريان فتح خرمشهر كه به اعتراف دوست و دشمن عملياتى بى نظير در تاريخ جنگ هاى قرن اخير است دشمن با وجود آمادگى و تجهيزات كامل و نفرات و ادوات بسيار زياد آنچنان شكستى را متحمل شد كه تا سالها جبران آن برايش مقدور نبود. در اين عمليات دهها هزار نفر از افسران و درجه داران و نيروهاى بعثى دشمن به اسارت درآمدند و هواپيماها و ادوات زرهى و انفرادى زيادى از دشمن منهدم شد و حماسه ديگرى در تاريخ كشورمان رقم خورد به طورى كه سوم خرداد با نام خرمشهر قرين گشته و ياد خرمشهر نيز با ياد و خاطره رشادت ها و دليرمردى هاى زنان و مردان اين مرز و بوم عجين شد است.
|
|
|
|
|
خرمشهر شناسنامه يك حماسه
عبدالحسين رحمتى خرمشهر نامى است ماندگار، حماسه اى است پر از عشق و ايمان و از خودگذشتگى، خرمشهر متبرك است به نام شهيدانى كه مردان خوب روزگار بودند و نامشان هنوز در كوچه باغ هاى اين شهر جارى است. وقتى نسيم پر از عصمت شلمچه بر تو وزيدن مى گيرد، وقتى ايستاده اى سبز و سربلند، روبه روى «اروند» بايد شهرى آسمانى باشى، خرمشهر! چقدر مظلوميت در نگاه تو نهفته است، چقدر عشق و مهربانى در نخلستان هاى تو جارى است. نخل هايى كه روزى راز و نياز عارفانه بچه هاى آسمان را مى شنيدند و امروز به احترام آن روزها غريب نوازى مى كنند. هر كه آتش و عطش را تجربه نكرده باشد خاك متبرك شهيدان تو را نمى شناسد. خرمشهر شناسنامه بچه هاى بى ادعايى است كه يك روز از سيم هاى خاردار گذشتند. خرمشهر شناسنامه يك حماسه است. شهر سردار خوبى ها، «شهيد محمد جهان آرا» سلام بر سوم خرداد، سلام بر بچه هاى بى قرار شهادت. همان صبح رويانى كه عاشقانه رفتند و در باران آتش چهره شستند. يادش به خير آن روزها، شميم شهادت هميشه در حال وزيدن بود. آنجا دل بسيار بود، دل غريب، دل شكسته، دل گمنام و مردان خوب روزگار گمنامى، پاى نخل هاى سوخته چقدر فاصله كم بود و همين فاصله ها را نيايش هاى عارفانه پر مى كرد. ...و من عمرى است مى گويم كه اى كاش مرا مثل شهيدان باورى بود كسى كه با پرستوها سفر كرد بدان اى دوست از ما بهترى بود تمام عشق را تشييع كردند و تابوت دل من آخرى بود *** هنوز خرمشهر پر از عطر نفس هاى شهيدان است، هنوز كوچه هاى خاطره انگيزش پر از شكوفه هاى سلام و صلوات است. اينجا به آسمان نزديك تر است. در كوچه هاى اين شهر هنوز مى توان بچه هايى را يافت كه هزار خاطره از روزهاى آتش و خون در سينه دارند. حكايت اين شهر را، حكايت عشق و جانبازى را از آنان بايد شنيد. بچه هاى جنگ غريبه نيستند، آنان تاريخى از حماسه اند، نگذاريم خاطره هايشان فراموش شوند.
|
|
|
|
|
خاطرات يكى از شهروندان خرمشهرى از روزهاى مقاومت
پشت ديوارهاى شهر
|
|
|
•سيد سعيد موسوى
۳۱ شهريور ،۱۳۵۹ ساعت ۱۰ صبح، ۱۷ سالگى ام را برمى دارم و مى روم دم در هنرستان. مى گويم: - براى ثبت نام آمده ام، سوم برق. مدير و ناظم و تعدادى از معلم ها مى خندند. چيزى نمى فهمم. به طرف مسجد جامع مى آيم. شلوغ است؛ كمى بيشتر از شلوغى هر روز. چند هواپيما در آسمان پيدايشان مى شود. پائين مى آيند. ديوار صوتى را مى شكنند و بمب هايشان را مى ريزند روى سر شهر. صداى انفجار مى آيد. ماشين ها بوق مى زنند. مردم توى همديگر مى لولند. بعضى ها فرار مى كنند. من هم فرار مى كنم. جنگ شروع مى شود. مى آيم خانه. زن عمويم مى گويد: - صدام دهاتى نمى تونه كارى بكنه، حالا مى بينى! مى گويد: مگه ايران الكيه، حالا ببين چه كارش مى كنند! عينك را به چشم هايش زده و عدس قرمز پاك مى كند. حتى سرش را هم از روى سينى برنمى دارد. صداى انفجار مى آيد. آرامش آسيه برايم عجيب است. برمى گردم مسجد. ولوله است. هركس چيزى مى گويد. مى گويند: از شلمچه گذشته اند و پل نو را پشت سر گذاشته اند. مى گويند: به پير و جوان رحم نكرده اند. مى گويند: - كشته اند، از مرغ و خروس گرفته تا گربه و سگ. صداى انفجار مى آيد. شهر به هم ريخته. مردم هم به هم ريخته اند. دنبال كفش هاى كتانى ام مى گردم. مدتى قبل آنها را خريده ام و قايم كرده ام براى روز مبادا. با همين ها بود كه آموزش اسلحه ديدم و در استاديوم شهر؛ همراه جاسم. پيدايشان كردم، سفيد و نو. عدنان ـ برادرم ـ گفت: كتونى يات بده، صادق لازم داره. گفت: مى خواد بره خط! آنها را توى بغلم گرفتم و گفتم: نه! اصرار كرد و دادم. عصر آمد خانه، خسته و خاك آلود. گفتم: عدنان، كتونى يا! - جا موندن. فقط صادق اومد با زحمت. گفت: دنبالش كردن. گفتم: اخ كتونى يام. روستايى ها از مرز سرازير شده اند. از شلمچه گذشته اند و از پل نو و حالا كنار مسجد پلاس اند. با لباس هايشان آمده اند و پاهاى برهنه؛ پر از گل و شل و صورت هاى خاك آلود. تعدادى گوسفند و بز به همراه دارند. دشداشه ها را به كمر بسته اند و چفيه ها از روى سرها به گردن ها افتاده است. بچه ها گريه مى كنند. مادرها آنها را زير عباهايشان پنهان مى كنند. پسربچه اى به دوردست خيره مانده است. عصر است. براى جمع كردن پارچه و باند زخم بندى و فانوس به همراه حميد راه مى افتيم. خانه ها را يكى يكى مى كوبيم. كوچه ها چه زود خلوت شده اند؛ قبل از فرارسيدن شب! مى گوييم: پارچه مى خواهيم و باند و فانوس. هرچه دارند. مى دهند. مى آوريم و به مسجد جامع تحويل مى دهيم. شب است. برق شهر قطع شده است. ظلمات است. هواى شهريورماه، دم كرده، گرم و خفقان آ ور است. نمى شود داخل اتاق ها خوابيد. چهار عمويم با خانواده هايشان كنار تخت هايشان نشسته اند. صداى انفجار مى آيد. از خواب خبرى نيست. بوى باروت در هوا پيچيده. هوا بوى تندى دارد. گلويم مى سوزد. بينى ام مى خارد. مادرم نشسته است روى زمين. پاهايش را دراز كرده است. سرم را روى پاهايش مى گذارم. سميره و فاطمه هم مى گذارند و على هم. مادرم دست مى كشد روى سرم و سر سميره، فاطمه و على. بلند مى شوم. گفته اند: توى حياط نخوابيد. گفته اند: زير سقف نخوابيد. گفته اند: كنار ديوار بخوابيد. به طرف اتاق كوچكمان مى روم. داخل اتاق تاريك تاريك است. دست هايم را جلو مى گيرم. كورمال كورمال جلو مى روم. دست هايم به ديوار مى خورند. همان جا تا مى شوم و دراز مى كشم. صداى توپ و خمپاره مى آيد. خواب به چشمانم نمى آيد. از كنار ديوار بلند مى شوم. مى آيم بيرون. مادرم را پيدا مى كنم و سرم را روى پاهايش مى گذارم. با صداى انفجار از خواب مى پرم. هوا هنوز تاريك و روشن است. چشم هاى مادرم هنوز بيدارند. پلك هايش روى هم مى افتند و دوباره بيدار مى شوند. بچه ها هنوز روى پاهايش خواب اند. تمام شب را به همين حالت نشسته است. باد خنكى از طرف شط مى آيد. فجر است، عموهايم بيدار شده اند و پدرم. عدنان نيست. روز دوم جنگ شروع شده است. آب شهر قطع شده است. بشكه اى خالى را مى گيريم و مى روم به حمام جلالى؛ چند قدمى خانه، بازار صفا. مردم قبلاً به حمام سرازير شده اند. خزينه كاملاً خالى است. مى آيم بيرون. مى روم طرف شط. فقط كارون آب دارد. از كناره پائين مى روم. هواپيمايى پيدايش مى شود. قبل از اينكه بشكه را به آب بدهم، بمب هايش را خالى مى كند عقب مى نشينم. بمب ها منفجر مى شوند و آب رودخانه تاصدها متر بالا مى رود. اوضاع كمى عادى مى شود، جرأت مى كنم، بارديگر از كناره پائين مى روم و بشكه را به آب مى دهم. هوايش كم كم خارج مى شود. صدا مى كند و حباب ها روى آب را پر مى كنند. پر مى شود سنگين است. نمى توان آن را بيرون بكشم. تقلا مى كنم، بى فايده است، هواپيمايى ديگر پيدايش مى شود رگبار بر روى آب مى گيرد. بشكه را رها مى كنم با دست خالى به خانه برمى گردم. مى گويند: توپخانه اصفهان در راه است. مى گويند: تمام اين سرو صداها مال ماست. مى گويند: اين ماييم كه شليك مى كنيم. عمويم سيدمحسن و آقاى دزفولى از راه مى رسند. كف وانت بارشان پر از خون است و لباس هايشان. مى گويم: عمو، چه خبر مى گويد: خراب، خراب خراب. مى فهمم كه اين سرو صداها مال ما نيست. مى فهمم كه ما شليك نمى كنيم. حيدر مرده است. حيدر حيدرى، دوست و همبازى من، برادر اسكندر. صبح ديدم كه جنازه اش را آوردند وزنش توى چادر مشكى به سر وصورتش مى زد. تازه عروسى كرده؛ چند روزى بيشتر نيست. توى انقلاب هم بود؛ با بچه هاى پشت دادگاه، همراه با حسن مجتهدزاده و مسجد يزديها. گفتم: ها حيدر، سپاه ديگه! ها گفت: ها! ديگه! و امروز جنازه اش را آوردند. گفتند: شهيد شد؛ توى مرز. عباس فرحان اسدى هم شهيد شد و موسى بختور هم چند روز قبل از جنگ. فقط كمى نان هست. بعد از يك صف طولانى مقابل مسجد جامع، خمير و سوخته. به سراغ نان خشك ها مى رويم، نيست. همه را خورده اند. جمعيت زيادى از روستاها و اطراف شهر در حسينيه و عباسيه روى هم تلنبار شده اند. همان ها نان ها را خورده اند. عمويم مى گويد: ـ بذا بخورن، مهمان امام حسينن. به سراغ خرماها مى رويم. كمى مانده است. نمى دانم روز چندم جنگ است. توپخانه اصفهان هنوز به خرمشهر نرسيده است. مقابل حيدريه صف درست شده است براى اسلحه. ما را اصلاً به حساب نمى آورند. سربازها و دوره ديده ها در اولويت اند. چندتايى مى دهند و مى گويند: تمام. صف به هم مى خورد. محمود خرم آبادى را مى بينم. همسايه ماست. نارنجكى به دست دارد. مى گويم: همين مى گويد: همين! امروز خبر محمود را آوردند. فقط خبرش را. هيچ چيز از او باقى نماند؛ فقط يك روايت: - با نارنجكى كه در دست داشت رفت جلو. نارنجك را پرت كرد و بعد با گلوله مستقيم دشمن پودر شد. به مادرش گفتيم اما باور نكرد. مى گفت: برمى گردد، محمود برمى گردد. امروز عمويم سيد لطيف آمد؛ با يك بار ماهى شور. قبل از جنگ رفت بندر و حالا آمد. ماهى ها هنوز توى وانت آبى بزرگش مانده اند. حال و حوصله خالى كردنش نيست. مى پرسد، چى شد مى گويم: تا رفتى شروع شد. هواپيمايى براى زدن پل مى آيد. موفق نمى شود و بمب هايش را در آب مى ريزد و منفجر مى شوند. مى ايستم و نگاه مى كنم. بعد از هر انفجار، آب ها تا صدها متر بالا مى روند و دوباره مى آيند پائين. ستونى از كاميون ها و تجهيزات ارتش از روى پل خرمشهر مى گذرند و به سمت آبادان مى روند. كنار حيدريه براى گرفتن اسلحه صف بسته اند. محمود خرم آبادى با يك نارنجك رفته و كشته شده است. شب است. همه جا تاريك است. گاه گاهى از صداى انفجار خيابانى روشن مى شود. بازار صفا هم خلوت است. تا ۱۰ قدمى را هم نمى شود ديد. كبريتى روشن مى كنم. فريادى بلند مى شود، خاموش كن! - خاموش مى كنم. عمويم، سيد محسن و آقاى دزفولى باز هم آمده اند، باز هم با لباسهاى خونى. زن عمويم - آسيه - امروز راه افتاد. دست بچه هايش را گرفت و راه افتاد. گفتم: زن عمو، صدام دهاتى! گفت: تنهامون گذاشتن. گفت: بهمون خيانت كردن. گفت: حيف از خرمشهر. گفت: مى رم اما برمى گردم. گفت: فقط تا اهواز! گفت: فقط چند روز! و رفت. صالح موسوى امروز آمد با دو اسلحه كلاشينكف و با سر و صورت خاك آلود و پوتين هاى گلى. يكى از اسلحه ها را به دوش انداخته بود، مى خنديد. قبل از اين كه وارد خانه شود گفتم: كم نيارى! گفت: صاحبش مرد! گفت: دنبالش كردم و كشتمش، مال اونه. نمى دانم روز چندم جنگ است. كوچه ها خلوت تر شده اند و سر و صداها بيشتر. در اطراف خانه ما نزديك مسجد جامع و بازار سفا خرابى ديده نمى شود. سگ ها و گربه ها در كوچه ها جولان مى دهند. مى گويند سگ ها مرده خورده اند و هارند. من با چشم خودم نديدم. اما زبان هايشان را ديدم كه از دهان هايشان بيرون است و در كوچه هاى خلوت مى دوند. از صبح به همراه حميد و با موتور گازى به سمت خانه هاى راه آهن مى رويم. هرچه نزديك تر مى رويم خيابان ها خلوت تر و صداى انفجار شديدتر مى شود. ويرانى خانه ها را از اينجا مى توانم ببينم. فكر نمى كردم اين طور باشد. درها كنده شده، سقف ها فروريخته، خيابانها و كوچه ها در هم و برهم. وارد خيابانى در كوى راه آهن مى شويم. پسركى كم سن و سال بر روى تخته سنگى نشسته است. گريه مى كند. تنهاست. كاملاً تنها ميان يك كوچه ويران. مى گويد: كشته شدن . همشون. پدرم، مادرم، خواهرام و برادرام! باور نمى كنم. به حميد نگاهى مى اندازم. او هم باور نكرده است. مى گويد: اونجا، خونه مون اونجاست! به طرف خانه شان مى روم. در كنده شده است. وارد مى شوم. از حياط مى گذرم. وارد يكى از اتاق ها مى شوم. حالم به هم مى خورد. عق مى زنم و از اتاق خارج مى شوم. ديوارها پر از خون است. دو گوش به همراه مقدارى مو به ديوار مقابل چسبيده اند. به حميد مى گويم: راست مى گويد. به پسرك مى گويم با ما بياييد. اما او همان جا نشسته است. نمى آيد، مى گويد: موهم مى خوام بميرم. همين جا كنار پدرم، مادرم، خواهرام و برادرام. از آنجا مى رويم. به طرف پادگان دژ در اطراف شهر مى رويم. همه در حال بازگشت هستند. مى گويند: نريد، خطرناكه! مى گويند: عراقيا اومدن جلو! مى گويند: كسى جلودارشون نى! مى گويند: يه عده بچه هاى سپاه ايستادن با تعدادى تكاور نيروى دريايى و يه عده آدماى شخصى. همين. برمى گرديم. سر راه به طرف قبرستان شهر مى رويم. از در جنت آباد كه وارد مى شوم، مى ايستم به غسالخانه در سمت راست نگاه مى كنم. كسى نيست! با خودم مى گويم: هميشه مرده براى شستن هست؛ حالا چطور نيست! اما نيست. مرده براى شستن نيست. يعنى ديگر كسى را نمى شويند. با لباس و خون آلود دفن مى كنند. كنار در غسالخانه برانكاردى قرار دارد. به طرفش مى روم. كسى روى آن خوابيده و ملافه سفيد را رويش كشيده اند. ملافه را كنار مى زنم. جوانى همسن و سال خودم است. خون بر روى پيشانى و گونه هايش خشك شده. گونه هايش را لمس مى كنم. سردند. در اين هواى گرم، سردند. ملافه را روى صورتش مى كشم. هيچ كس در اطرافش نيست. هيچ كس سراغى از او نمى گيرد. در قبرستان باز هم جلوتر مى روم. چيزهايى را كه مى بينم نمى توانم باور كنم. در ميانه قبرستان گوله به گوله جسد افتاده است؛ همه خانوادگى. پدر در كنار مادر و بچه هاى قد و نيم قد به ترتيب كنار آنها، با لباس هاى پاره و بدن هاى خون آلود. هيچ كس روى سر آنها نيست. چند نفرى در ميان اجساد رفت و آمد مى كنند. يكى دو نفرى قبر مى كنند. صداى سوت خمپاره اى مى آيد. روى زمين ولو مى شويم. قبر كن مى گويد: مى بينى! اصلاً فايده ندارد! مى گويد: زحمت مى كشى. دفن مى كنى، بعد چى مى گويم: بعد چى مى گويد: بعد خمپاره دوباره مى ريزتشون بيرون. از قبرستان مى آيم بيرون. صبح يك خبر در شهر پيچيد: دشمن دين ندارد. ناموس تان را از شهر خارج كنيد. جاده اهواز به خرمشهر سقوط كرده است و فقط پل خرمشهر به آبادان مانده است. اگر پل هم فروبريزد... عمويم، سيدمحسن، كف وانت خون آلودش را شست و گفت: من مى روم! و بچه هايش را صدا كرد. آقاى دزفولى هم راه افتاد و بعد نوبت به ما رسيد. گفت: چه كار مى كنيد مادرم بى تفاوت نگاهش كرد يعنى كه نمى دانيم. گفت: شما هم پشت وانت مثل بقيه! پدرم گفت كه نمى آيد و عدنان، و من، من منى كردم. اما خواهرم سميره ترسيده بود، عجله داشت براى سوار شدن و سوار شد و بقيه هم و مرا هم سوار كردند. بغض كرده بودم و وقتى حميد را ديدم، كه به ديوار خانه مان تكيه داد و مثل بچه يتيم ها نگاه كرد، گريه ام گرفت. از ماشين آمدم پائين و رفتم توى بغلش و گفتم: نمى يام. شما بريد. همين حرف كافى بود. مادرم پياده شد و خواهرها و برادرهايم: يا همه مى ريم يا همه با هم كشته مى شيم. عمويم آمد. مرا از بغل حميد بيرون كشيد و مادر و بچه ها را سوار كرد. صداى انفجار بيشتر شده. ويرانى ها به وضوح به چشم مى خورد. آسمان خرمشهر تاريك است. پالايشگاه آبادان در كيلومترها دورتر مى سوزد و آسمان خرمشهر را سياه مى كند. بنزين نداريم. مقابل پاسگاه ژاندارمرى، نرسيده به پل، مى ايستيم. آقاى دزفولى مى رود و با كمى بنزين برمى گردد. راه مى افتيم. بر روى پل، آخرين نگاه را به شهر مى اندازم. ويران است و در آتش مى سوزد. مى گويم: خداحافظ.
|
|
|
|
|
فتح خرمشهر از زبان يك افسر عراقى
خاطرات سرهنگ جبار فلاح اللامى
وقتى به سرتيپ ستاد حمدالمحمود تلفنى اطلاع دادم كه ايرانى ها به مواضع ما نزديك شده و با تصرف جبهه راست خرمشهر، بندر را تحت كنترل خود درآورده اند، تلفن را بر زمين كوبيد و با شدت هرچه تمامتر شروع به گريستن كرد! نيروهاى ايرانى داشتند به سمت ما پيشروى مى كردند. وضعيت در حال تغيير و تحول بود. از دور، نداى «يا قائم آل محمد» را مى شنيدم. در آن لحظه مأيوسانه مى كوشيدم نيروها را در مواضع خود تثبيت كنم؛ نيروهايى كه كاملاً خود را باخته بودند. يكى از نيروهاى جيش الشعبى در نزديكى سنگر من بود. - سلام عليكم قربان! - عليك السلام. - قربان، مى خواهم خودكشى كنم، مى خواهم امشب بميرم! - چرا - مگر اين صداها را نمى شنويد قربان! آنها دارند مى آيند! آنها مرگ را به بازى گرفته اند. - بله، صداهايشان را شنيده ام. در آن شب، زمين از شدت خروش حمله نيروهاى ايرانى به خود مى لرزيد. هركس كه تسليم مى شد، شانس بزرگى داشت. آن شب، شب بسيار سختى بود: كشته شدن نيروها، يكى پس از ديگرى؛ انفجار سنگرها و انبارهاى مهمات و پراكنده شدن تركش هاى مواد منفجره، صحنه هايى بود كه هر لحظه در برابر چشمان ما اتفاق مى افتاد. در چنين شرايط و لحظات دشوارى، فرمانده لشكر از ما مى خواست كه مقاومت كنيم: من به چشم خود مى ديدم كه سربازان خود را آماده فرار از سنگرهايشان مى كنند. با خود مى گفتم: بى خيال صبار، فكرش را هم نكن، امشب تمام اوضاع به هم خواهد ريخت، آنها (ايرانيها) مى آيند تا ما را از شهر بيرون برانند. در كنار من، «سروان مفتاح» - معاون گردان- ايستاده بود. خسته و هراسان به نظر مى رسيد. رو به او كردم و گفتم: - چطورى ابوفلاح! - والله امشب اوضاع خيلى نگران كننده به نظر مى رسد قربان! - از كجا فهميدى - حمله اين بار آنان با حملات گذشته فرق مى كند. آن شب، خرمشهر از همه سو در محاصره قرار گرفته بود و از هر طرف، صفير گلوله و توپ به گوش مى رسيد. شهر به خاطر حجم بسيار زياد گلوله باران، يكپارچه غرق در نور و روشنايى شده بود و كار مى رفت كه يكسره شود و اين شهر آغوش خود را به روى نيروهاى ايرانى بگشايد. سروان مفتاح در دل خود بر اين وضعيت ناسزا مى گفت. خواست چيزى بگويد؛اما سخنش را بلعيد. عضلات چهره اش تكان مى خورد. از چشمانش فرياد التماس بر مى خاست؛ گويى مى خواست به من بگويد: زمينه را براى برگشتنم به پشت جبهه فراهم كن. سرانجام نتوانست خواسته اش را پنهان كند و خطاب به من گفت: مى خواهم باحيله اى قانونى فرار كنم. ازعلائم چهره اش متوجه منظورش شدم؛ اما با گرفتن ژستى آمرانه به عنوان فرمانده گفتم: «من هر افسرى را كه بخواهد فرار كند، اعدام مى كنم. كارى خواهم كرد كه افسران و سربازان، بر چنين روزى افسوس بخورند.» و بدين ترتيب، باهشدار دادن به عواقب وخيم فرار از جبهه، منظور خود را به او فهماندم. او وقتى ديد با خواسته اش موافقت نشد، دست از پا درازتر به سنگر گردان بازگشت و شروع به داد و فرياد كرد. فهميدم كه سروان مفتاح مى خواهد با حقه و كلك خود را از اين مهلكه نجات دهد. او با به راه انداختن داد و فرياد، تظاهر به ديوانگى مى كرد. در اين حال، سربازان فرياد كشيدند: - سروان مفتاح ديوانه شده است... نزد او رفتم. از حركاتش فهميدم كه اين كار او نيرنگى بيش نيست تا ما را بفريبد. دستور دادم تمام افسران و سربازان از مقر خارج شوند؛ من ماندم و او. به او گفتم:«ببين سروان، اگر به وضعيت طبيعى و عادى خودت برنگردى، با فرمانده تيپ و فرمانده لشكر تماس مى گيرم.» او در حالى كه سعى مى كرد اشك هايش را پنهان كند، به گوشه اى از اتاق رفت و با صداى بلند شروع به گريستن كرد: - آخر قربان، مى خواهم از اين شهر فرار كنم! - به كجا - به جهنم! پوزخندى زدم و گفتم: «فكرش را نكن. بزودى اولين نفرى خواهى بودكه به آنجا مى روى!» او از سخنم چيز ديگرى فهميد. به همين خاطر با التماس از من خواست برايش توضيح بيشترى دهم؛ اما بى فايده بود. دراين حال، صداى سربازان به گوش رسيد كه : «آنان دارند مى آيند...» آرى، امواج خروشان ايرانيها به ما نزديك مى شد و زمان، آبستن حوادث بزرگى در آينده نزديك بود. مواضع گردان يكم تيپ ما سقوط كرد. سرهنگ دوم «مدحت الكرخى » - فرمانده گردان ۳- بامن تماس گرفت و گفت: «ايرانى ها مواضع ما را مانند اسكى بازان تصرف كرده اند.» آرى، هجوم برق آساى بسيجيان به مواضع ما، شباهت بسيارى به حركت اسكى بازان داشت كه در يك چشم به هم زدن، از نقطه اى به نقطه ديگر جا به جا مى شدند. من باچشمان خود ديدم كه آنان رداى مرگ را چون زرهى به تن كرده بودند و باچابكى بسيار به جلو حركت مى كردند و از يكديگر سبقت مى گرفتند. گويا با هم مسابقه مى دادند تا زودتر از ديگرى به هدف خود يعنى شهادت، برسند. من با مشاهده اين صحنه ها و ديدن مردانى عزم آهنين و پرچم هاى برافراشته در دستانشان، دچار احساسات عجيبى شدم. آنان به پيش مى آمدند تا خرمشهر را با قدرت و صلابت ازما پس بگيرند و ما هر چه تلاش كرديم بخشى از خرمشهر را نگه داريم، نتوانستيم ؛ چراكه آنان در پس گرفتن شهرشان مصمم تر بودند. كاش مى شد نشان داد كه چه تعداد از نيروهاى ما دراين عمليات كشته شدند. حتى زمين هم از دست ما به ناله و فغان در آمده بود. ما كه در آرزوهاى دست نيافتنى غوطه ور بوديم، باچشيدن طعم تلخ شكست، خرمشهر را نيز از دست داديم. سرهنگ دوم ستاد «عبدالصاحب خزعل اللامى» ، سرهنگ دوم ستاد «سلطان عبدالحميد»، سرهنگ نيروهاى مخصوص «صابر عبدالعالى» ، سرهنگ دوم «صلاح عبدالله الجبورى»، سرهنگ دوم ستاد «فرحان عبدالنبى الاسدى» ، سرهنگ ستاد «اسماعيل التكريتى » و سرهنگ ستاد «نورى فاضل الدورى»، ازجمله افسران ارشدى بودندكه اجسادشان در برابرم افتاده بود. هر كدام از آنها در لشكرهاى ۳ ، ۵ و ۷ داراى پست و مقام بودند. با مشاهده چنين وضعى، سلاح مخصوصم را برداشتم و به سمت سربازانمان تيراندازى كردم تا آنان را از تسليم شدن و فرار از مواضع باز دارم. در حالى كه مشغول شليك بودم، فرياد مى كشيدم: «ترسوها! كجا رفته ايد » اما سربازان با نفربرها به خارج از خرمشهر گريخته بودند. فوراً با «عامرى» ـ فرمانده تيپ ـ تماس گرفتم. او گفت: «خرمشهر بايد در دستمان باقى بماند.» گفتم: «قربان، بخش اعظمى از خرمشهر از كنترل ما خارج شده است.» گفت: «صدام تأكيد كرده كه لازم است حداقل بخش كوچكى از خرمشهر در دست ما بماند.» آرى، تلاش صدام اين بود كه بخش كوچكى از شهر در اختيار ما باشد تا قدرت مانور تبليغاتى خوبى داشته باشد. صدام حاضر بود نيروهايش از بين بروند؛ ولى پرچم عراق در خرمشهر همچنان برافراشته بماند. خبر نداشت كه آتش نيروهاى ايرانى از هر طرف پرچم هاى عراقى را به كام خود كشيده بود و آنان از هر سو به سمت ما پيشروى مى كردند تا تجمع نيروهاى عراق را در خرمشهر متلاشى سازند. تمامى ارتباطات سيمى و بيسيم قطع شده بود. حتى مقر عمليات لشكر ۱۱ نيز با خارج ارتباط نداشت. ناگهان صداى انفجار مهيبى از دور به گوش رسيد. آرى، يكى از زاغه هاى مهمات و در حقيقت بزرگ ترين انبار مهمات خرمشهر توسط آتش رزمندگان ايرانى منفجر شده بود. قايق هاى ايرانى نزديك تر مى شدند و زرهپوش ها زمين را مى كوبيدند و به جلو مى آمدند و خاكريزها و سنگرها را درمى نورديدند. در آن گير و دار، تنها هدفم اين بود كه خود را از اين مهلكه نجات دهم. سروان مفتاح نيز در اين عمليات كشته شد. هيچ كس نمى داند چگونه اما به گفته يكى از سربازان، هنگامى كه وى قصد رفتن به دستشويى داشت، بر اثر تركش انفجار بزرگ انبار مهمات، جان خود را از دست داد. بيچاره سروان مفتاح كه كوشيد خود را از اين منطقه نجات دهد و بگريزد؛ اما من مانع تحقق خواسته او شدم. آتش از همه طرف به سوى شهر مى باريد و هيچ نقطه اى، از زخم گلوله و انفجار در امان نبود. در اين هنگام، بيسيم به صدا درآمد و فرمانده تيپ از پشت خط به من گفت: سلام عليكم، جناب صدام به شما سلام مى رساند. او به شما اميد زيادى دارد... او از شما مى خواهد كه خرمشهر را از دست ندهيد. صدام اميدوار بود كه خرمشهر همچنان در اختيار ما باشد؛ در حالى كه ما خودمان اكنون در محاصره نيروهاى ايرانى بوديم. او حتى از لشكرها خواسته بود كه گروهان هاى انتحارى تشكيل دهند و افراد با بستن نارنجك و مواد منفجره به خود و حمله به نيروهاى ايران، مانع پيشروى آنها به داخل شهر شوند. برخى از سربازان و افسران، خطرات را به جان خريدند تا بتوانند امتيازاتى به دست آورند و افسران ارشد براى اين كه بتوانند پست و مقام خود را حفظ كنند و مدال شجاعت دريافت كنند، تا پاى جان به دفاع از خرمشهر پرداختند. لحظات به سختى سپرى مى شد؛ لحظات تسليم در برابر مرگ شدن. زمين خرمشهر، در آن دوشنبه، در زير قدم هاى ما آرامش نداشت. دوستم سرهنگ «عبدالحسين ثامر» درگوشم گفت: «خوش به حال فراريان و نجات يافتگان!» با خنده گفتم: «فكر نمى كنم بتوانيم نجات پيدا كنيم.» هرچند در ابتداى عمليات، نيروهاى ما مقاومت شديدى نشان دادند، اما حملات وارد شده از جانب غربى، نيروهاى مقاومت كننده را از بقيه نيروها جدا ساخت و عده اى نيز تسليم شدند. سرهنگ «احمد زيدان التكريتى» ـ فرمانده عمليات ـ از صحنه نبرد گريخت و وارد يكى از ميادين مين شد. سرتيپ ستاد «ضياء توفيق» مخفيانه از صحنه عمليات گريخت؛ اما در يكى از قايق ها، او را مجروح يافتند. هواپيماهاى عراقى به بمباران نقاط تجمع ايرانى ها در عمق مواضع شان و در منطقه بندر پرداختند؛ اما در همين حال، توپخانه هاى ما، گلوله باران مواضع خودى را از سر گرفتند كه در نتيجه آن، سرگرد «عبدالعزيز شكاره» ـ يكى از نزديكان سرلشكر «عبدالزهره شكاره» ـ كشته شد.
|
|
|
|
|
گفته ها و ناگفته هاى فتح خرمشهر از زبان سردار غلامعلى رشيد
حمايت آمريكا از صدام علت طولانى شدن جنگ
|
|
|
سردار غلامعلى رشيد جانشين رئيس ستاد كل نيروهاى مسلح و فرمانده قرارگاه فتح يكى از سه قرارگاه عمل كننده در آزادسازى خرمشهر گفتنى هاى بسيارى پيرامون عمليات بيت المقدس دارد و هر از چندى مطالبى را در جمع فرماندهان و كارشناسان مسائل نظامى مطرح مى كند و عطش جويندگان رمز و راز اين فتح بزرگ را فرو مى نشاند. متن زير بخشى از يكى از سخنرانى هاى ايشان در نشست فرماندهان است كه حاوى نكات تازه اى پيرامون اين عمليات بزرگ است. *** در آغاز سال دوم جنگ، دو انتصاب مهم در سپاه و ارتش صورت گرفت. يكى آقاى محسن رضايى بود كه حضرت امام خمينى (ره) حكم فرماندهى سپاه را به ايشان داد و ديگرى شهيد صياد شيرازى بود كه حكم فرماندهى نيروى زمينى ارتش را گرفت. اين دو مرد به توصيه هاى حضرت امام و درك روشنى كه خود داشتند، موانع را بين سپاه و ارتش از بين بردند و وحدت ايجاد كردند و قرارگاه مشتركى به نام كربلا به وجود آوردند و هر كدام يك گروه طرح ريزى مستقل در سپاه و ارتش داشتند كه روى عمليات[ها] از قبل كار مى كردند و بعد در جلسات مشترك، نتايج بررسى هاى خود را ارائه مى كردند و تصميم گيرى مى شد. عمليات بيت المقدس چهارمين عمليات موفق و گسترده اى بود كه در سال دوم جنگ صورت مى گرفت و سپاه از آغاز سال دوم جنگ، حضورى بسيار قوى و جدى در تمام سطوح مديريتى صحنه نبرد داشت. سپاه به لحاظ سخت افزارى در هر عمليات، يگان هاى خود را توسعه و گسترش مى داد و نيروهاى بسيجى داوطلب و شجاع و مبتكر و خلاق را در درون ظرف خود و ظرف يگان هاى خود سازماندهى مى كرد و از اين بعد مهمترين منبع نيروى انسانى را در اختيار داشت و آنها را به صحنه نبرد عرضه مى داشت. به لحاظ نرم افزارى و طراحى و تفكر نيز با استفاده از انديشمندانى مانند شهيد حسن باقرى، اقدام به طرح ريزى عمليات، مبتنى بر شناخت دقيق از زمين و دشمن مى كرد. سپاه در عمليات بيت المقدس اصرار بر مانور عبور از رودخانه، به عنوان مهمترين ويژگى عمليات داشت و تيم طرح ريزى سپاه كه متشكل از حسن باقرى، رحيم صفوى و اينجانب (رشيد) بودند به كمك ساير فرماندهان و شخص فرمانده محترم كل سپاه كه تصميم گيرنده و هدايت كننده بود، از قبل روى اين راهكار، فكر مى كردند. حتى قبل از عمليات فتح المبين با هدف عبور از رودخانه، روى اين موضوع فكر مى كردند وبه شناسايى زمين و دشمن مشغول بودند. راهكارهاى ديگرى هم بود كه سپاه قبول نداشت. مثل راهكار حمله از جاده آسفالته اهواز- خرمشهر و محورهاى شمالى جغرافيايى نبرد كه دشمن براساس تفكر كلاسيك، از آن مناطق انتظار حمله داشت و آرايش گرفته بود. عمليات پانزدهم دى ماه سال۵۹ نيز با همين تفكر اجرا شده بود و شكست خورده بود و راهكار تركيبى هم مشكلاتى داشت ولى سپاه با توجه به شناختى كه از آرايش دشمن داشت، بر راهكار عبور از رودخانه كارون اصرار و تأكيد داشت و بعد از بحث و بررسى در قرارگاه كربلا، اين راهكار به تصويب رسيد كه عمده قواى ارتش و سپاه با استفاده از همين راهكار وارد عمل شوند. ما سه قرارگاه داشتيم شامل قرارگاه «قدس» كه از محور شمالى منطقه نبرد وارد عمل مى شد ولى انتظار پيشروى به عمق از اين قرارگاه نداشتيم و تلاش اصلى را عهده دار نبود. دو قرارگاه عمده ديگر يكى «نصر» بود و يكى هم «فتح» كه هر دو در منطقه عمومى دارخوين و شمال دارخوين آرايش گرفتند و با عبور از رودخانه كارون و تصرف سرپلى بزرگ به وسعت ۸۰۰ كيلومتر مربع زمينه در هم شكستن قواى دشمن را فراهم كردند. اينجانب (رشيد) از سوى سپاه فرمانده قرارگاه «فتح» بودم كه با همتاى نظامى ام از ارتش، شهيد نياكى بر يگان هاى تحت امر، مسئوليت داشتيم. سپاه با ۱۳ تيپ وارد عمل شد كه تيپ هاى سپاه به دليل حضور گسترده نيروهاى مردمى، هر كدام ده گردان و گاه بيشتر نيرو داشتند و از زاويه ديگرى مى توان اين عمليات را، جنگ فراگير مردمى نيز نام گذاشت. ارتش نيز ۱۴ تيپ داشت و عمليات پس از عبور از كارون، در مرحله دوم نيز ادامه پيدا كرد تا مرز و مرحله سوم با چرخش عمده قوا به طرف جنوب، خرمشهر به محاصره درآمد و دشمن شكست خورد و به هزيمت افتاد، عمليات ۲۴ شبانه روز ادامه پيدا كرد و خرمشهر در سوم خرداد سال ۶۱ آزاد شد. تأثير فتح خرمشهر بر تغيير معادلات متأثر از دو ملاحظه كلى مى باشد. يكى پيوستگى جنگ و انقلاب. دوم، تأثير پيروزى نظامى ايران بر عراق و سقوط احتمالى صدام، در مورد تغيير معادلات و سطح منطقه كه درواقع با پيروزى انقلاب اسلامى آغاز شد. تحميل جنگ بر ايران براى مهار پيامدهاى انقلاب اسلامى و حفظ وضع موجود و اعاده نظم پيشين بود. استراتژى جنگ بدون برنده از سوى هنرى كيسينجر با اين هدف طراحى شد كه پيروزى هر يك به ويژه ايران با پشتوانه انقلاب مى تواند معادلات را تغيير بدهد. آنچه كه صدام پس از اتمام جنگ با اشغال كويت انجام داد نيز نشان داد، برترى يكى از دو كشور چگونه معادلات را تغيير خواهد داد. آمريكا به دنبال جنگ فرسايشى بود. ايران با غلبه بر اين وضعيت و با پيروزى هاى نظامى در آستانه فتح خرمشهر، آمريكا و غرب و كشورهاى منطقه را نسبت به پيروزى احتمالى ايران نگران كرد. سياست هاى همه جانبه عليه ايران با همين هدف دنبال مى شد. دو سطح معادله در منطقه وجود دارد كه با پيروزى ايران در فتح خرمشهر در معرض تهديد قرار گرفت؛يكى معادله خليج فارس، كه برترى ايران بر عراق، بر نفت و تجارت و موقعيت آمريكا، اثر مى گذاشت. در نتيجه نوعى اجماع جهانى براى حفظ صدام شكل گرفت. دوم معادله خاورميانه كه اسرائيل با حمله به لبنان و تصرف جنوب لبنان تا بيروت، مترصد فرصت بود تا اوضاع را به سود خود تغيير بدهد. برترى ايران بر عراق و حضور در صحنه مبارزه با اسرائيل و زمينه هاى شكل گيرى حزب الله، قدرت تأثيرگذار ايران بر معادله خاورميانه با حمايت از فلسطينى ها در برابر اسرائيل غاصب را شكل مى داد. چند هفته قبل جلسه اى داشتيم با وابستگان نظامى كشورهاى خارجى در آنجا من دو عمليات فتح المبين و بيت المقدس را براى آنها تشريح كردم و گفتم كه نيروهاى مسلح جمهورى اسلامى طى ۶۰ روز دو سپاه از سه سپاه ارتش عراق را منهدم كرده اند. يكى از وابستگان نظامى سؤال كرد: چرا پس از فتح خرمشهر با توجه به اين شكست هايى كه به عراق وارد گرديد، جنگ ادامه پيدا كرد پاسخ دادم كه به اعتقاد ما هم جنگ بعد از فتح خرمشهر مى توانست تمام شود و اين امكان وجود داشت كه فضا براى گفت وگو و خاتمه جنگ و صلح به وجود آيد ولى به دليل حمايت آمريكا و برخى از كشورها، از صدام شرايط به نفع ملت ها پيش نرفت. ملت ايران دو شرط بيشتر نداشتند يكى محكوميت متجاوز (صدام) و دوم پرداخت غرامت به ايران. ولى آمريكا از اول مخالف پرداخت حقوق مردم ايران بود و حمايت هاى آمريكا از صدام در جنگ عراق عليه ايران منشأ اصلى بحران و تنش در منطقه شد و صدام دچار توهم شده و به دليل خصلت تجاوزگرى كه مورد حمايت هم قرار گرفت به كشور كويت حمله كرد و اين كشور را اشغال نمود و بعد هم آمريكا به كشور عراق حمله كرد و هم اكنون عراق در اشغال است. بسيارى از مسائل منطقه در گذشته و حال و آينده متأثر از همين موضوع است. تحولات سه دهه اخير در منطقه نشان داده است كه آمريكايى ها، درك روشنى از مسائل منطقه ندارند و روش مناسبى را براى حل مسائل انتخاب نمى كنند. اين موضوع براى منطقه، نگران كننده است. در اينجا سه نكته قابل يادآورى است. يك اين كه با پيروزى انقلاب اسلامى، منطقه خاورميانه در مسير منافع ملت ها و در وضعيت جديدى قرار گرفت. آمريكا با حمايت از صدام در جنگ با ايران مى خواست مانع از پيروزى ملت ايران بشود ولى با پيروزى ايرانى ها در عمليات[هايى] مثل فتح المبين و بيت المقدس، پيامدهاى انقلاب اسلامى در تمام منطقه آشكارتر شد و آمريكا خود را در مقابل ملت ها قرار داد. دوم اينكه استراتژى آمريكا در برخورد با ايران در جنگ عراق عليه ايران، مسئله منطقه را به مسئله آمريكا با عراق تبديل كرد و اشغال كويت از سوى صدام و همچنين اشغال بغداد از سوى آمريكا پيامدهاى آن مى باشد. سوم اينكه، مكتب دفاعى ايران كه با مقاومت در برابر متجاوزين و اشغالگران عراقى شكل گرفته بود با اينگونه عمليات [ها] و بعدها فتح فاو و كربلاى ۵ به انديشه مسلط نيروهاى مسلح ايران و ملت ايران تبديل شد و اين انديشه و مكتب، پشتوانه تفكر براى مقابله با هر نوع تهديدات خارجى قرار گرفته است و ملت و نيروهاى مسلح ايران برپايه تجربه جنگ و مكتب دفاعى خود با استراتژى بازدارندگى و دفاع مؤثر، اين سرزمين را براى هر دشمن متجاوزى قتلگاه خواهند كرد. بنابراين امروز هم قدرت نظامى ايران در مقايسه با گذشته افزايش يافته و اگر در برابر آمريكا كمتر مى باشد ولى با محاسبه ساير عوامل قدرت ملى، موازنه برقرار مى شود. موازنه ارعاب و تسليم توسط آمريكا بايد تغيير كند و اين با مقاومت و تدبير صورت مى گيرد كه مى توان از طريق انسجام ملى و ديپلماسى فعال و فراگير، در امتداد فتح خرمشهر به پيروزى هاى جديد رسيد. فتح خرمشهر بيانگر ظهور قدرت جديد در ايران و منطقه بود و اين امر با پرداخت هزينه حاصل شد، بنابراين هم اكنون هم مى توان در برابر تهديدات دشمنان با مقاومت و تدبير دستاوردهاى جديدى داشت.
|
|
|
|
|
با وضو وارد شويد
اينجا خرمشهر است
عليرضا جبارى
سوم خرداد سالروز عمليات بيت المقدس روز مقاومت و پيروزى و يادآور حماسه هاى شيرين و روز خلق زيباترين سروده هاى زندگى توسط دلاور مردان و رزمندگان ايرانى عليه دشمن بعثى است. اين روز نه تنها براى بازپس گيرى بخشى از خاك كشور در اذهان مردم زنده است بلكه يادآور رشادت هايى است كه باز آمدن فرزند خرمى به آغوش مادر خود را نويد مى داد. يادش بخير! سال هاى نه چندان دور برگى در صفحه تاريخ ايران اسلامى رقم خورد كه خود نه يك صفحه كه يك تاريخ بود و سرلوحه آن نيز چنين بود «خرمشهر را خدا آزاد كرد.» آزادسازى خرمشهر كه با عمليات «بيت المقدس» در اولين ساعات روز دهم ارديبهشت ماه سال۱۳۶۱ به طور مشترك توسط نيروهاى سپاه، بسيچ و ارتش جمهورى اسلامى آغاز شد، ۲۶روز به طور انجاميد. مرحله نهايى عمليات بيت المقدس كه از جنوب غربى اهواز شكل گرفت با رمز «يا على ابن ابيطالب» منجر به آزادسازى خرمشهر در روز سوم خرداد۱۳۶۱ و پايان دادن ۱۹ ماه اشغال خونين اين خطه از سرزمين ايران شد. اين عمليات ضمن آن كه از نظر فنى در نوع خود بى نظير بود يكى از درخشان ترين و مهم ترين عمليات رزمندگان ايرانى بود كه آثار و تبعات منحصر به فردى را نه تنها در جبهه هاى نبرد بلكه در عرصه بين المللى و سياسى منطقه بر جاى گذاشت. در طول ۱۹ ماه اشغال خرمشهر، ارتش بعثى عراق چنان استحكامات نظامى و سنگينى را در اين منطقه مستقر كرده بود كه بسيارى از كارشناسان نظامى بازپس گيرى مجدد خرمشهر توسط رزمندگان ايرانى را تقريباً امرى محال و غيرممكن مى پنداشتند. وقتى نقشه عمليات بيت المقدس در سه قرارگاه «قدس»، «فتح» و «نصر» كه تحت نظر يك فرماندهى واحد بودند، براى چندمين بار بازخوانى مى شد، كمتر كسى به استحكامات فوق تصور ارتش عراق فكر مى كرد. همه رزمندگان از بسيج و سپاه و ارتش گرفته تا يگان هاى پشتيبانى مردمى فقط و فقط به يك چيز مى انديشيدند، اين كه چگونه بايد خرمشهر را از چنگال ديو آزاد كرد و كنار «اروند» و «كرخه» و «كارون» نشست و براى خواندن دو ركعت نماز عشق وضو ساخت، پس بايد كه دست از جان شست و به مشكلات فكر نكرد...
|
|
|
|