پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۷ - ۱۶ جمادى الاول ۱۴۲۹
Thu, May 22, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست۱
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
معماى پليسى
پاسخ معماى پليسى
معماى پليسى
حسرت عروسى
365877.jpg
خسرو مبشر

ساعت ۱۱ و ۳۰ دقيقه چهارشنبه جواد كه براى عقد يك قرارداد مهم تجارى چند روزى در دبى به سر مى برد، به تهران بازگشت. او وقتى از تاكسى در برابر خانه ويلايى اش در محله نياوران پياده شد، نگاهى به ساعتش انداخت. عقربه ها ۱۲ و ۲۰ دقيقه را نشان مى داد. او براى اين كه دختر جوانش را غافلگير كند زنگ خانه را نزد و با كليدى كه همراهش بود، در را باز كرد. همه جا سوت و كور بود. هنوز وارد اتاق پذيرايى نشده بود كه ناگهان سرجايش ميخكوب شد. چمدان سفرش از دستش افتاد و با كوبيدن دست هايش به صورتش، فرياد بلندى كشيد و هراسان و وحشت زده به بيرون دويد.
«مستانه» از لوستر حلق آويز بود.
۴۳ دقيقه بعد سرگرد على اشترى ـ به همراه مأموران اداره تشخيص هويت پليس با دستور قضايى بازپرس جنايى تهران براى تحقيق در محل حادثه حضور يافت.
مأموران تشخيص هويت بلافاصله دست به كار شدند. سرگرد وقتى وارد اتاق پذيرايى شد همه وسايل مرتب و منظم بود و آثارى از بهم ريختگى نديد. سپس با دقت به پيكر بى جان مستانه كه با يك رشته طناب نايلونى قرمز رنگ آويزان بود، نگاهى انداخت. مقتول مانتوى قهوه اى رنگى به تن داشت كه يكى از دكمه هاى آن كنده شده بود. اما هيچ آثارى از جراحت روى دست ها و بدن زن جوان كه حاكى درگيرى باشد به چشم نمى خورد. لوستر آويزان حدود ۳۵ سانتى متر از سقف فاصله داشت. فاصله كف اتاق تا لوستر ۱۹۵ سانتى متر و قد مقتول نيز ۱۶۵ سانتى متر بود.
سرگرد اتاق را كاملاً بررسى كرد. سپس از مأموران خواست جسد مستانه را پائين بياورند تا پس از انجام تشريفات قانونى آن را به سردخانه انتقال دهند. همان موقع جواد با چشمانى اشكبار وارد اتاق شد. او با ديدن جسد دخترش ديوانه وار به هر سو مى رفت و با خود حرف مى زد. او توان ايستادن نداشت بدون مقدمه و با صداى بغض آلود گفت:
ـ جناب سرگرد، امكان ندارد دخترم خودكشى كرده باشد. من قبل از پرواز حدود ساعت ۱۰ و ۳۰ دقيقه از فرودگاه دبى با دخترم تلفنى صحبت كردم. قرار بود امشب به اتفاق او و نامزدش ـ محسن ـ به رستوران برويم. بعد از مكث كوتاهى ادامه داد: كاشكى قلم پايم مى شكست و به دبى نمى رفتم.
سرگرد: مادر مستانه كجاست
جواد: حدود هفت سال قبل از هم جدا شديم. او پس از مدتى با مردى كه همسرش را در يك سانحه تصادف از دست داده بود و يك پسر ۲۱ ساله ـ سام ـ داشت، ازدواج كرد. مادر مستانه نيز براى ديدن دخترش هر دو يا سه هفته يك بار به خانه ما مى آمد. البته هميشه «سام» او را همراهى مى كرد.
سرگرد: آيا دخترتان و يا شما مزاحمى نداشتيد
جواد: نه .جناب سرگرد. دخترم آن قدر مظلوم بود كه آزارش به يك مورچه هم نمى رسيد.
سرگرد: شما در كارتان مشكل مالى و يا اختلاف حسابى با كسى نداشتيد
جواد: اين چه سؤالى است كه مى كنيد. دخترم مرده شما از من درباره حساب و كتاب مى پرسيد.
سرگرد، جواد را به آرامش دعوت كرد و به او گفت: پاسخ هاى صحيح شما به ما كمك خواهد كرد تا به حقايق پى ببريم.
جواد: ببخشيد. نه ما مزاحمى نداشتيم. اختلاف حساب هم با كسى نداشته ام.
سرگرد: دخترتان خواستگار مزاحمى نداشته كه به او جواب رد داده باشد.
جواد: خواستگار داشته اما هيچ كدام مزاحمتى براى مستانه يا ما نداشته اند. آخرين خواستگارى هم كه پاسخ منفى گرفته بود سام ـ پسرخوانده همسرم ـ بود، اما او جوانى مؤدب، با شخصيت و مهربان است و حتى وقتى دخترم چند ماه پيش با محسن نامزد شد او در جشن نامزدى آنها شركت كرد و برايشان يك سبد گل زيبا و گران قيمت هم آورد.
چقدر محسن دامادتان را مى شناسيد
دختر ۲۴ ساله ام از سه سال پيش در شركت كار مى كرد حدود يك سال قبل متوجه شدم، محسن پسر تحصيلكرده يكى از دوستانم است كه در شركت پدرش به عنوان مدير پروژه كار مى كند. او هر از گاهى براى همكارى با شركت ما به دفتر مى آمد. در جريان همين رفت و آمدها و پس از آشنايى با مستانه به او پيشنهاد ازدواج داد. ما هم به او پاسخ مثبت داديم و آنها به طور رسمى نامزد شدند. قرار هم بود تابستان امسال پس از برگزارى جشن عروسى، زندگى مشترك شان را جشن بگيرند كه متأسفانه...
در همين موقع مرد جوان كه بشدت گريه مى كرد به همراه يكى از مأموران كلانترى وارد اتاق پذيرايى شد. او با ديدن جسد مستانه به سرو صورتش كوبيد. بعد هم بدون مقدمه با چشمانى اشكبار و صدايى بغض آلود به سرگرد گفت: مستانه، چرا اين بلا را سر ما آوردى. ما كه آرزوهاى زيادى براى آينده داشتيم. تو هم از همه چيز راضى بودى و كمبود و مشكلى در زندگى نداشتى.
بعد هم مرد جوان روى مبل افتاد و به جسد مستانه خيره شد. ناگهان از جا بلند شد و با عصبانيت گفت: جناب سرگرد، مستانه دخترى نبود كه خودكشى كند. او را به قتل رسانده اند. من مى دانم چه كسى او را كشته. من انتقام خودم را از او مى گيرم. همان موقع محسن قصد داشت با عصبانيت از اتاق خارج شود كه سرگرد مانع خروجش شد و از او خواست آرامش خود را حفظ كند. سپس از او پرسيد:
- شما از چه كسى صحبت مى كرديد و فكر مى كنيد مستانه را چه كسى به قتل رسانده
محسن مكث كوتاهى كرد و به آرامى گفت: دقيقاً نمى دانم. اما ممكن است اين جنايت كار «سام» ـ پسرخوانده مادرش ـ باشد.
مگر او با مستانه مشكلى داشت
- نمى دانم، ولى چند بار متوجه شدم كه مستانه خود را از نگاه هاى شيطانى سام مخفى مى كند. وقتى از او در اين باره توضيح خواستم همسرم جواب درست و حسابى نداد. فقط گفت: سام يكى از خواستگارانش بوده است همين! اما سام دست بردار نبود و هر از گاهى به اتفاق مادرخوانده اش براى ديدن مستانه به خانه آنها مى آمد. حضور سام در خانه نيز براى نامزدم دائم با نگرانى همراه بود. در حقيقت او از سام مى ترسيد و هميشه خودش را از او پنهان مى كرد.
آخرين تماس با نامزدتان كى بود، آيا او نگران مسئله خاصى نبود
- ساعت ۱۱ صبح از شركت با مستانه تماس گرفتم. او با خوشحالى گفت: امشب قرار است، همراه پدرش و من به رستوران برويم. در عين حال تأكيد كرد شيك ترين لباسم را بپوشم. خودش هم قرار بود مانتوى قهوه اى رنگى كه من برايش خريده بودم را بپوشد. چون او هر بار كه قصد داشت به جاى مهمى برود از لباسى كه من خريده بودم استفاده مى كرد.
آيا مى دانيد پدر مستانه چه موقعى از سفر دبى به خانه بازگشته است
- خير، وقتى با مستانه صحبت مى كردم او گفت مشخص نيست، چه ساعتى پدرش به خانه مى رسد.
شما چگونه در جريان مرگ مستانه قرار گرفتيد
- ساعت ۱۲ و ۳۵ دقيقه براى هماهنگى برنامه شب با خانه آنها تماس گرفتم. اما مستانه گوشى را برنداشت. با توجه به اين كه قرار نبود نامزدم بيرون برود، نگران شدم نكند برايش اتفاقى افتاده باشد. بلافاصله با ماشين خودم را به اينجا رساندم. وقتى در نزديكى خانه توقف كردم، خودروهاى پليس و آمبولانس پزشكى قانونى و اهالى محل را ديدم. مأموران گفتند يك دختر جوان در خانه خودكشى كرده اما من باور نكردم. باز هم مى گويم مستانه خودكشى نكرده است.
سرگرد با نشان دادن جسد به محسن از او پرسيد: آيا شما همين مانتوى قهوه اى رنگ را براى نامزدتان خريده بوديد
دقيقاً نمى دانم. چون مستانه چند تا مانتوى قهوه اى داشت. او دختر باسليقه اى بود و اگر يكى از لباس هايش ايرادى پيدا مى كرد بلافاصله آن را درست مى كرد. يادم هست مانتويى داشت كه يكى از دكمه هايش كنده شده بود و آن را هرگز نپوشيده بود.
آيا مى دانستيد همسر آينده تان قصد داشت براى ادامه تحصيل به كانادا سفر كند و شما مى بايستى حداقل چهار يا پنج سال منتظرش باشيد.
- بله، مى دانستم. بنابراين تصميم گرفته بودم هرازگاهى نزد او بروم.
*چند ساعت بعد
حدود ساعت سه بعدازظهر مادر مستانه به همراه سام با مشايعت مأموران كلانترى به محل حادثه منتقل شدند. مينا وقتى با پيكر بى جان دخترش روبه رو شد، خودش را به روى پيكر دخترش انداخت و به شيون و زارى پرداخت. بعد هم با چشمان اشكبار شوهرش جواد را متهم مى كرد كه او عامل مرگ مستانه است. سرگرد اشترى زن را به آرامش دعوت كرد و از او پرسيد:
آخرين تماس شما با دخترتان كى بود
- سه روز قبل. او به من گفت پدرش براى انجام كارى به دبى رفته است. من هم از او خواستم كه تنها در خانه نماند و تا آمدن پدرش نزد من بيايد اما نپذيرفت. البته من هم فهميدم، چون سام ـ پسر شوهرم ـ قبلاً خواستگار دخترم بود و دليلش را موجه دانستم.
مستانه ضمن اين كه خوشحال بود و احساس كمبودى در زندگيش نمى كرد، اما هر از گاهى وقتى با من درددل مى كرد از حسادت محسن برايم مى گفت. ولى محسن را پسر خوبى مى ديدم. حتى پدرش هم از محسن بسيار راضى بود. ولى نمى دانم چرا دخترم نگران به نظر مى رسيد.
سرگرد سپس به تحقيق از سام پرداخت و از او پرسيد: چرا مستانه به پيشنهاد ازدواج شما پاسخ منفى داد
- جناب سرگرد اين يك چيز طبيعى است شايد من شرايطى كه مستانه مى خواست را نداشتم. البته مستانه چند خواستگار داشت كه من يكى از آنها بودم. ولى وقتى شنيدم او قرار است با محسن ازدواج كند، بلافاصله در يك تماس تلفنى به او تبريك گفتم و ارتباط خودم را هم با او قطع كردم. ولى براى اين كه عضوى از خانواده آنها بودم توسط پدر مستانه در جشن نامزدى شان شركت كردم و به محسن و مستانه با اهداى يك سبد گل و يك كادوى نفيس تبريك گفتم. ساعتى بعد هم آنجا را ترك كردم.
آيا محسن ـ نامزد مستانه ـ با شما تماسى داشته
- بله، يك بار همديگر را در يك كافى شاپ ديديم. او بسيار نگران بود و فكر مى كرد من باز هم به مستانه علاقه دارم و مانع خوشبختى زندگى آنها هستم اما برايش توضيح دادم كه اشتباه مى كند و مستانه را مانند يك خواهر دوست دارم و براى او احترام خاصى قائل هستم و هر كمكى هم از من بخواهند دريغ نخواهم كرد. اما محسن حرفهايم را باور نكرد و با عصبانيت كافى شاپ را ترك كرد. يك روز قبل از حادثه، محسن تلفنى با من تماس گرفت و ضمن تهديد از من خواست هرگز به اتفاق مادرخوانده ام به خانه مستانه نروم. ولى من برايش توضيح دادم كه رفتن من به آن خانه فقط به خاطر همراهى كردن مادرخوانده ام است نه چيز ديگرى. امروز هم حدود ساعت ۱۱ صبح براى توضيح برخى مسائل به اينجا محل حادثه آمدم اما قبل از اين كه زنگ خانه را بزنم پشيمان شدم و فكر كردم اين ملاقات ممكن است مسائلى را پيش بياورد. در نتيجه بازگشتم و هنگامى كه آنجا را ترك مى كردم با دو تن از همسايه ها روبه رو شدم و پس از احوالپرسى با آنها به شركت رفتم.
سرگرد اشترى پس از تحقيق و بازجويى از مطلعين حادثه متوجه شد كه مستانه خودكشى نكرده است بلكه او را به قتل رسانده اند. بنابراين پس از شناسايى قاتل دستور بازداشت او را صادر كرد.
شما خوانندگان عزيز با ذكر سه دليل قاتل را شناسايى كنيد و براى ما بنويسيد كه سرگرد اشترى چگونه متوجه شد قاتل چه كسى است. نامه هاى خود را به نشانى خيابان دكتر بهشتى، خيابان خرمشهر پلاك ۲۱۲ گروه حوادث، بخش معماى پليسى ارسال نماييد. لطفاً در پشت پاكت قيد نماييد مربوط به معماى پليسى.
پاسخ معماى پليسى
مرگ مرموز نوعروس
به دلايل زير سعيد، همسر نيلوفر قاتل مى باشد.
۱- دستهاى نيلوفر- مقتول- از پشت بسته بود- بنابراين او نمى توانست خودكشى كرده باشد.
۲- كنار جسد يك صندلى وجود داشت، اما در بازجويى به سرگرد گفته بود، يك مبل آوردم تا نيلوفر را كه آويزان بود پائين بياورم.
۳- روى گردن مقتول- نيلوفر- دو اثر طناب مشاهده مى شد در حالى كه اگر فردى قصد خودكشى داشته باشد از طناب استفاده خواهد كرد و اين مسئله نشان دهنده آن است كه قبلاً نيلوفر را خفه كرده باشند و بعد با يك طناب ديگر او را از سقف آويزان كرده باشند.
سعيد- همسر مقتول- دربازجويى به پليس گفته بود حدود ساعت ۹ شب به خانه رسيدم در حالى كه ساعت ۱۰ شب مأموران در حال نمونه بردارى از آثار باقى مانده عامل جنايت در خانه بوده اند.
نامه خوانندگان معماى پليسى
حميدرضا حسين نژادى از بندر آستارا، محمدرضا مشتاق از اراك، مريم السادات جليلى از يزد، حسن احسانى از خرم آباد (تنكابن)، بنفشه شريفى از مشهد، آزاده شريفى از مشهد، مارينا خانى از تهران، فرشاد ملكى ازتهران، فائزه ملكى از تهران، طاهره نوروزى از همدان، مريم آموزگار زاده از تهران، عليرضا درخشان راد ازهمدان، محمود عليزاده از چالوس، حجت پورموسوى از تهران، الهام پيمان سرشت از كرج، ليلا حكيمى از كرمان، مختار نيشابورى از قشم، پيام تبريزى از نقده، بابك سينايى از رامسر، جمشيد طيبى از اسلامشهر، صادق راستگو از سمنان، حميد احيايى از كرمانشاه، عليرضا گيلاس وند از شاهرود، كيميا مشتاق از اراك، شهرزاد تقسيمى ازتهران، خسرو غلامى از تجريش، رامين احدى از بهشهر، ابوالفضل سوسن راد از تبريز، فخرى مقدم از تهران، عبدالرضا مؤمن از شيراز، آسيه مؤمن از شيراز، الناز وند از مشهد، تقى پورالياس از رشت، معصومه پورالياس از رشت، پريسا حاكم از شهررى، احترام حاجى خانى فرد از تهران، بهمن دل شب از رامسر، حسين بشردوست ازكرج، غلام اخترى از ساوه، على الهى از تهران، حسين داداشى از تفرش، گودرز حميدى از سنندج، ياور حميدى از سنندج، شاپور انسانى از تهران، پوران امامى از نقده، جمشيد جبارى از قم، سيما يگانه پرست از چالوس، كيهان حسين پور از تهران، كتايون رادمنش از شيراز، پوريا آزادى از تهران، پژمان ستاره شناس از مشهد، ايمان زندى از تنكابن، كيوان لشكرى از سبزوار، امير اميدى از شهررى، محسن يكتا از تبريز، احمد مختارنژاد از سنندج، عزيزالله پورقلى از رودسر، سهيل صمصامى از تهران، خسرو مصباحى ازتهران، پيمانه عسگرى از كيش، صالح موسوى از كرج، نگار افشين از تهران، مسعود چهل تن از اهواز، ايرج چهره نگار از مرودشت، سعيد ابهرى از كاشان، سيمين ليلايى از كرج، سيروس قندلو از اردبيل، بهزاد اولين قدم از شهر رى، هايده نورى از كرمانشاه، اكرم كولى وند از شاهرود، اميرحسين پاكدشت از لنگرود، آزيتا صديق پور از رشت، زهره ميرحسينى از گرگان، فريدون پرى تك از بندرعباس، مهين شيرازى از آمل، ياسمين آبادانى از بوشهر، شهربانو همدانى از زابل، پرى عباسى از اهواز، فتانه شب چراغ از اراك.
كلاهبرداران به كاهدان زدند
365859.jpg
سرهنگ عبدالله قاسمى

حدود يك سال از ازدواجمان مى گذشت.
گاه بى گاه درباره اينكه همسرم سر كار برود و كمك خرج مان باشد با او صحبت مى كردم. البته همسرم هم خيلى اشتياق داشت كه مشغول كار شود. آن شب وقتى از اداره به خانه آمدم همسرم گفت: امروز آگهى روزنامه ها را مى ديدم كه يك كار خوب پيدا كردم. همين طور كه به صفحه تلويزيون زل زده بودم و گوشم به حرف هاى او بود، گفتم: به سلامتى؛ حالا كجا هست
- «يك مؤسسه براى استخدام مربى آگهى داده است» به آنجا زنگ زدم. وقتى فهميدند ليسانس رياضى دارم گفتند، دو ماه اول به صورت حق التدريس است كه از ساعتى چهار هزار تا ۱۵هزار تومان هم مى پردازند. بعد از چهار ماه هم قرارداد مى بندند و بيمه مى شوم. فردا وقت دارى با هم برويم
- چه ساعتى
تا هشت شب هستند.
- اگر مأموريت يا كار فورى پيش نيايد حتماً مى رويم. اگر هم نرسيدم تو برو. بعد هم من يك سرى مى زنم يا پرس و جو مى كنم ببينم مؤسسه مطمئنى است يا نه.
- پرس و جو نمى خواهد. آموزشگاه درسى است. تو هميشه مى گفتى معلمى براى خانم ها كار مناسبى است. تازه آگهى هم در روزنامه معتبر و قانونى چاپ شده.
در حالى كه كانال تلويزيون را عوض مى كردم گفتم:
حالا هم منكر نمى شوم. عرض كردم پرس و جو مى كنم ببينم جاى به دردبخورى هست يا نه! من كه خودم گفتم برى سر كار بهتره. هم حوصله ات سرنمى ره، هم كمك حال من هستى.
- فردا بهت زنگ مى زنم. اگر توانستى با هم برويم بهتره. چون من آنجاها را خوب بلد نيستم.
فرداى آن روز بعد از ناهار از رئيس اداره چند ساعتى مرخصى گرفتم. اول خيابان هم با همسرم قرار گذاشتم تا براى مصاحبه به موسسه برويم. از پائين خيابان حدود ۱۵۰ متر پياده رفتيم تا به كوچه اى بن بست رسيديم. داخل كوچه پلاك ۳۷ را پيدا كرديم. به ساختمانى قديمى با نمايى بازسازى شده و پنجره هاى بلند و فلزى كرم رنگ كه پشتش را با پرده كركره سبز پوشانده بودند رسيديم. جلوى در روى كاغذ نوشته شده بود آموزشگاه «روناس» علامت فلش نشان مى داد بايد به طبقه دوم برويم. چند پله را شمردم تا رسيديم جلوى در چوبى آموزشگاه. وقتى در زدم پسر جوانى در را باز كرد. پا به پا شدم و گفتم:
براى مصاحبه آمده ايم.
بفرماييد. خواهش مى كنم.
سپس با دست اشاره كرد روى مبل بنشينيم.
زن جوانى كه به نظر مى رسيد منشى مؤسسه است با ديدن ما گفت: لطفاً منتظر باشيد. نوبت تان كه شد صدايتان مى كنم. غير از من و همسرم خانم هايى نيز در آنجا بودند كه همگى براى استخدام آمده بودند.
يك ساعتى معطل شديم تا چند نفر رفتند و آمدند و نوبت ما شد. وقتى رفتيم داخل، مردى قد كوتاه با عينك دسته نقره ظريف از روى صندلى پشت ميزش بلند شد و با من دست داد.
چهار صندلى جلوى ميزش بود. مرد جوان كه مدام پلك مى زد گفت:
در خدمتم. براى استخدام آمده ايد
همسرم جواب داد:
بله. كريم پور هستم. ديروز تماس گرفتم.
نگاهى به اطرافم انداختم. روى ميز يك تلفن بود و يك گلدان با يك شاخه گل مصنوعى. چند خودكار هم روى ميز پخش بودند. به ديوارها هم قاب عكسى آويزان نبود. مرد جوان نگاهى به ما انداخت و فرمى به همسرم داد.
لطفاً مشخصات تان را به طور كامل اينجا بنويسيد و بعد هم امضا كنيد. همان موقع به ورقه اى كه همسرم مشغول پر كردن آن بود، نگاه كردم. يك برگه فتوكپى ساده با چند سؤال كوتاه، چند خطى هم مى بايست درباره سوابق شغلى اش مى نوشت. پاسخ دادن به آن كمتر از يك دقيقه طول كشيد.
مرد برگه را گرفت و نگاهى سرسرى به آن انداخت و بعد گذاشت داخل پوشه ها و رو به همسرم گفت:
لطفاً ۲۰ هزار تومان هم براى تشكيل پرونده به منشى شركت بدهيد.
همسرم پرسيد:
من كه هنوز پذيرفته نشده ام.
سوابق و مدرك تان را ديدم. از نظر ما مشكلى ندارد. الآن پول را بدهيد. هفته آينده شما را به آموزشگاه معرفى مى كنم تا كارتان را شروع كنيد.
از روى صندلى بلند شدم و دست كردم داخل جيب شلوارم و وانمود كردم كه دنبال پول مى گردم. بعد رو به مرد گفتم:
- ببخشيد اسم آموزشگاه تان «روناس» است
بله
- با آموزشگاه روناس كه جنب ساختمان آلومينيوم است مشترك هستيد.
مرد با دستپاچگى گفت:
- نه. يعنى بله. آنها روناس يك هستند و ما روناس دو.
بعد پا به پا شدم و گفتم:
با توجه به اين كه پول نقد همراه ندارم با اجازه از يك عابر بانك پول بگيرم و خدمت تان مى رسم.
مرد جوان هم در جوابم گفت:
شايد تا فردا ظرفيت مان تكميل شود. امكان دارد اين موقعيت از دست تان برود.
- چشم، در اولين فرصت خدمت مى رسم.
بلافاصله خداحافظى كرديم و آمديم بيرون.
همسرم گيج و حيران مرا نگاه مى كرد. در راهرو موقع پائين آمدن از پله ها گفت:
چى شد پس چرا پول ندادى تو كه پول همراهت بود. نكنه به آنها مشكوك شدى
سرى تكان دادم و گفتم:
آره. بيا پائين تا همه چيز را بگويم.
پله ها را خيلى تند آمديم پائين. از راهرو زدم بيرون. سر و ته كوچه را نگاه كردم. بعد دوباره برگشتم تو و زنگ واحد طبقه اول را زدم. زن ميانسالى در را باز كرد. عجيب بود. در آن ساختمان ادارى، خانواده زندگى مى كرد.
گفتم: ببخشيد خانم. اين افرادى كه طبقه بالا هستند را مى شناسيد. زن ناراحت و اخم كرده جواب داد:
بله آقا. ما را بيچاره كرده اند. گفتيم اگر تا آخر اين هفته نروند مأمور مى آوريم. شوهرم قرار بود يك ماهه اينجا را به آنها اجاره بدهد. الآن دو ماهه جاخوش كرده اند. از سر و صداى آنها هم خسته شده ايم. نمى دانستيم اين قدر رفت و آمد دارند. گفتند طبقه بالا را يك ماه براى انبارى مى خواهند اما روزى هزار نفر مى آيند و مى روند.
از زن صاحبخانه خداحافظى كردم و يكراست به سراغ دوستم كه از مأموران پليس آگاهى است رفتم. خلاصه ماجرا را براى رضا تعريف كردم. او هم بلافاصله تلفنى با يكى از مسئولان صحبت كرد و دستورات لازم را گرفت.
روز بعد رفتيم سراغ آموزشگاه. حدسم صددرصد درست بود. پسر كلاهبردار و همدستانش كه هوا را پس ديده بودند در حال فرار دستگير شدند. يكى شان هم كه پا به فرار گذاشته بود چند كوچه آن طرف تر دستگير شد. در تحقيقات كارآگاهان پليس مشخص شد كلاهبرداران ميليون ها تومان از افراد جوياى كار به همين شيوه كلاهبردارى كرده اند.
* رئيس دايره اجتماعى پليس آگاهى

نگاه كارشناس
روزانه هزاران آگهى مختلف استخدام در نشريات و روزنامه ها منتشر مى شود كه توجه جمع زيادى از جويندگان را جلب مى كند. با اين حال ضرورى است مراجعه كنندگان تا زمانى كه هويت واقعى و حقيقى آگهى دهندگان، برايشان مشخص نشده از پرداخت پول نقد، چك و حتى سپردن مدارك شناسايى معتبر به آنها به شدت خوددارى كنند. چه بسيار شركت هايى كه با حيله و نقشه استخدام افراد با وعده هاى فريبنده، از هر مراجعه كننده مبالغ اندكى گرفته و در مجموع پس از كلاهبردارى هاى قابل توجه متوارى شده اند.
بنابراين لازم است در صورت مشاهده شركت ها يا افراد مشكوك بلافاصله موضوع به پليس اعلام شود. در اين ميان شكايت مالباختگان از كلاهبرداران نيز مى تواند در شناسايى و دستگيرى متهمان نقش مهمى داشته باشد. هرچند مبلغ دريافتى بسيار ناچيز و اندك به نظر برسد.
شهروندان بايد توجه داشته باشند، چاپ آگهى در روزنامه ها دليلى بر معتبر بودن شركت ها نيست.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |