|
نگاهى به رمان «هلال پنهان» على اصغر شيرزادى
بدر كامل داستان جنگ
شمس الدين باخترى / قسمت سوم و پايانى دو/ سروان ابراهيم يارزاولى مى گويد: اسمش عليرضا بود. گفت كه خودش قبل از داوطلب هاى ديگر مى رود توى ميدان مين. يازده نفر ديگر هم پا پيش گذاشتند. راستش مات مانده بودم. آمدند و همديگر را بغل گرفتند و بى معطلى شروع كردند. تك تك و با فاصله هاى معين. همه، بقيه، عقب كشيديم. سينه كش خاكريز پهلو گرفته بوديم و مى دانستيم آنچه تا چند دقيقه ديگر جلو چشم هامان اتفاق مى افتد تكه پاره شدن تن و بدن و استخوان هاى دوازده جوان است كه يكى بعد از ديگرى ميان شعله هاى انفجار مين، روى يك خط مستقيم، با چشم هاى باز و هوش و حواس جمع با وقوف كامل به فنا مى رسند. اين جور بود كه معبرى باز شد و به ستون يك از آن رد شديم. من انگار با يك چشم كه وسط سينه ام بود و درونى بود و هيچ ربطى به چشم سرم نداشت، مسير گلوله ها و آتش دشمن را دنبال مى كردم.»يونس بشيران در اينجاست كه به تحقق پيشگويى رمزآميز آقاعموريحان مى رسد. سروان يارزاولى با فرود يك گلوله توپ درست وقتى كه به سلامت از ميدان مين گذشته است، به هوا پرتاب مى شود.»«هلال پنهان» براى اولين بار در سرى داستان هاى جنگ منتخب بنياد حفظ آثار و ارزش هاى دفاع مقدس به چاپ مى رسد. رمان هاى بسيارى در اين سرى، به روايت جنگ پرداخته اند اما تنها روايت شيرزادى است كه هم مخاطب عام مى يابد و هم منتقدان را راضى مى كند. چاپ هاى بعدى اين رمان را، «افق» منتشر مى كند و البته حواشى انتشار اين رمان، يكى از خبرسازترين وقايع ادبى دهه هفتاد مى شود. شيرزادى در نشريه - نشرياتى - متهم به «سفارشى نويسى» مى شود و بعد در نشريه - نشرياتى - متهم به «سفارشى ننويسى براى جنگ» مى شود! مى گويند چه قصد و غرضى بوده كه شيرزادى درباره جنگ نوشته است؛ هر دو گروه مى گويند؛ بر له و عليه! اكنون كه از آن سال ها، بسيار گذشته - بسيار در مقياس عمر كوتاه و كوتاهتر شده ما - تنها، رمان و متن است كه داورى بى طرفانه اى را طلب مى كند. مى دانيم كه ادبيات داستانى جنگ در يك دهه اخير به بيرون از مرزهاى ايران راه يافته و اكنون اگر ادبيات ايران را- نه فقط در حوزه ادبيات جنگ - مى شناسند به روايت آثارى است كه شهامت شان در روايت بى شعار و در عين حال واقعگرايانه آن سال ها، محتاج تمجيدى دوباره است. «هلال پنهان» بى گمان آغاز اين حركت است؛ رمانى با پيشنهادهاى بسيار - كه بعضاً توسط ديگر نويسندگان و حتى منتقدان - نه درك شد و نه كار آمد، در آثارى كه مى نوشتند، مى نويسند. «سطرها با رد انگشت بر مركب چاپ نامرغوب، سايه خورده اند. يونس بشيران خيال مى كند صداى دور و دور شونده نى لبك را در آن ظهر بارانى سه شنبه يا دوشنبه هفته پيش مى شنود، نغمه اى با دو سه نت، ساده و بى رمق و غمناك. روزنامه را با دقت و تأنى تا مى زند و توى جيب كتش مى گذارد. صبح آن روز، در رايحه برگ و باران ... چرا فندق ميل نمى كنيد شروع شده است ديگر. چه مى توانيم كرد اجازه بدهيد عرض كنيم كه همه ما در هر وضع به اندكى شكيبايى احتياج داريم. و شما، دوستان! در اين عمق گسترده، براى انديشيدن و رسيدن به ادراك مفهومى دائماً دگرگون شونده، براى دريافت معناى به كلام درنيامده و به زبان درنيامدنى هم فرصت خواهيد داشت. ولى، خونسرد باشيد، آرام باشيد، خونسردتر از آنچه مى توانيد وانمود كنيد.» سه/مى گفت كه اين شخصيت ها از توى خاطره هاى جنگ بيرون آمدند. از ميان روايات زنده و گاهى مكتوب و البته همه مضبوط در نوارها؛ اما يادش نمانده بود كه در آن عصر بارانى ارديبهشت سال ،۷۳ توى تحريريه روزنامه اطلاعات [كه آن موقع نزديك بورس لباس ها و كلاه ها و پوتين هاى نظامى بود] من كه آرام از پله ها بالا آمده بودم آن سرگرد گندمگون را كه موهاى سفيدش بر سياه غلبه داشت و اندكى لنگ مى زد در پاى چپ اش ديده بودم كه دارد با شيرزادى خداحافظى مى كند و البته جاى تركش روى گونه اش - روى گونه نداشته راستش- به عينه مشخص بود. اين ها را در هلال پنهان نياورد و البته آن روز هم به روى خودش نياورد كه چرا و براى چه سرگرد آنجا بود: «براى مصاحبه آمده بود و گپى زديم.» منبع داستان را نهان مى كرد. پنهان كارى مى كرد هم آن روز و هم امروز! سرگرد كه با آسانسور بزرگ- نه با آسانسور كوچكى كه بيرون از تحريريه بود - پايين رفت، از پشت محفظه شيشه اى خاص مهمان ها سرك كشيدم توى تحريريه. مرا ديد اما خواست نبيند! انگار كه ويرايش مى كند يا از اين قبيل كارها. گفتم: «مهمان نمى خواهى » و البته نمى خواست! داشت آخرين جمله ها را مى نوشت. جملاتى كه سال ها بعد به چاپ رسيد و به عمد و به سهو، در واپسين سطرها آمده بود: «آبان ۱۳۷۶» و پايان «هلال پنهان» بود: «نگاه كنيد. خورشيد صبح مى دمد. موج هاى آب و تاريكى پس مى رود، و روز بلند داستانى ما شروع مى شود تا باز بر مدارى مقدر روزها بگذرند و شب ها هم، و شب موعود بيايد و هلال پنهان ماه تا بدر كامل گشوده شود.»
|