|
گفتارى در منظومه فكرى دكتر نصر با تأكيد بر وجوه دين شناسانه
كثرت يا وحدت؛ مسأله اين است!
|
|
|
حجت الاسلام عبدالحسين خسروپناه / بخش نخست
آنچه روبروى شماست متن سخنرانى حجت الاسلام والمسلمين عبدالحسين خسروپناه، مدير گروه فلسفه پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى است كه در همايش دو روزه نقد و بررسى آرا و انديشه هاى دكتر سيد حسين نصر كه توسط كانون انديشه جوان با همكارى انجمن اسلامى دانشجويان در دانشگاه تهران برگزار شد، ايراد گرديده است.
موضوع اين نوشتار تحليلى از منظومه فكرى دكتر نصر با تأكيد بر دين شناسى وى است. به نظر من يكى از امتيازات دكتر نصر همين است كه منظومه فكرى دارند. ضعف بزرگى كه در بعضى از انديشمندان ديده مى شود اين است كه انديشه هايشان جزيره اى است و باورهاى فكرى و مبانى رو بنايى و زير بنايى آنها خيلى هماهنگ نيست. دكتر نصر از اين آسيب در امان مانده و توانسته است يك نظام هماهنگ داشته باشد. به نظر من اگر بخواهيم نصر را توصيف و تحليل كنيم بايد اجزاى اين منظومه را درون همان منظومه ببينيم و درباره آن صحبت كنيم. همه شما مستحضريد كه در حال حاضرآقاى نصر نماينده اصلى فكرى گفتمان سنت گرايى است كه توسط مرحوم «عبدالواحد يحيى يا رنه گنون» مطرح شده بود. اصول سنت گرايى را مى توان به طور كلى در ۶ محور مطرح كرد. اول حكمت خالده يا فلسفه جاودانه، دوم وحدت متعالى اديان، سوم كثرت گرايى دينى، چهارم گرايش به عرفان و تصوف، پنجم انتقاد از غرب و دنياى مدرن و ششم اعتقاد به علم و هنر قدسى. هر چند اصولى بيش از اين را نيز مى توان در منظومه فكرى نصر جويا شد. يكى از اعتقاداتى كه نصر بر آن اصرار دارد، اعتقاد به سنت و حكمت خالده است. وى بر اين عقيده است كه سنت را نبايد به معناى عادت و الگوهاى موروثى و متروك گرفت. نصر و كلاً سنت گرايان، سنت را يك موهبت و امرى كه منشأ الهى دارد تلقى مى كنند، در واقع گويا خدا يك سرى قوانين تكوينى ايجاد كرده است كه اديان و پيامبران آمده اند تا اين قوانين را كشف و بيان كنند. آقاى نصر حكمت اسلامى به ويژه حكمت متعاليه را يكى از مصاديق اين حكمت خالده مى داند. نخستين نقدى كه بنده به نصر دارم اين است كه خود ايشان قطعاً به عنوان يكى از اساتيد فلسفه، توجه دارد كه در درون اين حكمت اسلامى، اعم از حكمت متعاليه و حكمت اشراق كه به قول ايشان از مصاديق حكمت خالده است و به عنوان سنت و موهبت الهى تلقى مى شود، تعارض ها و تفاوت هايى وجود دارد. پاره اى معتقد به اصالت وجودند و عده اى قائل به اصالت ماهيت. بين «شيخ اشراق» و «بوعلى» آراى متفاوت فراوانى وجود دارد. اصلاً هدف شيخ اشراق از طرح حكمت اشراق اين بود كه به نحوى نقدى بر حكمت مشاء داشته باشد. ملا صدرا هم در حكمت متعاليه، در همين «الشواهد الربوبيه» علامه دوانى را نقد مى كند. و حتى گاهى اوقات به دفاع از بوعلى سينا، خواجه نصيرالدين طوسى را نقد مى كند و در واقع اشكالات «خواجه» را نسبت به «صور مرتسمه» و نظريه علم الهى جواب مى دهد اما در مرحله بعد خودش نظريه علم الهى را كه «مشائيان» از آن به «صور مرتسمه» ياد مى كنند نقد مى كند. اما آيا نظريه «صور مرتسمه» جزء حكمت خالده است يا نظريه «علم اجمالى در عين كشف تفصيلى» كداميك حكمت خالده است و اما مطلب دوم، به نظر من دكتر نصر در آثارش فراوان از شريعت نام برده است و در كتاب هاى «قلب اسلام» و «جوان مسلمان و دنياى متجدد» بر پايبندى به شريعت و مطابقت آن با طريقت و حقيقت تأكيد مى كند و بر اين نكته اصرار دارد كه سنت گرايى به تمامى سنت، از فقه گرفته تا عرفان و حكمت احترام مى گذارد. برخلاف نظر بعضى كه خيال مى كنند دكتر نصر با شريعت چندان موافق نيست، ايشان معتقد است كه مجموعه ابعاد سنت را بايد پذيرفت و حتى بحث خاتميت دين اسلام را منطقى مى داند و بر آموزه هايى كه در شريعت در اسلام هست مهر صحت مى نهد و تأييد مى كند اما، بر نصر شناسان پوشيده نيست كه« بعد تصوف و صوفيانه نصر بر ابعاد ديگر اسلام شناسى» او غلبه دارد. نصر خيلى شديد بر تصوف تأكيد دارد لذا مى بينيد كه كتاب «قلب اسلام» را به «احمد علوى» كه به هر حال از رهبران و اقطاب فرقه شاذليه است تقديم مى كند. خود ايشان در پاسخ به اين سؤال كه آيا گرايش تصوف داريد پاسخ مثبت مى دهد و پدرش را عضو فرقه صفى على شاهى معرفى مى كند اما از فرقه خود نام نمى برد. ولى از نوشته هايش پيداست كه هم تا حدودى گرايش هاى صفى على شاهى دارد و هم شاذليه كه از فرقه هاى صوفيه اهل سنت است و من فكر مى كنم ارتباط و ديدگاه ايشان در باره سلطنت دينى، كه بعداً عرض خواهم كرد، زاييده اين تفكرى است كه از گفتمان شاذليه و صفى على شاهى و به تعبيرى انشعابات نعمت اللهى گرفته است. در هر صورت اين غلبه تصوف يك عيب اساسى دارد و آن اين است كه تاريخ اسلام نشان داده، عقلانيت صوفيانه بزرگترين آسيب را به رشد و تحول علمى در دنياى اسلام زده است. شما به آغاز افول تحولات علمى توجه كنيد اين افول از وقتى است كه غزالى تصوف را بر فلسفه غلبه داد و تأكيد كرد كه بهترين علم، تصوف و عرفان است. مخصوصاً در كتاب «المنقذ من الضلال» كه در سال ۵۰۰ قمرى نوشت و حتماً مى دانيد كه وفات ايشان در سال ۵۰۵ قمرى، يعنى ۵ سال بعد از نوشتن اين كتاب است يعنى ۵ سال پيش از وفاتش تأكيد كرد كه فلسفه را بايد كنار زد. «تهافت الفلاسفه» را هم كه پيش از آن نوشته بود و بر تصوف تأكيد كرده بود. از وقتى كه تصوف مخصوصاً تصوف فرقه اى و خانقاهى در دنياى اسلام اوج گرفت، علم افول پيدا كرد و اگر هم نصر نقد هايى به دنياى مدرنيته دارد يك ريشه اش به رويكردى كه ايشان نسبت به تصوف دارد باز مى گردد و اين نكته اى است كه بايد مورد توجه قرار گيرد. بنده الان قصد نقد تصوف را ندارم، اما من معتقدم تا زمانى كه عقلانيت صوفيانه در تاريخ تفكر اسلامى غلبه داشته باشد، نبايد اميد و انتظارى براى تحقق رشد و بالندگى علمى به معناى مدرنش در دنيا و جهان اسلام داشته باشيم. اين آسيب را از اينجا بايد ريشه يابى كرد. نصر بر اين باوراست كه «در طول تاريخ اسلام، نخست نهاد خلافت و سپس نهاد سلطنت در اسلام اهل سنت پديدار گشت. تشيع، خلافت را در مقام نهادى سياسى نپذيرفت. ولى سلطنت يا پادشاهى را چون شكلى از حكومت كه در دوران غيبت حضرت مهدى كمترين نقص را دارد پذيرفت.» اين عين عبارت دكتر نصر است. و اما جواب: اولاً اين ادعا، ادعاى ناصواب و غير واقعى است. بنده، شواهد فراوانى از كتب فقهى علما دارم كه بر نظريه ولايت فقيه تأكيد مى كنند هر چند با تفسير هاى دو گانه اى كه در باره انتصاب و انتخاب داشته اند. اما به هيچ وجه نظريه سلطنت دينى را نمى پذيرند. مگر در مواردى از باب حكم ثانويه، كه اين بحث متفاوتى است و مقام حكم اوليه در فقه با حكم ثانويه كاملاً تفاوت دارد. نكته چهارم نظريه وحدت متعالى اديان است كه ايشان مطرح كرده اند. نظريه وحدت اديان، با پلوراليسم دينى ايشان كاملاً مرتبط است. اجازه بدهيد بنده، دو بحث وحدت متعالى اديان و پلوراليسم دينى را با هم مطرح كنم. اولاً كثرت گرايى دينى كه نصر مطرح مى كند با كثرت گرايى «جان هيك» متفاوت است. جان هيك با مبناى تفكيك نومن از فنومن كه كانت مطرح كرده، با استفاده از معرفت شناسى او بر اين باور است كه انسانها بر اساس ذهنيت و قالب هاى ذهنى كه دارند، به سمت هدف غايى خود حركت مى كنند. و چون معيارى براى صدق و كذب و كسب صدق و كذب وجود ندارد، همه اين اديان را بايد حق دانست. همه اديان در واقع دستاورد هاى تفكر و راهبرد هاى بشرى است. اما دكتر نصر اين را قبول ندارند. نصر معتقد است كثرت اديان، تجليات الهى اند و وقتى مى گويد اديان، دقت كنيد كه مبادا با چيزى كه علامه طباطبايى در الميزان دارند خلط شود. آنچه نصر به عنوان كثرت اديان مطرح مى كند اعم از اديان طولى و عرضى و اديان آسمانى و زمينى است. ايشان، دين بوديسم، هندوييسم، آيين كنفوسيوس و ساير آيين هاى هندى و چينى را جزو همين اديانى مى داند كه در واقع از اين وحدت بر خوردارند. در حالى كه مرحوم علامه طباطبايى چنين نظرى را در الميزان مطرح نمى كنند. علامه اگر مى فرمايند اسلام در «ان الدين عندالله الاسلام» به معناى تسليم است مقصود وى تسليم حق تعالى است. حقى كه در مقام اثبات، ثابت شده است. اما اگر يك آيين بشرى يا شخصى به نام بودا، مسيرى را طى كرده و به كشف و مكاشفاتى رسيده باشد، ربطى به دين الهى و آسمانى ندارد. خودش هم چنين ادعايى نكرده است. حالا چرا ما بايد ديدگاه دكتر نصر را با علامه طباطبايى يكسان بدانيم. اديان طولى آسمانى و الهى مثل دين حضرت نوح، دين حضرت ابراهيم، دين حضرت موسى، عيسى و پيغمبر خاتم همگى حق و در طول هم بوده و دين بعدى مكمل دين قبلى بوده است. اين حرف علامه طباطبايى در الميزان است، كه با نظرجناب پروفسور نصر تفاوت اساسى دارد. تهيه و تنظيم: نجمه قنبرى
|