چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۷ - ۲۲ جمادى الاول ۱۴۲۹
Wed, May 28, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
فرهنگ و پايدارى
رسانه
دانشگاه
ماجرا
خانواده
داستان غم انگيز زندگى يك زن
367200.jpg
فرناز قلعه دار
طبق معمول صداى فريادهاى زن و شوهر جوان آرامش همسايه ها را به هم زده بود. انگار اگر آنها يك شب با هم دعوا نمى كردند روزگارشان نمى گذشت. همسايه ها كم كم به اين وضع عادت كرده بودند. توران و مسعود نوعروس و داماد بودند كه به آن خانه نقل مكان كرده بودند، اما خيلى زود اختلاف هايشان شروع شد. اولين بار كه صداى آنها به گوش همسايه ها رسيد توران ۶ ماهه باردار بود. صبح روز بعد زن ميانسالى كه در واحد كنارى آنها زندگى مى كرد به سراغ زن جوان رفت و به خاطر نصيحت و دوستى سرصحبت را باز كرد و از او خواست به خاطر فرزندشان هم كه شده قدرى آرامتر باشد.
مهين خانم كه زن دنيا ديده اى بود به نوعروس گفت: «مطمئن باش زندگى را هر جور ببينى همان طور هم مى گذرد. همه زن و شوهرها با هم اختلاف پيدا مى كنند اما اگر گذشت و تحمل نباشد زندگى جهنم مى شود. حفظ آرامش براى تو كه بچه اى در راه دارى از همه چيز مهمتر است.»
مهين خانم حدود يك ساعت براى توران حرف زد و او را نصيحت كرد. بعد هم از او قول گرفت تا ديگر ماجراى شب گذشته را تكرار نكنند.
سه ماه بعد پسر كوچولوى آنها به دنيا آمد. اسمش را «فرزاد» گذاشتند. مادر جوان پس از زايمان يك ماهى را در خانه پدرش استراحت كرد. مسعود هم برخى شب ها به خانه خودش مى آمد و گاهى نيز در خانه پدرزنش مى ماند اما وقتى توران به همراه پسر كوچولويش به خانه برگشت احساس كرد وارد ميدان جنگ شده است. هيچ چيزى سر جاى خودش نبود. خانه از شدت كثيفى و به هم ريختگى قابل تحمل نبود. زن، وقتى با اين صحنه روبه رو شد نگاه غضبناكى به همسرش انداخت و گفت: «تو كه مى دانستى خانه اين قدر به هم ريخته است حداقل يك كارگر مى گرفتى تا اينجا را تميز كند. حالا من با اين بچه چطورى اينجا را تميز كنم »
مسعود هم گفت: «خب خانم وقتى يك ماه خانه نبوديم وضعيت بهتر از اين نمى شود »
ـ تو كه بعضى شب ها مى آمدى خانه نمى توانستى يك دستى به در و ديوار بكشى
ـ من كه بلد نيستم نمى دانم بايد چه كار كنم
ـ چطور خانه مادرت كه بودى دستشويى ها را هم مى شستى. به ما كه رسيد يادت رفت
گفت وگوهاى زن و مرد جوان كم كم حالت خصمانه اى به خود گرفت و چند دقيقه بعد توران بدون آن كه حتى پا به اتاق بگذارد به حالت قهر همراه نوزادش به خانه پدرى برگشت. مسعود هم عصبى و درمانده نمى دانست بايد چه تصميمى بگيرد.
سرانجام چند روز بعد با وساطت بزرگترها زن جوان به خانه برگشت، اما اخلاقش كاملاً تغيير كرده بود. او سر هر موضوعى بهانه گيرى مى كرد. شوهرش سعى مى كرد شرايط و احوال او را درك كند.
همه مى گفتند به خاطر دنيا آمدن بچه «توران» پريشان حال است. همه زن ها هم در اين دوران بهانه گير و بداخلاق مى شوند كه نيازمند محبت و توجه بيش از گذشته همسر و ساير اعضاى خانواده هستند.
نزديك به يك سال از تولد فرزاد گذشت و زندگى آنها نيز با تمام خوشى ها و سختى ها مى گذشت. مسعود هم به رفتارها و حرف هاى همسرش حساسيت و عكس العمل كمترى نشان مى داد. البته توران هم سعى مى كرد رفتار بهترى نسبت به شوهرش داشته باشد. هر چند كه توجه و رسيدگى به فرزاد ديگر وقت و توانى براى شوهردارى باقى نگذاشته بود. از صبح تا شب سرش با بچه و كارهاى خانه گرم بود تا اين كه يك روز كه فرصت بيشترى براى استراحت داشت با خودش فكر كرد چند هفته اى است كه رفتار شوهرش تغيير كرده و كمتر به او و فرزاد توجه مى كند. حال آن كه ساعت هاى بيشترى را بيرون از خانه مى گذراند. وقتى هم به خانه مى آيد بيشتر با تلفن همراهش سرگرم است تا زن و بچه اش. با خودش گفت: شايد تقصير من بوده كه به خاطر فرزاد از شوهرم غافل شدم. پس بهتر است كمى تغيير رويه دهم. بعد تصميم گرفت هم در رفتار خودش تجديد نظر كند و هم رفت و آمد هاى شوهرش را با دقت زير نظر بگيرد. اين گونه بود كه چند روز بعد زندگى آنها دستخوش توفانى ويرانگر شد. چرا كه زن جوان هرگز تصور نمى كرد به اين راحتى حقايق تلخى برايش فاش شود. او يك شب به سراغ تلفن همراه شوهرش رفت با اين كه مى دانست كار خوبى نمى كند اما بالاخره تصميمش را عملى كرد. وقتى تلفن را روشن كرد چند ثانيه بعد انگشتانش روى كليدها يخ زد و بدنش لرزيد. آنچه را كه با چشمانش مى ديد، باور نمى كرد.
نوشته هاى روى صفحه تلفن جلوى چشمانش بالا و پائين مى پريد. نمى توانست آنچه را كه مى ديد باور كند. جملاتى را كه فردى بيگانه براى شوهرش نوشته و ارسال كرده بود بى شباهت به جملات عاشقانه ليلى و مجنون نبود. راستى چه كسى مى توانست چنين متنى را براى شوهرش فرستاده باشد. لحظاتى طول كشيد تا كمى آرام شود با دستان لرزان شماره را يادداشت كرد و رفت. تا صبح خواب به چشمانش نيامد. بارها تصميم گرفت مسعود را بيدار كند و از او درباره سؤال هاى متعددش بپرسد اما باز هم خوددارى كرد. صبح روز بعد كه شماره را گرفت صداى زنى او را در جا ميخكوب كرد. همان موقع ترديدش به يقين تبديل شد. شوهرش با زن غريبه اى ارتباط داشت. او گوشى را گذاشت و يك ماه صبر كرد. هر راهى را كه به ذهنش مى رسيد بررسى كرد تا بتواند حقيقت ماجرا و چگونگى اين ارتباط را دريابد اما سرانجام شوهرش حقيقت را فاش كرد. او كه دستش در اين ماجراى پنهان رو شده بود لب به اعتراف گشود اما از همسرش خواست تا اشتباه او را ببخشد و يك فرصت تازه براى ادامه زندگى مشتركشان بدهد. مرد دائم خود را توجيه مى كرد و بى توجهى هاى توران را عامل اشتباهش مى دانست. بعد هم قول داد گذشته را جبران كند و ديگر به غير از همسر و فرزندش به فرد ديگرى فكر نكند. زن بيچاره كه خود را بى تقصير نمى ديد براى جبران كوتاهى هاى خودش در زندگى، ناگزير فرصت دوباره اى به شوهرش داد.
غافل از اين كه...
* يك سال بعد
يك سال بعد بار ديگر دست شوهرش رو شد. چهره واقعى او كه در ظاهر خود را مردى وفادار نشان مى داد در يك حادثه كاملاً اتفاقى نمايان شد و اين دفعه توران با خيال راحت و وجدانى آسوده از اين كه هيچ تقصيرى متوجه او نيست به دادگاه رفت و تقاضاى طلاق داد.
چند ماه بعد با اين شرط كه حضانت بچه اش به او سپرده شود از شوهرش طلاق گرفت و به خانه پدرش برگشت. اما مسعود زير قولش زد و فرزاد را به همسر سابقش نداد، بعد هم بچه را به خانه مادرش برد. زن بيچاره به هر درى زد تا بچه را پس بگيرد اما نشد. تمام اميدش در زندگى همين بچه بود. اگر مى دانست قرار است يك روز بچه اش را نبيند تمام بدبختى ها را تحمل مى كرد اما حالا افسرده و پريشان تمام فكر و ذكرش فرزاد بود. چند ماه بعد خبر ازدواج مجدد مسعود او را شوكه كرد. شوهر بى وفايش حتى ۴ ماه هم صبر نكرد.
بنابراين پس از اطلاع از ماجراى ازدواج شوهر سابقش تصميم گرفت هر طور شده بچه اش را پس بگيرد. وكيل گرفت و پول زيادى هم خرج كرد اما هيچ دليل قانونى براى گرفتن حضانت فرزاد از پدرش نداشت. مسعود هم كه به خوبى مى دانست توران، فرزاد را عاشقانه دوست دارد سعى مى كرد با دور نگه داشتن بچه از مادرش او را بيشتر عذاب دهد. به همين خاطر هميشه مى گفت: «اگر بچه را دوست داشتى مى ماندى و زندگى مى كردى». يك سال ديگر هم گذشت
يك سال ديگر از اين ماجرا گذشت. فرزاد در آستانه سه سالگى بود، چند روزى هم تا جشن تولدش نمانده بود. توران در روز ملاقات با فرزندش كه طبق قانون هفته اى يك روز بود به دنبال او رفت اما مسعود گفت: بچه حالش خوب نيست و بيمارستان بسترى است!
زن بيچاره نفهميد راه بيمارستان را چگونه طى كرد. وقتى فرزاد را كه مثل يك گنجشك زخمى روى تخت افتاده بود، ديد همان جا نقش زمين شد. دقايقى بعد كه به سختى به هوش آمد پزشكان متوجه شدند زن جوان ناراحتى قلبى دارد. پس تصميم گرفتند موضوع را به گونه اى به او اطلاع دهند كه دچار شوك نشود. اگر مى فهميد پسر عزيز دردانه اش زير شكنجه هاى نامادرى به اين روز افتاده دق مى كرد.
يكى از پرستارها زير لب گفت: «خدا كند بلايى سرش نيايد.» دختر جوانى كه انگار همراه يكى از بيماران بود، گفت: «فكر نكنم طورى شود. شوهرش مى گفت خودش بچه را رها كرده و طلاق گرفته. اگر عاطفه داشت كه بچه اش را زير دست زن بابا نمى انداخت.» هر كسى ماجرا را به نوعى براى خودش تفسير مى كرد اما هيچ كس از واقعيت پنهان قلب زن بيچاره خبر نداشت.
چند روز بعد فرزاد بر اثر مشكلات مغزى جان باخت. توران هم با شنيدن خبر مرگ فرزندش سكته كرد و در بيمارستان بسترى شد. پزشكان علت مرگ را ضربه مغزى اعلام كردند. مادر پسربچه(توران) هم از همسر مسعود شكايت كرد. او كه ابتدا مدعى بود فرزاد هنگام بازى در حمام زمين خورده منكر ضرب و شتم فرزند خوانده اش بود، اما سرانجام در بازجويى ها لب به اعتراف گشود. او گفت: فرزاد بچه شيطان و بازيگوشى بود. روز حادثه سرم بشدت درد مى كرد. هر وقت چنين حالتى داشتم بايد در يك اتاق تاريك و بى صدا چند ساعتى مى خوابيدم، اما فرزاد يك لحظه هم آرام نمى گرفت. از شدت سردرد ديوانه شده بودم. چند بار به او تذكر دادم اما توجه نكرد، بى اختيار او را هول دادم چون بچه ضعيف و لاغرى بود بشدت روى زمين افتاد و سرش به ديوار خورد. يك ساعتى گريه كرد اما بعد حالش به هم خورد و تعادلش را از دست داد. در حالى كه خيلى ترسيده بودم به همسرم تلفن كردم و گفتم بچه در حمام زمين خورده. زن جوان پس از اعتراف بازداشت شد. چند ماه بعد هم مسعود از مجازات همسرش اعلام گذشت كرد اما مادر پسربچه همچنان خواهان مجازات زن جنايتكار بود.
پس از محاكمه متهم در دادگاه وى به قصاص ـ اعدام ـ محكوم شد. با توجه به اين كه پدر پسرك از مجازات همسرش چشم پوشى كرده بود او بايد سهم ديه شوهرش را پرداخت مى كرد تا قاتل فرزندش اعدام شود. پس از محاسبه ميزان اين سهم وى كه قادر به پرداخت اين مبلغ نبود به ناچار مجبور به رضايت شد.
امروز چهار سال از آن ماجرا گذشته است. توران بيمار و افسرده در يكى از آسايشگاه هاى روانى بسترى شده و با ياد خاطرات روزهاى خوش زندگى در كنار فرزندش روزگار سختى را مى گذراند و چشم به پايان زندگى دوخته است.
جويندگان عاطفه
مسافر گمشده روستاى «باجگيران»
367194.jpg
هنوز بيست روزى تا آمدن پائيز۱۳۶۸ مانده بود . اهالى روستاى «باجگيران» استان چهارمحال و بختيارى «سيد اسماعيل عباسى»ـ ۱۸ ساله ـ را براى انجام كار خيرى به خانه خواهرش در روستاى «گندم كار» شهرستان «اردل» فرستادند.
سايه هاى بلند شهريور به ديوارهاى شب مى رسيدند و اسماعيل در حالى كه، شلوارآبى و پيراهن آستين كوتاه به تن داشت بدون خداحافظى رفت!
يك هفته اى گذشت. همه در انتظار پيغامى خوش بودند. بچه ها لباس هاى نو دوختند اما از اسماعيل خبرى نشد كه نشد .
يك هفته بعد پدر و مادر اسماعيل و پنج برادر و چهار خواهر ديگرش راهى «گندم كار» و خانه خواهر شدند. گفتند شايد اسماعيل نزد خواهرش مانده باشد اما افسوس ! خواهر گفت اسماعيل هرگز به خانه اش نرفته است .
وجب به وجب شهرها و روستاهاى اطراف را گشتند . به تمام بيمارستان ها، زندان ها، پزشكى قانونى رفتند اما انگار اسماعيل قطره آبى شده بود در زمين پهناور. قطره اى ناپيدا . عكسش را به روزنامه ها و صدا و سيماى استان دادند . شش ماه بعد بعضى ها گفتند اسماعيل را در سينما چهارباغ اصفهان ديده اند. برخى هم نشانى هايى مى دادند كه حاكى از حضور او در شيراز خبر مى داد.
پدر اسماعيل در حسرت آخرين ديدارپسر جوان آن قدر چشم به در دوخت تا اين كه سه سال بعد از دنيا رفت. اما هنوز مادر ، خواهرها و برادرهاى اسماعيل چشم انتظار ديدنش هستند. همه آنها بر اين باورند كه روزى او مى آيد. اگر جايى او را ديديد بگوييد رفتن بى خداحافظى ات كمر اهالى خانه و ده را شكست . اگرصاحب اين عكس را مى شناسيد براى كمك به بازگشتش با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران ۸۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيريد .

«خورشيد» پشت ابر
367191.jpg
خورشيد بى خبر از همه جا پشت ابرهاى بيست و سومين روز بهمن سال ۸۶ خود را به زمينى ها نشان مى داد. آسمان برفى روشن مى شد اما «خورشيد» شش ساله به تاريكى مى رسيد . دختربچه مات و مبهوت به برف ها خيره مى شد . بهمن برايش ماه بدى بود ، ماه گم شدن ، ماه قرارگرفتن سر راه هاى بى راه .كاهش نور خورشيد مى توانست در ميان راه قرمز بلوز بافتنى پشمى اش راهى سبز براى رسيدن به مامان و بابايش پيدا كند. خورشيد به آسمان آبى مى نگرد. خورشيد مى داند شما براى پيدا كردن گم شده هايش كمكش مى كنيد و با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس مى گيريد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |