پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۷ - ۲۳ جمادى الاول ۱۴۲۹
Thu, May 29, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
تيتر هفته
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
معماى پليسى
پاسخ معماى پليسى
معماى پليسى
نسخه مرگ براى خانم دكتر
367443.jpg
محمد غمخوار

خانم دكتر تلفن همراهش را قطع كرد. در حال تعويض لباس ها، منشى را صدا كرد.
بله خانم دكتر امرى داريد
چند بيمار ديگر مانده اند
سه نفر
خوبه من كار مهمى برايم پيش آمده بايد بروم از آنها عذرخواهى كن و براى پس فردا به هر سه نفرشان وقت بده.
مشكلى پيش آمده
نه برو كارى را كه گفتم انجام بده.
خانم منشى در حالى كه به علامت تأييد سرش را تكان مى داد با تعجب از اتاق خارج شد.
او در حال صحبت با بيماران بود كه خانم دكتر مطب را ترك كرد و سريع خودش را به خانه رساند. مشهدى قربان در حال آبيارى باغچه بود. در حالى كه با ديدن خانم دكتر تعجب كرده بود بلافاصله خودش را به او رساند.
زود آمديد خانم. مگر بيمار نداشتيد
نه كار دارم. آقا خانه است.
نه هنوز نيامدند.
نيلوفر وارد ساختمان شد. در حالى كه پيرمرد باغبان همچنان مشغول آب دادن به باغچه بود. اما ناگهان حدود ۲۰ دقيقه بعد صداى شليك گلوله اى شنيده شد. مرد سرايدار خيلى سريع به سوى ساختمان دويد. پيرمرد همان موقع مرد جوانى را ديد كه هراسان از ساختمان به بيرون دويد و از در پشتى فرار كرد.
مشهدى قربان به دنبال مرد ناشناس دويد اما مرد جوان پس از ورود به خيابان در چشم به هم زدنى ناپديد شد. سرايدار پير كه نااميد شده بود با عجله به سوى ساختمان بازگشت. او پس از ورود به سالن طبقه دوم با پيكر خانم دكتر روبه رو شد كه با صورت روى زمين افتاده و خون زيادى از سرش جارى بود.
از دستپاچگى و دلهره نمى دانست چه كار كند. درحالى كه بشدت ترسيده بود خودش را به تلفن رساند. شماره آقا شاهين را گرفت. بالاخره بعد از شش بار زنگ زدن شاهين جواب داد.
سلام آقا بدبخت شديم. نيلوفر خانم را كشتن.
چى! نه! به هيچ چيز دست نزن. با پليس تماس بگير من هم الان مى آيم.
سرگرد قاسمى در پشت بام سرگرم سرويس كولر بود كه همسرش مهديه با عجله به پشت بام آمد و گوشى تلفن را به شوهرش داد.
«جناب سرهنگ پشت خط هستند. كار واجبى هم دارند.»
سرگرد دست هايش را خشك كرد و تلفن را گرفت.
سلام قربان.
سلام سرگرد. مثل اين كه قاتل ها نمى خواهند تو از مرخصى خوب استفاده كنى. يك پزشك در منطقه نياوران به قتل رسيده اگر ممكن است سريع خودت را به آنجا برسان موضوع مهمى است و ... مقتول از پزشكان سرشناس است. فرماندهى خواسته تو مأمور رسيدگى به پرونده باشى.
كارآگاه كه چاره اى نداشت آدرس محل جنايت را گرفت و تلفن را قطع كرد.
بعد هم لباس هايش را پوشيد و راهى محل مورد نظر شد.
زمانى كه به محل جنايت رسيد با خودروهاى پليس و آمبولانس پزشكى قانونى در مقابل خانه ويلايى روبه رو شد.
يكى از مسئولان كلانترى با ديدن سرگرد به طرفش رفت. پس از احوالپرسى شرح ماجرا را تعريف كرد.
مقتول خانم دكتر نيلوفر... از متخصصان سرشناس مغز و اعصاب است كه ساعت ۴ بعدازظهر از سوى مرد ناشناسى با شليك گلوله به قتل رسيده.
كسى ضارب را ديده
بله. سرايدار خانه او را هنگام فرار ديده.
گلوله به كدام طرف بدنش اصابت كرده
درست به پيشانى اش خورده و از پشت سرش هم خارج شده. ساختمان دو طبقه در ميان حياطى بزرگ قرار داشت. جسد هم در طبقه دوم پيدا شده بود. زن جوان در حالى با صورت روى زمين افتاده بود كه يك صندلى هم كنارش قرار داشت. شواهد نشان مى داد پس از قتل از روى صندلى به زمين افتاده است.
مأموران اداره تشخيص هويت در حال عكسبردارى و نمونه بردارى از محل جنايت بودند. كارآگاه پس از مشاهده جسد به جست وجو در اتاق بزرگ پذيرايى پرداخت. درست پشت سر جسد يك پنجره بزرگ قرار داشت كه قسمتى از شيشه آن شكسته و خرده شيشه ها هم روى زمين ريخته بود.
سرگرد سپس سراغ سرايدار را گرفت. دقايقى بعد افسر تجسس كلانترى همراه مرد سالخورده اى وارد سالن شدند. سرگرد دفترچه اش را از جيب كتش بيرون آورد و از مشهدى قربان خواست ماجرا را تعريف كند.
پيرمرد كه شوكه بود، بريده بريده گفت:
امروز نيلوفر خانم زودتر از هميشه به خانه آمد. خيلى هراسان بود. او پس از احوالپرسى وارد ساختمان شد و من هم مشغول آب دادن به باغچه شدم. بعد از حدود ۲۰ دقيقه صداى شليك گلوله اى را از ساختمان شنيدم. وقتى خودم را به آنجا رساندم يك مرد جوان قد بلند با موهاى لخت خرمايى را ديدم كه با عجله از ساختمان بيرون دويد و فرار كرد. وقتى به طبقه دوم رفتم با جسد خانم روبه رو شدم. خيلى ترسيده بودم و نمى دانستم چه كار كنم. بعد هم آقا و پليس را خبر كردم. آقا شاهين هم چند دقيقه بعد خودش را به خانه رساند. او با ديدن جسد همسرش به گريه و زارى پرداخت. بعد به جست وجوى سالن پرداخت تا شايد از قاتل ردى به دست آورد. از من هم خواست مقابل در بروم و مأموران را راهنمايى كنم.
چهره آن مرد را ديدى
بله. اگر او را دوباره ببينم مى توانم شناسايى اش كنم.
او چطورى وارد خانه شده بود كه تو او را نديدى
نمى دانم. شايد از در پشتى.
پيرمرد سپس به سمت پنجره بالكن رفت و به درى اشاره كرد كه پشت ساختمان قرار داشت. او سپس روى زمين نشست تا خرده هاى شيشه را جمع كند كه كارآگاه جلوى او را گرفت.
سرگرد سپس براى به دست آوردن سرنخ به تحقيق از شاهين پرداخت. صاحبخانه مدعى بود هيچ اختلافى با همسرش نداشته و ضارب را هم نمى شناسد.
پس از تحقيقات مقدماتى مرد سرايدار به اداره آگاهى منتقل شد تا با كمك او از مرد ناشناس چهره نگارى شود. از سوى ديگر كارآگاه با هماهنگى بازپرس جنايى در نامه اى از اداره مخابرات خواست «پرينت» تماس هاى خانم دكتر را در اختيارش قرار دهند.
كارآگاه روز بعد وقتى به محل كارش رفت پرينت تماس هاى نيلوفر را روى ميزش ديد. در بررسى تماس ها با شماره تلفن همراهى روبه رو شد كه مقتول چند بار با او تماس گرفته بود. آخرين بار نيز دو ساعت قبل از جنايت صاحب شماره با خانم دكتر تماس گرفته بود.
سرگرد بلافاصله با آن شماره تماس گرفت. مرد جوانى به تلفن جواب داد.
كارآگاه وقتى خودش را معرفى كرد مرد جوان هراسان تلفن را قطع و گوشى تلفن همراهش را خاموش كرد.
سرگرد كه به موضوع مشكوك شده بود بلافاصله نشانى و مشخصات صاحب تلفن را از مخابرات گرفت. صاحب تلفن مردى به نام سامان بود. كارآگاهان ساعاتى بعد راهى خانه سامان شدند. همين كه مقابل خانه رسيدند پسر جوانى را با قد بلند و موهاى لخت خرمايى در حالى ديدند كه چمدانى در دست داشت. او با مشاهده مأموران سعى كرد فرار كند كه دستگير شد. سامان وقتى در اداره آگاهى مقابل سرگرد نشست در برابر پرسش هاى كارآگاه سكوت كرد. دقايقى بعد مشهدى قربان هم به جمع آنها پيوست. او با ديدن سامان بلافاصله او را شناسايى كرد.
سرگرد سپس به سامان اشاره كرد و گفت:
حالا چه دفاعى دارى تو متهم به قتل خانم دكتر هستى و نمى توانى با سكوت از مجازات فرار كنى.
سامان در حالى كه سرش را درميان دو دست گرفته بود سرانجام سكوت را شكست.
نه به خدا من قاتل نيستم. من عاشق نيلوفر بودم چطور مى توانستم او را بكشم. اين يك توطئه است.
- منكر حضورت در محل جنايت هستى
- نه! من آنجا بودم اما به خدا نيلوفر را نكشتم.
- درخانه آنها چه كار مى كردى
- من از شش سال قبل نيلوفر را مى شناختم. ما در يك دانشگاه درس مى خوانديم وقرار بود با هم ازدواج كنيم. پس از پايان تحصيل من در يكى از كشورهاى اروپايى بورسيه تخصص گرفتم. نيلوفر با رفتنم مخالف بود اما مجبور به رفتن بودم. پس از سه سال كه به ايران بازگشتم متوجه شدم او ازدواج كرده است. با شنيدن اين خبر كاخ رؤياهايم فرو ريخت. بنابراين پس از پيدا كردن تلفنش با او صحبت كردم. در جريان همين گفت وگوها متوجه شدم زندگى خوب و آرامى ندارد و با شوهرش هم به شدت اختلاف دارد. به همين خاطر هم در فكر جدايى است.
روز قبل از حادثه نيلوفر با من تماس گرفت و گفت: همسرش به ارتباط تلفنى ما مشكوك شده است. عصر روز حادثه به نيلوفر زنگ زدم و از او خواستم براى آخرين بار همديگر را ببينيم. او ابتدا مخالفت كرد اما وقتى اصرارهاى من را ديد پذيرفت. من هم از در پشتى ساختمان وارد خانه شدم.
نيلوفر روى صندلى پشت به پنجره نشسته بود و از من خواست براى هميشه فراموشش كنم. اما همان موقع ناگهان صداى شليك گلوله اى را شنيدم. در حالى كه شوكه بودم نيلوفر را ديدم كه غرق در خون روى زمين افتاده بود. سراسيمه از آنجا فرار كردم. سرگرد در حالى كه با خودكارى كه در دست داشت بازى مى كرد گفت:
فكر نمى كنى آخر داستان را تغيير داده اى وقتى پى بردى نيلوفر حاضر نيست از همسرش جدا شود و با تو ازدواج كند نقشه قتلش را طراحى كردى.
نه به خدا باور كنيد اين طور نيست. من قاتل نيستم.
سرگرد قاسمى پس از ثبت اظهارات متهم به قتل او را به بازداشتگاه فرستاد.
آن شب در خانه پرونده را يك بار ديگر مرور كرد تا بتواند سرنخ هاى ديگرى براى معرفى سامان به دست آورد.
او در بررسى پرونده با چهار نكته روبه رو شد كه به آن توجهى نكرده بود. بنابراين صبح روز بعد در گزارشى به رئيس اداره قتل، قاتل را معرفى كرد.
شما خوانندگان گرامى با اشاره به هويت قاتل و چهار دليل سرگرد براى كشف راز جنايت مى توانيد در معماى پليسى اين هفته شركت كنيد.
نامه هاى خود را به نشانى خيابان شهيد دكتر بهشتى ، خيابان خرمشهر ،پلاك ۲۱۲ گروه حوادث بخش معماى پليسى ارسال نماييد. لطفاً در پشت پاكت قيد نماييد مربوط به معماى پليسى.
زنگ اول
367440.jpg
مرتضى جوادزاده ‎/ آتش نشان
در گرماى بعدازظهر خرداد، ايستگاه ،۴۳ در سكوت غريبى فرو رفته بود. تنها صداى كولر بود كه چون نواى ملايم موسيقى فضا را خواب آلود مى كرد. پس از گذراندن دوره آموزشى سومين شيفت كارى خود را پشت سر مى گذاشتم. پست بى سيم را تحويل دادم و به نماز ايستادم. پس از سلام نماز، يكى از همكاران با سابقه از كنارم گذشت و برايم دعا كرد.
ـ قبول باشه جوان
ـ قبول حق باشه. ممنون.
ـ ناهار خوردى
ـ نه پست بى سيم بودم. الآن مى خورم.
از جا بلند شدم و در حالى كه به طرف آسايشگاه مى رفتم با او خداحافظى كردم.
عقربه هاى ساعت از چهار گذشته بود. پس از صرف ناهار كمى سنگين شده بودم. به آسايشگاه رفتم. در حالى كه روى لبه تخت نشسته بودم با خود گفتم:
ـ عجب خوابى مرا گرفته !... اين قدر منتظر زنگ بودم، كه خوشبختانه نخورد اما حالا مطمئنم تا سرم را بگذارم روى بالش صدايش درمى آيد ... 
نگاهى به اطراف انداختم و به آرامى روى تخت دراز كشيدم. هر لحظه ممكن بود زنگ حريق به صدا دربيايد و براى نخستين بار خودم را در معرض آزمونى جدى ببينم. با يادآورى هيجان مأموريت تپش قلبم بيشتر مى شد.
«فكر نكنم امروز هم خبرى بشود. چرتى بزنم بد نيست. بيخودى چقدر امروز خسته شدم. خوبه پاى بى سيم نشسته بودم.»
غرق در افكار مختلف، همزمان با سنگين شدن پلك هايم آرام آرام به خوابى عميق فرورفتم.
ناگهان زنگ حريق، سكوت سنگين ايستگاه را شكست. آتش نشانان ورزيده سريع لباس پوشيدند تا هر چه زودتر خود را به خودروها برسانند. سراسيمه از خواب پريدم. در نخستين لحظه، موقعيت خود را درك نكردم. گلويم خشك شده و قلبم بشدت مى تپيد. دست چپم خواب رفته و سنگين شده بود. با اين همه به دنبال همكارانى كه با سرعت از آسايشگاه خارج مى شدند پائين آمدم و به سراغ «چكمه» و «اور» رفتم. دستم هنوز بى حس بود و قدرت نداشت كه دستگيره چكمه را محكم بگيرم. ديگران محل را ترك كرده بودند و من همچنان دستگيره چكمه را مى كشيدم. سرانجام چكمه و لباس مخصوص را پوشيدم و به سرعت به طرف خودروى «پژو» رفتم. همين كه سوار شديم فرمانده از طريق بى سيم اعلام كرد: آتش سوزى در فضاى سبز حاشيه بزرگراه نيايش گزارش شده است. با هيجان به اطراف نگاه مى كردم و با شنيدن فرمان فرمانده كه مراحل بعدى را اعلام مى كرد هيجانم بيشتر مى شد. براى نخستين بار سوار خودروى عملياتى آتش نشانى شده بودم. در حالى كه به سوى محل حادثه پيش مى رفتيم، كنجكاو به خيابان نگاه مى كردم. احساس مى كردم همه به من خيره شده اند تا از كارايى و بازدهى آموزش هايى كه ديده ام امتحان بگيرند. دقايقى بعد به محل حادثه رسيديم. افراد گروه بدون معطلى و خيلى سريع پياده شدند. با اعلام فرمانده مأموريت آغاز شد.
بايد هر چه زودتر خود را به فرمانده مى رساندم تا كسب تكليف كنم. وقتى پياده شدم از شدت هيجان داخل جوى آب سقوط كردم. با آن كه هر دو زانويم بشدت درد مى كرد، به سرعت همه جا را زير نظر گرفتم و از بيم آن كه مبادا همكارانم و بدتر از همه، فرمانده ام مرا در آن حالت ببيند بالا آمدم. بدون توجه به درد مختصر زانوها از سمت چپ خودرو به فرمانده نزديك شدم.
ـ آقا من چى كار كنم
ـ اول يك آتش كوب از بالاى ماشين بياور پائين. بعد هم به بچه ها كمك كن لوله كشى كنند. مراقب خودت هم باش.
سراغ «آتش كوب» رفتم. پيش از پائين آمدن نگاهى دقيق تر به محل حادثه انداختم. حريق در مساحتى حدود ۵۰۰۰ مترمربع رخ داد و نرده هاى آهنى دور تادور محوطه را فراگرفته بودند. صدايى من را به خود آورد. «به چه نگاه مى كنى بيارش پائين. بايد لوله كشى كنيم.»
به سرعت پائين آمدم و تصميم گرفتم با عبور از نرده ها به آتش نزديك شوم. دوباره سراغ فرمانده رفتم كه كنار نرده ها ايستاده بود.
اجازه هست از روى نرده ها بپرم
«مگر آموزش نديده اى اين كه اجازه نمى خواهد. برو بالا. فقط مواظب خودت باش.»
با چالاكى از نرده ها عبور كردم و فرمانده با احساس رضايتى كه در نگاهش بود حركاتم را تعقيب مى كرد.چند لحظه بعد كمك فرمانده، آتش كوب را از فاصله بين نرده ها به من رساند.
«جلوى آتش عقبى را بگير. اجازه نده جلوتر ...» پيش از آن كه جمله كمك فرمانده تمام شود با هيجان دور شدم. هنوز چند قدمى پيش نرفته بودم كه ناگهان با سر داخل چاله بزرگى سقوط كردم. خوشبختانه چاله عمق زيادى نداشت و سريع بلند شدم. بيش از هر چيز نگران نگاه فرمانده بودم. اما هنگامى كه سر از چاله بيرون آوردم خدا را شكر كردم كه او متوجه ام نبود و به سوى ديگرى نگاه مى كرد.
ساير همكارانم با قدرت در تلاش بودند كه آتش را مهار كنند. همراه آنها فارغ از هيجان ها ى اوليه، مشغول كار شدم و هر لحظه از حجم آتش كاسته مى شد. بالاخره آتش فروكش كرد و مرحله لكه گيرى به پايان رسيد.
به دور از چشم ديگران به بررسى وضعيت دست و پاى خودم پرداختم. دستم كمى خراشيده شده بود و اندكى درد مى كرد. از روى لباس زانوهايم را بررسى كردم. درد در آن ناحيه بيشتر بود.
با اعلام پايان مأموريت از سوى فرمانده به ايستگاه بازگشتيم. براى رفع خستگى به سوى سالن غذاخورى رفتيم. حالا آرامش بيشترى در خود احساس كردم. به دور از چشم همكاران زانوهايم را ماساژ مى دادم.
فرمانده كه از نحوه فعاليت اعضاى گروه راضى بود لب به سخن گشود و با تشكر از همكارانى كه براى مهار آتش تلاش كرده بودند چند نكته را گوشزد كرد. سپس در حالى كه سعى داشت لبخند خود را پنهان كند مرا خطاب قرار داد و گفت:
ـ آقاى جوادزاده شما بايد خدا را شكر كنيد كه آنجا فقط يك چاله بود. اگر چاه بود ما بايد نيروهايمان را بسيج مى كرديم كه به جاى مهار آتش، شما را از چاه بيرون بياورند.
با شنيدن اين حرف تا بناگوش قرمز شدم. چند تن از همكاران به آرامى خنديدند و فرمانده با مهربانى به من نگاه كرد.
ـ مرتضى جان. آتش نشان قبل از هر چيز بايد به حفظ جان خودش فكر كند. در لحظات سخت يك آتش نشان سالم و باهوش مى تواند جان خيلى ها را نجات دهد.
- بله فرمانده، مأموريت اولم بود. چاله را نديدم.
ـ جوى خيابان چى آن را كه حتماً ديدى ...
ـ من فكر كردم شما نديديد.
«اما من هم جوى آب را ديدم هم چاله را هم ...»
با دستپاچگى قبل از اين كه آبرويم بيشتر از اين برود حرف او را قطع كردم.
آقا من جوى را عرض نكردم. فكر كردم افتادن من را نديديد.
دقايقى بعد در پى خنده بچه ها فرمانده از جا برخاست و من هم با نگاهى تحسين آميز او را دنبال كردم كه چقدر سنگين و محكم قدم برمى داشت و سالن غذاخورى را ترك مى كرد.
پاسخ معماى پليسى
جنايت خاموش
سرگرد قاسمى با اشاره به شش دليل زير سيما را در قتل همسرش مقصر دانست.
۱ـ به هم ريختگى خانه نشان مى داد روز حادثه در خانه زوج جوان درگيرى رخ داده است.
۲ـ سيما در بازجويى ها ادعا كرده بود با اورژانس تماس گرفته است. حال آن كه يكى از همسايه ها موضوع را به اورژانس اطلاع داده بود.
۳ـ در صورتى كه سامان تعادلش را از دست مى داد، روى كارد مى افتاد و عمق جراحت بيشتر مى شد.
۴ـ ريختن پوست ميوه در يك نقطه در اطراف جسد نشان مى داد سيب پس از مرگ سامان و با عجله پوست كنده شده است و قاتل به حركت سامان هنگام پوست كندن ميوه توجهى نداشته است.
۵ـ با توجه به اين كه دست چپ سامان باندپيچى شده بود او بايد با دست راست ميوه را پوست مى كند كه اين موضوع باعث مى شد كارد در سمت راست سينه اش فرو رود.
۶ـ سيما در بازجويى ها گفته بود پس از زمين خوردن همسرم، او بى حركت روى زمين افتاد. در حالى كه اگر كارد در سينه اش فرو رفته بود واكنشى براى نجات خود نشان مى داد.
* اسامى خوانندگان معماى پليسى
زهرا حلاجيان از رامسر، محمدرضا مشتاق از اراك، فريبا معمار باشى از تهران، حاجى خانى فرد از تهران، اسفنديار على اكبر خانى از شهر جديد پرديس، جمشيد طاووسى اصل از كرج، عليرضا درخشان راد از همدان، بهمن دل شب از رامسر، زهرا شادابى از كرج، فاطمه شيرى از كرج، بهمن ايمانى از اسلامشهر، كيوان مقدم از چالوس، زهرا انارى از دزفول، تقى ميرزايى از كرج، شروين طلايى از شهررى، داريوش اسدى از تهران، محمدرضا امامى از تهران، منوچهر ابراهيمى از تهران، فرشاد ملكى از تهران، فائزه ملكى از تهران، مارنيا خانى از تهران، محمدرضا ملكى از سبزوار، سيده فاطمى از تهران، اقدس بهارى از شيراز، فخرى رازى از همدان، مهديه حاجى حيدرى از تهران، حسن احسانى از خرم آباد (تنكابن)، حميدرضا رفعت از كيش، على مصطفايى از خمين، جمشيد تهرانى از خرم آباد، تيمور عسگرى از رشت، سيما آذينى از شهررى، فهيمه بهارپور از بابل، بابك درخشان پيام از گرگان، بنفشه شريفى از مشهد، آزاده شريفى از مشهد، كريم افشارى از انديمشك، سوسن فخر از قم، سام فخر از قم، فتح الله حسابى از اسلامشهر، مهشيد على زاده از بهشهر، تقى مساوت از تهران، حسين نگارنده از تهران، عبدالله آزادى از قزوين، پريسا مختارى از رودسر، ليلا قاسم آبادى از هشتگرد، بيژن يارحسينى از قم، بهمن آسمانى از كرمانشاه، ياور پورآزادى از كرمان، حيدر كوشكى از تهران، حسين على جمشيدى از تهران، الناز يمانى از قم.
جويندگان عاطفه
گمشده اسفند
367464.jpg
هياهوى روزهاى آخر سال در تمام نقاط شهر طنين مى انداخت . ۲۱ اسفند سال ۸۶ بود . بچه ها دست در دست بزرگترها در ميان خريد سال نو با انگشت اشاره خوراكى هاى خوشمزه را مى خواستند . اما در گوشه اى از همين شهر دختركى سه ساله مادرش را گم كرده بود . وقتى او را به شيرخوارگاه «شبير» بردند گفت اسمم «عطيه ترامبد» است . عطيه چند ماه در شيرخوارگاه ماند اما هنوز هيچ دست مهربانى اشاره اى به هويت او نكرده است . اگر او يا خانواده اش را مى شناسيد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد .


«شادمهر» غمگين
367371.jpg
به چشمان شفاف اين پسربچه خوب نگاه كن! چهارساله است اما نگاهش به اندازه چهل سال حرف نزده دارد .
شادمهر بروجردى فرزند حسين قرار بود نفس هاى شاد بكشد اما افسوس ، وقتى در دهمين روز آبان دو سال پيش مأموران كلانترى ۱۰۳ گاندى پيدايش كردند مى گريست . هنوز هم مى گريد . «شادمهر» كوچولو را به شيرخوارگاه آمنه بردند . او دلش مى خواهد يكى به دنبالش بيايد . دلش مى خواهد همچون كودكان چهارساله ديگر شاد شاد بابا و مامان بگويد . اگر صداى غم دارش را مى شنويد و از هويت او اطلاعى داريد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد .


|   شناسنامه   |   آرشيو   |