شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۷ - ۲۵ جمادى الاول ۱۴۲۹
Sat, May 31, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
سياست
سياست۱
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اجتماعى
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
شهرى
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
بازخوانى پرونده هاى جنايى قرن بيستم
محمود رافع‎/ بخش پايانى
بازخوانى پرونده هاى جنايى قرن بيستم
راز ناگشوده قتل دختر كوچولو
محمود رافع‎/ بخش پايانى
367698.jpg
«آنچه گذشت...»
انتشار خبر قتل بى رحمانه «جان بنت رامسى» دختر شش ساله آمريكايى در شب كريسمس سال ۱۹۹۶ همه مردم آمريكا را شوكه كرد. با گذشت سه سال از اين جنايت پرونده مختومه اعلام شد. ۱۰سال پس از وقوع اين جنايت و با مرگ مادر ۴۹ ساله «جان بنت» اين پرونده هم به فراموشى سپرده شد. اما دستگيرى يك مرد كودك آزار و اعتراف او به قتل دختر شش ساله پرونده را وارد مرحله تازه اى كرد. با اين حال پس از انجام آزمايش هاى تخصصى متهم از اتهام قتل تبرئه شد. اين در حالى بود كه توجه ها به سوى خانواده دختر كوچولو به عنوان مهم ترين مظنونان به قتل جلب شده بود. پدر دختر كوچولو براى تبرئه خانواده اش كتابى با عنوان «مرگ يك معصوم» منتشر و براى معرفى قاتل صد هزار دلار جايزه تعيين كرد. همزمان با اين اقدامات بازپرس اصلى پرونده به نام «استيو توماس» به دليل اين كه نمى توانست واقعيت هاى پرونده را افشا كند از سمت خود استعفا كرد. او پس از پذيرفته شدن استعفايش به نوشتن كتاب «جان بنت و ناگفته هاى قتل رامسى» پرداخت.

بازپرس سابق پرونده در ادامه با استناد به يافته هايش و براى اثبات قتل از سوى مادر قربانى، نوشت: خانم «رامسى» حدود ساعت يك نيمه شب به محض مواجه شدن با اين وضعيت لحظه اى دچار جنون شده است. ساعت وقوع جرم هم از روى شواهدى بيان شد كه پزشكى قانونى پس از كالبدشكافى و بررسى وضعيت هضم آناناس هاى موجود در معده جان بنت ارائه كرده است. به نظر من خانم «رامسى» در آن لحظات جنون آميز، سر دخترش را محكم به چيزى مثل در كمد يا كابينت كوبيده و ضربه ناشى از اين برخورد باعث ضربه مغزى شده است. البته جان بنت بر اثر اين ضربه دچار مرگ فورى و آنى نشده بلكه شواهد نشان مى دهد قلب او همچنان مى تپيده و تنفسش ادامه داشته است. او در واقع بر اثر آن ضربه بيهوش شده بود. اما مادر كه نمى دانست دخترش هنوز زنده است وقتى به خود آمد و متوجه عملش شد يا بايد فرياد كمك سر مى داد و يا توجيهى براى مرگ دخترش مى يافت. اين اتفاق البته «تصادفى» بود، بدين معنا كه خانم رامسى بدون انگيزه و طرح قبلى مرتكب آن شده بود. به هر حال او مى توانست تقاضاى كمك كند، اما چنين نكرد. يقيناً اگر پزشك اورژانس به صحنه و به بالاى سر جان بنت مى رسيد از مادر علت حادثه را مى پرسيد و به پليس هم موضوع را اطلاع مى داد. آقاى رامسى و بروك در خواب ناز بودند كه خانم رامسى جسد جان بنت را به زير زمين برد. معضل خانم رامسى در آن لحظات اين بود كه مى دانست هيچ توجيهى براى يافتن جسد دخترش در زيرزمين خانه شخصى شان نخواهد داشت. پس خانم «رامسى» بايد طرحى مى ريخت كه به نظر برسد اين قتل، به دنبال يك آدم ربايى صورت گرفته است».
«توماس» معتقد است مادر مقتول پس از مخفى كردن جنازه، به آشپزخانه طبقه بالا رفته و روى يكى از برگه هاى دفترچه يادداشتى كه در آشپزخانه بوده يادداشتى نوشته و با لحن و كلامى شبيه آدم ربايان، تقاضاى باج خواهى براى برگرداندن جان بنت كرده است. كاغذهاى دفترچه يادداشتى كه خانم رامسى از آن براى نوشتن نامه استفاده كرده بود شماره صفحه داشتند. «او از وسط برگه بيست و پنجم شروع به نوشتن يادداشت كرد اما به دلايلى، آن يادداشت را پاره كرد و روى برگه بيست و ششم چنين نوشت: «آقا و خانم! من». اما از اين سبك شروع نامه خوشش نيامد و روى برگه اى ديگر شروع به نوشتن كرد. او پس از نوشتن نامه، برگه هاى هفدهم تا بيست و پنجم را از دفترچه يادداشت كند و پاره كرد (پليس هيچ گاه نتوانست اثرى از اين برگه ها بيابد) اما بزرگ ترين سرنخى كه خانم «رامسى» براى پليس به جا گذاشت، صفحه بيست و ششم و آن يادداشت نيمه كاره بود كه فراموش كرده بود آن را هم از دفترچه جدا كند.
حالا او با اين مسئله روبه رو بود كه با جنازه جان بنت چه كند بعد به اين نتيجه رسيد كه بهتر است جنازه را در پرت ترين اتاقك زيرزمين بزرگ شان، جايى كه هيچ وقت كسى به سراغ آن نمى رود مخفى نمايد. اين گونه بود كه خانم «رامسى» دوباره به زيرزمين بازگشت. زنى را تصور كنيد كه در آن وضعيت روحى و روانى، وحشت سراپايش را فراگرفته، به زيرزمين مى رود تا جنازه دخترش را در يكى از اتاقك هاى شلوغ زيرزمين تاريك مخفى كند. اما ناگهان، از صداى خفيف قلب دختر، يا حركت خفيف بدن او، يا صداى خفيف نفس كشيدنش متوجه مى شود كه دخترك بينوا هنوز زنده است. شايد شما هم از آن دسته باشيد كه معتقدند خانم رامسى متوجه زنده بودن جان بنت نشده است اما به نظر من، او در آن لحظات وحشت و جنون، متوجه شده دخترش زنده است. بنابراين پس از جست وجو در اطراف به دنبال وسيله مناسبى مى گردد تا كار را يكسره كند.
چند متر آن سوتر، يك تكه سيم كه كف زيرزمين افتاده بود را مى بيند، آن را برمى دارد، به دور گردن دختر مى اندازد و او را با كشيدن سيم خفه مى كند. به نظر من، او براى آن كه صحنه آدم ربايى را طبيعى جلوه دهد دست هاى كودك را مى بندد و با چسبى كه از روى دريچه كولر جدا كرده بود دهان كودك را هم مى چسباند. اما شواهدى وجود دارد كه قاطعانه نشان مى دهد چسب پس از قتل بر دهان كودك چسبانده شده است. لكه هاى خون روى چسب و نيز نبود نشانه هايى از رد زبان، به تنهايى حاكى از مقاومت نكردن كودك به دليل مرگ وى بوده است.
از سوى ديگر، نوشتن برگه يادداشت و جابه جا كردن جنازه باعث شده بود «پاتسى» فرصت نكند لباسش را عوض كند. پاتسى در مهمانى، لباسى قرمز و شلوارى مشكى بر تن داشت و عكسى كه در مهمانى گرفته بودند لباس خانم پاتسى را به طور كامل نشان مى دهد.
هنگامى كه پليس در پى تلفن خانواده رامسى و درخواست كمك و اطلاع از آدم ربايى به محل حادثه رسيده بود خانم رامسى هنوز همان لباس مهمانى را بر تن داشت. به گفته توماس «اين خانم كه به گفته همه آشنايانش اهميت زيادى به ظاهر و لباس خود مى داد به مهمانى رفته و دير وقت برگشته بود، او كودكانش را به رختخواب برده و بعد به اتاق خواب خودش رفته بود تا صبح زود عازم سفر شود؛ صبح بيدار شده و آماده مسافرت شده بود و بعد همان لباس مهمانى روز قبلش را پوشيده بود به نظر من كه محال است در حالت عادى همان لباس را پوشيده باشد».
البته همان طور كه گفته شد تمام اينها فقط فرضيات توماس است و مدارك پليس، هيچ گاه اين قدر واضح و قابل قضاوت نبوده است.
* كشف قتل
حدود ساعت ۵ و ۴۵ دقيقه صبح ۲۶ دسامبر، خانم پاتسى رامسى با پليس تماس گرفت و با دلهره از ناپديد شدن دخترش و كشف نامه اى روى پله هاى خانه خبر داد كه نشان مى داد كوچولوى ۶ ساله شان را دزديده اند. اگرچه در اين نامه تهديد شده بود كه اگر خانم رامسى چيزى به پليس بگويد يقيناً «سر از تن دخترش جدا خواهد شد» اما خانم رامسى در موقع تماس، چيزى از اين تهديد به پليس نگفت. او به اين نكته هم توجهى نكرده بود كه آدم ربايان تأكيد كرده بودند كسى در جريان اين ماجرا قرار نگيرد.
ظرف ۷ دقيقه پس از تماس، دو تن از افسران پليس به نام هاى «كارل ويچ» و «ريك فرنچ» آژيركشان به خانه رسيدند. آنها همان موقع افراد مختلفى را ديدند كه به ظاهر از دوستان و آشنايان رامسى ها بوده و براى دلدارى خانواده، خيلى سريع خود را به آنجا رسانده بودند. مأموران پس از شنيدن اظهارات خانم و آقاى رامسى و بعد از جست وجوى خانه و زيرزمين، پس از آن كه سرنخى نيافتند صورتجلسه اى تنظيم كرده و محل را ترك كردند. در اين صورتجلسه قيد شده بود هيچ نشانى از شكستگى قفل ها يا اعمال زور براى ورود مشاهده نشد و هيچ ردپايى هم روى برف به دست نيامد. در زمان تنظيم اين صورتجلسه، دماى هوا ۹ درجه زير صفر بود و دانه هاى برف آرام روى زمين مى نشستند و اگر از شب قبل، ردپايى بر روى برف افتاده بوده هم تداوم بارش برف باعث محو شدن ردپاها شده بود.
«پاتسى رامسى» درباره علت تماسش با پليس و ظنش به ربوده شدن «جان» به پليس گفته بود : ساعت ۴ و ۴۵ دقيقه صبح بلند شدم تا قهوه دم كنم و خانواده را براى صرف صبحانه و مسافرت بيدار كنم اما موقعى كه از پله ها پائين مى آمدم، با يادداشتى روبه رو شدم كه خبر از ربوده شدن دخترمان مى داد. متن آن يادداشت عيناً به قرار زير بود:
«آقاى رامسى، گوش هايت را خوب باز كن. ما يك گروه از مهاجران خارجى هستيم. ما به شغل شرافتمندانه اى كه تو دارى احترام مى گذاريم، هر چند از كشورت متنفريم. دختر شما در اختيار ماست. دختر كوچولوتان صحيح و سالم است اما اگر مشتاق هستيد هفته ديگر كه سال تحويل مى شود همچنان او را زنده و سالم ببينيد بايد دستورات ما را اطاعت كنى.
تو بايد ۱۱۸ هزار دلار از حساب بانكى ات بردارى؛ ۱۰۰ هزار دلارش بايد اسكناس ۱۰۰ دلارى و بقيه اش اسكناس ۲۰ دلارى باشد. پول ها را در يك پاكت ميوه بزرگ مى گذارى و منتظر تماس ما مى مانى. ما بين ساعت ۸ تا ۱۰ صبح تماس مى گيريم. تا بگوييم چگونه پول را به ما برسانى. ما فردا مراقب تو خواهيم بود. اگر زودتر از بانك برگشتى زودتر با تو تماس مى گيريم تا قرار تحويل پول و برگرداندن دخترت را تعيين كنيم.
فقط هشدار مى دهيم كه سرپيچى تو از دستورات باعث مى شود بلافاصله دخترت را بكشيم و حتى جنازه اش را هم از بين ببريم. اگر در مورد اين حادثه با هر كسى از جمله پليس يا اف بى آى حرف بزنى شك نكن كه سر از تن دخترت جدا مى شود. شايد فكر كنى كه مى توانى سر ما كلاه بگذارى اما هشدار مى دهيم كه ما خودمان تمام ترفندها و تاكتيك هاى پليس را بلديم. در حال حاضر دو نفر از دخترت مراقبت مى كنند اما به اندازه تو مهربان نيستند. به دستورات ما عمل كن تا دخترت ۱۰۰ درصد زنده بماند و سالم به خانه برگردد. تهديدهاى ما را جدى بگير ژان.
* كشف جسد
صبح همان روز ژان رامسى با بانك تماس گرفت و طبق دستور آدم ربايان، درخواست كرد مبلغ ۱۱۸ هزار دلار از حسابش را كنار بگذارند تا براى برداشت از حسابش به بانك بيايد و در آنجا معطل نشود. اوعجله اى براى مراجعه به بانك از خود نشان نداد، هرچند طبق يادداشت آدم ربايان، اگر زودتر به بانك مى رفت مى توانست زودتر دخترش را تحويل بگيرد.
حدود ساعت يك وقتى آدم ربايان تماسى نگرفتند، سركلانتر منطقه از آقاى رامسى خواست به همراه او و مهمانانشان دوباره خانه را به دقت بگردند و دنبال «هر نشانه اى از جان، يا هر چيزى ديگرى باشند كه به نحوى جا مانده باشد و بتواند سرنخى براى كشف او باشد». خود سركلانتر هم به جست وجوى حياط خانه پرداخت. طبق گزارشى كه از روى استشهاد جست وجو كنندگان تنظيم شده بود «آقاى رامسى بلافاصله به زيرزمين خانه رفت و مهمانانش آقاى «وايت» و «فيرنيه» نيز به دنبالش راهى زيرزمين شدند. بعد از چند دقيقه آقاى وايت هراسان به طبقه بالا دويد و گوشى تلفن را برداشت و به مركز فوريت هاى پزشكى زنگ زد و تقاضاى آمبولانس كرد. سركلانتر با صداى داد و فريادهايى كه از زيرزمين شنيده مى شد به طرف پله هاى زيرزمين رفت و ژان رامسى را ديد كه بچه كوچكى را در بغلش گرفته است. لب هاى دخترك كبود شده و بدنش هم مثل چوب خشك بود. كودك نفس نمى كشيد. لباس تن كودك يك پيراهن آستين دار و شلوار آبى روشن بود. آقاى رامسى دخترش را روى زمين گذاشت. بدن دخترك سرد سرد بود. رد يك كبودى ، دور تا دور گردنش ديده مى شد. جنازه دخترك بو گرفته و مقدارى ترشحات از بينى اش بيرون زده بود. آقاى رامسى به سركلانتر گفت جنازه را در يكى از انبارى هاى زيرزمين، زير يك پتو يافته است و موقعى كه جنازه را پيدا كرده، يك چسب بزرگ روى دهانش زده شده بود. آقاى رامسى به گمان اين كه شايد هنوز دخترش زنده باشد، آن چسب را از روى دهان كودك كنده بود تا بتواند نفس بكشد».
* پايان ماجرا
در همان ابتداى كشف جسد، انگشت اتهام به سوى آقاى ژان رامسى نشانه رفت. بررسى تاريخى قتل ها نشان مى دهد هر وقت قتلى در يك خانه مسكونى صورت گرفته باشد و شواهدى براى ورود فرد ديگرى به خانه وجود نداشته باشد، پليس اعضاى ساكن در خانه را به ديد مظنون مى نگرد. اين فرضيه در مورد خانواده رامسى وقتى قوت گرفت كه پليس دفترچه يادداشتى را در خانه رامسى يافت كه نه تنها برگه هايش به طور دقيق شبيه نامه آدم ربايان بود بلكه صفحاتى از وسط آن نيز جدا و پاره شده بود.
موقع پيدا شدن جسد و حتى موقعى كه صداى داد و فرياد از زيرزمين مى آمد و همه هراسان و بهت زده بودند، خانم رامسى از اتاق طبقه دوم پائين نيامد. واكنش عاطفى او در برخورد با كشف جسد كاملاً غير عادى بود.سركلانتر كه از نخستين دقايق اعلام آدم ربايى به خانه رامسى رفته بود متوجه اين نكته شد كه تا قبل از كشف جسد، رابطه خانم و آقاى رامسى با هم بسيار سرد است و انگار اين دو نفر با هم قهرند.
وقتى جنازه پيدا شد مشخص بود كه كودك مرده است اما آقاى رامسى چسب را از دهان كودك كنده بود و جنازه او را به طبقه بالا آورده و كف زمين گذاشته بود. از اطرافيانش هم نخواسته بود به سركلانتر كه در حياط بود موضوع را اطلاع دهند. چرا
چرا آدم ربايان مبلغ ۱۱۸ هزار دلار مطالبه كرده بودند پليس دريافت كه آقاى رامسى يك ماه قبل از اين حوادث، برنده جايزه يك بانك خصوصى شده بود و مبلغ جايزه كه با كسر بيمه و ماليات به حساب او واريز شده بود ۱۱۸ هزار و ۵۰۰ دلار بود.
با وجود تمام شواهد و دلايلى كه تاكنون بر شمرديم، به مدد مهارت وكلاى خانواده رامسى، دادگاه هيچ گاه نتوانست اثبات كند كه آقا يا خانم رامسى مرتكب قتل دخترشان شده اند. اين پرونده از آن زمان تاكنون بى نتيجه مانده و به همين خاطر به عنوان يكى از مرموزترين پرونده هاى قتل قرن بيستم لقب گرفته است.
باريك ترين ساختمان هاى دنيا
367749.jpg
شايد اين تيتر بسيار عجيب باشد. اما بايد قبول كرد همه خانه هاى جهان به يك صورت طراحى نمى شوند. شايد در پايان اين مقاله شما هم يك خانه لاغر بخواهيد!
وقتى يك برزيلى تصميم گرفت خانه اى تنگ و باريك طراحى كند خيلى ها اين كار را شوخى گرفتند. اما او در تصميمش مصمم بود. چرا كه مى خواست خانه اى را كه دوست دارد، بنا كند. شايد امروز برزيلى ها بايد به او افتخار كنند.

367752.jpg
آمستردام شهر خانه هاى باريك است. ۴ خانه ازاين مجموعه خانه در آمستردام قرار دارد. اين ۴ خانه كه در كنار كانال شهر واقع شده اند يكى از جاذبه هاى گردشگرى هلند هستند كه روزانه صدها گردشگر را براى تماشا به اينجا مى كشاند.
اين خانه هم در زمان خود بحث هاى زيادى برانگيخت. كسى كه اينجا را معرفى كرد مدعى شد اين خانه در اوزاكاى ژاپن است. طبيعى است به خاطر ظاهر خيابان ها كه به هيچ جاى اوزاكا شبيه نبود كسى اين حرف را باور نكند. اما بالاخره بعد از مدت ها تلاش صاحب خانه مشكل راحل كرد. اين خانه واقعاً در اوزاكا بود!

367755.jpg
اين خانه نامش در كتاب هاى ركورد جهان «گينس» به ثبت رسيده است. خانه مزبور كه در اسكاتلند قرار دارد فقط ۴۷ اينچ است. كمى از تلويزيون هاى خانگى ما عريض تر!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |