شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۷ - ۲۵ جمادى الاول ۱۴۲۹
Sat, May 31, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
سياست
سياست۱
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اجتماعى
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
شهرى
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
وحى درنگاه
حجت الاسلام عليرضا قائمى نيا ‎/ بخش نخست
نقد و نظر
ديالكتيك آدرنو يا
سياوش جمادى
وحى درنگاه
سنت گرايان و نوانديشان
حجت الاسلام عليرضا قائمى نيا ‎/ بخش نخست
367710.jpg
كانون انديشه جوان با همكارى انجمن اسلامى دانشجويان و در ادامه سلسله همايش هاى «آنان كه مى انديشند»، اين بار به بررسى و نقد آرا و انديشه هاى دكتر سيد حسين نصر پرداخت. اين همايش دو روزه در تاريخ ۱۵ و ۱۶ ارديبهشت در تالار شهيد چمران دانشكده فنى دانشگاه تهران برگزار شد. آنچه كه در پى مى آيد بخش نخست متن سخنرانى حجت الاسلام عليرضا قائمى نيا، سردبير فصلنامه تخصصى ذهن و عضو گروه معرفت شناسى پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى است.
در ابتدا به نظر مى رسد بايد نسبت به موضوع سخنرانى ام توجيهى خدمتتان عرض كنم؛ سنت گرايى و نوانديشى مخصوصاً در جامعه ما ، به عنوان دو جريان فكرى مهم مطرح است. جريان نوانديشى پس از سال هاى بعد از انقلاب ظهور و رشد كرد و سنت گرايى ، بخصوص سنت گرايى دكتر نصر - با توجه به آثار ايشان و ترجمه گسترده اى كه از اين آثار انجام مى شود - در سال هاى اخير در فضاى فكرى كشور ما ، مطرح شده است. اين دو جريان به نظر من دو جريان بسيار مهم اند و مثل همه جريان هاى فكرى كه در عالم رخ مى دهند ، در نزاع با همديگر معنا پيدا مى كنند. بنابراين توجه كردن به مزايا و معايب هر كدام مى تواند براى ما كه مى خواهيم در جهان جديد جايگاه فكرى خودمان را تعيين كنيم ، بسيار مهم باشد. هم سنت گرايى يك تعيين موقعيت در جهان جديد است ، هم نوانديشى ؛ يعنى يك فرد سنت گرا يا نوانديش نسبت به جهان جديد و دستاوردهاى فكرى جهان جديد واكنشى دارد. بايد بررسى شود كه اين واكنش به چه نحوى صورت مى گيرد. علاوه بر اين از آنجا كه ما مسلمانيم و مهمترين و بنيادى ترين مفهوم اسلام مفهوم وحى است ، بايد ديد اين دو جريان درباره مفهوم وحى چه موضعى دارند.
من از اين بحث دو هدف دارم : يك هدف كلى و يك هدف جزئى؛ هدف كلى من بررسى تقابل اين دو جريان - سنت گرايى و نوانديشى - و هدف جزئى ، بررسى دستاورد آنها در مورد وحى است.
سنت گرايى و نوانديشى - يا تجدد گرايى - هر دو جريانى هستند كه نگرشى نسبت به مدرنيسم دارند. نگرش سنت گرايى نگرش انتقادى نسبت به مدرنيسم است كه تا حد رد و طرد پيش مى رود و نوانديشى قبول كامل مدرنيسم و دستاوردهاى آن است. تمام ويژگى هاى اين دو جريان با اين اصل ارتباط دارد كه يك جريان كاملاً مقابل مدرنيسم قد علم كرده و جريان ديگرى كاملاً آن را مى پذيرد. شايد بتوان گفت براى سنت گرايى توصيفى بالاتر از انتقاد از مدرنيسم، انتقادى كه حتى به رد مى انجامد نتوانيم پيدا كنيم. سنت گرايى مهم ترين پروژه خودش را در آثار رنه گنون متجلى كرده است. رنه گنون و ديگر سنت گرايان دو وظيفه را براى پروژه خودشان معرفى كردند : اول پروژه نقد عقل جديد است كه مدرنيسم محصول آن است؛ و پروژه دوم احياى معنويت حقيقى و اصيل در مقابل معنويت هاى تقلبى است كه در جهان جديد فراوان به چشم مى خورد. پروژه سنت گرايى، «احيا» است ، در مقابل پروژه نوانديشى كه به نحوى بازسازى مفاهيم دينى بر اساس دستاوردهاى مدرنيسم است. در مجموعه مقالاتى كه به عنوان فلسفه دكتر نصر منتشر شده، فردى در همين مورد عليه ايشان مقاله اى نوشته است ، دكتر نصر در جواب آن فرد خودش را با اقبال مقايسه مى كند و مى گويد: (نقل به مضمون) اقبال نوانديش بود ولى من سنت گرا هستم .من مى خواهم آن معنويت سنتى و تفكر سنت گرايانه را دوباره زنده كنم، اما افرادى مثل اقبال مى خواهند سنت را با مدرنيسم بازسازى و اصلاح كنند . اصولاً اصلاحگرى پروژه مدرنيسم است و به نظر من اين پروژه كاملاً شكست خورده است . شايد بتوانيم اقبال را اولين كسى بدانيم كه در اسلام جرقه نوانديشى را زد . مهمترين مشكلى كه در آثار اقبال وجود دارد اين است كه از يك موضع اصلاحگر صحبت مى كند. براى اصلاحگرى بايد مبناى مستحكمى داشت. مدرنيسم مبناى مستحكمى براى اصلاح انديشه هاى دينى نيست. خود اين مبنا مشكل دارد. بايد آن چيزى كه در سنت تفكر دينى و وحيانى وجود دارد مجدداً احيا شود و معناى تفكر دينى در فضاى جديد از نو تفسير شود. كه اين معنويت هاى سنتى و تفكر سنتى چه چيزى دارد و عالم مدرن چه چيزى را از دست داده است . عالم مدرن مهم ترين دستاورد بشرى كه وجهه اى آسمانى هم دارد، يعنى عقل شهودى و توجه به معنويت سنت را از دست داده است.
من برخى از محورهايى را كه به روشن شدن تفاوت اين دو جريان كمك مى كند ، مقايسه مى كنم و در لابه لاى صحبت هايم به برخى نكاتى كه به نظرم مى توان به عنوان نقد به هر دو وارد كرد اشاره خواهم داشت و پس از آن به بحث وحى مى پردازيم و تصويرى اجمالى هم از آن ارائه خواهم كرد.
طبيعى است كه بررسى انتقادى سنت گرايى و نوانديشى بايد از يك منظر بيرونى صورت گيرد و كسى اين دو جريان را نقد كند كه به هيچ يك از دو طرف تعلق خاطر ندارد وبتواند از گرايش سومى دفاع كند. لذا من فقط محورهاى مهمى كه لازم است بر آنها تأكيد كنم را مقايسه مى كنم تا تقابل هاى پروژه اصلاح و نوسازى در نسبت با مقوله دين مشخص شود.
۱- سنت گرايى از چشم انداز حكمت خالده به پديده دين نگاه مى كند و نوانديشى از چشم انداز مدرنيسم و فلسفه هاى جديد.
اين تفاوت مبناى اين دو جريان است . (البته دين ارتباط خاصى با حكمت خالده و فلسفه هاى سنتى دارد كه من وارد بحث آن نمى شوم .) بنابراين در اين دو جريان از دو پنجره متفاوت به پديده دين نگريسته مى شود. نوانديشى ازپنجره مدرنيسم و فلسفه هاى جديد نگاه مى كند . اين نگاه هر مقوله اى از دين را كه مطابق فلسفه هاى جديد و ذوب در آنها باشد مى پذيرد و هر چيزى كه مطابق نباشد را كنار مى گذارد . سنت گرايى هم از چشم انداز حكمت متعاليه تفسيرى از دين ارائه مى دهد كه در اين چشم انداز دين كاملاً يك منظر سنتى و ماهيت سنت گرايانه پيدا مى كند. كتاب اخيرى كه از دكتر نصر ترجمه شده يعنى « اسلام سنتى در دنياى جديد» نگاهى كه سنت گرايان به پديده دين دارند را منعكس مى كند. آنها دين را به معناى يك پديده سنت گرايانه مى بينند.
& تهيه و تنظيم: محدثه پيرهادى
تلفن گروه انديشه : ۸۸۷۶۱۲۵۷
نقد و نظر
ديالكتيك آدرنو يا
بازگشت مرجعيت اقتدار
سياوش جمادى
367695.jpg
غايت تفكر تئودور آدرنو به عصر او مربوط مى شود. زمان درگيرى با فاشيسم و دوران بعد از آشويتس. همزمان با سال هاى ۱۹۳۳ تا ،۱۹۵۰ دوران اقتدار دردناك حزب ناسيوناليسم سوسياليسم و نازى بر آلمان و همچنين عواقب بعدى اين اقتدار. اين به آن معنا نيست كه تفكر آدرنو مقيد به زمان خاصى باشد، كه ارزش آن را محدود به زمانى خاص بدانيم. وقايعى در زمان باعث مى شوند متفكرين به پرسش هايى برانگيخته شوند. از جمله آن شرايط، كليتى است كه نتيجه ديالكتيك كمال طلب هگل محسوب مى شود.
بنابر آن اصل، سير ديالكتيك، در جريان حذف ها، حفظ ها و رفع هاى متعالى، در جهت امر مطلق و مثبتى است كه همه ناتمامى ها و نارسايى ها در آن «مطلق» پاسخ داده مى شوند.
اما واقعه آشويتس اين نوع تئوديسه (توجيه عدل الهى) را زير سؤال برده و مفهوم پيشرفت را دوباره مطرح و جدى ساخت.
ما در آثار والتر بنيامين، فرانتس كافكا و روشنفكران هم عصر آنها توجه دوباره اى را به مفهوم پيشرفت مى يابيم. به بيان ساده چيزهايى از قبيل كشف «پنيسيلين» يا ميكروب اقداماتى مترقى دانسته مى شدند. زيرا در جهت رفع خشونت تكوينى و نجات انسان هاى زيادى از مرگ تحقق يافتند. بدون شك كردن به جنبه مثبت اين وقايع آيا مى توان بر جنبه كاربرد تخريبى تكنولوژى چشم پوشيد تكنيكى كه در سلاح هاى مرگبار آلمان نازى يا در كاربرد سلاح هاى كشتار جمعى در جنگ جهانى دوم متجسم شد. آيا واقعاً اين فجايع پيشرفت بودند بنيامين در يكى از تزهاى خود در باب فلسفه تاريخ معتقد است كه هيچ سندى از مدنيت نيست كه با سندى از بربريت همراه نباشد. كافكا مى گويد: اعتقاد به پيشرفت به معناى آن نيست كه پيشرفتى هم رخ داده است. گويى سير پيشرفت براساس ماترياليسم ديالكتيك ماركس توجيه كننده نوعى تئوديسه است، كه در درون آن قربانى شدن جزئيات و مظالمى كه بر افراد مى رود كفر به خدمت يك امر مطلق، يوتوپيا و يا يك كليت، مى بندد. حرف اصلى آدرنو در ديالكتيك منفى پاسخى اعتراض آميز و منفى به اين نوع ديالكتيك توجيهى است. آدرنو، مرجعيت اقتدارى كه سكولاريزم مدعى گسست و آزادى از آن بود را به صورت بازگشت مرجعيت جديدى در قلب همان سكولاريزم مى بيند. اين همان مرجعيتى است كه كافكا آن را به صورت قدرتى فراگير، مضحك و در عين حال دسترس ناپذير در دالان هاى تاريك دادگاه، قصر و در بازمانده اقتدار پدرى به كهنسالى تمام تاريخ، نشان مى دهد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |