يكشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۷ - ۲۶ جمادى الاول ۱۴۲۹
Sun, Jun 1, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اجتماعى
اقتصاد
بين الملل
تاريخ
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
گردشگرى
سلامت
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
نگاهى به نمايش رؤياى نيمه شب پائيز از كيومرث مرادى
اميد بى نياز
كارگاه نويسندگى
اسعد كرم ويسه
نظرى به جهان شاعرانه امام خمينى (ره)
يزدان سلحشور
نگاهى به نمايش رؤياى نيمه شب پائيز از كيومرث مرادى
پشت درياهاشهرى است
اميد بى نياز
369594.jpg
رؤياى نيمه شب پائيز نمايشى آرمانخواهانه است؛ اثرى ايده آليستى با تعلق خاطر تمام و تمام به آنچه كه در ساختار اخلاقيات به عنوان خوب، روشنى و شفافيت تعريف مى شود. انسان در اين نمايش تصويرى مه آلوده دارد؛ مه آلوده و بى قرار در بطن گرافيك شهر ، گريزان از زندگى شهر و در پى گريز به خلوتى كه تا قبل از رسيدن به موقعيت آرمانخواهى ، يك خلأ است؛ يك خلأ فكرى و فلسفى و شايد يك يأس فلسفى كه همواره تجربه اش براى هركسى بوده و يا خواهد بود. ديالوگ هاى راديويى و تكنيك هاى شنيدارى ابتداى نمايش همواره آغازى ذهنى را براى بافت كلى نمايش تعريف مى كنند. شهرى پر از ازدحام. دارم فرار مى كنم از همه چيز. از همه كس. از ازدحام ايستگاه هاى مترو، ويترين، كتاب فروشى ها از قوطى خالى كنسرو. از اطلسى هاى تكرارى، از معمارى بدقواره كه مثل سلول سرطانى هر روز حجيم تر مى شود، رابطه هايى كه پيش از اون كه شروع بشن تموم شدن، من فرار مى كنم از كابوس هايم از يه ذهن خشكيده خسته، از خودم و مى روم براى هميشه به خونه اى قديمى دردوردست. جايى كه نديدمش، جايى كه نمى دونم كجاست. دود سيگار، با سنگينى كوله اى بر پشتم. امروز بايد روزى توى پائيز باشه... مى خوام دور و برم سر و صدا نباشه، مى خوام تنها باشم، كسى رو نبينم، مى فهمين...»
اين ها قسمت هايى از ديالوگ هاى ابتداى نمايش است ؛ ديالوگ هاى سيال و در حال گذر در المان هاى شنيدارى. درست در تاريكى صحنه و سپس بعد از آن بازيگر با چترش در تاريكى صحنه بلند مى شود؛ چترش گويى حالتى نايلونى دارد، و صورت او را در حالى كه پشت به ما ايستاده است، مى بينيم.
نغمه ثمينى نويسنده متن نمايش رؤياى نيمه شب پائيز كاراكترى را به متن خود مى آورد، كه چندان تازه نيست. انگار اين كاراكتر حداقل سده اى است كه وجود دارد؛ از نخستين رمان مدرن ايرانى ، تا فى المثل ذهنيت شاعرانه ا ى كه شايد چهل و اندى سال پيش چنين كاراكترى را در شعر خلق كرده است.
پشت درياها شهرى است
كه در آن پنجره ها رو به تجلى باز است
بام ها جاى كبوترهايى است كه به فواره هوش بشرى مى نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتى است
مردم شهر به يك چينه چنان مى نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف
خاك، موسيقى احساس تو را مى شنود
و صداى پر مرغان اساطير مى آيد در باد
پشت درياها شهرى است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنى اند
پشت درياها شهرى است
قايقى بايد ساخت
مهندسى ايده متن رؤياى نيمه شب پائيز دقيقاً همين است ؛ منتهى زبان شاعر رويكردى اعتراضى نسبت به شهر و جغرافياى ترسيمى خود ندارد. چون «فرا زبان» است. اما متن رؤياى نيمه شب پائيز متكى به «زبان» است؛ زيرا با لحنى اعتراضى نسبت به پديده هاى دور و بر كه در اصل خنثى هستند، كاركردى نقادانه به خودمى گيرد . مثل ايستگاه مترو، كتاب فروشى، قوطى كنسرو، جالب اين كه چنين رويكردى تشخص بخشى به اشيا يا حضور ذهنى آنها نيست. يعنى اشيا سعى نمى كنند كه كاركردى غيرقراردادى ودگرگون يابند، آنها خود خودشان هستند اما در قرار گرفتن در زبان هنوز مسير جاافتادگى را طى نكرده اند.
با اين حال دورنماى شخصيتى كه سهراب در شعرش آورده، به عرفان و متافيزيك مى رسد. آنچه كه او از آن حرف مى زند، تداعى گر بهشت است بنابراين طى مسير در ايده خلق كاراكتر است. همچنان كه در متن رؤياى نيمه شب پائيز هم اين طى مسير صورت مى گيردو در اين نمايش دورنماى ترسيم ايده آليسمى براى كاراكتر متن، رسيدن به متافيزيك و مذهب است. به تعبيرى اين كاراكتر گريزان از شهر در نهايت پس از طى مسير خود به مقصد آرمانى اش مى رسد.
از اين رو فرآيند اجرايى هم به تبع از متن، حركت از اجرا به سوى تعزيه است و تابلوى واپسين نمايش اين پايان بندى را نشان مى دهند. اجرا به تبع از متن فراز و فرودهاى خاصى را در پى مى گيرد. كيومرث مرادى كارگردان اين كار با قرار دادن دكورى كه در عين سادگى به بازيگران امكان حركت هاى فراوان را مى دهد، اتمسفر نمايشى اش را هدايت كرده است. طناب هايى كه از سقف آويزان شده اند، دكور را به شكلى انعطاف پذير درمى آورندو صحنه پردازى و فضاسازى مى كنند. اصولاً كيومرث مرادى به تصويرسازى تئاترى علاقه فراوانى دارد، اما در اين نمايش بيش از تصويرسازى، فضاسازى و در واقع موقعيت سازى را مدنظر دارد. موقعيت هاى گوناگون اين نمايش همواره در جغرافياى كلى «ذهنى زبان» و «عينى» شكل مى گيرد. با اين حال به نظر مى رسد كه موقعيت سازى ذهنى تا حدودى با مشكل روبرو است كه كارگردان در توصيف موقعيت هاى ذهنى و زبانى موفق عمل نكرده است. البته شايد دراماتيزه كردن مفاهيم متنى چنين وضعيتى را ايجاد كرده است. همانطور كه ديالوگ ها به شكلى سنگين و غيرقابل انتظار بافتى آركائيك و باستانگرايانه مى يابند و تلفظ آن ها چندان ساده نمى نمايد. دراين ميان انتخاب امير جعفرى توسط كارگردان از نقاط قوت نمايش است؛ امير جعفرى بازيگرى داراى لحن است و ديالوگ هاى آركائيك و باستانگرايانه متن را به خوبى در زبان اجرا جا انداخته است. شيوه استفاده از مخرج هاى زبانى، لب ها، ادا و توجه به طنين پس از تلفظ همواره از نقاط قوت بازيگرى او در اين نمايش است. بازى پانته آ بهرام نيز در اين نمايش سيرى آرام و ديناميكى دارد. بهرام در جغرافياى نقش خود علاوه براداى بيان آركائيك به تناسب نقش اش بايد لهجه نيز داشته باشد. اين لهجه اگرچه به بازيگر امكان طراحى هاى عميق ترى از شخصيت درام را مى دهد اما او بيشتر با دو پرداخت آرام و ديناميكى نقش را در اجرا بازمى آفريند. شايد اين امر هم به تناسب ديالوگ هاى سنگين، فاخر و پرطمطراق ترى است كه در متن براى امير جعفرى نوشته شده است. نقش دو بازيگر ديگر نمايش سعيد چنگيزيان و مسعود حجازى مهر نيز با ديالوگ هايى از جنس زبان معيار شكل مى گيرد؛ يعنى شيوه بيان آنها امروزى تر است وحتى گاهى با بيانى گفتارى و محاوره اى درهم مى آميزد.
كارگاه نويسندگى
تئورى فطرى نوشتن
اسعد كرم ويسه
كار مغز فكر كردن است و كار قلب دوست داشتن. ما در ارتباط با پديده هايى كه پيرامون مان هستند، با كداميك از اين دو به آنها مى نگريم. با پاهايمان راه مى رويم. با دستهامان كار مى كنيم. با دهان مى نوشيم و مى خوريم. با زبان حرف مى زنيم. با چشمها و گوش ها نگاه مى كنيم و مى شنويم. اما از دو عضو قلب و مغز متأثر مى شويم. زيرا اين دو رابطه اى تنگاتنگ با روح و روان ما دارند. رويدادهاى اطراف ما از طريق اين دو به دنياى درونى راه مى يابند و آنجا خود را تثبيت مى كنند. چشم يا گوش... فقط ابزارهاى رسانه اى و ارتباطى دنياى ما با دنياى درون يعنى همان قلب و مغز است. اما به راستى آنچه كه ما در زندگى روزمره با آن روبه رو مى شويم مسئله ديدن يك نمايش، يك منظره، يا در برخورد با يك شخصيت نگارشى،... ما با كدام يك از اين دو عضو، كه هستى درون ما را شكل داده اند، درك و دريافت مى كنيم. با كدام يك بهتر است با پديده ها مواجه شد كه به شناخت عميقى از آن پديده دست يافت. سباستيان رش نيكولاس نويسنده فرانسوى قرن ۱۸ گفته است: «در مواجهه با انسان دو راه وجود دارد، يا بخواهى او را دوست بدارى يا اين كه او را بشناسى و حد وسطى ميان اين دو وجود ندارد.»
انگار با شخصيتى تو در تو و پيچيده مواجه مى شوى كه بايد آن را كشف كنى، چون هر انسان احساسى متفاوت نسبت به اشيا و آدم هاى پيرامونش دارد و هيچ وقت دونفر به يك شىء، يك مفهوم ذهنى يا عينى؛ يك احساس، يك نگاه و يا يك انديشه را ندارند. مى توان گفت به تعداد تمام شخصيت ها، نگاه ها و احساسات و انديشه هايى متفاوت وجود دارد.
دوست داشتن شخصيت داستانى يا درام يعنى باور كردن و قبول آنچه كه او هست و آنچه كه او فكر مى كند و احساس مى كند. در اين صورت يك رابطه عاطفى و ذهنى ايجاد مى شود كه در لحظه ها به سوى افراط سوق مى يابد كه شخصى از سوژه به ابژه تبديل مى شود. يعنى خود او نيز نه در تمام هستى شخصيت متن بلكه در كناره اى در اين دنيا جاى مى گيرد. شخصيت نمايشنامه هستى تام و تمام مى شود كه شخصى در گوشه اى از اين هستى تنها به عنوان يك «من دوستت دارم» دغم مى شود همچون قرار گرفتن در دايره كه نمى توان بر تمام آن احاطه داشت. يا چون كسى كه از بيرون به دايره نگاه مى كند. بيرونى وجود ندارد و تمام هستى در قطر داخلى دايره خلاصه مى شود. مثلاً وقتى شخصيت داستانى مى گويد «من سيب دوست دارم» سيب براى او يك مفهوم است، مفهومى كه او با آن زندگى مى كند، اين مفهوم مى تواند در شكل سيب، در رنگ سيب يا در خاطره اى كه او در كودكى هاى دور از سيب داشته است، باشد. اما همين جمله او «من سيب دوست دارم» براى خواننده كه او را دوست مى دارد، به آن مفهوم نيست كه براى خود شخصيت ساخته شده با كلمات. براى خواننده سيب يك ميوه است؛ ميوه اى كه شخصيت داستانى دوست مى دارد. پس در اين تعامل خيلى ساده مفاهيم و انديشه ها، در خواننده متن معناى خود را ازدست مى دهند و به ايماژهايى تبديل مى شوند كه از نظر معنا و مفهوم ذهنى هستند. زيرا آنچه شخصيت داستانى مى بيند، احساس مى كند و برايش مفهومى فردى دارد، نسخه اوريژينال است. اما براى خواننده فقط كلمات و تصاوير انتزاعى هستند كه باور پذيرفتنش را در خود پرورانيده است. در اين دگرديسى احساسى، خواننده از لايه مفهومى جمله مشهور دكارت «من فكر مى كنم پس هستم» به سوى جمله اى اين چنينى سوق مى يابد؛ من دوستت دارم و تو هستى.
و در همين تعامل او به عنوان نصف خالى در جست وجوى نيم ديگر خودش به او پيوند مى خورد. مارسل پروست در كتاب مشهور خود در جست وجوى زمان از دست رفته شايد پيرامون همين موضوع مى نويسد: آنچه را كه دوست مى دارى تنها مى توانى بازسازى كه از آن بگذرى. گذشتن در اينجا به معنى قطع تعلق به تمامى از آنچه كه دوست مى دارى و باز ساختن به معنى شناخت و درك و يافت عميق از آن پديده است. يعنى در هيچ شناخت عميقى دوست داشتن وجود ندارد. هنگامى كه ما از اين دو فعل دوست داشتن و شناختن حرف مى زنيم از دو اله مان قلب و مغز حرف زده ايم، آنچه ميان اين دو قرار مى گيرد، نگاه است كه محصول چشم است. اما اين كه نگاه از كدام يك از اين دو اله مان نشأت مى گيرد، مى توان گفت آغاز پراكتيكى شدن اين دو فعل در مواجهه با يك شخصيت داستانى و نمايشى يا پديده نوشتن است. هنگامى كه به راه رفتن شخصيت داستانى نگاه مى كنيم، آيا رفتن او را دوست داريم يا اين كه فكر مى كنيم كه يك هارمونى مثل صداى موسيقى در آن وجود دارد، شايد دنياى پررمز و راز متن به جزيره اى مى ماند كه در رويارويى با آن دو راه پيش رو داريم؛ جزيره اى كه مى توان به آن راه يابى، تا بمانى، يا اين كه بروى تا آن را كشف كنى كه هر يك از اين دو پروسه ابزارهاى خاص خودشان را دارند، ابزار اول قلب، ذهن رمانتيك، احساس و عاطفه است. اما دوم انديشه، هوش و نگاهى نافذ است.
اولى تا روز غرق شدن جزيره در آنجا مى ماند، بدون كشف تمام ابعاد جزيره. اما دومى با اين كه جزيره و ابعاد آن را كشف كند، هيچ گاه آنجا نبوده است. حتى زمانى كه آنجا بوده است چرا كه او قبل از هرچيز در انديشه و مغز خود جاى دارد. چون او هيچ جا نيست مگر در خود.
بنا به گفته ارنست رنان نويسنده فرانسوى در باب نوشتن پيرامون همين موضوع؛ هيچ وقت ما نبايد از چيزهايى بنويسيم كه آن را دوست مى داريم، آنچه كه ما از كسان يا چيزى دوست مى داريم، مى نويسيم، هميشه بخشى از احساسات و عاطفه درونى ما به صورت خودآگاه و يا ناخودآگاه دخيل و نمايانگر است و در آن شايد نشانى از هوش و انديشه متعالى كه بتوان آن را جزئى از رئاليته و واقعيت و كشف و شهود دانست، نيست.
به قول دكتر شريعتى احساس تكرار را دوست دارد، اما انديشه نه.
نظرى به جهان شاعرانه امام خمينى (ره)
با كاروان بگوييد از راه كعبه برگرد
يزدان سلحشور
369783.jpg
* يك
«بيدل كجا رود به كه گويد نياز خويش
با ناكسان چگونه كند فاش، راز خويش
با عاقلان بى خبر از سوز عاشقى
نتوان درى گشود زسوز و گداز خويش
اكنون كه يار، راه ندادم به كوى خود
ما در نياز خويشتن و او به ناز خويش
با او بگو كه گوشه ى چشمى ز راه مهر
بگشا دمى به سوخته ى پاكباز خويش
ما عاشقيم و سوخته ى آتش فراق
آبى بريز با كف عاشق نواز خويش
بيچاره ام زدرد و كسى چاره ساز نيست
لطفى نماى با نظر چاره ساز خويش
با موبدان بگو، ره ما و شما جداست
ما با اياز خويش و شما با نماز خويش»
آن صبحگاه آرام، كه ناگهان به توفان بدل شد با پخش خبر درگذشت اش از راديو، خط مرز ميان دو دوره تاريخى بود؛ دوره اى كه سرنوشت، آينده، تصميم و هر آنچه كه به حيات جمعى يك ملت برمى گردد طبق خواسته اى آشكار و همگانى، به دست و كلام يك رهبر مذهبى سپرده شد كه نه تنها چون روزگاران گذشته، پاسدار آخرت مردمان باشد كه دنياشان را نيز- چون مردان سياست- راهبرى كند. خبر، خيلى آرام در فضا پخش شد؛ و ناگهان، او رفته بود. چيزى تغيير كرده بود. جهان، ديگر آن چيزى نبود كه پيش از انتشار آن خبر، بود يا بايد مى بود. براى نخستين بار در تاريخ ايران، با درگذشت رهبر بزرگ سياسى، پرچم هاى سازمان ملل متحد، سه روز نيمه افراشته شدند به نشانه سوگوارى؛ او جهان را در سال،۵۷ به دو بخش پيش از ظهور خود و پس از آن، تقسيم كرده بود و اكنون حتى دشمنانش به نشانه احترام- و حتى دلبستگى- كلاه هاشان را از سر برمى داشتند؛ بسيارى از آنان كه او، تصميمات و منطق اش را دوست نمى داشتند، در آن صبحگاه، در ايران و خارج از آن، گريستند. در آن صبحگاه خرداد،۶۸ تأثيرگذارترين رجل سياسى ايران بر روند سير تكوين تاريخ مدرن، چشم فرو بسته بود و تلويزيون ايران، براى تسلاى ميليون ها عزادارى كه جامه مى دريدند، چهره نورانى و خندانش را پيدا و ناپيدا مى كرد در كادرى كه زمينه اش، واپسين لحظات وى در بيمارستان بود؛ و البته گريستن فرزندش بر بالين پدر هم، بود و يادآورى آن غزل مشهور مولانا كه در بالين مرگ، بر فرزند خوانده بود:
رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن
حضرت آيت الله العظمى روح الله خمينى (ره) كه از مراجع معزز شيعه بود و از مخالفان سرسخت حاكميت شبه مدرن پهلوى دوم، اندكى پيش از آن كه در فرودگاه تهران با هواپيمايى كه ميليون ها نفر در انتظارش بودند، بر زمين بنشيند، از سوى مردم، امام خمينى (ره) خوانده شد و بعدها حتى اين نام نيز، كوتاه تر بر زبان آمد و در كلمه امام (ره) خلاصه شد. او تنها رهبر مذهبى دنياى مدرن بود و هست كه توانست در عين مخالفت با بخش قابل توجهى از رويكردهاى مدرنيته، بخش باقى مانده را در نوعى حاكميت جديد- كه هرگز مسبوق به سابقه نبود- چنان به كار گيرد كه امكان داد و ستد سياسى، فرهنگى و تجارى با جهان مدرن، نه تنها از ميان نرود كه بسيار بيشتر از حاكميت هايى شود كه در آسيا، بخش عمده مدرنيته پيشنهادى غرب را پذيرفته بودند. پيشنهادات وى به مذهب شيعه- به عنوان يك مجتهد و مرجع دينى- توانست بخش قابل ملاحظه اى از موانع رسيدن به يك حوزه كشوردارى ساختارمند و برخوردار از تعريفى مدرن را، از ميان بردارد. مخالفان وى هرگز نتوانستند نقش تاريخى وى را در تغيير مسير تاريخ جهان انكار كنند و دوستدارانش نيز، جهان بى او را در خاطرات وى خلاصه كردند و نامش را در تكرارى هدفمند بر زبان آوردند تا فرزندانشان، دوران وى را در ذهن بازسازى كنند. در آن صبحگاه آرام خرداد،۶۸ هيچ چيز شبيه پيش از خود نبود؛ نه هوا، نه برگ درختان؛ نه آفتاب كه گزيده گزيده روى مى نماياند و تا «به گرما نشستن»، دوساعتى فاصله داشت. همه چيز تغيير كرده بود و البته، ابداً شبيه جهان پيش از او هم نبود.
او، امام (ره) رفته بود؛ رهبرى سياسى، رهبرى دينى، رهبرى كه به يك اشارت، مكانيزم هاى جهان مدرن را به چرخش دلخواه خويش وامى داشت در قبال كشورش، رهبرى شاعر كه وجه شاعرى اش را خواص مى دانستند وعامه ى مردم، نه!، رهبرى... رهبرى... رفته بود؛ تلويزيون ايران، در عين نمايش زنده مراسم ترحيم، به سراغ خاطرات نيز رفت ومرور كرد.
* دو
رهبران شاعر، عموماً الگو مى شوند؛ نه به دليل شعرشان بلكه به دليل حضور سياسى يا معنوى شان و بعد يك دوره شاعرى در آن كشور رقم مى خورد كه منتسب است به آن رهبر سياسى يا معنوى و بيرون از تاريخ ادبى آن كشور. امام خمينى(ره) به دليل احتراز از چنين روندى، سال ها از انتشار شعرهايش جلوگيرى كرد. در سال،۶۲ كه يكى، دوغزل، به دست خواص رسيد و خوانده شد، همه از انتشار قريب الوقوع ديوانش خبر مى دادند اما خبر آمد كه «ايشان علاقه مند نيستند كه شعر امروز ايران انقلابى- اسلامى، به تبعيت از شعر ايشان چهره بگرداند» و مدبران قوم، بر اين تصميم احسنت گفتند و البته «دريغ» هم بر زبان راندند كه چرا خوانده نشود و بهره نبريم لااقل براى خواص؛ و او، تصميم اش را گرفته بود؛ تنها واستوار چون ديگر تصميماتش. پس از آن، چون خرقه بگذاشت و بشد، اندك اندك آن بيت ها از پرده نشينى بيرون شدند و مردمان دريافتندكه پسند امام(ره)، شعرى متأثر از دوران طلايى شعر ايران در قرون هفتم و هشتم بوده و البته نخواسته اين پسند را بر شعر كشور تحميل كند. شعر سبك عراقى امام(ره)، ادامه سنت شعر عراقى روحانيت ايران است و چنان كه مى دانيم، اساساً سبك عراقى مولود ذهن شريعتمداران جامعه بوده نه طريقت كاران، كه توان در اوج آن، به جلال الدين محمد اشاره كرد و به شيخ اجل و بعدتر به جامى و بسيارى ديگر و حتى حافظ كه گرچه خود داراى مقامات دينى نبود اما به دليل حضورش در عرصه قرآنى- كه ركن شريعتمدارى است- به چنان جايگاه و پايگاهى در شعر جهان رسيد. شعر امام خمينى (ره) تداوم آن خط است و نظر دارد به همان استعارات، نشانه ها، تلميحات و البته، كند و كاوى در عرفان نظرى، كه بيشتر متمايل است به جناح شريعت محورش تا «طريقت داورش». در اين شعرها، يار، نه آن يار پرده پوش پاى بر خاك است و مى، نه آن مى هفت ساله كه در شعر خراسانى از آن سخن رفته و مدهوشى، ازلى ست نه آن «دمى» كه مست، به رسوايى به حد محتسب درآويزد.
شعر امام (ره) سهل است؛ يعنى رويه اى سهل دارد كه مخاطبان را كفايت كند كه زود با آن محشور شوند. حشر و نشر با شعرش آسان است و البته از دقايق شگفت، برخوردار: «نيستم نيست كه هستى همه در نيستى ست‎/ هيچم و هيچ كه در هيچ نظر فرمايى» يا: «با كاروان بگوييد از راه كعبه برگرد‎/ ما يار را به مستى بيرون خانه ديديم.» يا: «شيخ محراب! تو و وعده ى گلزار بهشت‎/ غمزه ى دوست نشايد كه من ارزان بدهم» يا: «اى پير طريق دستگيرى فرما!‎/ طفليم در اين طريق پيرى فرما!»
روحانيت شيعه، هميشه دستى در شعر داشته و البته نظر داشته به دستاوردهاى حافظ و سعدى و گاه مولانا و از اين رهگذر، نامى نيز مانا مانده است دهه اى، سده اى. شعر امام (ره)، تعالى همان راه است و گام زدنى چند بر راهى هموار از كلمات كه بازگو كننده خلوت رهبرى تاريخ ساز است. مردى كه از تمام لذات جهان، تنها شاعرى را برگزيد؛ تنها... شاعرى را برگزيد.
تا گلو گريه كند بغض فراهم شده است
369582.jpg
روح حضور
محمدعلى بهمنى

تا گلو گريه كند بغض فراهم شده است
چشم ها بسكه مطهر شده زمزم شده است
نه فقط شاعر اين شعر سيه پوشيده است
واژه هايش همه همرنگ محرم شده است
هفت سال است كه مهمان شهيدانى و عشق
هفت قرن است كه بى مرهم و محرم شده است
تو چه رازى كه عزادار توايم و چون نور
به جهان روح حضور تو مسلم شده است
همه سو شور حسينى و خمينى ست ببين
جذبه كرب و بلا را كه مجسم شده است
من نه مداحم و نه مرثيه سازم، اما
سرفراز آنكه به توفان شما خم شده است

سايه بان
عباس براتى پور

پدراز شما رفت و جانى ز ما
ولى از شما دلستانى ز ما
گرفت آخرالامر گلچين دهر
گلى از شما، گلستانى ز ما
اجل از شما بى محابا ستاند
ز سر سايه و سايه بانى ز ما
بلنداى نخل جماران شكست
سپيدار و سرو روانى ز ما
ز بار غمش قامت دل خميد
ز ماتم شكست استخوانى ز ما
مسيحايى از دامن خاك رفت
بر افلاكيان، ميهمانى ز ما
به مهمانى لاله ها رفته است
شكوفا گل ارغوانى ز ما
پدر رفت و جان رفت و دلدار رفت
به جا ماند سوز نهانى ز ما
بگو خانه ماست در كوى دوست
كسى گر بگيرد نشانى ز ما
نثار رهش آه غمديدگان
دل و ديده خونفشانى ز ما

مرثيه اى براى يعقوب
عليرضا قزوه

به واژه هايم عصايى بدهيد
كه برخيزند
شايد در اين عزا
مرثيه اى عصاى دستم شد
امشب كبوتر احساسم
دو بال كبودش را بر سر مى كوبد
دست تقدير، كاسه چشمانم را برگردانده است
آى، با شمايم:
به واژه هايم عصايى بدهيد
كه برخيزند
و به من جسارتى
كه مرثيه اى بسرايم
هر چند واژه هايم را بى تو نمى خواستم
اما اى واژه ها
امشب يا مرهمى بر جراحتم بگذاريد
يا راحتم بگذاريد
به ماه نگريستم
و گريستم
چشم خيس ستاره ام را پاك كردم
و با هم گريستيم
سپيده دمان چشمم به آفتاب افتاد
و هزار بار شكستم
كه چرا يك روز را بى تو بايد زيست
كه چرا سرم بر بالش شقايق نيست
امشب بى كربلا و مكه
- بى يوسف و بنيامين-
دلتنگى ام را ببريد
و با تمام برادرانم قسمت كنيد
كه من نابرادر نيستم
كه من پيش ازين هم
براى آن خوب مى گريستم
كه من پيش ازين هم
براى غربت يعقوب مى گريستم

سوگنامه آفتاب
غلامحسين عمرانى

چهره نيلى كن اى صبح صادق
ناله كن با گلوى شقايق
تا حضور ملائك سفر كن
ميهمان خدا را نظر كند
واى من اين خبر از كجا بود
از گلوى كدام آشنا بود
در گلو بغض سنگين نشسته است
آه دل راه بر گريه بسته است
صبح بعد از تو، صبحى دگر بود
من زدل، دل ز من بى خبر بود
ناشكيبايى ام را سرايم
يا كه تنهايى ام را سرايم
لحظه ها، لحظه هاى صميمى
باورم نيست اكنون يتيمى
اى دريغا پدر رفت از دست
رفت و با روح آيينه پيوست
داغ تنهايى از حد فزون است
سينه امشب اسير جنون است
من دهان شكفتن ندارم
تاب آيينه گفتن ندارم
آفتاب آبرويى ندارد
بوستان رنگ و بويى ندارد
باغ بر جا ولى باغبان نيست
نكته ها باقى و نكته دان نيست
ناشكيبايى ام را سرايم
يا كه تنهايى ام را سرايم
من كيم تا كه از من بگويم
در غم «ما چه از من» بگويم
من كيم تا سرايم ولى را
- آن شناساى آل على را -
نحويان نكته دانند و دانند
محويان در سخن بى زبانند
پير ما آيتى از خدا بود
نحوى و محوى ناخدا بود
يك جهان جان از اينجا سفر كرد
عالمى را ز خود بى خبر كرد
كاروان رفته منزل به منزل
قصه ساربان مانده دردل
يارما مير و سالار ما بود
مير و سالار ما يار ما بود
ناشكيبايى ام را سرايم
يا كه تنهايى ام را سرايم
بى نوا ما كه هجرت نكرديم
جلوه ديديم و حيرت نكرديم
اى دريغا! بهارم خزان شد
باغ انديشه بى باغبان شد
سينه خاك را برگشادند
مهر را در زمين جاى دادند
اى ولى امين، اى خمينى
اى تو برهان دين اى خمينى
اى كه روح تو را حق پذيرفت
كار دين از تو رونق پذيرفت
اى صميمى تر از برگ و باران
در بلنداى معراج ايمان
اهل تو ريشه را مى شناسند
باغ انديشه را مى شناسند
اى تو جان اى تو جانانه ما
اى تو سالار فرزانه ما
عشق را حكمتت كرده آباد
شرع را نام تو زندگى داد
اى روان در رگ و ريشه ما
اى تو تفسير انديشه ما
زين جهان ناگهان پركشيدى
در جوار خدا آرميدى
خامه در سوگ تو نوحه خوان است
از بيان غمت ناتوان است
بعد تو در حضور جماعت
مى كنيم از وصى ات اطاعت
با ولى دست بيعت سپاريم
سر ز فرمان او برنداريم

داغ گل ها
على هوشمند

تو بودى و آيينه و آب بود
غزل بود و شب هاى مهتاب بود
تو بودى و دنياى ما شب نداشت
و پيشانى آسمان تب نداشت
تو بودى و پرواز پر مى گرفت
ز ناى گل آواز پر مى گرفت
تو از معبد ياس ها آمدى
تو از باغ گيلاس ها آمدى
نگاه تو خورشيد را نشر داد
و لبخند تو عيد را نشر داد
لبت انتشارات لبخند بود
لبت غرق آيات لبخند بود
كسى چون تو با عشق سازش نكرد
گل سرخ ها را نوازش نكرد
تو از داغ گل ها خبر داشتى
ز احساس افرا خبر داشتى
تو اى حامى نخل هاى صبور
تو اى بازوى جاشوان جسور
جنوب عطش در عزايت گريست
دل پاك بندر برايت گريست
تو رفتى دل از داغ لبريز شد
غزل هاى باران غم انگيز شد
تو رفتى و لبخند بر لب فشرد
و بغضى گلوى غزل را فشرد
تو رفتى و دنيا سيه پوش ماند
و فانوس خورشيد خاموش ماند
شكوفاترين باغ بودى امام
چه زيبا غزل مى سرودى امام

غزل محبت
جليل دشتى مطلق

به ياد محبت سراى دو چشمت
غزل مى سرايم براى دو چشمت
اگر آسمان هرچه دارد ببارد
نمى گيرد امروز، جاى دو چشمت
بهارى كه از ما نهان بود، آنك
شكفته در آيينه هاى دو چشمت
حسين دلم ـ اين ذبيح مطهر ـ
شده دفن در كربلاى دو چشمت
همه رازها برملا كردى اما
نگفتى به من ماجراى دو چشمت
شبى گريه كردم تمام خودم را
براى رضاى خداى دو چشمت
به جان، زخم كارى نشاندى و رفتى
بيا تا شوم من فداى دو چشمت
بيا تا به يُمن قدم هاى سبزت
دلم را بريزم به پاى دو چشمت

وحشت سايه ها
ايرج قنبرى

دلى سبز مثل صنوبر كجاست
دلى از نژاد كبوتر كجاست
دلى مثل آيينه يكدست كو
سراغى ندارم اگر هست كو
بهاران من ياس ها تشنه اند
به ياد تو احساس ها تشنه اند
دلم ماند با رازهاى بزرگ
دلم ماند و پروازهاى بزرگ
غمت در دل من شرر مى زند
غريب دلم بال و پر مى زند
نشان عبورم كجا مى روى
سوار صبورم كجا مى روى
مرا وحشت سايه ها در دل است
مرا بيم همسايه ها در دل است
بيا باغ ها زخمى داس هاست
بيا روز ابراز احساس هاست.
عشق و عرفان
از زبان امام (ره)
كاروان عشق
پريشان حالى و درماندگى ما نمى دانى
خطاكارى ما را فاش بى پروا نمى دانى
به مستى كاروان عاشقان رفتند از اين منزل
برون رفتند از «لا»جانب «الاّ» نمى دانى
تهى دستى و ظالم پيشگى ما نمى بينى
سبك بارى عاشق پيشه ى والا نمى دانى
برون رفتند از خود تا كه دريابند دلبر را
تو در كنج قفس منزلگه عنقا نمى دانى
زجا برخيز و بشكن اين قفس بگشاى غل ها را
تو منزلگاه آدم را وراء «لا» نمى دانى
نبردى حاصلى از عمر، جز دعواى بى حاصل
تو گويى آدميت را جز اين دعوا نمى دانى
محفل دلسوختگان
عاشقم عاشق و جز وصل تو درمانش نيست
كيست كاين آتش افروخته در جانش نيست
جز تو در محفل دلسوختگان ذكرى نيست
اين حديثى است كه آغازش و پايانش نيست
راز دل را نتوان پيش كسى باز نمود
جز بر دوست كه خود حاضر و پنهانش نيست
با كه گويم كه بجز دوست نبيند هرگز
آنكه انديشه و ديدار بفرمانش نيست
گوشه چشم گشا بر من مسكين بنگر
نازكن ناز كه اين باديه سامانش نيست
سر خم بازكن و ساغر لبريزم ده
كه بجز تو سر پيمانه و پيمانش نيست
نتوان بست زبانش زپريشان گويى
آنكه در سينه بجز قلب پريشانش نيست
پاره كن دفتر و بشكن قلم و دم دربند
كه كسى نيست كه سرگشته وحيرانش نيست
رخ خورشيد
عيب از ماست اگر دوست زما مستور است
ديده بگشاى كه بينى همه عالم طور است
لاف كم زن كه نبيند رخ خورشيد جهان
چشم خفاش كه از ديدن نورى كور است
يارب اين پرده پندار كه در ديده ماست
بازكن تا كه ببينم همه عالم نور است
كاش در حلقه ى رندان خبرى بود زدوست
سخن آنجا نه ز ناصر بود، از «منصور» است
واى اگر پرده ز اسرار بيفتد روزى
فاش گردد كه چه در خرقه اين مهجور است
چه كنم تا به سر كوى توام راه دهند
كاين سفر توشه همى خواهد و اين ره دوراست
وادى عشق كه بى هوشى و سرگردانى است
مدعى در طلبش بوالهوس و مغرور است
لب فرو بست هر آن كس رخ چون ماهش ديد
آنكه مدحت كند از گفته خود مسرور است
وقت آن است كه بنشينم و دم در نزنم
به همه كون و مكان مدحت او مسطور است
دريا و سراب
ما را رها كنيد در اين رنج بى حساب
با قلب پاره پاره و با سينه اى كباب
عمرى گذشت در غم هجران روى دوست
مُرغم درون آتش و ماهى برون آب
حالى نشد نصيبم از اين رنج و زندگى
پيرى رسيد غرق بطالت پس از شباب
از درس و بحث مدرسه ام حاصلى نشد
كى مى توان رسيد بدريا ازين سراب
هر چه فرا گرفتم و هر چه ورق زدم
چيزى نبود غير حجابى پس از حجاب
هان اى عزيز! فصل جوانى بهوش باش!
در پيرى از تو، هيچ نيايد بغير خواب
اين جاهلان كه دعوى ارشاد مى كنند
در خرقه شان بغير «منم» تحفه اى مياب
ما عيب و نقص خويش وكمال و جمال غير
پنهان نموده ايم چو پيرى پس خضاب
دم در نيار و دفتر بيهوده پاره كن
تا كى كلام بيهده گفتار ناصواب
گلزار جان
با كه گويم غم دل جز تو كه غمخوار منى
همه عالم اگرم پشت كند يار منى
دل نبندم بكسى روى نيارم به درى
تا تو رؤياى منى، تا تو مددكار منى
راهى كوى توام قافله سالارى نيست
غم نباشد كه تو خود قافله سالار منى
بچمن روى نيارم نروم در گلزار
تو چمن زار من استى و تو گلزار منى
دردمندم نه طبيبى نه پرستارى هست
دلخوشم چون تو طبيب و تو پرستار منى
عاشقم سوخته ام هيچ مددكارى نيست
تو مددكار منِِ عاشق و دلدار منى
مستى عاشق
دل كه آشفته روى تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست
مستى عاشق دلباخته از باده توست
بجز اين مستيم از عمر دگر حاصل نيست
عشق روى تو در اين باديه افكند مرا
چه توان كرد كه اين باديه را ساحل نيست
بگذر از خويش اگر عاشق دلباخته اى
كه ميان تو و او جز تو كسى حايل نيست
رهرو عشقى اگر خرقه و سجاده فكن
كه بجز عشق تو را رهرو اين منزل نيست
اگر از اهل دلى صوفى و زاهد بگذار
كه جز اين طايفه را راه در اين محفل نيست
بر خم طرّه او چنگ زنم چنگ زنان
كه جز اين حاصل ديوانه ى لايعقل نيست
دست من گير و از اين خرقه سالوس رهان
كه در اين خرقه بجز جايگه جاهل نيست
علم و عرفان بخرابات ندارد راهى
كه بمنزلگه عشاق ره باطل نيست


|   شناسنامه   |   آرشيو   |