|
وحى در نگاه سنت گرايـان و نـوانـديـشـان
ديـوارهـاى زمـيـن آرزوى آسمان
حجت الاسلام عليرضا قائمى نيا /بخش پايانى
|
|
|
كانون انديشه جوان با همكارى انجمن اسلامى دانشجويان و در ادامه سلسله همايش هاى آنان كه مى انديشند، اين بار به بررسى و نقد آرا و انديشه هاى دكتر سيد حسين نصر پرداخت. بخش نخست متن سخنرانى حجت الاسلام عليرضا قائمى نيا، سردبير فصلنامه تخصصى ذهن و عضو گروه معرفت شناسى پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى ديروز از نظر شما خوانندگان گرامى گذشت . آنچه در پى مى آيد بخش دوم و پايانى اين سخنرانى است . ـ نگاه دو جريان نسبت به فلسفه هاى جديد متفاوت است. سنت گرايى مطلقاً فلسفه هاى جديد را نمى پذيرد تا آن جا كه من اطلاع دارم در آثار دكتر نصر ، اثرى از فلسفه هاى جديد يا حتى فلسفه هاى مضاف جديد -رشته هايى مثل معرفت شناسى، هرمنوتيك و ... - به چشم نمى خورد. شايد بتوانيم بگوييم كه دكتر نصر نسبت به اين فلسفه ها بدبين است. اما در آثار نوانديشان، فلسفه هاى جديد، واقعاً جاى وحى مى نشيند و تمجيد بيش از حدى از آنها مى شود . البته خود اين دو نگاه جاى بحث دارد . فلسفه هاى جديد هم مثل همه فلسفه هايى كه در عالم بوده قابل ارزيابى هستند. سنت گرايى همه اين فلسفه ها را بر اساس يك مبنا ، آن هم ارتباط اين فلسفه ها با عقل جزئى بشر ، عقلى كه از عقل شهودى بريده شده است مى سنجد. و معتقد است چون اين فلسفه ها دستاورد عقل جزئى ، عقل دكارتى يا عقل محاسبه گر است كه در عصر جديد يكه تاز ميدان شده، همه اين فلسفه ها بايد رد شود. البته خود اين مبنا جاى بحث و نقد دارد كه اين فلسفه هاى جديد تا كجا مبتنى بر اين عقل دكارتى هستند و تا كجا مى شود اينها را پذيرفت. به نظر من خود فلسفه هاى جديد يكدست نيستند. هم مطالب بسيار عالى در اين فلسفه ها ديده مى شود ، هم مطالب بسيار دانى كه جاى نقد دارد. من نگاه نوانديشان را هم نسبت به اين مسئله بيش از سنت گرايان قابل نقد مى دانم ؛ اين كه ما در مقابل فلسفه هاى جديد منفعل محض باشيم و بدون يك ارزيابى انتقادى فلسفه اى را بپذيريم و بعد اين فلسفه ها را در عالم اسلام و در تفكر دينى بررسى كنيم جاى بحث دارد. بايد بيش از اين ارزيابى انتقادى نسبت به اين فلسفه ها صورت بگيرد. ـ دين شناسى سنت گرايان و نوانديشان متفاوت است. اين نكته را بايد اشاره كنم كه نگاه پديدار شناختى ميان سنت گرايان برجسته است . مطالعاتى كه سنت گرايان راجع به مقوله دين انجام دادند واقعاً مطالعات مهمى است، چون از منظر پديدار شناختى انجام شده است و ويژگى هايى مانند وارد جزئيات شدن و كنار گذاشتن پيچك هايى كه مزاحم تفكر مى شود را داراست. البته در آثار سنت گرايان نگاه هاى جديد مثل نگاه هاى معرفت شناختى به دين به چشم نمى خورد. در مقابل، ديدگاه نوانديشى نسبت به مقوله دين نگاه پديدار شناختى ندارد. در صورتى كه براى كسى كه مى خواهد دين شناسى انجام دهد ، وارد محدوده دين شدن و بررسى هاى پديدار شناختى ضرورى است ؛ مانند مطالعات وسيعى كه سنت گرايان درباره اسلام و مسيحيت انجام داده و وارد خود محدوده دين شده اند. اينجا خوب است به نكته اى ديگر هم اشاره كنم: به نظر من يكى از مغالطه هايى كه نوانديشان دچار آن شدند ولى سنت گرايان تا حدى از آن پرهيز كردند ، خلط كردن ميان مسيحيت و اسلام است. در نوانديشى مشاهده مى كنيم كه افراد، اتفاقاتى را كه در عالم مسيحيت رخ داده را به راحتى بر اسلام تفسير مى كنند و تمايزات ميان اسلام ، مسيحيت و مذهب پروتستان را ناديده مى گيرند؛ ولى در آثار سنت گرايان به تفاوت هاى اين دو جريان دينى توجه شده است. البته در سنت گرايى هم در بعضى بخش ها اين دو جريان دينى خلط شده ، ولى تفكيك هاى جالبى ميان آنها صورت گرفته است. در اين بحث مى توان به طور مشخص از كتاب «آرمان ها و واقعيت هاى اسلام» دكتر نصر نام برد. البته در نتيجه گيرى ، دستاورد سنت گرايى ،يعنى وحدت متعاليه اديان ، با دستاورد نو انديشى، يعنى پلوراليزم دينى، به يك جا منتهى مى شود ؛ گرچه از لحاظ مبنا كاملاً متفاوت اند . ـ توجه سنت گرايى به مسئله هنر دين، پديده كم نظيرى است كه نوانديشان به آن توجه نكرده اند. بررسى دين بدون بررسى بعد هنر امكان پذير نيست. ـ سنت گرايى به بررسى بعد عرفان دينى و عرفان اسلامى هم توجه دارد. البته تفسير سنت گرايى از عرفان اسلامى تفسيرى سنت گرايانه است؛ يعنى عرفانى كه دكتر نصر بر آن تأكيد دارد ، با آن چه ما ازعرفان انتظار داريم ، متفاوت است. عرفان در نگاه يك فرد سنت گرا قطعاً مى تواند به وحدت متعاليه اديان بينجامد و ديگر اجزاى سنت گرايى را نتيجه بدهد - كه خود اين نگاه جاى بحث دارد. - يكى از دوستانى كه مدت ها در خدمت دكتر نصر بوده ، اين نقد را مطرح كرده است كه دكتر نصر ابن عربى را واقعاً آن گونه كه هست مى فهمند، يا او را از دريچه سنت گرايى مى فهمد ايشان مى گفت طرح اين نكته و بحث پيرامون اين موضوع كه مى توان عرفان اسلامى را از منظر ديگرى فهميد كه هم مخالف مدرنيسم باشد و هم سنت گرايى از دل اين عرفان بيرون نيايد، براى خود دكتر نصر هم جالب بود. ـ در باره موضع اين دو جريان نسبت به فلسفه اسلامى بايد گفت ، نو انديشى نسبت به فلسفه اسلامى بدبين است ولى در سنت گرايى فلسفه اسلامى وضعيت خيلى خوبى دارد. به نظر من نصر معنا و مفهوم فلسفه اسلامى در تقابل آن با مدرنيسم را خيلى خوب فهميده است. فلسفه اسلامى با مدرنيسم به آن معنايى كه نصر مى گويد - يعنى مدرنيسم كه بر پايه عقل جديد و عقل دكارتى بنا شده - تقابل دارد و اين عقل را نمى پذيرد. فلسفه اسلامى بر يك نوع عقلانيت خاص مبتنى است كه كاملاً با عقلانيت جديد متفاوت است. در حاشيه اين مطلب بايد به نكته ديگرى هم اشاره كنم : بعضى از سخنرانان قبلى گفتند كه نصر ميان سنت هاى گوناگون فلسفه اسلامى تفاوتى قائل نمى شود. به نظرم اين نكته نمى تواند درست باشد. نصر وجوه مشترك فلسفه هاى اسلامى را مى بيند ؛ آن وجوه مشتركى كه در تقابل با مدرنيسم قرار مى گيرد. همه سنت هاى مختلف فلسفه اسلامى مانند مشايى ، اشراق و حكمت متعاليه يك وجه مشترك دارند وآن اشتراك اين است كه بر پايه عقل جزئى - به معناى جديد آن -مبتنى نشده اند. در آن ها عقل جزئى تنها و يگانه منبع معرفت فلسفى نيست . در همه سنت هاى فلسفه اسلامى، عقل حريم و محدوديتهايى دارد كه اين محدوديت ها را وحى، شهود و عقل كلى تعيين مى كنند. ممكن است در اين بحث تفاوت هايى ميان ابن سينا و حكمت صدرايى وجود داشته باشد ، ولى همه اين فلسفه ها در مقابل وحى خاضع اند و آن جايى كه ميان بحث خود و وحى احساس تعارض كنند، بحث خود را حذف مى نمايند. اما در فلسفه هاى جديد ، عقل جزئى يكه تاز است و هر دستاوردى كه اين عقل جزئى دارد بايد قابل قبول باشد. بنابراين از اين منظر تقابل فلسفه هاى جديد با فلسفه هاى اسلامى تقابل كاملاً مقبولى است. اگر مدرنيته را به عنوان دستاورد عقل جزئى تفسير كنيم ، فلسفه اسلامى نمى تواند اين عقل و دستاورد آن را بپذيرد ؛ ولى ممكن است از مدرنيسم تفسير ديگرى ارائه بدهيم كه آن تفسير سازگارتر باشد. مجدداً بر اين نكته تأكيد مى كنم كه فهم سنت گرايان و به خصوص دكتر نصر از مقوله مدرنيسم ، فهمى است كه به فرانسيس بيكن بر مى گردد. بيكن جمله مشهورى در توصيف بشر جديد دارد كه مى گويد بشر جديد ، بشرى است كه ملكوتش زمين است و تنها راه رسيدن به اين ملكوت ، علم جديد است. در اين صحنه جديد ، بشر جديد، علم را مى پرستد و تنها بهشتى كه براى خود تصور مى كند ، همين بهشت زمين است. اين تصورى است كه فرانسيس بيكن از مدرنيسم و بشر مدرن ارائه مى دهد . اين تصور شديداً مورد نقد رنه گنون و دكتر نصر قرار گرفته است، اما مى دانيد كه مقوله مدرنيسم تفسيرهاى متعددى دارد. ممكن است ما با مدرنيسم برخوردى انتقادى داشته باشيم ، يا تفاسيرى را بپذيريم كه بر اساس آن ها بتوان بعضى عناصر مدرنيسم را پذيرفت. اين نگاه همه يا هيچ نسبت به مدرنيسم ، كه يا بايد آن را كامل پذيرفت يا بايد نقد كرد ، در نسبت با تفسير بيكنى از مدرنيسم سرنوشت مشخصى دارد . اگر تفسير بيكنى از مدرنيسم را بپذيريم ، موضع ما مشخص مى شود ؛ بهشت انسان ديندار ، زمين خاكى نيست . بهشت زمانى حاصل مى شود كه انسان از اين ملكوت زمينى گذر مى كند و علم جديد هيچ گاه نمى تواند انسان را به بهشت برساند . اما پذيرفتن تفاسير ديگر قطعاً نتايج ديگرى را در پى خواهد داشت. ـ من در نهايت به پديده وحى مى پردازم و اين كه وحى در سنت گرايى و نوانديشى چه سرنوشتى پيدا مى كند. در سنت گرايى ، وحى يكى از زبان هاى عقل شهودى است. به عبارت ديگر عقل شهودى مى تواند به زبان هاى متفاوتى با بشر سخن بگويد كه يكى از اين زبان ها وحى است و قطعاً در اين ديدگاه چون ما با تعدد وحى مواجهيم ، زبان ها هم متفاوت خواهد شد . به همين واسطه در اين نگاه عنصر هرمنوتيك يا تفسير اهميت مى يابد ؛ يعنى ما بايد عنصر اصلى و باطنى وحى را پيدا كنيم . ظاهر وحى در سنت گرايى اهميت چندانى ندارد ، بلكه گذر از ظاهر به باطن اهميت فراوانى پيدا مى كند. لذا سنت گرايان بر نوعى هرمنوتيك تشكيكى تأكيد مى كنند كه وظيفه اصلى اش گذر از ظاهر به باطن وحى و پيدا كردن آن باطنى است كه در همه وحى ها مشترك است. در نو انديشى ، وحى با مفهوم شعرى - به معناى جديد - و هنر جديد ارتباط پيدا مى كند. در سنت گرايى هنر ، بار معرفتى دارد و معرفت زا است ؛ ولى در نگاه جديد ، هنر ارزش معرفتى ندارد و وابسته به قوه خلاقيت است؛ صرفاً يك سوژه زيباشناختى است. در نوانديشى، وحى به تحليل فلسفه هاى جديد مثل فلسفه كانتى تعلق پيدا مى كند اما در سنت گرايى به كار بستن اين نوع تحليل ها براى وحى كاملاً اشتباه است ، چون وحى يك مقوله سنتى يا سنت گرايانه است كه در زير تيغ فلسفه هاى جديد در نمى آيد و مفهومى كاملاً مستقل دارد . اگر بخواهم خلاصه كنم بايد بگويم سنت گرايى به تحليل مفهوم وحى نزديك تر از نوانديشى است . اين نزديك تر بودن به اين معنا نيست كه تحليل سنت گرايى را كاملاً منطبق مى دانم . به نظر من هر دو جريان ايراد اصلى شان اين است كه آن گونه كه بايد، به وحى نمى پردازند ؛ فقدان تحليل هاى قرآنى و عدم توجه به نقش قرآن و نگاهى كه قرآن نسبت به وحى دارد ، يكى از ايرادهاى هر دو جريان است. اين نگاه بسيار مهمى است كه در هيچ كدام از اين دو جريان آن طور كه بايد به آن عنايت نشده است . گرچه توجه نصر به اين مقوله بيش از ساير نوانديشان است و من اين موضوع را انكار نمى كنم، ولى به نظرم پديده وحى بايد بيش از اين مورد توجه قرار بگيرد. ما در مورد وحى دو نوع بحث مى توانيم انجام دهيم : يكى بحث فلسفى كه تا جايى پيش مى رويم و تحليل هاى خاصى ارائه مى دهيم و دوم بحث پيرامون خود وحى است؛ درباره محتواى وحى و اين كه از تحليل هاى زبان شناختى كه در طول تاريخ اسلام در مورد مقوله وحى صورت گرفته است چه نكاتى به دست مى آيد. مشكل اصلى سنت گرايان در مورد پديده وحى اين است كه وحى را يكى از زبان هاى حكمت خالده مى بينند ؛ در صورتى كه براساس تحليل هاى متفاوتى كه در جهان اسلام و حتى فلاسفه اسلامى از وحى وجود دارد - و مى توانيد مراجعه كنيد - وحى مقوله كاملاً متفاوتى است . يعنى حكمت خالده يا سنت كه يك جريان فكرى دائمى ميان سنت هاى بزرگ است ، با وحى تفاوت دارد . وحى يك مضمون عالى تر دارد كه حتى شايد بتوان حكمت خالده را در طول آن در نظر گرفت ، نه اينكه وحى را در عرض حكمت خالده قرار دهيم و به نظرم مى توان گفت همه اين تحليل ها در مورد پديده وحى دچار نقصان مى باشند. ولى چنان كه گفتم مشكل نوانديشى بسيار بيشتر از سنت گرايى است. متأسفانه وقت من ديگر به پايان رسيده است و توضيح بيشتر را به زمانى ديگر موكول مى نمايم. • تهيه و تنظيم: محدثه پيرهادى تلفن گروه انديشه : ۸۸۷۶۱۲۵۷
|