• محسن ميرزايى
دنباله تاريخچه بريگاد سواره قزاق:بدين ترتيب در يكى از بحرانى ترين روزهاى تاريخ معاصر ايران، با ترفند صدراعظم و «كاساكوفسكى» نظم پايتخت حفظ شد و مردم تهران كه با وقوع اين حادثه مبهوت و متحير بودند كم كم مرگ شاه را باور كردند. درك ترس و وحشت مردم تهران آن روز، براى ما كه در شرايط ديگرى هستيم و در دنياى ديگرى زندگى مى كنيم آسان نيست. همين قدر مى توان گفت كه در آن روزهاى بحرانى كمتر كسى بود كه تصور كند بعد از كشته شدن ناصرالدين شاه با بودن مدعى قدرتمندى چون «ظل السلطان» و برادر حيله گرى چون «كامران ميرزا» و دشمنى ديرينه رجال دربار ناصرى با اطرافيان تبريزى وليعهد و با توطئه چينى بابى ها كه منتظر فرصت بودند، انتقال سلطنت به شاهزاده اى كه ذاتاً ترسو، ضعيف النفس و بى اراده است به اين آسانى ها صورت پذيرد. كسانى كه ماجراى به تخت نشستن «محمد شاه» پدر ناصرالدين شاه قاجار را ديده يا شنيده بودند مى دانستند كه در انتقال سلطنت خون ها ريخته مى شود و سرها به باد مى رودو هرج و مرج سراسر كشور را دربرمى گيرد. اما اين بار شايد بخت يار مردم ستمديده ايران بود كه خون از دماغ كسى جارى نشود و مظفرالدين ميرزا، بى هيچ گونه حادثه ناگوارى به جاى پدر بر تخت سلطنت بنشيند. در آن شش هفته، زمان گويى متوقف شده بود، روزها و شب ها به كندى مى گذشت. شاه جديد از تبريز تا تهران راه درازى در پيش داشت. بيش از چهل روز از مرگ شاه مى گذشت و «مظفرالدين ميرزا» هنوز به تهران نرسيده بود. سرانجام وليعهد در نزديكى هاى تهران اطراق كرد و «كاساكوفسكى» پيام رمزى گرفت و بلافاصله براى ديدار صدراعظم به ارك رفت.
جزئيات ورود «مظفرالدين ميرزا»، در گزارش مورخ هفدهم ماه مه ۱۸۹۶ كاساكوفسكى به ستاد كل قفقاز منعكس است. خلاصه اين گزارش را با هم مى خوانيم: «دير وقت شب، صدراعظم مرا به كاخ احضار نموده، گفت: حتى نزديكان شاه يقين دارند كه شاه پس فردا وارد خواهد شد، ولى قاصدى كه نزد شاه فرستاده بودم برگشته و نامه رمزى آورده است. شاه فردا وارد مى شود ولى نه افسران روس و نه ساير افسران هيچ يك نبايد تا آخرين دقايق از ساعت ورود شاه مطلع شوند.
ساعت نه صبح من بدون عجله، بريگاد را به بهانه اجراى تمرين براى استقبال روز بعد جمع آورى كردم و دستور دادم با لباس عادى خدمت و با قدم آهسته حركت كنند تا مردم متوحش نشوند.
گارد سواره قزاق از پيش و پشت سر آن افراد هر سه فوج قزاق و در قسمت پايانى چهل نفر از مورد اعتمادترين «مهاجرين قزاق» حركت كردند و توپخانه را در حال آمادگى جنگى در ميدان نگه داشتم. گارد سواره از دروازه باغشاه بيرون رفته، در اطراف باغشاه پراكنده شدند و بلافاصله دكان هاى آن حوالى را بستند و روى پشت بام هاى مسير حركت شاه نگهبان گذاشتند. آنگاه چهل نفر افسر «مهاجر» زبده به محض رسيدن به دروازه شهر روى خندق پراكنده شدند و مستحفظين قبلى و افراد متفرقه را بيرون ريختند. من از مجموعه گزارش هايى كه ظرف يك ماه و نيم اخير دريافت كرده بودم مى دانستم كه: مهم ترين آشيانه هاى آشوب طلبان در همين حوالى دروازه هاى تهران قرار گرفته است و مظنو ن ترين كسان، مأمورين دروازه ها و مأمورين گمرك مى باشند. بنابراين بدون فوت وقت هشت نفر از مأمورين دم دروازه را بازداشت كرده و در نزديك ترين زندان آن حوالى محبوس كردم. آنگاه به موجب اختيارات خود و به نام شاه اعلام كردم: اگر يك ريگ يا يك كلمه ناسزا به كالسكه اى كه از اين طرف عبور خواهد كرد برسد رئيس نگهبانان، همين جا بر دروازه شهر به دار آويخته خواهد شد. از شنيدن اين حرف رئيس قراولان آنچنان پريشان شد كه با شمشير آخته، به جاى سلام نظامى خم شد و تا به زمين تعظيم كرد، در حالى كه شمشير را همچنان راست در دست خود نگه داشته بود. درست ساعت ۱۱ صبح بود كه كالسكه شاه پيدا شد، من خواستم به پيشواز شاه بروم كه ناگهان سه نفر سوار پيدا شدند. فرياد و تهديد قزاقان نتوانست آن سه سوار را كه بر اسب هاى عربى بسيار عالى سوار بودند متوقف كند. ظاهراً مدتها بود كه در انتظار بودند و تصميم قاطع داشتند كه از جاى خود تكان نخورند. در اين موقع من با شمشير برهنه به طرف آنها حمله كردم آن دو سوار پا به فرار گذاشتند ولى سوار سومى كه بشره اى مثل درندگان داشت از جاى خود تكان نخورد. در اينجا فرياد زدم طناب بياوريد، خوشبختانه اسب عربى او با آن كه سم هاى پرقدرتى داشت و دست هاى ماهرى عنانش را به دست گرفته بود، در زير ضربات كف شمشير و تازيانه قزاقان رم كرد و سوار را با خود برد و قزاقان مدت ها در جهت مخالف حركت شاه او را دنبال مى كردند. در اين موقع شاه نزديك شد، درحالى كه پيشاپيش او غلامان آذربايجانى حركت مى كردند. كالسكه اولى خالى بود و در كالسكه دومى شاه نشسته بود. من پيش رفتم و گزارش هاى نظامى دادم و عرض كردم كه: «شهر كاملاً امن است». شاه دوباره پرسيد امنيت برقرار است گفتم اعليحضرتا! بلى، امنيت برقرار است. شاه احوالپرسى كرد و گفت حالا من خودم را به شما مى سپارم مرا به كاخ برسانيد.» در اين موقع «كاساكوفسكى» و صاحب منصبان سواره قزاق با شمشيرهاى برهنه كالسكه سلطنتى را در ميان گرفتند و به سوى ارك سلطنتى به حركت درآمدند و ساعتى بعد وقتى كه از دروازه ارك گذشتند و درهاى كاخ بسته شد كاساكوفسكى نفسى به راحتى كشيد. «كلنل كاساكوفسكى» تا زمانى كه ميرزاعلى اصغرخان امين السلطان «در مقام صدارت بود» مشكلى نداشت. او از طريق صدراعظم تحت نظر وزير جنگ قرار داشت و بريگاد قزاق را با قدرت فرماندهى مى كرد، اما در دربار مظفرالدين شاه دو دستگى شديد وجود داشت، رجال دربارى ناصرى و آنهايى كه همراه وليعهد از تبريز به تهران آمده بودند به خون هم تشنه بودند. سردسته مخالفين صدراعظم، «دكتر حكيم الملك»، وزير دربار مظفرالدين شاه بود و اين حكيم الملك عموى ابراهيم حكيمى است كه بعدها حكيم الملك لقب گرفت و در سال هاى بعد از شهريور بيست، نخست وزير شد. بارى توطئه درباريان عليه صدراعظم زمانى به نتيجه رسيد كه خبرهاى محرمانه محافل خصوصى او و برادرش به گوش شاه رسيد و معلوم شد كه در محافل شبانه كه در آن ساز و ضربى هم هست در هجو شاه ترانه ها مى خوانند و «آبجى مظفر!» عنوانى است كه شاه را با آن نام پركنايه در محافل خصوصى مسخره مى كنند. آن روز امين السلطان معزول و تبعيد شد و شاه «كاساكوفسكى» را احضار كرد و گفت منبعد از شخص من دستور خواهيد گرفت. بدين ترتيب تا مدتى بريگاد قزاق تحت نظر مستقيم شاه اداره مى شد تا اين كه «فرمانفرما» همه كاره شد. به قدرت رسيدن شاهزاده فرمانفرما كه با انگليسى ها سر و سرى داشت سد راه پيشرفت سياست روس به شمار مى رفت. كوشش فرمانفرما براى پراكنده كردن قزاق ها و منزوى كردن كاساكوفسكى، روابط شاه و «كاساكوفسكى» را سخت تيره كرد تا آنجا كه كلنل، فرمانفرما را تهديد به استعفا كرد و گفت: «اگر شاه پيشنهاد مرا درباره پاداش قزاق ها نپذيرد من تمثال اعطايى را در سينى مى گذارم و در اولين روز سلام و در حضور همه شخصيت هاى برجسته داخلى و خارجى آن را به شاه پس مى دهم. من از ايران خارج مى شوم ولى هرگز آنچه را كه شاه و شما كه مشاور او هستيد با من كرده ايد فراموش نخواهم كرد. من تمامى تاريخچه روابط خود را از ترور ناصرالدين شاه تاكنون نوشته و آن را به تمام زبان هاى اروپايى منتشر خواهم كرد.» با كناره گيرى فرمانفرما كه قصد پراكنده كردن قزاق ها را داشت موضوع تضعيف يا انحلال قزاقخانه فراموش شد و موقعيت زمانى نيز اجازه چنين كارى را نمى داد، زيرا در دوران پايانى سلطنت مظفرالدين شاه، گرايش سياست خارجى ايران بيشتر به سوى روس ها بود تا انگلستان و عده اى از تاريخ نويسان مدعى اند كه همين سياست يك طرفه بخصوص گرايش بيش از حد محمدعلى ميرزا وليعهد به روس ها مهم ترين عاملى بود كه انگليس ها درهاى سفارت خود را به روى مشروطه خواهان بگشايند. آنها كه طرفدار اين فرضيه هستند كه اگر حكومت استبدادى ادامه پيدا مى كرد و محمدعلى ميرزا به صورت يك شاه مستبد به سلطنت مى رسيد، با گرايش افراطى خود به سياست روسيه، دردسرى براى انگلستان ايجاد مى كرد. لذا لازم بود كه قدرت مجلس، او را زير نظر داشته باشد و استدلال اين دسته از تاريخ نويسان اين است كه:
|
|
|
در سال هاى پايانى سلطنت مظفرالدين شاه، سياست ايران بيشتر متمايل به روس ها بود و انگستان به موقعيت استوار رقيب، رشك مى برد و از انواع تحريكات خوددارى نمى كرد. بريگاد قزاق با آن لباس هاى جالب و برازنده و آن اسب هاى راهوار و آن نظم و انضباط چشمگير، چون خارى در چشم انگليسيان مى خليد تا آنجا كه با همه زيركى نمى توانستند حسادت خود را پنهان نگه دارند. «سرآرتور هاردينگ» وزير مختار بريتانيا در خاطرات دوران خدمتش مى نويسد: «از آنجا كه نيروى قزاق ايران تحت فرماندهى «سرهنگ كاساكوفسكى» مظهرى آشكار از قدرت روسيه بود، من تصميم گرفتم نوعى علامت محسوس و مرئى از قدرت بريتانيا را در مقابل آنها علم كنم كه لااقل همان تأثيرى را كه لباس نظامى فرماندهان روسى در چشم ايرانيان داشت، داشته باشد. بدين منظور با جلب رضايت نايب السلطنه هند سرانجام موفق شدم يك نيروى كوچك نظامى از سواران هندى به ايران بياورم كه در آتيه به عنوان اسكورت رسمى وزير مختار بريتانيا انجام وظيفه كند. اين سربازان كه بعضى از آنها از «سيك»ها و بقيه از مسلمانان هندى بودند در چشم ايرانيان نشانه محسوس قدرت بريتانيا شمرده مى شدند و حضور آنها با آن عمامه هاى زرباف و نيزه هاى درخشان و اسبان راهوار در پيش و پس كالسكه سفير امپراتور انگليس، تصويرى از قدرت و عظمت بريتانيا در ذهن سربازان ايرانى و ساكنان تهران تلقين مى كرد كه مسلماً بى تأثير نبود. اين سربازان مسلمان نه تنها اسكورت مجلل وزير مختار بريتانيا را در تهران تشكيل مى دادند بلكه در طى زمان دسته هايى از آنها به شهرهاى بزرگ ايران نظير مشهد و اصفهان و شيراز نيز فرستاده شدند تا همين وظايف را نسبت به كنسول ها و سركنسول ها انجام دهند.» ضمناً در دوران سلطنت مظفرالدين شاه، روس ها از طريق بانك استقراضى به اكثر رجال ايرانى وام داده بودند و بدين جهت هر وقت كه اراده مى كردند آنها را براى پرداخت اقساط بدهى خود تحت فشار قرار مى دادند و با اين اهرم فشار به اهداف سياسى خود مى رسيدند. در پايان دوره يك ساله استبداد صغير ۱۳۲۷ هجرى قمرى هنگامى كه اردوى گيلان به فرماندهى سپهسالار تنكابنى و اردوى اصفهان به سركردگى خوانين بختيارى به تهران رسيدند، بعد از چند روز جنگ خانه به خانه، محمدعلى شاه به سفارت روسيه پناهنده شد و تحت حمايت مشترك روس و انگليس قرار گرفت. عده اى از تاريخ نويسان معتقدند كه «لياخوف» فرمانده روسى قزاقخانه به اشاره دولت روسيه در جنگ با مجاهدين كوتاهى كرد و تمام شدن فشنگ بهانه اى بود براى ترك مخاصمه!
«سرهنگ لياخوف» پس از فتح تهران به ديدار سران انقلاب رفت و مراتب تسليم بريگاد قزاق را به سرداران انقلاب اعلام و ابلاغ نمود و از طرف دولت موقت در مقام فرماندهى بريگاد قزاق ابقا شد، در حالى كه مردم خواستار انحلال قزاقخانه و عزل و تبعيد او بودند. زيرا مى ديدند بريگادى كه با هزينه ملت و با شركت فرزندان شجاع ترين و غيرتمندترين مهاجرين ايرانى تبار قفقاز ايجاد شده بود و به حق مى توانست ادامه دهنده راه نياكان مسلمان و سلحشور آنان باشد، به مرور زمان در چنبره سياست، به يك واحد ضدملى و ضد استقلال اين مملكت تبديل شده است. بارى مخالفت مردم و اعتراض نمايندگان مجلس كه خواستار انحلال قزاقخانه بودند مورد تأييد حكومت انقلابى قرار نگرفت، زيرا دولت موقت نه مى خواست و نه مى توانست كه در آن لحظات حساس، با روس ها درگير شود. لذا به اقتضاى مصلحت، «قزاقخانه» را به حال خود گذاشتند ولى «كلنل لياخوف» كه عامل آن همه جنايت و قتل و غارت بود تهران را ترك كرد و چندى بعد در سال هاى پايانى جنگ جهانى اول به نيروهاى سلطنت طلبان روس پيوست و در درگيرى با بلشويك ها كشته شد.
قزاقخانه بعد از لياخوفبعد از «كلنل لياخوف» تا سال ۱۳۳۰ هجرى قمرى (۱۹۱۲ ميلادى) در قزاقخانه ايران تغيير قابل توجهى به وجود نيامد و تعداد نفرات آن نيز از هزار و چند نفر بيشتر نبود. در اواخر سال ۱۳۳۰ هجرى قمرى (۱۹۱۲ ميلادى) يعنى يك سال و نيم قبل از جنگ جهانى اول كه دولت هاى بزرگ اروپايى خود را براى يك جنگ عمومى آماده مى كردند، «كلنل وادبولسكى» با مأموريت توسعه بريگاد قزاق ايران به تهران آمد. پرنس «وادبولسكى» افراد بريگاد قزاق را تا چهار هزار و پانصد نفر افزايش داد. «پرنس وادبولسكى» قزاقخانه تبريز را بنيان گذاشت. در ۱۹۱۲ (۱۳۳۱ هجرى) قزاقخانه استرآباد؛ چهارصد و سى نفر قزاق تشكيل شد. در چهاردهم اوت ۱۹۱۴ (نوزده رمضان ۱۳۳۲) جنگ جهانى اول شروع شد و توسعه سريع قزاقخانه ضرورت پيدا كرد. در سال ۱۹۱۶ ميلادى (يك سال بعد از جنگ) روس و انگليس توافق كردند كه با توسعه قزاقخانه «هنگ» قزاق به يك لشكر يازده هزار نفرى تبديل شود و هزينه آن را به حساب دولت ايران بگذارند.
به انگليس ها نيز اجازه داده شد كه در جنوب يك لشكر ۱۱ هزارنفرى به نام پليس تشكيل دهند. خلاصه اين كه يك لشكر يازده هزار نفرى قزاق از شمال ايران كه منطقه نفوذ روس است حراست كند و يك لشكر يازده هزارنفرى از جنوب ايران زير نظر فرماندهان انگليسى. دو لشكرى كه تحت فرمان اين دو دولت استعمارى باشند و از فرماندهان خودشان دستور بگيرند ولى هزينه آن از خزانه ملت ستمديده ايران تأمين شود.
سپهسالار تنكابنى نخست وزير ايران تحت فشار دولتين روس و انگليس اجباراً با تشكيل قواى جديد موافقت نمود ليكن قطعيت آن را به رأى مجلس شوراى ملى موكول كرد. در دوازدهم شوال ۱۳۳۴ وثوق الدوله نخست وزير شد و با توسعه لشكر قزاق مخالفت كرد ولى دولت روسيه اعتنايى نكرد و در همان سال قزاق هاى تازه اى در مشهد ـ بارفروش ـ رشت ـ اردبيل ـ همدان و اروميه متمركز شدند تا جلوى حملات احتمالى عثمانى ها را بگيرند. در سال ۱۳۳۴ هجرى، بريگاد قزاق رسماً به صورت يك لشكر يازده هزارنفرى درآمد. بديهى است كه در چنين گسترش ناگهانى نمى شود ارزيابى درستى از افراد داوطلب خدمت به عمل آورد لذا نتيجه اين شد كه گروهى از ماجراجويان و بيكاران و احياناً كسانى كه سابقه شرارت داشتند لباس قزاقى به تن كردند و بريگاد سوارى قزاق كه روزگارى صاحب منصبان آن اكثراً از طبقه اشراف كشور و در شمار نخبگان اين آب و خاك بودند به مركز شرارت تبديل شد.
بعد از سپهسالار تنكابنى، وثوق الدوله رئيس و دولت جديد تعهدات سپهسالار را معتبر ندانسته از به رسميت شناختن آن خوددارى كرد ولى روس ها اعتنايى نكرده لشكر قزاق را تشكيل دادند.
در سال ۱۹۱۷ هنگامى كه در روسيه تزارى انقلاب شد، روسيه از جنگ كنار رفت و ارتش روسيه تزارى ايران را ترك كرد و قزاقخانه كه فرمانده جديد آن از سوى حكومت انقلابى روسيه آمده بود مورد قبول صاحب منصبان ايرانى و صاحب منصبان روسى كه به امپراتور روسيه وفادار مانده بودند قرار نگرفت.
در اين هنگام فرمانده گردان قزاق همدان كه به سرپرستى رضاخان براى تمرينات نظامى به تهران آمده بودند، با يك كودتا، سرهنگ «كلرژه» را از قزاقخانه بيرون كردند و سرهنگ استاروسلسكى سلطنت طلب و وفادار به امپراتور روسيه را به رياست قزاقخانه گماشتند. با انجام كودتا در قزاقخانه، لشكر قزاق عملاً تحت نفوذ انگلستان درآمد. ماجراهاى بعدى قزاقخانه را در وقايع سال ۱۹۱۸ ميلادى كه سال پايان جنگ است از نظر خوانندگان گرامى خواهد گذشت.
ادامه دارد