دخترك سر راهى
خيابان هاى شلوغ و دود گرفته تهران چون هميشه در روزهاى بى صداى عيد نوروز به آرامشى غريبانه مى رسيد. گله به گله شهر يا بوى سفر مى داد يا بوى ماهى . ماهى هاى قرمز هفت سين و ماهى پلوى سفره هاى رنگين. وقتى درميدان ونك گل فروشى نبود كه داد بزند گل هاى تازه دارد دختر بچه اى يك ساله بى صدا فرياد مى زد، من هم دلم ماهى قرمز مى خواهد . امسال دومين بهارزندگى معصومانه اش بود كه سر راهش گذاشتند و رفتند .
هنوز چهار روز از بهار مى گذشت كه باد با طعنه به دخترك فهماند خزان زندگى تو از همين امروز شروع شده است . از روزى كه دختر بچه را به شيرخوارگاه آمنه بردند «شهره» صدايش مى زنند . شهره ناشناس. حالا عكس دخترك بهار را به جويندگان عاطفه روزنامه ايران سپرده اند تا هويتش مشخص شود. خيابان هاى شهر حالا شلوغ است اما هنوز بهارتمام نشده است. هنوز تا خوردن مهر بى هويتى بر شناسنامه اين دخترك زيبا فاصله اى هست. فاصله اى ازشما تا او . اگرطفل معصوم و يا خانواده اش را مى شناسيد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد .
۷۰ سال به دنبال برادر گمشدهحدود سال هاى ۱۳۱۴ يا ۱۳۱۵ بود. سقف زمين از صداى اعتراض مردم به كشف حجاب رضاخانى شكاف برمى داشت.
همان زمان بغض سنگين گلوى پدرم ـ سيدغلامحسين مهاجرزاده حيدرى متولد ۱۲۷۷ ـ را مى فشرد. روزى كه مردم در مسجد گوهرشاد مشهد تجمع كردند پدر هم دست به دست مردان ديگر رفت تا اعتراض خود را نشان دهد.
قلبش داشت آتش مى گرفت. اما او را هم دستگير كردند. بعد از محاكمه در دادگاه ارتش به شهرستان زنجان تبعيد شد. پدر آن وقت ها در مشهد مقدس همسر و سه فرزند داشت اما در زنجان با دخترى دبيرستانى آشنا شد و دل به او بست. حاج حسن پدر آن دختر، حمام عمومى داشت.
خواستگارى انجام شد و پدر با دختر ازدواج كرد. يك سال گذشته بود كه خبر بدى براى پدر آوردند. يكى گفت كجايى سيداسماعيل بيا كه تمام دارايى ات را در مشهد به يغما برده اند و زن و بچه هايت در فقر و ندارى روزهايشان را به شب مى رسانند.
پدر با شنيدن پيغام بد، دگرگون شد و برخلاف ميل درونى همسر جوانش را طلاق داد و از تبعيد فرار كرد. در تمام آن روزها تا شهريور ۱۳۲۰ پدر بى خبر از همه جا در كوه هاى خراسان فرارى بود. بعدها وقتى آشنايى ديد و سراغ همسر جوانش را گرفت فهميد كه زن جوان از او فرزندى دارد و ازدواج نكرده است. پدر با شنيدن اين موضوع براى زن جوان نامه اى نوشت اما جوابى كه شنيد اين بود: «راحتمان بگذار و ديگر سراغمان نيا.»
وقتى پدر اين جمله را شنيد دلش شكست و مدتى طولانى غم دار شد اما چون دلش نمى خواست همسر سابقش آزرده خاطر شود ديگر قضيه را دنبال نكرد.
با اين حال پدر دو سال پيش در حسرت ديدن پسرش از دنيا رفت. حالا من ـ سيد اسماعيل مهاجرزاده ـ و پنج خواهر و چهار برادرم در جست و جوى برادر گمشده اى هستيم كه حدود ۷۰ سال دارد. دلمان مى خواهد روح پدر از پيدا شدن او به آرامش برسد. اگر شما از برادر ما خبرى داريد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد.