يكشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۷ - ۴ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Sun, Jun 8, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اجتماعى
اقتصاد
بين الملل
تاريخ
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
سلامت
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
محكوم بى گناه
370116.jpg
فهيمه صابرى

وقتى زنگ خانه اش را مى فشردم هرگز فكر نمى كردم زنى در را به رويم بگشايد. اما وقتى اين منظره را به چشم ديدم از وحشت و هراس ناشناخته اى كه به عمق جانم راه يافته بود چندقدمى به عقب برگشتم.
زن با چشمان سياه و نگرانش به من مى نگريست و من هم مانند مجسمه اى بى حركت به او نگاه مى كردم. از ظاهرش چنين بر مى آمد كه خانم خانه است.
با خود گفتم شايد عوضى آمده ام اما چون يك بار ديگر دقت كردم، فهميدم كه من هرگز راه خانه مردى را كه تكيه گاه زندگى ام مى پنداشتمش فراموش نخواهم كرد. زن كه همان طور نگران و متعجب به من مى نگريست شايد فكر مى كرد با ديوانه اى روبه رو است. اما من هم هيچ چيز براى گفتن نداشتم. ديگر همه چيز برايم تمام شده بود. كاخ آرزوهايى كه مدتها در سرزمين دلم براى خودم ساخته و آراسته بودم با ديدن او به يك باره فرو ريخت.
زن كه از سكوت طولانى من خسته شده بود با لحنى كه سعى مى كرد تعجب و حتى خشمش را كمتر نشان دهد پرسيد:
خانم با كى كار داريد
چند قدم جلو رفتم و بى اعتنا به سؤال آزاردهنده اش با چشمانى كه سايه هاى اشك راه آن را بسته بود گفتم:
- شما خانم...
نتوانستم جمله ام را تمام كنم اما او خود به كمكم آمد و با پوزخند جمله ام را تمام كرد:
«خانم فرهادخان هستم، فرمايشى داشتيد
بغض به لب رسيده ام را فرو خوردم و با لحنى كه شايد آخرين تلاش من براى جواب گفتن بود آهسته به او گفتم:
نخير خانم. كارى نداشتم فقط به او بگوييد كه...
اشك هايم مجال نمى داد كه حرف بزنم. زن هم با تعجب پرسيد:
«بگويم چى خانم...
سعى كردم جمله ام را تمام كنم. هرطور بود مى بايست خودم را آماده مى كردم تا زن بيچاره را اين همه منتظر نگذارم. بنابراين با بغضى آشكار گفتم:
- فقط به او بگوييد كه من آمده بودم.
بعد هم با عجله دور شدم. بى اعتنا به او كه مى گفت:
- صبر كنيد، صبر كنيد، شايد شما...
بقيه حرف هايش را ديگر نشنيدم. نه تنها آن روز بلكه روزها و ماهها و سال هاى بعد نيز هرگز نتوانستم لغاتى پيدا كنم كه دنباله جمله اش را كامل كند.
آن شب و شب هاى بعد از آن نيز به سرنوشت و آينده ام فكر مى كردم. غم از دست دادن مردى كه روزگارى همه چيز من بود مرا از پا در مى آورد.
چگونه قادر بودم عشقى را كه سراسر وجودم از آن آكنده بود را به دست فراموشى بسپارم و بالاتر از همه من از آن پس چطور مى توانستم بر زخم بيماران مرهم بگذارم. من كه زخمى عظيم در دل داشتم. او نامزد و مرد رؤيايى زندگى ام بود.
از وقتى آن واقعه برايم رخ داد من ديگر آن «ليلا»ى خندان و با نشاط نبودم. با گريه بيماران مى گريستم و با خنده شان بى اراده مى خنديدم.
من يك انسان بى اراده و بيمارنما مى نمودم كه طبيبم را گم كرده بودم.
طبيبى كه هميشه داروهاى عوضى به من مى خوراند. همان شب وقتى آخرين نگاهم را بر روى بيماران افكندم و آنان را آسوده و در خواب يافتم به اتاق رفتم و برايش نوشتم:
ديگر همه چيز بين ما تمام شده. پايانى تلخ و شوم. اندوه عميقى كه از فريب تو در دل دارم براى من آنچنان عظيم و طاقت فرساست كه گمان مى كنم هرگز نتوانم زير بار كشنده اش مقاومت كنم.
چرا به من دروغ گفتى براى چه گمراهم كردى مگر من از تو چه مى خواستم آيا از اين كه مدتها قلب مرا با فريب به اسارت درآورده بودى خرسندى من به خاطر تو افسوس مى خورم. فقط به مرگ تدريجى تن در داده ام و اين تويى كه بايد تا ابد به جرم فريب زنى كه فقط تو را مى شناخت و به تو اطمينان داشت بسوزى و در محكمه و وجدانى كه ندارى شرمنده و سرافكنده باشى. من هرگز نامى از تو نخواهم برد زيرا داغ ننگى كه از تو بر دل دارم كافيست مرا از هرچه مرد و عشق است بيزار كند.
من از اين شهر خواهم رفت فرهاد. ليلايى كه اين بار نه از غم عشق مجنون بلكه از اندوه نيرنگ فرهادى چون تو تا ابد بر عشق نفرين شده ام خواهم گريست. من هرگز تو را نخواهم بخشيد فرهاد چرا كه تو فقط يك اهريمنى. اما چون همسرت را زنى صبور و مهربان ديدم به خاطر او كه مظهر زيبايى و نجابت است از خدا مى خواهم كه تو را هدايت كند تا ليلاى ديگرى را با داشتن چنان همسرى نفريبى. «ليلا»
نامه را به نشانى خانه اش فرستادم و خود از بيم آن كه مبادا ديگر ببينمش و ديدارش رخنه در تصميمم بيفكند و آن را متزلزل سازد از آن شهر رفتم.
به شهرى دور و ناآشنا و در بيمارستانى به پرستارى بيماران مشغول شدم. كم كم درد عظيم خود را با عيادت و پرستارى بيماران از ياد بردم. مى ديدم هميشه اشتباه مى كردم كه زندگى را در وجود يك مرد خلاصه مى كردم. كم كم با حقايق عظيم و جاودانى زندگى آشنا مى شدم. عشق را مسخره و بيهوده مى انگاشتم زيرا مى ديدم هنوز در اين دنيا هستند كسانى كه غمى عظيم تر از غم من و داغى سنگين تر از داغ من به دل دارند. خودم را وقف مردم كردم و دريافتم كه اين كار چقدر پسنديده و نيكوست.
غم مردم را دانستن و به زخمشان مرهم گذاشتن بالاترين و عظيم ترين عشق هاى جهان است.
با وجود اين وقتى از كارم فراغتى مى يافتم، زمزمه نجوا هاى دلم را مى شنيدم كه هنوز «فرهاد فرهاد» مى كند. زندگى من يكنواخت و آرام مى گذشت تا اين كه يك شب جوانى را كه خودكشى كرده بود به بيمارستان آوردند. هيچ كس به زنده ماندنش اميد نداشت. رنگش كبود شده بود و آثار حيات در او به چشم نمى خورد. من به وضوح نقش مرگ را در سيمايش مى ديدم. با اين حال آن قدر تلاش كردم و آنچنان زحمت كشيدم و تا صبح بيدار ماندم تا او با لطف خدا از مرگ نجات يافت.
صبح روز بعد كه مرد جوان چشم گشود برق نگاهش مرا به ياد فرهاد و نگاه گيرايش انداخت. چون از بازگشت به زندگى اطمينان يافت نگاه مهربان و عميقى به من انداخت و گفت:
- شما فرشته ايد خانم، اما براى من بهتر بود كه...
فهميدم چه مى خواهد بگويد. بنابراين حرفش را قطع كرده و گفتم كه:
- عجله نكنيد، كم كم همه چيز را فراموش خواهيد كرد و روزى خواهد رسيد كه از اقدام به خودكشى لبخند تمسخر به لبان تان راه خواهد يافت. روزى كه زياد هم دور نيست.
آن روز و روزهاى بعد بيشتر با هم آشنا شديم. غم و رنجى درونى كه هر دو نفرمان را فراگرفته بود ما را به هم نزديك تر كرد تا جايى كه ناگهان حس كردم اگر او برود من تنها خواهم شد. شايد خودش هم همين فكر را مى كرد كه به من پيشنهاد ازدواج داد. من هم بى درنگ پذيرفتم و باهم زندگى جديدى را شروع كرديم.
او هم فريب زنى را خورده بود كه از وى گريخته بود. پرستارى از قلب دردمندش را به عهده گرفتم و آشكارا ديدم كه روز به روز بيشتر به زندگى اميدوار مى شود. با اين كه هر دو مى دانستيم سنگينى دو موجود نامريى هميشه در زندگى ما سايه انداخته اما اين اشباح بعد از به دنيا آمدن دخترمان از كنار ما رخت بربستند.
شوهرم چنان در وجود دخترم حل شده بود كه اطمينان داشتم كمترين مجالى براى تفكر درباره عشق گمشده اش نخواهد داشت اما در مورد خودم هنوز اين حقيقت به روشنى و صفاى نخستين باقى بود كه من فرهاد را از ياد نبرده ام. دخترمان كم كم بزرگ مى شد و با شيرين زبانى ها و حركات مخصوص خودش ما را از عوالمى كه هميشه گرفتارش بوديم مى رهاند.
يك روز كه دستش را گرفته بودم و در كوچه و خيابان هاى شهر ويترين مغازه ها را تماشا مى كرديم ناگهان داخل مغازه اسباب بازى فروشى چشمم به چهره آشنايى خورد. چهره اى كه سال ها قبل را به ياد من آورد.
به سرعت دست دخترم را گرفتم و وارد مغازه شدم. زن ناشناس هم كه با ديدن من يكه خورده بود با لبخندى جلو آمد. اما من ديگر به او نگاه نمى كردم بلكه به مردى كه در كنارش بود خيره مانده بودم. اين كه فرهاد نبود پس اين زن از فرهاد جدا شده زن جلوتر آمد و گفت:
- مرا مى شناسيد خانم اين طور نيست خانم عجول
متحير نگاهش كردم معنى حرف هايش را نفهميدم.
- منظورتان چيست چه كسى را مى گوييد
- با شما هستم با شما كه صبر و حوصله نداشتيد تا من در آن روز جمله ام را تمام كنم. مردى كه با او بود متحير به ما مى نگريست و نمى دانست كه چه مى گويم. اما ناگهان سربرگرداند و به مرد گفت:
- فرهاد اين همان خانمى است كه آن ماجرا را به وجود آورد.
بى اعتنا به حرف هايش فرياد زدم:
- چه گفتيد، فرهاد! اسم اين آقا فرهاد است، پس شوهر شما همين آقا بود
زن با چهره اى گرفته به من نگريست و گفت:
- باز هم داريد عجول مى شويد صبر كنيد اجازه دهيد جمله اى را كه سال ها پيش نگذاشتيد تمام كنم حالا بگويم. اگر يادتان باشد وقتى كه آن روز فرار مى كرديد به شما گفتم:
- صبر كنيد، صبر كنيد شايد شما...
اما نگذاشتيد صحبتم را تمام كنم، مى خواستم بگويم:
- شايد شما فرهادخانى كه در طبقه دوم اين خانه مى نشيند را مى خواهيد.
بيچاره و درمانده نگاهش مى كردم. همه چيز براى من آشكار شده بود خدايا چه اشتباه دردناكى چطور نتوانستم بفهمم كه اين خانه ممكن است دو مستأجر همنام داشته باشد
اشك از گونه هايم مى چكيد و شايد اگر بچه ام مرا صدا نمى كرد ساعت ها آنجا مى گريستم. دست دخترم را گرفتم و با آن زن و شوهر از مغازه بيرون آمدم. متضرعانه گفتم:
- حالا او كجاست چه مى كند
زن و شوهر نگاهى به هم كردند و زن با تأثرى عجيب گفت:
- او چند روز قبل در حالى كه ليلا ليلا مى گفت از رنج زندگى اش خلاص شد. رنجى كه هميشه او را مغموم و افسرده نشان مى داد.
ديگر بقيه حرف هاى آن زن را نشنيدم. دست دخترم را گرفتم و اشك ريزان به خانه برگشتم. حالا سال هاست كه به خاطر او گريانم. به خاطر مردى كه در اثر قضاوت عجولانه و غلط من محكوم شده بود. به خاطر يك محكوم بى گناه.
جويندگان عاطفه
دخترك سر راهى
370050.jpg
خيابان هاى شلوغ و دود گرفته تهران چون هميشه در روزهاى بى صداى عيد نوروز به آرامشى غريبانه مى رسيد. گله به گله شهر يا بوى سفر مى داد يا بوى ماهى . ماهى هاى قرمز هفت سين و ماهى پلوى سفره هاى رنگين. وقتى درميدان ونك گل فروشى نبود كه داد بزند گل هاى تازه دارد دختر بچه اى يك ساله بى صدا فرياد مى زد، من هم دلم ماهى قرمز مى خواهد . امسال دومين بهارزندگى معصومانه اش بود كه سر راهش گذاشتند و رفتند .
هنوز چهار روز از بهار مى گذشت كه باد با طعنه به دخترك فهماند خزان زندگى تو از همين امروز شروع شده است . از روزى كه دختر بچه را به شيرخوارگاه آمنه بردند «شهره» صدايش مى زنند . شهره ناشناس. حالا عكس دخترك بهار را به جويندگان عاطفه روزنامه ايران سپرده اند تا هويتش مشخص شود. خيابان هاى شهر حالا شلوغ است اما هنوز بهارتمام نشده است. هنوز تا خوردن مهر بى هويتى بر شناسنامه اين دخترك زيبا فاصله اى هست. فاصله اى ازشما تا او . اگرطفل معصوم و يا خانواده اش را مى شناسيد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد .


۷۰ سال به دنبال برادر گمشده
حدود سال هاى ۱۳۱۴ يا ۱۳۱۵ بود. سقف زمين از صداى اعتراض مردم به كشف حجاب رضاخانى شكاف برمى داشت.
همان زمان بغض سنگين گلوى پدرم ـ سيدغلامحسين مهاجرزاده حيدرى متولد ۱۲۷۷ ـ را مى فشرد. روزى كه مردم در مسجد گوهرشاد مشهد تجمع كردند پدر هم دست به دست مردان ديگر رفت تا اعتراض خود را نشان دهد.
قلبش داشت آتش مى گرفت. اما او را هم دستگير كردند. بعد از محاكمه در دادگاه ارتش به شهرستان زنجان تبعيد شد. پدر آن وقت ها در مشهد مقدس همسر و سه فرزند داشت اما در زنجان با دخترى دبيرستانى آشنا شد و دل به او بست. حاج حسن پدر آن دختر، حمام عمومى داشت.
خواستگارى انجام شد و پدر با دختر ازدواج كرد. يك سال گذشته بود كه خبر بدى براى پدر آوردند. يكى گفت كجايى سيداسماعيل بيا كه تمام دارايى ات را در مشهد به يغما برده اند و زن و بچه هايت در فقر و ندارى روزهايشان را به شب مى رسانند.
پدر با شنيدن پيغام بد، دگرگون شد و برخلاف ميل درونى همسر جوانش را طلاق داد و از تبعيد فرار كرد. در تمام آن روزها تا شهريور ۱۳۲۰ پدر بى خبر از همه جا در كوه هاى خراسان فرارى بود. بعدها وقتى آشنايى ديد و سراغ همسر جوانش را گرفت فهميد كه زن جوان از او فرزندى دارد و ازدواج نكرده است. پدر با شنيدن اين موضوع براى زن جوان نامه اى نوشت اما جوابى كه شنيد اين بود: «راحتمان بگذار و ديگر سراغمان نيا.»
وقتى پدر اين جمله را شنيد دلش شكست و مدتى طولانى غم دار شد اما چون دلش نمى خواست همسر سابقش آزرده خاطر شود ديگر قضيه را دنبال نكرد.
با اين حال پدر دو سال پيش در حسرت ديدن پسرش از دنيا رفت. حالا من ـ سيد اسماعيل مهاجرزاده ـ و پنج خواهر و چهار برادرم در جست و جوى برادر گمشده اى هستيم كه حدود ۷۰ سال دارد. دلمان مى خواهد روح پدر از پيدا شدن او به آرامش برسد. اگر شما از برادر ما خبرى داريد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |