|
|
|
گفت و گو با هيلرى پاتنم
|
|
|
|
كتاب انديشه
|
|
|
|
|
گفت و گو با هيلرى پاتنم
ذهن معنا و واقعيت
|
|
|
يش هارلن / ترجمه ياسر خوشنويس
هيلرى پاتنم (متولد ۱۹۲۶) از مشهورترين فلاسفه تحليلى معاصر است. آراى او از دهه ۱۹۶۰ تاكنون تأثيرات زيادى بر جريانهاى فكرى معاصر در فلسفه ذهن، معناشناسى، فلسفه علم و اخيراً فلسفه اخلاق داشته است. متن زير ترجمه بخشى از مصاحبه اى است كه در سال ۱۹۹۱ با وى انجام شده است.
* هدف نهايى فلسفه ذهن چيست چه چيزى فلسفه ذهن را از حوزه هايى مانند عصب شناسى، علوم شناختى و روانشناسى جدا مى كند مانند همه شاخه هاى فلسفى، فلسفه ذهن به گستره اى از مباحث مى پردازد كه در طول زمان مسائل جديدى به آن اضافه مى شود يا از آن بيرون مى رود. براى مثال، مفهوم ذهن در طول دوهزار سال گذشته به مقدار زيادى تغيير كرده است. مثلاً، در آثار ارسطو نمى توانيم واژه اى بيابيم كه با آنچه ما امروز از واژه ذهن مى فهميم، متناظر باشد. «روان» يا «روح» ارسطو معادل ذهن در فلسفه معاصر نيست. چون روان داراى كاركردهاى غيرذهنى مانند هضم غذا و توليد مثل است كه امروز آنها را به ذهن نسبت نمى دهيم. روان در نزد ارسطو به عنوان صورت بدن آلى در نظر گرفته مى شود و از اين رو با ذهن معاصر متفاوت است. همين طور «عقل» در فلسفه ارسطو فاقد بسيارى از كاركردهايى است كه در فلسفه معاصر ذهنى دانسته مى شود. حتى در طول زندگى من دو تلقى متمايز از ذهن وجود داشته است، يكى تلقى اى است كه در تجربه گرايى انگليسى شكل گرفته است و طبق آن مهمترين خصلت ذهن، ادراك حسى يا در بيانى ديگر كيف ذهنى شمرده مى شود. در اين تلقى ذهن به عنوان مجموعه اى از ادراكات حسى در نظر گرفته مى شود و اين پرسش مطرح بوده است كه آيا ادراكات حسى با فرآيندهاى مغزى اينهمان هستند يا خير. مى توانيم اين تلقى را «ذهن انگليسى» بناميم. در مقابل رويكردى وجود دارد كه مهمترين خصلت ذهن را تعقل و حيث التفاتى مى داند. در اين تلقى ذهن موجودى است كه مى تواند به ديگر موجودات بينديشد و درباره آنها داورى كند. اين تلقى را مى توانيم «ذهن آلمانى» بناميم. توسعه علوم كامپيوتر و مدلهاى كامپيوترى از شناخت موجب شده است كه تلقى ادراكى از ذهن افول كند و طى دهه هاى اخير افزايش قابل توجهى را در مورد تفكر و التفات در متون انگليسى زبان مى بينيم. با اين حال تلقى ماده گرايانه از ذهن كماكان قدرتمند است. اما مسئله اينگونه مطرح مى شود كه آيا تفكر و التفات با حالت هاى كامپيوترى مغز اينهمان هستند يا خير. هم اكنون دو رويكرد در مورد هدف اصلى فلسفه ذهن وجود دارد. اول آنكه هدف فلسفه ذهن اين است كه به پرسش اينهمانى پاسخ دهد و با ديدگاهى ماده گرايانه توضيح دهد كه چگونه مقولاتى مانند فكر كردن، ادراك و التفات مى توانند درون چهارچوب علوم فيزيكى و شناختى تبيين شوند. برخى فلاسفه مانند ويتگنشتاين، آوستين، استراوسن، ديدسون و البته خود من معتقديم كه اين رويكرد تحويل گرايانه به خطا مى رود. من معتقدم كه ما نمى توانيم زبان مبتنى بر معنا و اغراض را كه در مورد ويژگيهاى ذهنى به كار گرفته مى شود، به زبان فيزيكى كه در علوم طبيعى مورد استفاده است، تحويل دهيم. من فكر مى كنم كه رويكرد تحويل گرايانه به واسطه ترس از اينكه به قبول دوگانه انگارى دكارتى و پذيرفتن وجود روحى مستقل از بدن ناچار شويم، مورد توجه بوده است. اما من معتقدم كه ما مى توانيم از زبان مبتنى بر معنا و اغراض استفاده كنيم، بدون آنكه الزاماً دوگانه انگار باشيم. * شما در آثارتان به موجودات خيالى زيادى مانند مريخى ها و مغز درون خمره اشاره كرده ايد. به نظر شما داستان هاى علمى تخيلى چه نقشى مى توانند در فلسفه ايفا كنند فلسفه دست كم طبق تعريف، علاقه مند به توصيف حدود امكانها است. بنابراين داستان هاى علمى تخيلى مى توانند روش خوبى براى توصيف امكانهاى موجود در جهان باشند يا دست كم من اينطور فكر مى كنم. * شما شكاكيت دكارتى را در صورتبندى جديدى از طريق مغز درون خمره مطرح كرديد. اين آزمون فكرى چه چيزى را به ما نشان مى دهد آيا مفهوم ما از واقعيت در واقع يك «توهم» است بحث من در مورد مغز درون خمره و شكاكيت دكارتى مفصل تر از آن است كه بتوانم آن را در اينجا خلاصه كنم. اما هدفم از طرح مسئله مغز درون خمره اين بود كه به نفع اين ديدگاه استدلال كنم كه مفاهيم مورد استفاده ما حين درگيرشدن با جهان شكل مى گيرند و اين رويكرد كه ما ابتدا مفاهيم را در ذهن داريم و در مرحله بعد در مواجهه با جهان در مى يابيم كه آيا امورى متناظر با اين مفاهيم در جهان خارج وجود دارند يا خير، از بيخ و بن نامنسجم است. همين طور من مى خواهم نشان دهم كه مفهوم ما از واقعيت ضرورتاً بايد مورد تصحيح واقع شود، اما نمى خواسته ام بگويم كه واقعيت يك نوع توهم است. * به نظر مى رسد كه در دانشگاه هاروارد توجه كمى به فلسفه معاصر قاره اى وجود دارد. نظر شما در اين مورد چيست من مى دانم كه اوضاع به نظر بسيارى از دانشجويان كارشناسى ما اينگونه مى رسد. اما ما در دوره هاى تحصيلات تكميلى تا حد زيادى به فلسفه قاره اى مى پردازيم. خود من تاكنون چندين بار فلسفه هابرماس را تدريس كرده ام و به آراى دريدا هم پرداخته ام. استنلى كاول هايدگر و لكان تدريس مى كند و فرد نويهاوسر و چارلز پارسونز هم فلسفه آلمانى مانند آثار ماركس و هوسرل درس مى دهند. البته بعيد است كه بتوانيم حق مطلب را در دوره كارشناسى ادا كنيم . توجه داشته باشيد كه دانشجويان اروپايى در دوره دبيرستان سه سال درس فلسفه دارند و يك فيلسوف قاره اى اين پشتوانه را در آثارشان پيشفرض مى گيرد. ما نمى توانيم در اينجا فلسفه قاره اى را بدون مقدمات كافى از تاريخ فلسفه غرب مطرح كنيم. من مى دانم كه افراد زيادى هستند كه كلمات دريدا را طوطى وار تكرار مى كنند، بدون آنكه آنچه دريدا خوانده است را خوانده باشند. ما نمى خواهيم در دانشگاهمان چنين افرادى را تربيت كنيم. * هازارد آدامز مواضع دريدا را «يك چالش شديد براى مفاهيم جاافتاده معنا و عقلانيت» مى داند. نظر شما در اين مورد چيست اگرچه به نظر مى رسد كه موضع دريدا از نامعقول گرايى حمايت مى كند، اما در واقع چنين نيست. سؤالى كه براى من باقى است، اين است كه چرا وقتى دريدا مى بيند كه او را نامعقول گرا مى دانند، پاسخى به اين اتهام نمى دهد. من در كتاب «تجديد فلسفه» به ديدگاه دريدا در مورد معنا پرداخته ام و موضع او و نلسون گودمن را مقايسه كرده ام. او ادعا نكرده است كه چالشش در مورد مفهوم معنا بديع است، بلكه او ديدگاه سوسور در كتاب «درس هايى در زبانشناسى عمومى» را مجدداً مطرح كرده است. آنچه در آراى دريدا بديع است، روش «خوانش» او است. روش خوانش دريدا اگرچه داراى ارزش است، اما به نظر من نمى تواند روشى براى خواندن همه متون باشد. براى من جالب است كه چگونه فيلسوفى كه از ساختارشكنى سخن مى گويد، مى تواند اينچنين بيرحمانه تماميت گرا باشد. * يك سؤال خصوصى؛ شما چگونه و با چه فرآيندى حوزه هاى فكرى براى كار را انتخاب مى كنيد و ايده هاى خود را چگونه شكل مى دهيد دو روش اصلى هستند كه به من در شكل گيرى ايده هايم كمك مى كنند. اول انتقاد از خودم و ديگر خواندن آثار فلاسفه بزرگ. در مورد اولى، من همواره از آنچه قبلاً منتشر كرده ام، ناراضى هستم. بنابراين سعى مى كنم بفهمم كه علت نارضايتى ام چيست. اين نقد و بازخوانى باعث مى شود كه برنامه هايى براى آثار و كارهاى بعديم پيدا كنم. اما اين روش باعث مى شود كه در يك دور بيفتم. براى همين به مطالعه آثار فلاسفه بزرگ علاقه مندم. خواندن آثار افرادى مانند كانت، ارسطو، ويتگنشتاين، ديويى، جيمز و هابرماس و همينطور همكارانم در هاروارد معمولاً امكانات جديدى را مى گشايند. همچنانكه من باهوشتر شدم، كانت، ارسطو و ديگران هم باهوشتر شدند و چيزهايى براى ايده گرفتن در آثارشان بود. من معمولاً در حين قدم زدن به ايده هايم فكر مى كنم. من بايد كيلومترها راه بروم تا يك مقاله را بنويسم. براى همين فلسفه براى من همراه با يك زندگى سالم است.
|
|
|
|
|
كتاب انديشه
روانشناسى اجتماعى
|
|
|
* اتو كلاينبرگ * ترجمه على محمد كاردان * انتشارات علمى فرهنگى دانش نويى كه چند دهه اى است زير عنوان «روانشناسى اجتماعى» در كشور رواج يافته علم تازه اى است كه ديوارهاى سخت و ستبرى كه روانشناسى و جامعه شناسى را از هم جدا مى كرد فرو مى ريزد و تباين فرد و جامعه را كه ساليان متمادى موجب استنتاج هاى نادرست علمى و عملى بوده و هست، از ميان برمى دارد. روانشناسى اجتماعى به مطالعه علمى فردى كه تحت تأثير افراد ديگر است، مى پردازد. به اين اعتبار، اين علم با خط فاصل قاطعى نه از روانشناسى عمومى جدا شده است و نه از جامعه شناسى و نه از مردم شناسى. از اين رو، در اين كتاب سعى مؤلف براين است كه مواد و معلوماتى را كه به نحو مستقيم تر به فرد مربوط مى شود با مواد و معلوماتى كه جامعه شناسان و خصوصاً مردم شناسان گرد آورده اند، به هم پيوند زند. هدفى كه اين كتاب دنبال مى كند تنها كشف عوامل ثابت طبيعت بشر نيست بلكه هدف اصلى آن نشان دادن تفاوت هاى رفتارى است كه از عوامل اجتماعى و فرهنگى ناشى مى شود. روش مؤلف در اين اثر را مى توان روانشناسى اجتماعى تطبيقى ناميد. اين اثر مشتمل بر ۲۰ فصل است كه برخى از آنها چنين عنوان گرفته اند؛ رفتار اجتماعى جانوران، زبان، مفهوم طبيعت آدمى، عوامل اجتماعى مؤثر در ادراك حسى و حافظه، تفاوت هاى فردى و تفاوت هاى طبقاتى، تفاوت ميان زن و مرد، عوامل اجتماعى و فرهنگى مؤثر در شخصيت، عوامل اجتماعى جرم و جرم جوانان، تعامل اجتماعى، وضع رفتار و عقايد و ... چاپ نخست اين اثر در سال ۱۳۴۱ بوده و اخيراً به همت انتشارات علمى فرهنگى به چاپ چهاردهم رسيده است.
|
|
|
|
|