دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۷ - ۵ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Mon, Jun 9, 2008
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
سياست
سياست۱
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اجتماعى
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
قاب عكس۱
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
فرزند جنگ هاى قرن بيستم
370359.jpg
عليرضا سميعى
فيليپ كسل در سال ۱۹۷۰در يك خانواده بسيار مذهبى در واشنگتن به دنيا آمد. بعدها به دانشگاه ييل رفت و در رشته تاريخ ادبيات فارغ التحصيل شد. او بيش از هر چيز به فعاليت هاى مذهبى علاقه مند بود. در جايى در مورد خود گفته است:«تا حادثه ۱۱ سپتامبر بشدت منزوى بودم. فقط گاهى به دانشگاه مى رفتم و در مراسم مذهبى شركت مى كردم ولى صداى انفجار برج هاى دوقلو مرا از لانه ام بيرون كشيد» سپس ظاهراً تحت تأثير سخنرانى ها و كتاب هاى «نوام چامسكى» به نشر يك نمايشنامه و يك كتاب شعر دست زد. اشعار او در سال ۲۰۰۵ و تحت تأثير فضاى نظامى آمريكا نوشته شدند. دراين كتاب شاعر خود را به جاى افرادى در جنگ هاى متفاوت بعد از جنگ جهانى دوم مى گذارد. درويتنام ، لبنان ، فلسطين ، عراق ، بوسنى، شيلى و...
سراسر اشعار او سرشار از مخالفت با جنگ هاى تحميلى است: «وقتى به آنها نشانه مى روى ‎/ به «متى» شليك مى كنى‎/ گلوى «لوقا» را مى برى‎/ نه تو فقط مردم كنگو را نمى كشى‎/ به مسيح شليك مى كنى» كه با نوعى تمايل مذهبى آميخته مى شود. عجيب آن كه بر خلاف آنچه در مورد مسيحيان مؤمن شايع است و همچنين بر خلاف آنچه در ميان هنرمندان ضدجنگ ديده مى شود، هرگاه در مورد جنگ هاى دفاعى مى نويسد با نوعى حرارت از ايستادگى و دفاع سخن مى گويد: «دستم را از من بگير‎/ سرزمين ام را برگردان ‎/ پاهايم را از من بگير‎/ بازى كودكان محله ام را برگردان ‎/ قلبم را بگير‎/ و آواز مادرم كه در صفير بمب ها گم شد به من برگردان ‎/ من رو به روى تو خواهم ماند با تمام سرزمين و بازى و آوازم» آنچه در مورد او قابل اشاره است يك نوع روشن بينى و عمق در فهم علت جنگ ها است. او در نمايشنامه «واشنگتن درآخرين واگن» در اولين صحنه وقتى شخصيت اصلى از برادرش مى پرسد:«چرا خيابان هاى آمريكا شب ها تا اين حد ترسناك اند» در پاسخ مى گويد: «چون امريكايى ها همه جا براى همه خيابان هاى دنيا ترسناك اند». در آخرين پرده همين نمايشنامه برادر، پوتين هاى خود را كه از جنگ خليج فارس آورده بود به سطل آشغال مى اندازد اما پوتين هاى يك سرباز عراقى را به نشانه احترام در يك جعبه شيشه اى روى ميزش قرار مى دهد. شايد به اين خاطر كه از خود به عنوان كسى كه حمله كرده است متنفر مى باشد اما از كسى كه در مقابل او ايستادگى نموده ستايش مى كند. فيليپ كسل على رغم جوانى اشعار پخته و نمايشنامه خوبى نوشته است ولى تا به حال هرگز مورد توجه منتقدان قرار نگرفته است. به گفته خودش: «شايد به همان دليلى كه (چامسكى) را نقد نمى كنند؛ آنها به خاطر مخالفت با چامسكى، حتى حاضر نيستند كتاب هايش را نقد كنند زيرا مى خواهند او را حذف نمايند» و سپس ادامه مى دهد: «من كتاب خودم را به نوآم چامسكى تقديم كردم، زيرا او محرك اصلى نوشتن اين اشعار و اين نمايشنامه بود. نمايشنامه و اشعار «كسل» از زبان ساده اى بهره برده اند، زيرا مخاطب آنها مردم معمولى آمريكا هستند. مردمى كه به قول خودش «هموطن هاى منزوى همه جهان» هستند. بعد از سال ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶ كه به ترتيب مجموعه اشعار و نمايشنامه او به چاپ رسيد هنوز كارى از اين نويسنده متعهد به چاپ نرسيده است. شايد دوباره به لانه خود بازگشته است و ترجيح مى دهد به جاى نوشتن، مشغول كمك به بينوايان باشد. همان كارى كه سال ها عمر خود را وقف آن كرد. به هر حال ما از تنها كتاب شعر او يعنى: «من فرزند جنگ هاى قرن بيستم ام» لذت مى بريم ،كتابى كه حتى وقتى نام آن را مى خوانيم از قرن خود مى ترسيم.
فيليپ كسل
به رنگين كمان زل مى زنم
مسيرى كه بمب ها با انگشت
تا زيتون زاران من كشيده اند
حواسم را گم مى كنم
كلمات شلوغ كرده اند
كسى قصد دارد نام كوچه را تغيير دهد
و روى خاطرات ما شهركى از گلوله بسازد
كلمات را برمى دارم
و پشت خاطراتم مى ايستم
مى ايستم حتى اگر رنگين كمان سكته كند
فيليپ كسل
من آخرين گلوله گروهبان پير آلمانى هستم
اولين گلوله اى كه در پيشانى آن مرد جوان مى نشيند
مى توانستم سلام يا نصيحتى باشم كه ميان آن دو
در جايى دور رد و بدل مى شدم
در كافه، ميهمانى يا فروشگاه
مى توانستم خطا بروم
اما دقيق شليك شدم
دست كم مى توانستم با جوان به يكى از بيمارستان هاى پاريس بروم
اما به گورستان رفتم
من پيشانى نوشتى به خط هيتلر بودم
فيليپ كسل
بوسنى
كشورى كه در كشوى ميز كار اعضاى «سنا»ست
ملتى كه سازمان ملل به جا نمى آورد
سرزمينى كه همسايه ها براى شكار انتخاب كرده اند
جايى كه از حافظه اروپا پاك شد
منطقه اى كه براى ۱۰۰۰ سال تبديل به عزاى عمومى مى شود
بوسنى
كشورى كه در آن منفجر مى شوم
ملتى كه در خشاب مى گذارم
سرزمينى كه بازمى گردد
جايى كه فرياد مى شود
منطقه اى كه در حماسه هاى ۱۰۰۰ سال بعد جارى است
بچه ها را با خاطرات پدربزرگ اعدام مى كنند
قصه هايى از مسلسل براى جوانان گيراست
پير اگر شدى در خاطرات كودكان دفن مى شوى
در...
برمى گردى
همسرت با روده هايش حلق آويز است
برمى گردى
خانه ات زبان كسى را نمى فهمد
برمى گردى
كوچه جابه جا شده
در...
اردن لبخند مى زد
عربستان بينى اش را بالا مى كشد
امارات حواسش را پرت مى كند
در فلسطين، الارض المسلمين
روزى كه من آزاد شدم
370344.jpg
حسين ابوالفتحى
از ميان خاطرات كسانى كه روزگارى در اسارت رژيم غاصب بعث بودند بيشتر به مصائب اشاره مى شود و شايد كمتر به خاطرات زمان آزادى اشاره شده باشد . از اين رو كتاب هاى متعددى پيرامون اين خاطرات در حال انتشار است . از ميان اين كتاب ها به خاطره شادى آفرينى از زمان آزادى مجيد بنشاخته (سجاديان ) مى پردازيم .
مجيد بنشاخته مى نويسد : از مرز خسروى ما را به قصر شيرين بردند . خاطرات روزهايى كه در سال ۶۳ براى مرخصى به آنجا مى آمديم در ذهنم زنده شد . در مسيرى كه مى رفتيم استقبال مردم بى نظير بود . ديدن صف انبوه زن و مرد و پير و جوان گريه مان مى انداخت . برخى پدران و مادران در حالى كه عكسى در دست داشتند به مانزديك مى شدند و مى پرسيدند : اين عكس را مى شناسيد در عراق او را ديده ايد از ديدن اين صحنه ها دلمان آتش مى گرفت .در ادامه مسير به كرند غرب رسيديم، از آنجا به كرمانشاه و سپس با هواپيما وارد فرودگاه تهران شديم . استقبال مردم و مسئولان بسيار مفصل بود اما من فقط دلم مى خواست سريعتر به خانواده ام برسم . بعد از رسيدن به فرودگاه مهرآباد حدود ساعت ۱۲ شب به استاديوم ورزشى وزارت دفاع رفتيم و چند ساعتى استراحت كرديم . فردا ظهر برايمان غذا با مرغ آوردند . يك مرغ كامل براى دو نفر . دلى از عزا در آورديم و بعد از دو سال اسارت غذاى سيرى خورديم آن هم در وطن . ما چند روز در قرنطينه مانديم در اين ايام ما را به زيارت مرقد مطهر امام راحل بردند . روز عجيبى بود تا وارد شدم بغضم تركيد، گريه امانم نداد روكردم به امام و گفتم : امام سلام ما آمديم اما شما رفته ايد . چرا رفتيد همه آرزوى مان اين بود كه وقتى آزاد شديم خدمت شما برسيم و دست تان را ببوسيم، اما حالا بايد مرقدتان را ببوسيم . پس از قرنطينه در كارتى كه برايمان صادر كردند نوشتند كه سل دارم، بعد به فرودگاه رفتيم و عازم بوشهر شديم . وقتى به بوشهر رسيديم يكى گفت : مجيد بنشاخته كيه با تعجب گفتم من هستم . بيا بابات آمده كارت داره . خيلى تعجب كردم پدرم تا مرا ديد افتاد روى زمين و غش كرد با خودم گفتم نكنه سكته كرده باشه زدم زير گريه كه يكى از برادرها گفت : نترس از خوشحالى غش كرده ، حالش خوب مى شه . بعد از زمان كوتاهى پدرم به هوش آمد و پياپى مى گفت : باورم نمى شه، باورم نميشه تو را دوباره ببينم . دو سال تمام مفقودالاثر بودى و هيچ خبرى از تو نبود. در همين حال بود كه مادرم از راه رسيد . او مى گفت اى مادر جان يك ماه است كه من و پدرت نه در زمينيم و نه در آسمان. هر روز صبح چشم انتظار آمدن تو بوديم . احساسات آن لحظه من را گريه پاسخ نمى داد . كم كم به سمت بيرون فرودگاه آمديم. بيرون فرودگاه هم برادر و خواهر هايم به اضافه پسر عموهايم جمع شده بودند از ديدن شان خيلى خوشحال شدم . خانواده شهيد حيدرزاده و شهيد هدايت احمد نيا را هم ديدم كه از اسراى بوشهر سؤال مى كردند . مى دانستم كه هر دو آنها شهيد شده اند اما نمى خواستم حامل اين خبر باشم. آهسته به پدرم گفتم : حيدرزاده و احمدنيا شهيد شده اند . پدرم فوراً گفت : دهانت را ببند نه يك وقت توى روستا به كسى بگى ها. شب ساعت دوازده بود كه به روستاى «چاه تلخ جنوبى» رسيديم، روستا همان روستاى دوسال قبل بود تا مرا ديدند دورم ريختند و غرق شادى ام كردند . اهالى روستا تا يك هفته از من و خانواده ام پذيرايى كردند و سنگ تمام گذاشتند .
* درباره كتاب :
نويسنده كتاب «مهمان فشنگ هاى جنگى» از راه دورى آمده است، از روستايى در حوالى بوشهر كه به آن «چاه تلخ جنوبى » مى گويند . راوى كتاب اهل همين روستا بود او نه فرمانده بود و نه در قرارگاه برو بيايى داشت . يك نيروى ساده بود و با همان سادگى روستايى اش دشت ها و كوه هاى سرزمين را در غرب و جنوب مى پاييد تا پوتين هاى بيگانه اين صفحات زيبا را خط نيندازد . اين كتاب شامل دو بخش است: بخش اول ۹ فصل و مربوط به سال هاى حضور بنشناخته در ايران است.بخش دوم نيز در ۶ فصل به سال هاى اسارت او مى پردازد. روايت «مهمان فشنگ هاى زخمى» با آزادى بنشاخته در ۲۳ شهريور ۶۹ به پايان مى رسد .
خاطرات يك پناهنده
370371.jpg
امروز آثارى كه از افسران و سربازان عراقى در كشور هاى ديگر بخصوص ايران منتشر مى شود بيانگر اين نكته است كه عراقى ها مانند آلمان ها صاحب «ادبيات ضد جنگ » هستند زيرا هم متجاوز بوده اند و هم مغلوب . آلمان خاكستر شده هيچ هدف مقدس و ارزشمندى را در دو جنگ بزرگ جهانى دنبال نمى كرد. به همين خاطر متجاوز شكست خورده نمى تواند «ادبيات مقاومت» داشته باشد .
در اين يادداشت به يكى از خاطرات سرگرد عراقى عزالدين مانع مى پردازيم . او در يكى از خاطراتش درباره خرمشهر مى نويسد :
نيروهاى ما در خرمشهر اطلاع پيدا كردند كه افرادى از خرمشهر از طريق نخل ها و رودخانه كارون به درون نيرو هاى ما رخنه كرده اند . فرمانده لشكر سوم «اسعد شينته » دستور داد كه نخل ها سوزانده و قايق ها در كارون غرق شوند . شب ۲۱ ۱۰‎/ ۱۹۸۱‎/ در مقر گردان ، متوجه صداى عجيبى شدم . از سنگر بيرون آمدم ديدم گردان توسط ايرانى ها محاصره شده است و نيروهاى ما به سمت آن ها تيراندازى مى كنند . فرمانده لشكر با من تماس گرفت و پرسيد : در واحد شما چه خبر است به او گفتم قربان نيروهاى ايرانى در حال پيشروى اند . او جواب داد : عقب نشينى نكنيد، نيروهاى كمكى اعزام مى كنيم . اين در حالى بود كه تعداد نيروهاى ايرانى از ده نفر تجاوز نمى كرد. من باور نمى كردم اين تعداد اندك با ما بجنگند . آن ها ده ها دستگاه از تانك هاى ما را منهدم كردند . پس از آرام شدن منطقه فرمانده لشكر دوباره با من تماس گرفت و گفت اوضاع چطور است با ترس و وحشت گفتم : قربان ! ده دستگاه تانك، پانزده كشته و سى زخمى . پاسخ داد : ماشاالله واقعاً شما قهرمانيد ، مى خواستيد تهران را فتح كنيد ! ماشاالله به اين ترسوها و افراد پست و تلفن را قطع كرد. احساس كردم كه دوباره به دردسر افتاده ام و اسير مقررات و قوانين جزايى شده ام . چند روز بعد فرمانده به ديدار منطقه آمد و من را تهديد به تحويل به دادگاه نظامى كرد . پس از اين كه من توضيحاتى درباره وفاداريم دادم به من گفت باشد قبول مى كنم كه تو را تحويل ندهم اما در ازاى اين كار بايد خودت را نشان دهى . پس از چند روز نامه اى به من داد كه در آن مواردى يادداشت شده بود : ۱- اعدام افسرانى كه در مأموريت بودند ۲- انهدام كليه ساختمان هاى اطراف گردان ۳- اعدام پنج نفر از اهالى خرمشهر كه با ما همكارى مى كردند و در گردان ما بودند ۴- اعدام تعدادى از سربازان كه در مأموريت مشاركت داشتند ۵- ريختن سم در غذاى شش نفر از درجه دارانى كه در مأموريت بودند .
براى اجراى فرمان و براى تخريب ساختمان شهر با فرماندهان سپاه تماس گرفتم و درخواست كردم چهار دستگاه بلدوزر از واحد مهندسى اعزام شوند با چند ساعت كار در روز، خانه ها با خاك يكسان شدند. سپس به سراغ درختانى رفتيم كه شهر را به رود كارون متصل مى كردند . درختان را نيز كنديم و عمليات پاكسازى خاتمه يافت . پس از اين كارها به سراغ پنج نفر ايرانى رفتيم كه با ما همكارى مى كردند . سپس آنها را به داخل يك خانه برديم . به آنها گفتم در اين جا كمى استراحت مى كنيم . گفتند : هر چه شما بفرماييد . نشستند اما فهميدند كه دامى براى آن ها نهاده شده است. رفتارشان تغيير كرد، سعى كردند طورى رفتار كنند كه باعث شك و ترديد نشود . اما در حالى كه نشسته بودند ناگهان بارانى از گلوله بر سر آنها باريد. آنها فرياد مى زدند و مى گفتند عراقى ها به ما نيرنگ زدند . بعد يك دستگاه بلدوزر آمد و روى آنها خاك ريخت . خبر كشته شدن پنج نفر ايرانى در خرمشهر پيچيد و بازتاب وسيعى داشت . به گفته رئيس استخبارات اين كار موجب شد عده اى از اهالى خرمشهر باز به گروه هاى مقاومت بپيوندند.
* درباره كتاب
«گردان گم شده» خاطرات سرگرد عراقى عزالدين مانع است. او سال ها اين خاطرات را در صندوق سينه محبوس كرد. اين خاطرات به مرور در ذهن او رنگ باخت، اما توانست آنها را در يك روزنامه به ثبت برساند.«گردان گم شده» از جمله كتاب هاى ادبيات ضد جنگ محسوب مى شود و سندى گويا از واقعيت هاى جنگ تحميلى است. اين كتاب، به بخش كوچكى از واقعيتى بزرگ به نام جنگ مى پردازد. جنگى كه در طول هشت سال از سوى عراق به ايران تحميل شد. كتاب، با اشغال خرمشهر آغاز مى شود. در فصل هاى «مست در نيمه شب»، «تانك ها و پناهندگى» و «اعدام ستوانيار» سه شب ابتدايى اشغال خرمشهر مورد پردازش قرار مى گيرد. در بخش هاى بعدى نيز درگيرى بين عراقى ها و ايرانى ها روايت و بخش پايانى كتاب با آزادسازى خرمشهر همراه مى شود. «شهر آزاد شده»، «انفجار در ساعت يك»، «سنگ ريزه هاى ارتش»، «شام دستگيرى»، «ستون خون» و... عناوين بخش هاى مختلف كتاب است.
سيد آزاده اى كه خود را وقف آزادگان كرد
370368.jpg
مرحوم حجت الاسلام والمسلمين سيدعلى اكبر ابوترابى، در سال ۱۳۱۸ هجرى شمسى در شهر مقدس قم متولد شد. پدر بزرگوارش آيت الله سيدعباس ابوترابى، فرزند آيت الله سيدابوتراب و مادرش دختر آيت الله سيدمحمدباقر علوى قزوينى است. حجت الاسلام ابوترابى تحصيلات ابتدايى تا پايان دوره دبيرستان را با موفقيت سپرى كرد و در سال ،۱۳۳۶ موفق به اخذ ديپلم رياضى شد. پس از اخذ ديپلم با توصيه پدر بزرگوارش به تحصيل دروس دينى پرداخت و در سال ۱۳۳۷ به مشهد مقدس عزيمت كرد و در مدرسه نواب اقامت گزيد.
با آغاز نهضت امام خمينى(ره) در سال ،۴۲ همراه با آيت الله شهيد حاج آقا مصطفى خمينى وارد جريانات سياسى شد و در تظاهرات مردم قم در ۱۵ خرداد ۴۲ حضورى فعال داشت. در هجوم عوامل رژيم ستمشاهى به مدرسه فيضيه، مورد ضرب و شتم مأمورين شاه قرار گرفت. در پى تبعيد حضرت امام(ره) به نجف اشرف، مشغول تحصيل شد و در محضر امام راحل(ره) از درس خارج فقه و اصول معظم له بهره مند شد.
پس از حدود شش سال تحصيل در نجف، هنگامى كه اعلاميه هاى امام خمينى(ره) را در كيف خود جاسازى كرده بود تا به ايران بياورد، در مرز خسروى بازداشت شد و ساواك ايشان را به زندان قصرشيرين و سپس به زندان كرمانشاه و زندان كميته مشترك به اصطلاح خرابكارى و پس از آن به زندان اوين منتقل كرد و او را مورد شكنجه و بازجويى قرار داد. پس از آزادى از زندان، فصل جديدى در فعاليت هاى سياسى ايشان آغاز شد و همراه با شهيد مجاهد، سيدعلى اندرزگو علاوه بر مبارزات سياسى، به سازماندهى جهاد مسلحانه همت گماشتند و در اين دوره بارها مورد تعقيب ساواك قرار گرفتند.
مرحوم ابوترابى، با افرادى چون شهيد رجايى ارتباط نزديك و همكارى تنگاتنگى داشت و در جلسات ماهانه شهيد آيت الله بهشتى شركت مى كرد و از نزديك با آن شهيد عزيز در زمينه جذب نيروهاى فعال و تحصيلكرده همكارى داشت. وى همچنين با ساير مبارزان و علماى مجاهد دوران ستمشاهى، از جمله رهبر معظم انقلاب، حضرت آيت الله خامنه اى همكارى و ارتباط داشت.
همزمان با آغاز جنگ تحميلى، با لباس رزم به سوى جبهه رفت و در كنار شهيد دكتر مصطفى چمران و در ستاد جنگ هاى نامنظم به سازماندهى نيروهاى مردمى پرداخت و شخصاً به مأموريت هاى شناسايى رزمى و دشوار مى رفت. آزادى منطقه پرحادثه و خطرناك دب حردان به فرماندهى وى و در رأس يك گروه متشكل از يكصد رزمنده فداكار، يكى از اقدامات ايشان است.
مرحوم ابوترابى در روز ۲۶ آذرماه سال ۵۹ در جريان يكى از مأموريت هاى شناسايى كه براى تكميل شناسايى قبلى خويش انجام مى داد تا نيروهاى ستاد جنگ هاى نامنظم آماده يك عمليات گسترده شوند، بر اثر اشتباه يكى از همراهان خود، در حالى كه هفت كيلومتر از نيروهاى خودى دور شده و تا ۲۰۰ مترى دشمن پيشروى كرده بودند هنگام بازگشت مورد شناسايى دشمن بعثى قرار گرفت و گرچه مى توانست خود را از دام دشمن برهاند، اما چون قصد داشت همراهان خود را نجات دهد، با تانك و نفربر به تعقيب وى پرداختند و نهايتاً به اسارت دشمن درآمد، مرحوم ابوترابى ۱۵ ماه اول اسارات را در سلول هاى زندان هاى بغداد و تحت شديدترين شكنجه ها گذراند اما در اراده پولادين اين مرد خدا خللى ايجاد نشد تا پس از سپرى كردن سختى هاى فراوان و دو بار تا پاى چوبه دار رفتن با لطف و رحمت الهى و امدادهاى غيبى، ايشان به اردوگاه و جمع اسيران ايرانى منتقل شد.
حجت الاسلام ابوترابى پس از حضور در جمع ساير اسيران، با رهبرى حكيمانه خود و با تمسك به ائمه معصومين(ع) و با معنويت و سعه صدر و حلم و بردبارى فوق العاده مكر و حيله دشمنان بعثى را بى تأثير نمود و شمع محفل اسيران شد و در جهت تقويت روحيه مقاومت و ايمان آنان از هيچ اقدام و ايثارى دريغ نورزيد، هدف و راه را به آنان نشان مى داد و چون ابرى فياض، اميد و ايمان را بر آنان مى باريد. اردوگاه هاى عنبر، موصل ۱ ، ۳ ، ۴ و رماديه و تكريت ۵ ، ۱۷ ، ۱۸ و نيز سلول هاى زندان هاى بغداد شاهد خوبى ها و مجاهدت هاى خستگى ناپذير آن عارف حكيم هستند. اين عارف مجاهد، پس از ۱۰ سال اسارت، در سال ،۱۳۶۹ همراه با خيل آزادگان سرافراز به ميهن اسلامى بازگشت و به جاى آن كه پس از ۳۰ سال مبارزه و تلاش طاقت فرسا به استراحت بپردازد، راهى دشوارتر را در پيش گرفت و همراهى آزادگان و پيگيرى مشكلات آنان را وظيفه خود دانست و در اين راه تمام تلاش و توان خود را صرف كرد و در تاريخ ۶۹‎/۷‎/۷ با حكم رهبر معظم انقلاب در جايگاه نماينده ولى فقيه در امور آزادگان قرار گرفت و تمام سعى خويش را به كار بست تا آزادگان، مايه عزت و تقويت نظام جمهورى اسلامى باشند.
در دوره هاى چهارم و پنجم مجلس شوراى اسلامى، با رأى بالاى مردم قدرشناس تهران به ترتيب به عنوان نفر دوم و سوم به مجلس راه يافت و در خانه ملت، با نطق هاى خود، مسئولين و كارگزاران نظام را به رعايت عدالت، توجه به توده مردم و حفظ ارزش هاى دينى تشويق نمود.
مرحوم ابوترابى، تقويت و دفاع از نظام اسلامى و ولايت فقيه را واجب مى دانست و نسبت به شخص مقام معظم رهبرى ارادت و اعتقاد ويژه اى داشت و اطاعت از ايشان و تقويت معظم له را در هر مجلس و محفلى متذكر مى شد. آن مجاهد خستگى ناپذير، سرانجام در تاريخ دوازدهم خرداد ۷۹ در حالى كه همراه پدر بزرگوارشان عازم مشهد مقدس و زيارت حضرت ثامن الحجج(ع) بودند، در جاده بين سبزوار و نيشابور، بر اثر تصادف جان به جان آفرين تسليم كرد و ارواح آن عالمان وارسته از خاك به افلاك پر كشيده و به لقاءالله پيوستند. اين بزرگوار در صحن آزادى حرم مطهر امام رضا(ع) غرفه ۲۴ به خاك سپرده شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |