|
روايت مك كللان از اشتباهات امريكاى دوران بوش
دالان هاى فريب
|
|
|
ترجمه: هرمز برادران/ قسمت اول اسكات مك كللان، سخنگوى سابق كاخ سفيد پس از ترك منصبش در سال ۲۰۰۶ قانون نانوشته عرف سياسى درباره سكوت سياستمداران را به كنارى نهاد. او از سال ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۶ يعنى دوره اى كه جورج بوش رئيس جمهور امريكا در چند مسئله مهم مانند عراق، توفان كاترينا و ... درگير بود منصب سخنگويى كاخ سفيد را در اختيار داشت. مك كللان پس از ترك پست خود به انتقاد از رئيس سابقش و افشاى واقعيات پنهان كاخ سفيد روى آورده و وى را با اتهام سوء مديريت كشور و گمراه كردن افكار عمومى روبه رو ساخت. مك كللان در كتاب جديدش با عنوان «چه رخ داد؛ درون كاخ سفيد بوش و فرهنگ فريب واشنگتن» روايتى افشاگرانه درباره جنگ عراق در پيش گرفته و كاخ سفيد را برآشفته ساخته است؛ به گونه اى كه همراهان بوش او را «يهودا»ى خائن ناميده اند و با بيانى طعنه آميز گفته اند: «اسكات، تو هم » اما محبوبيت اين كتاب سبب شده تا ناشر تيراژ آن را از ۸۵ هزار به ۱۳۰ هزار نسخه افزايش دهد و رسانه ها نيز تحليل هاى فراوانى درباره آن ارائه داده اند. آنچه در پى مى آيد بخش هايى از كتاب مك كللان است كه از نظر گراميتان مى گذرد شايد بزرگترين موهبت خداوند به ما توانايى درس گرفتن از تجاربمان، بويژه اشتباهاتمان است. من درباره بخشى از تاريخى كه در دوران كارى ام در كاخ سفيد شاهدش بودم و پيرامون انسان هاى نيك طينت اما فريب خورده اى ـ از جمله خودم ـ كه آن تاريخ را شكل دادند كتابى نوشته ام. در تلاش هايم نتوانستم به آن خدمتگزارى كه مى خواستم باشم، مبدل شوم. از تريبون اتاق مطبوعاتى كاخ سفيد ساعت هاى بى شمارى را صرف دفاع از دولت كردم. گرچه، آن هنگام گفته هايم صادقانه بود اما اينك به اين دريافت رسيده ام كه برخى از آن اظهارات به طرز بدى تحريف شده بود. با اين حال، مهم تر از همه ماجراى بزرگى است كه من نقش كوچكى در آن داشتم: داستان انحراف فجيع رياست جمهورى جورج بوش. بوش مردى بذله گو است. در نگاه اول، تيمى كه او سر هم كرده بود تأثيرگذار مى نمود. ديك چنى، معاون رئيس جمهور، فردى جدى و داراى تجارب گسترده در سطوح بالاى دولت بود. دونالد رامسفلد وزير دفاع، پيشتر يك دوره موفقيت آميز را در پنتاگون سپرى كرده بود. كالين پاول وزير خارجه محبوب ترين چهره دولت بود و اگر اراده مى كرد مى توانست نخستين رئيس جمهور آفريقايى تبار امريكا باشد و حتى كارل روو مشاور ارشد سياسى بوش نيز به عنوان يك استراتژيست اعتبارى براى خود حاصل كرده بود. ابتدا به برنامه بوش براى امريكا باور داشتم اما امروز اميدهاى بزرگى كه با روزهاى آغازين رياست جمهورى اش توأم شده بود رنگ باخته است. رامسفلد و پاول رفته اند. دوره كارى آنها جنجالى و مأيوس كننده بود. نقش چنى در ميراث رئيس جمهور را بديمن و مخرب مى دانند و كارل روو كه به واسطه نبوغ سياسى اش اعتبارى به دست آورده بود اينك به عنوان فردى كه نفع سياسى اش را بر منافع ملى مقدم مى دارد آلوده شده است. على رغم همه اينها، بوش همچنان همان است كه بود ـ خود باور، بذله گو و كله شق. اما ديگر آن ليدرى نيست كه پيشتر مى پنداشتم. تصميم براى جنگ عراق بود كه رياست جمهورى اش را از مسير منحرف كرد. از نظر بوش، رفع «خطر فزاينده و بزرگى» كه تصور مى شد عراق به وجود آورده، ابزار نخستين براى حصول هدفى والاتر يعنى شكل دهى مجدد خاورميانه به عنوان منطقه دموكراسى هاى صلح طلب بود. اين گام اشتباه خطير مبتنى بود بر مجموعه اى از رخدادهاى همزمان (شوك يازده سپتامبر و موفقيت نظامى غلط انداز در افغانستان)، ذات بشرى (بلندپروازى، قطعيت نگرى و خودفريبى) و توهم الهام پذيرى آسمانى. هر رئيس جمهورى خواهان رسيدن به عظمت است اما عده معدودى به آن مى رسند. از بوش شنيدم كه مى گفت رئيس جمهور دوران جنگ احتمالاً به عظمت مى رسد چه بخشى از آن به دليل فراز و فرودهاى جنگ است كه مجال تغييرات فراگير مورد نظر وى را فراهم مى آورد. بوش عراق را فرصتى براى خلق يك ميراث عظيم مى ديد. نمى دانم چند دهه بعد چگونه به جنگ نگريسته مى شود، فقط مى دانم جنگ بايد تنها در صورت لزوم شروع شود و جنگ عراق ضرورى نبود. آغاز يك جنگ غيرضرورى يك خطاى بزرگ است. اما به اين باور هم رسيده ام كه يك اشتباه بنيادى تر نيز رخ داد ، تصميم براى صرف نظر كردن از صراحت و صداقت آن هم در شرايطى كه نياز مبرمى به اين كيفيات وجود داشت. در پائيز ۲۰۰۲ بوش و كاخ سفيدش مبارزه هماهنگ و دقيقى را براى شكل دهى و تحريف افكار عمومى به نفع خودمان آغاز كرد. در ساير موضوعات هم ، نظير كاهش ماليات و آموزش ، تاحد موفقيت آميزى همين كار را كرديم اما جنگ عراق چيز ديگرى بود. عدم صداقت و صراحت ما در پرونده سازى براى عراق پاسخ پارتيزانى حريفانمان را در پى داشت كه بيش از پيش واقعيات را وارونه جلوه داد و بر ابهام آن افزود. بسيارى از ليدرهاى منتخب ما در واشنگتن،اعم از جمهوريخواه و دموكرات، افرادى خوب و شايسته هستند. اما اينك بسيارى از آنها واقعيت گريزى و دورى گزيدن از صداقت آشكار و درستى را سرلوحه كار خود قرار داده اند. واشنگتن به آوردگاه يك مبارزه دائمى و ميدان سياست بازى بى پايان مبتنى بر تحريف حقيقت و منافع حزبى مبدل شده است. در نبرد براى فتح تازه ترين چرخه هاى خبرى، صراحت و صداقت به كنارى رانده مى شود. به اعتقاد من، بوش عامدانه درگير اين رويكردهاى مخرب نشد اما مانند بسيارى از پيشينيان خود بر آن شد تا بازى واشنگتن را آن گونه هدايت كند كه خود مى خواست، نه آن گونه كه در ابتداى مبارزات انتخاباتى اش وعده داده بود تا اين فرهنگ را تغيير دهد. او به مانند برخى از اسلافش گرفتار درجه اى از خود فريبندگى بود كه شايد از لحاظ روانشناسى براى تحليل و توجيه تاكتيك هاى لازم به منظور بردن بازى سياسى ضرورى باشد. بوش همواره ليدرى غيرارادى بوده است تا يك ليدر فكور. او كسى نيست كه پيش از تصميم گيرى همه گزينه هاى سياستگذارى را زير و رو كند، مثلاً همه را سر يك ميز جمع كند و بحث گسترده اى پيرامون اين گزينه ها سازمان دهد. او براساس ميل و باورهايش تصميم مى گيرد. همان گونه كه درباره جنگ عراق نيز رخ داد. يكى از ادعاهاى اساسى بوش اين است كه همه انسان ها به طور خدادادى حق دارند آزاد باشند. ادعاى ديگر او به بيزارى عميقش از ديكتاتورهايى مانندصدام مربوط مى شود و عميقاً معتقد است كه ديكتاتورها هرگز ازاشتياقشان براى دسترسى به مخرب ترين سلاح هاى دنيا دست بر نمى دارند. او همچنين ادعا دارد كه آمريكا تعهد دارد تا از قدرتش براى رهبرى دنيا به سوى آينده اى امن و بهتر استفاده كند. به نظر او يك رهبر براى رسيدن به ايده آل ها بايد جسورانه بينديشد و عمل كند. وقتى بوش يك مسير عمل را در پيش مى گرفت به ندرت در آن ترديد مى شد. در قضيه عراق همين گونه شد. او آماده تغيير رژيم در عراق بود و اين به معناى جنگ بود. سؤال اين نبودكه چرا، بلكه اين بود كه كى و چگونه. در طول تمام تابستان ،۲۰۰۲ مشاوران ارشد بوش راهبردى براى توجيه جنگ تدوين كردند. اما در خلال پيگيرى اين هدف، صراحت و صداقت درباره جنگ احتمالى - اهداف بزرگ آن ، هزينه ها و خطرات احتمالى آن - در اولويت بعدى قرار گرفت. آنچه كه بيش از هر چيز ديگرى بوش را به تقابل نظامى سوق داد ديدگاه بلندپروازانه پس از ۱۱ سپتامبر درباره تغيير خاورميانه از طريق اشاعه آزادى بود. اين ديدگاه ريشه در فلسفه دموكراسى تحميلى داشت؛ اعتقاد به اين كه عراق آماده است تا با توسل به قوه قهريه از ديكتاتورى به الگوى آزادى مبدل شود و اين اتفاق با هزينه اى اندك قابل حصول است. بوش سرمست از نفوذ و قدرت امريكا عقيده داشت كه تحولات موفقيت آميز در عراق مى تواند محور اصلى تحقق رؤيايش درباره خاورميانه آزاد باشد. اما يك مشكل وجود داشت - گسست ميان اهداف بوش در رفتن به جنگ و عقلانيت جنگ آنگونه كه براى مردم بيان شده بود. بوش و مشاورانش مى دانستند كه مردم امريكا با ويژگى قوى انزواطلبانه اى كه دارند تقريباً به طور قطع از جنگى كه با هدف بلندپروازانه متحول ساختن خاورميانه آغاز شده بود حمايت نخواهند كرد و احتمالاً تحول تحميلى بحث هاى فراگيرى را درباره واقعگرايى اين پروژه برخواهد انگيخت. اما دولت بوش مسير ديگرى در پيش گرفت و خواسته يا ناخواسته مشكل ساز شد - دست به مغلطه كارى تمام عيار نزد اما بر حقيقت سايه انداخت؛ دليل رفتن به جنگ را كم اهميت جلوه داد؛ كوشيد تا تهديدات ناشى از تسليحات كشتار جمعى و ارتباط عراق با تروريسم را بزرگنمايى كند؛ آرام و بى صدا به برخى از هشدارهاى حياتى اطلاعات جاسوسى بى اعتنايى كرد و شواهدى را كه چيز ديگرى نشان مى داد كم اهميت شمرد. دولت بوش همچنين امريكايى ها را ترغيب كرد تا برخى اطلاعات غلط و غيرروشن (براى نمونه، اين كه صدام داراى برنامه فعال تسليحات هسته اى است) و ساير موارد اشتباه و غلو شده (نظير اين كه شايد صدام روابط عملياتى با القاعده داشته باشد) را به عنوان واقعيت باور كنند. در اواخر اوت، چنى در مراسم كهنه سربازان جنگ هاى خارجى در نشويل گفت: «به عبارت روشن و ساده اين كه ترديدى نيست كه صدام داراى تسليحات كشتارجمعى است. شكى نيست كه او اين تسليحات را براى استفاده عليه دوستانمان، عليه متحدانمان و عليه ما جمع آورى مى كند.» چنى گاهى نمى توانست بيان قاطع و حتى تكبرش را كنترل كند و بوش خوب مى دانست كه وى به طور فزاينده اى بيان محكمى درباره عراق به كار مى برد. روابط آنها همواره در هاله اى از مخفى كارى قرار داشت اما رابطه اى نزديك بود. آنها زمان قابل توجهى را با هم در جلسات خصوصى مى گذراندند و بحث هايشان عموماً محرمانه مى ماند. در مبارزات انتخاباتى ۲۰۰۴ چنى هدفمندتر از بوش، جان كرى كانديداى دموكرات را تعقيب مى كرد و مى كوبيد. اكنون برايم روشن شده كه اين راهبرد در جنگ عراق نيز استفاده مى شد. معاون مى تواند در لفاظى هايش تندتر از رئيس جمهور عمل كند. در جلسه اى بدون حضور رسانه ها كه من هم حاضر بودم بوش به طرز بارزى آرام سخن مى گفت. ادامه دارد
|