سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۷ - ۶ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Tue, Jun 10, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اجتماعى
اقتصاد
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
شهرى
گزارش
حوادث
ورزشى
اينترنت
كودك بادبادك
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
نجات نويسنده جوان از زندان
ايران واشقانى فراهانى
نويسنده جوان كه به اتهام ضرب و شتم يك راننده عصبانى به ديه و زندان محكوم شده بود از سوى قضات دادگاه تجديدنظر استان تهران تبرئه شد.
عصر هفتم دى ۸۶ مأموران پليس در جريان يك درگيرى شديد در يكى از مجتمع هاى مسكونى خيابان شريعتى قرار گرفتند. پس از حضور مأموران گشت كلانترى در محل حادثه، پسر جوانى كه خود را نويسنده برنامه هاى تلويزيونى معرفى مى كرد، با طرح شكايتى از دو سرنشين يك خودروى پرايد گفت: ساعتى قبل سوار بر ماشين همراه همسرم نزديك خانه بوديم كه ناگهان به خاطر انحراف از مسير اصلى خيابان با اعتراض دو سرنشين خودروى كنارى روبه رو شديم. وقتى اعتراض شديد و توهين آميز آنها تهديدآميز شد احساس كردم آنها حال عادى ندارند. بنابراين با عجله به سوى خانه حركت كردم. وقتى مقابل خانه رسيدم، در برقى باز بود. من هم از فرصت استفاده كرده و براى فرار از شر سرنشينان خشمگين خودروى پرايد كه در تعقيبم بودند، با عجله وارد پاركينگ شدم. اما قبل از بسته شدن در، آنها هم وارد شدند. همان موقع هم نزاع شديدى ميان ما درگرفت. دو جوان مهاجم هم به اخطارها و تذكرات ساكنان مجتمع براى خروج از حريم شخصى مان توجهى نكردند. در حالى كه از ترس خود را داخل ماشين حبس كرده بوديم، با چاقو و لگد به ماشين كوبيدند. آنها سپس به طرف مرد همسايه و همسرش كه با بهت و حيرت رفتار غيرعادى آنان را تماشا مى كردند، حمله ور شدند و آنها را نيز مورد ضرب و شتم قرار دادند. سپس با يك ميله آهنى در پاركينگ را شكسته و قبل از رسيدن پليس فرار كردند.
با طرح اين شكايت و گزارش پليس در مورد صحنه درگيرى، پرونده اى در دادسراى شميران تشكيل و بازپرس پرونده دستور دستگيرى دو مهاجم عصبانى را صادر كرد. با گذشت دو روز از اين ماجرا، راننده مهاجم بارديگر به بهانه گم شدن زنجير طلا و گوشى تلفن همراهش به سراغ ساكنان مجتمع آمد. اما اين بار قبل از فرار از سوى پليس دستگير شد.
وى در بازجويى هاى پليسى ادعا كرد نه تنها قصد ايجاد درگيرى و مزاحمت نداشته، بلكه به خاطر تصادف با دعوت شاكى وارد خانه اش شده تا خسارتش را بگيرد. اما با هم درگير شده و آثار ضرب و شتم روى بدنش وجود دارد.
بازپرس پرونده كه با دو ادعاى متناقض از سوى شاكى و راننده مهاجم روبه رو بود، طرفين پرونده را براى معاينه به پزشكى قانونى معرفى كرد. كارشناسان نيز وجود آثار جراحت هاى متعدد در طرفين را تأييد كرده و بدين ترتيب قرار مجرميت هر دو نفر صادر شد.
با ارسال پرونده به دادگاه عمومى تهران، قاضى پرونده شاكى و راننده مهاجم را به ۶ ماه زندان و پرداخت ديه محكوم كرد. پس از صدور اين حكم، نويسنده جوان با اعتراض به رأى دادگاه خواستار رسيدگى دوباره به پرونده شد. وى به قضات دادگاه گفت: در حالى كه راننده مهاجم همراه دوستش بدون اجازه وارد حريم شخصى من شدند، دادگاه ادعاى وى را پذيرفته است. آنها به زور وارد پاركينگ خانه ما شدند و من هم به ناچار از خودم دفاع كردم. در حالى كه به خاطر ضرب و جرح محكوم به پرداخت ۳ ميليون تومان ديه و ۶ ماه زندان شده ام.
قاضى سيد محمد دهنوى - رئيس شعبه ۹ دادگاه تجديدنظر استان تهران- و سيدابوالحسن موسوى - مستشار دادگاه- پس از رسيدگى نهايى به پرونده وارد شور شده و اقدام مرد نويسنده را ممانعت از فعل مجرمانه راننده مهاجم و دفاع مشروع دانستند و رأى به برائت وى صادر كردند.
بدين ترتيب وى از پرداخت ديه و تحمل زندان رهايى يافت، اما حكم راننده تأييد شد.
سفرشوم
370638.jpg
فهيمه صابرى
شوهرم از وقتى كه پولدار شد با همه دوستان و فاميل قطع رابطه كرد. بعد هم در دام دوستان ناباب افتاد تا اين كه كارش به جايى كشيد كه به جاى كسب و كار تمام وقتش را به مصرف مواد مخدر گذراند.
زن جوانى كه همراه دختر خردسالش به دادگاه خانواده آمده بود، با بيان اين مطلب به خبرنگار ما گفت: ۳۰ ساله ام و هشت سال پيش به توصيه والدينم با پسر همسايه مان ازدواج كردم. جمشيد، جوان مؤدبى بود كه در يك شركت كار مى كرد. با اين حال زندگى اش را وقف من و خانواده كرده بود. دو، سه سالى از زندگى مشتركمان گذشته بود كه با دنيا آمدن دخترم «هديه» زندگى مان رنگ و بوى بيشترى به خود گرفت. تمام سرگرمى من و جمشيد هم دخترمان بود اما افسوس كه روزهاى خوش دوام زيادى نداشت و ورق زندگى مان برگشت. انگار كه سرنوشت خواب ديگرى برايمان ديده بود.
در حالى كه نگاه هاى زن به دخترش خيره مانده بود با دست موهاى پرپشت دخترش را به بازى گرفت و لحظه اى بعد ادامه داد: دخترم يكساله بود كه سرو كله برادرزاده شوهرم از ژاپن پيدا شد. سعيد همسن و سال جمشيد بود. او چند سالى را براى كار و در آمد بيشتر به ژاپن رفته بود. وقتى هم به ايران برگشت براى خودش ماشين و خانه اى خريد و زندگى جديدى آغاز كرد. كم كم شوهرم تحت تأثير حرف هاى سعيد از ژاپن و تعاريف او از وضعيت كار و كاسبى در اين كشور قرار گرفت و باعث شد تا شوهرم نيز هوايى شود و تصميم بگيرد با برادرزاده اش راهى ژاپن شود.
با اين حال خيلى با تصميم شوهرم مخالفت كردم اما به خرجش نرفت كه نرفت. به اوگفتم سعيد مجرد است و دورى از خانواده برايش اشكالى ندارد اما تو زن و بچه دارى و بچه ات اگر يك روز تورا نبيند، نگران مى شود. به شوهرم گفتم كه با همين حقوق كارمندى زندگى خوبى داريم و به هيچ عنوان نمى خواهم به خاطر درآمد بيشتر به خارج از كشور برود اما انگار گوش هاى شوهرم يكى در و ديگرى دروازه بود. هرچه مى گفتم ساز خودش را مى زد و مى گفت كه تصميمش را گرفته است.
زن جوان در ادامه حرف هايش گفت: بالاخره شوهرم كار خودش را كرد و يك روز در مقابل چشمان گريان من و فرزندم، چمدانش را بست و همراه برادرزاده اش راهى به قول خودش سرزمين آرزوهايش شد!
ناگفته نماند پدر و مادر شوهرم نيز خيلى سعى كردند پسرشان را از اين تصميم منصرف كنند اما حرف هاى آنها هم اثر نداشت. با رفتن شوهرم سعى كردم به نوعى با تنهايى كنار بيايم و فرزندم را به اميد بازگشت پدر سرگرم نمايم. حدود شش ماه از سفر جمشيد گذشته بود كه با توافق والدينش در يك اداره مشغول كار شدم. فرزندم را نيز به مهد كودك همان اداره بردم. اين طورى بهتر بود، چرا كه حداقل از خانه نشستن و فكر و خيال نجات پيدا مى كردم.
سرانجام چهار سال كه مثل ۴۰ سال بر ما گذشت پايان يافت و شوهرم برگشت اما شايد باور نكنيد قيافه جمشيد آنقدر تغيير كرده بود كه به سختى توانستم او رابشناسم. طفلكى فرزندم كه به هيچ عنوان او را نمى شناخت. با خودم گفتم حالا كه شوهرم برگشته بار ديگر زندگى مان گرم و صميمى مى شود و اين بار نخواهم گذاشت او براى پول خانواده اش را ترك كند. اما زهى خيال باطل! همسرم هرچند طى اين چهارسال پول زيادى پس انداز كرده بود اما انگار عشق و محبت به خانواده اش را در ژاپن جا گذاشته بود. ديگر مثل سابق حرف نمى زد و نمى خنديد. با من و فرزندمان هم برخورد هاى سرد مى كرد و كمتر وقتش را به ما اختصاص مى داد. غرق ماديات شده بود و همه چيز را در پول مى ديد. با خودم آرزو مى كردم اى كاش هرگز به ژاپن نمى رفت و همان حقوق كارمندى را داشت اما با همان صفا و صميميت زندگى مى كرديم.
وى در ادامه افزود: شوهرم چند ماه پس از بازگشت به ايران براى خودش ماشين و خانه اى خريد و با راه اندازى يك فروشگاه بزرگ مشغول كسب و كار شد اما جمشيد ديگر آن شوهر سابق نبود. صبح زود براى كار ازخانه بيرون مى رفت و شب ها دير وقت بر مى گشت. وقتى هم به خانه مى آمد يا وقت حرف زدن با من و فرزندش را نداشت يا حوصله اش را. خيلى زود عصبانى مى شد و سر هيچ و پوچ بهانه مى گرفت و مدام از شلوغى خانه و سر و صداى بچه شكايت مى كرد.
زن در ادامه گفت: پس از مدتى متوجه شدم شوهرم مواد مخدر مصرف مى كند. بنابراين پس از اطمينان هر بار كه با اعتراض هايم روبه رو مى شد مى گفت فقط براى تفريح و سرگرمى مواد مصرف مى كند اما حالا چند ماهى است كه به اعتياد شديد گرفتار شده است. جمشيد چند نفر را در فروشگاه استخدام كرده و اين روزها نزديك ظهر از خواب بيدار مى شود و پس از مصرف مواد به فروشگاه سر مى زند و چند ساعت بعد هم همراه برادرزاده و دوستانش به خانه مى آيد و تا نيمه هاى شب سرگرم مصرف مواد مى شوند. ديگر نه كارى با من دارد نه حوصله حرف زدن با فرزندش. باور كنيد هر روز آرزو مى كنم اى كاش زندگى مان مثل روزهاى آغاز ازدواجمان شود. خدا اين همه پول را از من و شوهرم بگيرد و جايش عشق و محبت را در كانون سرد زندگى مان جايگزين نمايد.
در اين لحظه هنگامى كه قطره هاى اشك از گوشه چشمان زن جوان غلتيد با گوشه چادر صورتش را پاك كرد و گفت: خيلى سعى كردم با اين مشكلات بسازم اما باور كنيد ديگر تحملش را ندارم. جمشيد هنوز فكر مى كند اعتيادش تفننى است و به راحتى مى تواند مواد مخدر را كنار بگذارد اما من مى دانم كه او تا گلو در افيون غرق شده و حتى اگر هم روزى بتواند دست از مواد مخدر بردارد ديگر نمى تواند پدرى خوب براى فرزندش و شوهرى مهربان براى من باشد.
به گذشته ام كه نگاه مى كنم خودم را مثل حبابى روى آب مى بينم. با خودم گفتم بهتر است قبل از آن كه من و فرزندم گرفتار مسائل حاشيه اى اعتياد شويم خودمان را از اين گرداب و منجلاب نجات دهيم. براى همين امروز به دادگاه آمدم تا پس از مشورت با مسئولان مركز مشاوره، تصميم نهايى ام را بگيرم. فكر مى كنم با حقوقى كه از اداره مى گيرم بتوانم چرخ زندگى خودم و فرزندم را بچرخانم، فقط مى ماند غصه بى پدرى هديه كه بايستى خودم جاى خالى او را پر كنم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |