سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۷ - ۶ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Tue, Jun 10, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اجتماعى
اقتصاد
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
شهرى
گزارش
حوادث
ورزشى
اينترنت
كودك بادبادك
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
تأملى بر كتاب «فرهنگ خودشيفتگى: زندگى آمريكايى
در عصر كاهش انتظارات» اثر كريستوفر لاش (۱)
اخبار انديشه
تحليل روابط قدرت از منظر فوكو (۱)
تأملى بر كتاب «فرهنگ خودشيفتگى: زندگى آمريكايى
در عصر كاهش انتظارات» اثر كريستوفر لاش (۱)
آى آدم هاى خودشيفته!
370596.jpg
دكتر عبدالكريم رشيديان
با انتشار كتاب معروف كريستوفرلاش به نام «فرهنگ خودشيفتگى: زندگى آمريكايى در عصر كاهش انتظارات» كه به سرعت به يكى از پرفروش ترين كتاب هاى آمريكا تبديل شد، بحث درباره پديده خودشيفتگى به عنوان شاخص زندگى انسان غربى ازنيمه دوم قرن بيستم به اين سو، عمق و ابعادى ويژه يافت. كتاب ديگر او نيز به نام «خود كمينه: بقاى روانى در زمانه پرآشوب» كه پنج سال بعد منتشر شد، فرهنگ خودشيفتگى را در ابعاد ديگرى (اقتصادى؛ روانى، ايدئولوژيكى) بررسى مى كند و مى كوشد نشان دهد كه در جهانى كه شاهد اوج گيرى انواع فجايع از قبيل جنايت، تسليحات، تروريسم، صدمات زيست محيطى و غيره است و آينده اى تيره پيش چشم داريم، مردم چاره اى ندارند جز اين كه منفعت خود را جست وجو كنند و با بى اعتمادى به تعهداتى كه نويد جامعه اى سامان مند را مى دهند، به خود و منافع خود بينديشند (وجه چشمگير و غالب فرهنگ معاصر آمريكايى به اين گونه است) و بقاى روحى و روانى خود را جست وجو كنند.
در اين مقاله مى كوشيم نخست نظرهاى لاش درباره پديده خودشيفتگى را به طور موجز معرفى و تحليل كنيم.
لاش در كتابش نخست بعضى نشانه ها و گرايش هاى اين شخصيت جديد را توصيف مى كند سپس مجموعه اين گرايش ها را با عنوان نارسيسم مشخص مى كند وبه تبيين بالينى آن مى پردازد و اين نارسى سيسم جديد را با مضامين مشابه قبلى مقايسه مى كند؛ و آنگاه ريشه هاى اجتماعى آن را بررسى مى كند.
نشانه ها
به نظر لاش با نزديك شدن به دهه هاى پايانى قرن بيستم (نوعى حس پايان) كه ادبيات قرن بيستم را تسخير كرده بود، اندك اندك تخيل توده ها را نيز اشباع كرد. در وضعيت مخاطره آميز زيست محيطى، هسته اى و غيره، مردم درصدد يافتن «استراتژى هاى بقا»، يعنى برنامه هايى براى تداوم زندگى شان و تضمين سلامت جسمى و آرامش روانى شان برآمده اند (فروش كتاب هاى گوناگون با عنوان «بقا»).
«اقليم معاصر حال و هوايى درمانى دارد نه مذهبى. امروزه مردمان ديگر در عطش رستگارى شخصى، يا احياى عصر طلايى سپرى شده نيستند؛ بلكه مشتاق احساس كردن و توهم لحظه اى خوشبختى و سلامت شخصى و امنيت روانى اند» (لاش ۱۹۷۹: ۴-۵).
اما اين شخصيت نارسيست جديد با اشكال قديمى تر فردگرايى آمريكايى كه در قوالبى نظير «آدم آمريكايى» (American Adam) و «خود امپريال» (imperial self) بيان شده و توكويل و ديگران آن را توصيف يا ستايش كرده اند تفاوت دارد. «آدم آمريكايى» نيز البته همانند اخلاف امروزى اش مى كوشيد خود را از گذشته رها سازد و رابطه اى بكر و بى سابقه با جهان برقرار كند (گسست با اروپا و سنت هاى آن، الغاء ارشديت، سست كردن پيوندهاى خانوادگى).
به تعبير توكويل آنها گمان مى كردند سرنوشت شان تماماً در دست خودشان است. شرايط اجتماعى ايالات متحده پيوند نسل ها را مى گسست، گذشتگان به سرعت فراموش مى شدند و كسى تصورى از آنانى كه بعداً مى آمدند نداشت و علاقه آدم محدود به آنهايى بود كه قرابت و شباهت نزديكى با خود او داشتند. با اين حال، از نظر لاش ميان نارسى سيسم جديد و آداميسم گذشته تفاوت هاى چشمگيرى وجود دارد. يعنى گرچه آمريكاييان كنونى همانند پيشينيانشان قادر به سازمان دادن يك زندگى جمعى نيستند، اما در جامعه مدرن صنعتى كنونى چنان گرايشى به ادغام فرد وجود دارد كه امكان زندگى توأم با «انزوا» را از ميان مى برد و فرد را به جامعه وابسته مى سازد.
«فرد كه اغلب مهارت هاى تكنيكى اش را به اتحاديه تسليم كرده است؛ ديگر قادر به فراهم كردن نيازهاى مادى خودش نيست. همانطور كه خانواده نه فقط كاركردهاى توليدى اش، بلكه بسيارى ازكاركردهاى توليد مثلى اش را نيز از دست مى دهد؛ نارسى سيسم بيانگر بعد روان شناختى اين وابستگى است. على رغم توهمات گذراى نارسيست درباره قدرتمندى همه جانبه اش، او براى تأييد ارزشى كه براى خود قايل است، وابسته به ديگران است. او نمى تواند بدون مخاطبينى كه تحسين اش كنند، زندگى كند. رهايى آشكارش از پيوندهاى خانوادگى و قيد و بندهاى نهادينه، اين آزادى را به او نمى دهد كه تنها بماند و به فرديتش افتخار كند، برعكس، احساس ناامنى را در او ايجاد مى كند و او فقط مى تواند با ديدن اين كه «خود باشكوهش» در معرض توجه ديگران قرار گرفته و يا با چسباندن خود به صاحبان شهرت، قدرت و جاذبه معنوى بر اين احساس ناامنى غلبه كند. براى نارسيست جهان يك آينه است؛ در حالى كه فردگراى زمخت، جهان را يك بهم ريختگى و آشفتگى تهى مى بيند كه بايد آن را مطابق با نقشه و طرح خودش شكل دهد». (همان:۱۰).
يكى از نشانه هاى نارسيسيسم جديد اين است كه آمريكاييان كنونى به تعبير لاش، همچون «حيواناتى كه اسارت غرايزشان را خشكانده باشد»، خودشان را اسير ملال و كسالتى نابود كننده مى بينند. آنها از «ناتوانى از احساس كردن» شكايت دارند و در جست وجوى يك زندگى غريزى و حسى نيرومندتر و سركش ترند. به نظر او مردمان قرن بيستم چنان موانع روان شناختى پرشمارى در مقابل احساسات و عواطف خود برپا كرده اند كه ديگر نمى توانند تصورى از يك ميل سركش داشته باشند.در اين ميان عامل مهمى كه در جامعه مدرن روابط سنتى و اقتدار پدرسالارانه را فرسوده كرده، بوروكراسى و رشد غول آساى آن است. بوروكراسى مدرن در هيأتك «ابرمن» (سوپراگو) جديد جاى «ابرمن» قديمى را گرفته است.
«رشد بوروكراسى شبكه غامضى از روابط شخصى را خلق كرده و با پاداش دادن به مهارت هاى اجتماعى، خودپرستى (اگوئيسم) لگام گسيخته آدم آمريكايى را غيرقابل دفاع كرده است؛ در عين حال همه اشكال اقتدار پدرسالارانه را فرسايش داده و به اين ترتيب، ابرمن (سوپراگو) اجتماعى را كه قبلاً پدران، معلمان و كشيشان نماينده اش بوده اند، تضعيف كرده است. با اين حال افول اقتدار نهادينه در جامعه اى آشكارا روادار سبب «اضمحلال ابرمن» در افراد نمى شود، بلكه به جاى آن «ابرمنى» خشن و كيفردهنده رشد مى كند كه عمده انرژى روانى اش را، در غياب ممنوعيت هاى اجتماعى اقتدارگرايانه قبلى، از غرايز و كشش هاى مخرب و تجاوزگرانه درون «نهاد» (id) كسب مى كند. عناصر ناخودآگاه و غيرعقلانى در «ابرمن» بر عملكردش سلطه مى يابند. همپاى از دست رفتن «اعتبار» چهره هاى صاحب اقتدار در جامعه مدرن، «ابرمن» در افراد بيش از پيش از توهمات آغازين كودك درباره پدر و مادرش- توهماتى مملو از خشم ساديستى- تغذيه مى كند تا از آرمان هاى درونى شده اگو كه تجربه هاى بعدى او از الگوهاى محبوب و محترم رفتار اجتماعى آنها را شكل داده باشند... عناصر عتيق (archaic) به طور فزاينده اى بر ساخت شخصيت مسلط مى شوند و به تعبير موريس ديكستاين (خود) (self) به سوى حالتى منفعل و آغازين، كه در آن جهان خلق نشده و شكل نگرفته باقى مى ماند، عقب نشينى مى كند.» اگوى امپريال خود بزرگ بين و بلعنده تجربه به درون يك خود گنده، خودشيفته، كودكانه و تهى پس روى مى كند.» (همان: ۱۱-۱۲).
خودشيفتگى معاصر و نشانه هاى بالينى آن
لاش در بخشى ازكتابش، خودشيفتگى را تمثيلى از وضعيت كنونى بشر مى داند؛ اما معتقد است بسيارى از روانكاوان اين واژه را با چنان ولنگارى به كار مى برند كه چيزى از معناى مشخص بالينى آن باقى نمى ماند وهمه اشكال «خودستايى»، «خودپرستى»، «بطالت»، تعصب هاى گروهى، محلى، قومى و نژادى را دربرمى گيرد.
سه نت به يادمان مى آورد كه نارسيسيسم وجه مشترك بيشترى با تنفر از خود دارد تا با تحسين خود، اما فروم از اين داده بالينى شناخته شده، به علت حرصش به ستايش از نقش رستگارى بخش عشق برادرانه، غافل مى شود [بنابراين] اهميت دقت نظرى درباره [مفهوم] خودشيفتگى فقط به اين جهت نيست كه به سهولت مى توان به اين مفهوم نوعى فربهى اخلاق گرايانه بخشيد، بلكه به اين دليل نيز هست كه مترادف كردن خودشيفتگى با هر چيز خودپرستانه و ناخوشايند مخل ويژگى تاريخى آن است. انسان ها هميشه خودخواه و گروه ها هميشه «قوم مدار» بوده اند و با زدن برچسبى روانكاوانه به اين گونه صفات، چيزى عايد نمى شود. در حالى كه پيدايش اين اختلال شخصيتى، به عنوان بارزترين شكل آسيب شناسى روانكاوانه، همراه با تغييرى در ساختار شخصيت كه اين تحول بازتاب آن است، ناشى از تحولات كاملاً ويژه اى در جامعه و فرهنگ ما، نظير بوروكراسى، تكثير تصاوير، ايدئولوژى هاى درمان گرا، عقلانى سازى زندگى درونى، كيش مصرف و در تحليل نهايى ناشى از دگرگونى هايى در زندگى خانوادگى و الگوهاى متغير اجتماعى شدن است.» (همان: ۳۱-۳۲)
بنابراين، لاش بر ضرورت بررسى داده هاى بالينى در تحليل پديده خودشيفتگى تكيه مى كند و معتقد است كه علت خوددارى منتقدان جديد نارسيسيسم از اين كار، ترس از آن است كه مبادا تأكيد بر جوانب و نشانه هاى بالينى ما را از سودمندى اين مفهوم براى تحليل اجتماعى محروم كند؛ در حالى كه به عقيده لاش اين مؤلفان با ناديده گرفتن بعد روان شناختى، بعد اجتماعى را نيز از دست مى دهند و از تشخيص روابط ميان تيپ خودشيفته و الگوهاى معينى از فرهنگ معاصر مانند ترس شديد از پيرى و مرگ، معناى دگرگون شده زمان، شيفتگى به شهرت، ترس از رقابت، تخريب روابط ميان زن و مرد ناتوانند؛ چرا كه هر جامعه اى فرهنگ خودش را به صورت «شخصيت» در فرد بازتوليد مى كند.
[*عضو هيأت علمى دانشگاه شهيد بهشتى]
** ادامه دارد
پى نوشت ها در دفتر روزنامه موجود است
اخبار انديشه
بررسى نسبت
«تفكر و زبان» با سخنرانى استيو مك كى
370575.jpg
نشست «تفكر و زبان: طرحى مبتنى بر آراى چامسكى» با سخنرانى استيو مك كى از دانشگاه شربروك كانادا در مؤسسه پژوهشى حكمت و فلسفه برگزار مى شود.
تز اصلى اين سخنرانى آن است كه زبان طبيعى - و نه زبان تفكر - واسطه ميان اشكال مشخص تفكر سطح بالاتر است.
مك كى در اين راستا از چشم انداز چامسكى استفاده مى كند و زبان طبيعى را به عنوان حالت پايدار ممكن اندام زبان معرفى مى نمايد.
به نظر وى اين حالت مى تواند به تمامى با دستور زبان مبتنى بر اندام زبان توصيف شود.
مك كى نقش اوليه اندام زبان را توليد انواع متفاوت توصيفات ساختارمند يعنى بازنمايى هاى معنايى و آوايى مى داند.
به نظر وى تفكر حداقل در سطح تفكر بالاتر محصول بازنمايى هاى معنايى است كه از طريق اندام زبان عمل مى كنند.
اين سخنرانى پنجشنبه، ۲۳ خرداد،۱۳۸۷ ساعت ۱۵ در محل مؤسسه به نشانى خيابان نوفل لوشاتو، خيابان آراكليان، شماره ۶ برگزار مى شود.
تحليل روابط قدرت از منظر فوكو (۱)
چرخش قدرت
370614.jpg
دكتر على اشرف نظرى
يكى از مجادله برانگيزترين منازعات فكرى در حوزه نظريه هاى سياسى بحث پيرامون چرخش مفهوم قدرت در ديدگاه متفكرانى نظير ميشل فوكو است. اين كه متفكران هم سلك فوكو با عدول از ديدگاه هاى رايج، قدرت را نه صرفاً در ارتباط با سازوكارهاى ساختارهاى رسمى يا در قالبى صرفاً سياسى، بلكه منتشر درتمام حوزه هاى اجتماعى مى دانند. فوكو خود مى گويد كه مى خواهد راه ديگرى پيشنهاد كند كه ما را زودتر به «اقتصاد جديد روابط قدرت » برساند، راهى كه تجربى تر ، داراى ارتباط نزديك تر با وضعيت جارى ما و متضمن رابطه بيشترى ميان نظريه و عمل است.
اين راه عبارت است از اين كه اشكال مقاومت در مقابل انواع مختلف قدرت را به عنوان نقطه عزيمت خود اتخاذ كنيم.
در تحليل فوكو، قدرت به معناى عملى است كه موجب تغيير و يا جهت دهى (راهبرى) به رفتار ديگران مى شود. از اين منظر، قدرت، ساختار كلى اعمالى است كه بر روى اعمال ممكن ديگر تأثير مى گذارد. قدرت برمى انگيزاند، امرى را تسهيل مى كند يا دشوار مى سازد، محدوديت ايجاد مى كند يا مطلقاً منع و نهى مى كند؛ با اين حال، قدرت همواره شيوه انجام عمل بر روى فاعل عمل است، زيرا فاعل عمل، عمل مى كند و يا قادر به انجام عمل است.
***
« من مى خواهم راه ديگرى پيشنهادكنم كه ما را زودتر به «اقتصاد جديد روابط قدرت» برساند، راهى كه تجربى تر ، داراى ارتباط نزديك تر با وضعيت جارى ما و متضمن رابطه بيشترى ميان نظريه و عمل است. اين راه عبارت است از اين كه اشكال مقاومت در مقابل انواع مختلف قدرت را به عنوان نقطه عزيمت خود اتخاذ كنيم.»
با بهره گيرى فوكو از روش تبارشناسى، مطالعات وى پيرامون قدرت جدى تر مى شود. به عبارتى، شاهد آن هستيم كه علايق و دغدغه هاى فكرى او از اواخر دهه ۱۹۶۰ و به طور دقيق تر، پس از سركوب جنبش دانشجويى در مه ،۱۹۶۸ دچار تحولى اساسى مى شود و در راستاى «تحليل روابط قدرت» تغييرمى كند. كتاب «مراقبت و تنبيه» كه در آغاز دهة ۱۹۷۰ نوشته شد، حاصل توجه فوكو به قدرت در اين مقطع است. هرچند فوكو، خود اين امر را نمى پذيرد و مى گويد: « من از تئورى پردازان قدرت نيستم، حداقل مى توانم بگويم كه قدرت به عنوان يك مسئله مستقل، مورد علاقه من نيست».
بايد به اين نكته توجه داشت كه ديدگاه فوكو درباره قدرت، در چارچوب نظريه خاصى، كه توصيفى فارغ از متن، غيرتاريخى و عينى عرضه كند؛ مطرح نمى شود. بلكه وى درصدد برمى آيد به تحليل منظم روابط قدرت يا به گفته خودش «تحليلات قدرت» بپردازد. به اعتقاد او، « اگر بكوشيم نظريه اى درباره قدرت برپا كنيم، در آن صورت همواره مجبور خواهيم بود كه آن [قدرت] را به عنوان پديده اى كه در مكان و زمانى خاص پديد مى آيد، درنظر بگيريم »؛ كه پيامد اين امر، درانداختن نظريه هايى كلى و ارائه تبيينى يك دست و يكپارچه از قدرت است كه با روش تبارشناسانه فوكو (كه بر تحليل كردارها به صورتى خاص و توجه به متن فرهنگى كردارهاى انجام شده مبتنى است) در تقابل است.
فوكو ، تحليل روابط قدرت را مستلزم اثبات چند نكته مى داند:
۱- نظام تمايزهايى نظير شئون و امتيازات سنتى، تمايزهاى ايجادشده توسط قانون، زبان و فرهنگ، كه به فرد امكان مى دهد تا به نحوى بر اعمال ديگران تأثير بگذارد.
۲- انواع اهداف و مقاصدى كه اعمال كنندگان قدرت تعقيب مى كنند، نظير حفظ امتيازات، انباشت سود و...
۳- وسايل برقرارى روابط قدرت: برحسب اين كه آيا قدرت به واسطه تهديد كاربرد وسايل قوه قهريه، به واسطه اثرات ترغيبيِ كلام، با كاربرد وسايل كم وبيش پيچيده كنترل يا كاربرد سيستم هاى مراقبتى، با به كارگيرى بايگانى ها، به موجب قواعدى كه آشكار يا ضمنى، ثابت يا قابل تغيير هستند، با كاربرد وسايل تكنولوژيكى براى اجراى همه اينها و يا بدون كاربرد اين وسايل اجرا مى شود.
۴- اشكال نهادمندى: اين اشكال ممكن است گرايش هاى سنتى، ساختارهاى حقوقى و پديده هاى مربوط به رسوم و شيوه هاى رايج را با هم درآميزند (مانند نهاد خانواده) . همچنين ممكن است به شكل چارچوبى بسته ظاهر شوند كه داراى كانون هاى دقيق، قواعد و ساختارهاى سلسله مراتبى و شخصى، و استقلال نسبى در عملكرد هستند؛ به علاوه اين اشكال، ممكن است عبارت از نظام هاى بسيار پيچيده اى باشند كه واجد دستگاه هايى چندگانه ( نظير دولت) است و كار ويژه آن، اعمال سيطره بر همه امور، ايجاد نظم و مراقبت سراسرى، اعمال تنظيم و نظارت و تا اندازه اى هم توزيع همه روابط قدرت در درون نظام اجتماعى است.
۵- درجات عقلانى شدن: اجراى روابط قدرت به عنوان عمل در حوزه اى از امكانات، ممكن است به نسبت تأثيرگذارى ابزارها و قطعيت نتايج آنها و نيز به نسبت هزينه احتمالى (خواه هزينه اقتصادى وسايل مورد استفاده و يا هزينه به مفهوم مقاومتى كه برانگيخته مى شود) پيچيده تر شود.
فوكو با توجه به اين نكات، درصدد تحليل روابط قدرت برمى آيد. در تحليل فوكو، قدرت به معناى عملى است كه موجب تغيير و يا جهت دهى (راهبرى) به رفتار ديگران مى شود. از اين منظر، قدرت « ساختار كلى اعمالى است كه بر روى اعمال ممكن ديگر تأثير مى گذارد. قدرت برمى انگيزاند، اغوا مى كند، تسهيل مى كند يا دشوار مى سازد، محدوديت ايجاد مى كند يا مطلقاً منع و نهى مى كند؛ با اين حال، قدرت همواره شيوه انجام عمل بر روى فاعل عمل است، زيرا فاعل عمل، عمل مى كند و يا قادر به انجام عمل است ». در اين تعبير، از آنجايى كه اعمال طرف «الف» توانسته است حوزه عمل طرف «ب» را تعيين كند، طرف «الف» بر طرف «ب» اعمال قدرت كرده است.
* مكتوب حاضر گزيده اى تلخيص شده از مقاله مفصل و جامع دكتر على اشرف نظرى است


|   شناسنامه   |   آرشيو   |