|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
مجازات شوهر قبل از طلاق
با اعلام نظر كارشناسان پزشكى قانونى يك زن جوان كه به اتهام قتل همسرش بازداشت بود با رهايى از مجازات مرگ، در مركز نگهدارى بيماران روانى بسترى و تحت معالجه قرار گرفت. نيمه هاى شب چهار شهريور ۸۵ ريحانه- عامل جنايت- پس از قتل شوهرش به سراغ همسايه ها رفت وآنها را در جريان قتل قرارداد. او همان موقع نيز به پشت بام خانه رفت و خودش را پائين انداخت. دقايقى بعد با اعلام اين خبر به پليس ۱۱۰ افسران تجسس كلانترى ۱۹۰ مجيديه براى بررسى موضوع شتابان به محل حادثه آمدند. آنها پس از مشاهده پيكر خون آلود و نيمه جان زن جوان، بلافاصله با همكارى امدادگران اورژانس او را به بيمارستان منتقل كردند. مأموران همچنين وقتى از زبان همسايه ها شنيدند كه ريحانه قبل از خودكشى گفته بود كه شوهرش- محسن- را به قتل رسانده، بلافاصله به طبقه پنجم ساختمان رفته و در اتاق خواب با جسد غرق در خون، «محسن» روى تختخواب روبه رو شدند. همزمان با حضور بهروز هنرمند بازپرس كشيك ويژه قتل در محل، تحقيقات جنايى در اين باره كليد خورد. نخستين بررسى هاى پليسى- قضايى نشان مى داد كه قربانى چند ساعت قبل در خواب به قتل رسيده است. بدين ترتيب جسد محسن براى تحقيقات بيشتر به پزشكى قانونى انتقال يافت. «ريحانه» نيز پس از بهبود نسبى از سوى مأموران در بيمارستان تحت بازجويى قرار گرفت. او در حالى كه مدعى بود شوهرش را در اقدامى جنون آميز كشته، اعتراف كرد: «شوهرم كه عكاس و فيلمبردار بود پس از ۱۱ سال زندگى مشترك و داشتن يك فرزند، دائم از آشنايى اش با زن جوانى حرف مى زد و مى گفت: مى خواهد مرا طلاق دهد و با او ازدواج كند. من كه با شنيدن حرف هاى شوهرم بشدت احساس سرخوردگى مى كردم، به او التماس كردم كه طلاقم ندهد تا اين كه شب حادثه شوهرم در حالى كه عصبانى بود، به خانه آمد و باز هم سر همين موضوع با من، درگير شد و با چاقو به طرفم حمله كرد. من هم هنگامى كه «محسن» در خواب بود، او را كشتم.» ريحانه در ادامه به مأموران گفت: در زمان حادثه تعادل روحى، روانى نداشتم و يك سال و نيم قبل نيز به خاطر مشكلات اعصاب در بيمارستان بسترى بودم. بدين ترتيب متهم با دستور بازپرس جنايى به پزشكى قانونى معرفى شد. گروه سه نفره كارشناسان نيز پس از انجام آزمايشات لازم و بررسى سوابق پزشكى او بيمارى روحى- روانى اش را تأييد كردند، اما اولياى دم به نظريه پزشكى قانونى اعتراض كردند كه اين بار نيز كارشناسان پنج نفره نظريه قبلى را تأييد كردند. متهم به قتل همزمان با اعتراض بعدى به اين نظريه از سوى كارشناسان هفت نفره معاينه شد كه اين بار هم دو نظريه قبلى مورد تأييد قرار گرفت. با اين وجود، اولياى دم همچنان خواستار اشد مجازات براى عامل قتل هستند. بازپرس پرونده نيز با دريافت سه نظريه كارشناسى، پرونده را براى تعيين تكليف به شعبه ۱۱۴۴ دادگاه عمومى- جزايى تهران ارسال كرد. قاضى رحيمى نيز پس از مطالعه پرونده و براساس نظريه كارشناسان دستور داد تامتهم به قتل در بيمارستان تحت مداوا قرار گيرد.
|
|
|
|
|
سايه مادر
|
|
|
فاطمه وثوقى راستى كه چه زود دوران كودكى و بى خيالى گذشت. وقتى به ۱۲ سالگى رسيدم، مادرم را بر اثر بيمارى از دست دادم. او تنها تكيه گاهم بود چون پدرم به دليل اعتياد شديد به مواد مخدر تن به كار نمى داد. بنابراين مادرم با سختى زياد و كارگرى در خانه هاى مردم خرج و مخارج زندگى مان را تأمين مى كرد. پدرم هم به تن پرورى عادت كرده بود، مادرم براى حفظ آبرويش سال ها كنار پدرم زندگى كرده و تمام سختى ها را به جان خريده بود. وقتى هم از كنارمان رفت، زندگى مان از هم پاشيد. پدرم پس از مرگ مادرم دائم با دوستان ناباب و لاابالى اش به خانه مى آمد و بساط ترياك را به راه مى انداخت. در جريان اين رفت وآمدها يكى از دوستان پدرم كه زن و بچه دار هم بود مرا از پدرم خواستگارى كرد. بعد هم با اجبار پدرم و مهريه ۱۵ ميليون تومانى به عقد مردى كه سال ها از خودم بزرگ تر بود درآمدم و به خانه مشتركى كه همسرم براى من و هوويم اجاره كرده بود، رفتم. زندگى مشترك را در يك اتاق نقلى آغاز كردم. هوويم چشم ديدن مرا نداشت. دائم به هر بهانه اى مى خواست برايم پاپوش درست كند تا مرا از چشم همسرم بيندازد. حتى يك بار هم دور از چشم همسرم «جمال» پول هايش را از جيبش برداشت و آن را در كمد من گذاشت. زمانى كه شوهرم سراغ پول هايش را گرفت او با قيافه حق به جانب گفت: من با چشمان خودم ديدم كه «مرضيه» زمانى كه خواب بودى پول ها را از جيبت برداشت و آن را در كمد لباس هايش مخفى كرد. با شنيدن تهمت هايش احساس كردم دنيا دور سرم خراب شد. «جمال» نسبت به من بى اعتماد شده بود اما من به سختى دندان روى جگر گذاشتم تا اين كه متوجه شدم باردارم. بنابراين سعى كردم كمى از آن هياهو فاصله بگيرم. اكثر اوقات خودم را در اتاق حبس مى كردم تا با هوويم درگير نشوم. اما در همان ايام هوويم «شهين» بشدت بيمار شد. به همين خاطر هم تقى كمتر به او توجه مى كرد. تا اين كه يك روز در حال استراحت «شهين» با كاسه آشى به اتاقم آمد و احوالم را پرسيد. رفتارش عجيب بود. اخلاقش هم تغيير كرده بود. با اين حال نمى دانستم او چه نقشه كثيفى در سرش دارد. چند روز پس از آن وقتى در حياط مشغول شستن لباس هايم بودم، «شهين» با مهربانى به طرفم آمد و يك ليوان چاى برايم آورد. وقتى چاى را نوشيدم ناگهان حالم بد شد، از درد به خودم مى پيچيدم. فريادزنان از او درخواست كمك كردم او با خنده فقط نگاهم مى كرد. با هر زحمتى بود خودم را جلوى در رساندم و از همسايه ها كمك خواستم. بعد هم با كمك همسايه ها به بيمارستان منتقل شدم. پزشكان پس از معاينه گفتند جنين سقط شده است. با شنيدن اين حرف به شدت دچار افسردگى شدم. «جمال» هم وقتى حقايق را فهميد تصميم گرفت زن اولش را طلاق دهد. اما او التماس كنان به ديدنم آمد و تقاضاى بخشش كرد. به هيچ عنوان نمى توانستم او را ببخشم، تا اين كه پس از مرخصى از بيمارستان به خانه يكى از فاميل ها رفتم. چند روز پس از آن هم از شوهرم خواستم طلاقم دهد تا او به راحتى با همسر اول و فرزندانش زندگى كند اما او مخالفت كرد. تا اين كه با پافشارى و حتى تهديد توانستم رضايتش را بگيرم. بعد هم تصميم گرفتم هر چه زودتر كار مناسب و خانه مستقلى اجاره كنم. با ديدن يك آگهى در روزنامه خودم را به يك شركت خدماتى كه نياز به پرستار خانم براى نگهدارى سالمندان داشت معرفى كردم. چند روز بعد هم از شركت تماس گرفتند تا براى نگهدارى پيرمرد ۷۰ ساله اى به طور شبانه روزى به خانه اش بروم. از خوشحالى در پوست خودم نمى گنجيدم، بالاخره كار مناسبى پيدا كرده بودم. از فرداى آن روز به خانه اشرافى پيرمرد سالخورده رفتم، مرد بازنشسته بيمارى فراموشى داشت. همه فرزندانش هم خارج از كشور بودند. او مثل پدر به من محبت مى كرد، اما بعضى اوقات هم به دليل بيمارى اش مرا به جاى دزد اشتباهى مى گرفت. با اين حال در خانه اش احساس امنيت و آرامش مى كردم، وقتى پسر بزرگش، به ايران بازگشت آسايش از زندگى ام رفت. نگاه هاى معنادار او آزارم مى داد. دائم سعى مى كردم خودم را دور از چشم او نگه دارم تا اين كه بالاخره يك روز پيشنهاد بى شرمانه اش را داد. من هم بدون هيچ درنگى از خانه خارج شدم. بى هدف در خيابان ها پرسه مى زدم كه به پاركى رسيدم و روى يكى از نيمكت ها نشستم. همان موقع هم دختر جوانى كنارم نشست. بدون مقدمه سر صحبت را باز كرد و با او هم كلام شدم و پس از چند دقيقه به او اعتماد كردم. وقتى حرف هايم را شنيد از من خواست شب را در خانه آنها بگذرانم. اما اى كاش هيچ وقت به آنجا نمى رفتم. آن شب به اتاق محقر دختر جوان در جنوب شهر رفتم. او از من پذيرايى كرد. به او گفتم به محض پيدا كردن كار آنجا را ترك مى كنم او هم پذيرفت. از صبح تا شب به دنبال كار مى رفتم اما بى فايده بود تا اين كه او پيشنهاد سرقت از يك طلافروشى را داد. با شنيدن پيشنهادش جا خوردم. چون تا آن روز نان حرام نخورده بودم. اما وقتى با جيب خالى و بى پولى روبه رو شدم ناچار پيشنهادش را پذيرفتم. طبق نقشه من و او به عنوان خريدارى به طلافروشى رفتيم. من فروشنده را سرگرم كردم و «هما» در يك فرصت مناسب دو النگو و يك انگشتر دزديد. عصر همان روز هما آنها را به يك مالخر فروخت و پول خوبى هم به من داد. حدود يك سال به همين شيوه سرقت مى كرديم تا اين كه در جريان هجدهمين سرقت دستمان رو شد و مغازه دار فوراً مأموران پليس را در جريان گذاشت و آنها هم ما را دستگير كردند. پرونده مان براى رسيدگى به دادگاه رفت و من كه زير ۱۸ سال بودم به ۴ سال حبس محكوم شدم. هما هم به ۸ سال زندان محكوم شد. حالا چهار سال از بهترين روزهاى عمرم را پشت ميله هاى كانون اصلاح و تربيت گذرانده ام و امروز كه ۱۸ ساله شدم تصميم گرفتم تا پس از آزادى با تحصيلاتى كه در كانون انجام دادم و كارهايى كه ياد گرفته ام به دنبال يك زندگى و شغل آبرومند و آينده اى روشن بروم.
|
|
|
|
|
تسويه حساب
پرونده مرد جوانى كه به خاطر اختلاف حساب، رئيس يك شركت را به قتل رسانده بود با صدور قرار مجرميت به دادگاه كيفرى ارسال شد. شامگاه ۲۸ آبان ۸۶ كارمندان يك شركت راهسازى در خيابان توانير در تماس با پليس ۱۱۰ از قتل مديرعامل شركت خبر دادند. هنگامى كه مأموران كلانترى ۱۴۵ ونك به همراه روشن - بازپرس كشيك ويژه قتل - در محل حادثه حاضر شدند دريافتند مرد ۳۶ ساله اى كه پيمانكار شركت بوده پس از مشاجره با مديرعامل شركت، وى را با كارد به قتل رسانده است. متهم كه در اتاقى به انتظار ورود مأموران پليس نشسته بود بدون هيچ مقاومتى خود را تسليم كرد. متهم در جريان آخرين دفاعيات خود به بازپرس جنايى گفت: از سال ها قبل پيمانكار شركت بودم، اما به علت اختلاف هاى مالى ميليون ها تومان بدهكار شدم. از آنجا كه چند فقره چك و سفته نزد مديرعامل شركت داشتم و او هم تهديد كرده بود در صورت نپرداختن بدهى ها مرا زندانى مى كند بشدت عصبى و گيج شده بودم. بارها جلسه گذاشتيم تا مشكلاتمان را حل كنيم اما نشد. آن روزها خيلى گرفتار و بى پول بودم. روز حادثه هم قرار بود به شركت بروم تا در حضور يكى از دوستانمان بار ديگر پاى ميز مذاكره بنشينيم، اما نمى دانم چه شد كه كار به درگيرى كشيد و من با كاردى كه در جيبم داشتم او را زدم. بازپرس روشن از متهم خواست درباره نحوه تهيه كارد توضيح دهد. عليرضا نيز گفت: در مسير رفتن به شركت حوالى ميدان ونك مرد دستفروشى را ديدم كه با التماس از من خواست چيزى از او بخرم. قسم مى خورد كه زن و بچه اش گرسنه هستند. با ديدن بيچارگى اين مرد بى اختيار گريه ام گرفت. پول كمى را كه در جيبم داشتم به مرد دستفروش دادم و رفتم. اما او به دنبالم آمد و گفت من صدقه قبول نمى كنم بايد يك چيزى بردارى. به اجبار يك كارد كوچك از ميان وسايلش برداشت و در جيبم گذاشت و گفت يك روزى لازم مى شود. متهم به قتل ادامه داد: شايد اگر آن كارد كوچك آن روز در جيبم نبود الآن من پشت ميله هاى زندان در انتظار مرگ نبودم. بازپرس پس از شنيدن اظهارات متهم و آخرين دفاعيات او قرار مجرميتش را به اتهام قتل عمد صادر كرد.
|
|
|
|
|